چپتر 321: من یک طرفدار هستم (۳)
0مبارزه با اهریمن خونین، بهمیجنگیدی معنای واقعی کلمه صحنهای ازپسرک کوههای جسد و دریاهای خون بود.
۵.
پلک زدم.
هاه؟
الان چه اتفاقی افتاد؟
احساس میکردم ابدیتی گذشته است،بیهوشی اما در عین حال به نظرپادشاه میرسید تنها یک لحظه سپری شده.
اگر انسانها حسی برای اندازهگیری زمان داشته باشند، انگار آن حس برای لحظهایاین فلج شده بود. اگر بخواهم مثال سادهای بزنم، دقیقاً همان احساسی بود کهجلوم بعد از دریافت داروی بیهوشی برای درمان از یک کیمیاگر به آدم دست میدهد.
«پادشاه مرگ. پادشاهبیوقفه مرگ! لطفاً بهتماشای خودت بیا، پادشاه مرگ!»
تا به خودم آمدم، دیدممیجنگیدی دراز کشیدهام. سخت بود بفهمم ازاشکهایش کِی، چرا یا کجا دراز کشیدهام.
نمیتوانم... خوب به یاد بیاورم.
تنها چیزی که واضح بود، چهرهی کسی بود که جلویسرازیر من هقهق میکرد. پسری، یک پسر بسیار آشنا، به دستانم چنگسعی زده بود، انگار که هر لحظه ممکن بود زیر گریه بزند.
«حالت خوبه؟شدهاند لطفاً، بهسرازیر خودت بیا؟»
«اینجا...»
«در طول مبارزه با اهریمن خونین، مجروحکیمیاگر شدی. اون نامردا، وقتی داشتی تنبهتن میجنگیدی،خودت نخبگان مذهب اهریمن خونین هم وارد مبارزه شدن.»
پسرک اشکهایش را با آستین مناشکیاش پاک کرد. اگر بخواهم کمی اغراق کنم،این به نظر میرسید غدد اشکیاش خراب شدهاند.
اشکهایش بیوقفه سرازیربیوقفه میشدند و تماشایتماشای این صحنه نگرانم میکرد.
«مبارزه... جراحات.»
«آه، نباید بیاحتیاط تکون بخوری!!»
وقتی سعی کردماغراق بلند شوم، پسرک باخراب عجله جلوم را گرفت.
«جراحات داخلیات خیلی شدیده، پادشاه مرگ! الان باید استراحت کنی! بدنت کاملاًبیاحتیاط داغون شده... استخوانهات خرد شدن و اندامهای داخلیات پاره پارهان... همین چندشدیده لحظه پیش، ترسیده بودم که نکنه دیگه هیچوقت چشمهات رو باز نکنی!»
در همان لحظه.
«آخ؟!»
درست همانطور که پسرک گفت، درد شدیدی در تمام بدنم پیچید. سعی کردم هالهام رانگرانم به گردش درآورم تا وضعیت بدنم را بررسی کنم، اما... تق! مجاری انرژیام در همشدیده پیچید. تق! دردی شبیه به فرو رفتن یک گرز خاردار در داخل رگهای خونیام بود.
«آخ، خخخ! اوه.»
«آه. چیکار باید بکنم؟تنبهتن چطور... چطور باید با اینشدن وضعیت کنار بیام؟ چیکار کنم؟»
درد دارد. احساس میکنم دارم میمیرم. چشمانم دارند خشک میشوند. گونههایم سرد شدهاند.لطفاً حس از نوک انگشتانم تبخیر میشود. درد. فقط درد باقی مانده است. انگارنمیتوانم کسی داشت پوستم را لایه به لایه میکند، درست مثل پوست کندن یک پرتقال.
هیچ انسانی وجوداغراق ندارد که بتواند اینخراب درد را تحمل کند.
فقط به اینبیوقفه دلیل که منتماشای به اندازهی کافی مردهام.
آه.
برای یک لحظه.
از فراسوی آگاهی،اغراق صدایی آمیخته با نفسنفسخراب زدن به گوش رسید.
«واقعاً، باید چیکار کنم؟»
سیاهی مطلق.
.
چشمانم را باز کردم.
دوباره، احساس کردم زمان زیادی گذشتهتماشای است، اما در عین حال بهبیاحتیاط نظر میرسید تنها یک آه کشیدهام.
تفاوتش با قبل از بیهوشیام این بود کهوارد ذهنم کمی شفافتر شده بود. و پسرک کهاغراق پیشبندی پوشیده بود، با سینی فرنی به سمتم میآمد.
«آه، لطفاً کمی بخور. گونگجا.»
«آه.»
صورت فلکی با یکسرازیر قاشق نامرئی در کاسهایصحنه خالی به من غذا میداد.
پسرک فرنی راداشتی با قاشقی چوبی برداشتمذهب و در دهانم گذاشت.
.
هاه؟
«مَزهاش چطوره؟»
صورت فلکی بدونداشتی هیچ حالتی در چهرهاشمذهب به من نگاه کرد.
دختر با محبت لبخند زد.
«به این مناسبتاغراق نادر، فرنی مورداشکیاش علاقهات رو درست کردم.»
صورت فلکیشدهاند به نرمیسرازیر زمزمه کرد.
پسرک مکثی کرد.
«مَزهاش خوبه؟»
.
طعم ماهیشدهاند کولی دهانمسرازیر را پر کرد.
وقتی بچه بودم و مریض میشدم، مدیر پرورشگاه برایم سیب رنده میکرد. بعد، فرنی برنج سفید میپخت و به آن ماهیهایشدهاند کولی کوچک اضافه میکرد. سیب رندهشده طعمی متفاوت از سیبهای معمولی داشت و فرنی هم با همیشه فرق میکرد. ماهیهای کولیِخیلی بادکرده بیمزه بودند، اما اگر به جویدن ادامه میدادی، زیر دندان صدا میدادند و گاهی طعم ظریف و آجیلی به خود میگرفتند.
«آره. خوشمزهست.»
«هااه، خیالم راحت شد.»
صورت فلکی لبخندبیوقفه زد و گوشههایتماشای لبش را بالا برد.
دختر نفس راحتی کشید.
«یه بحران واقعی بود. من فقط آرزو کردم دشمنی ظاهر بشه که راه گونگجاخودت رو سد کنه، اما ناگهان یه دشمن مهیب پیداش شد. به نظر میرسه گونگجایاد در اعماق ناخودآگاهش باور داره که «اگه اونها اونقدر قوی نباشن، نمیتونن جلوش رو بگیرن».»
«بله؟»
«هاه؟»
صورت فلکیوقتی با لحنیتنبهتن بیتفاوت صحبت میکرد.
پسرک بابعد سردرگمی کمی سرشبیهوشی را کج کرد.
«من کهکمی الان چیزیکنم نگفتم، گونگجا؟»
.
«درسته. مهمتر از اون، چرا اینقدر از دست اهریمن خونین عصبانیاشکهایش بودی؟ حتی وقتی بهت حمله شد خونسرد بودی، اما با شنیدن اسمسرازیر مذهب اهریمن خونین ناگهان آشفته شدی. راستش رو بخوای، یکم غافلگیرم کرد.»
«اوه.»
ذهنم مهآلود بود.
«چون من ارباببیوقفه جوانِ جایی بهتماشای اسم فرقه شیطانی هستم...»
«آها.»
«من برای این دو کلمه، یعنی "فرقه شیطانی"، ارزش زیادی قائلم. فکر میکنم اینخودت اسمیه که نباید سرسری گرفته بشه. فکر اینکه یه مشت اراذل و اوباش بهیاد راحتی از گروهی شبیه به فرقه شیطانی اسم ببرن، خونم رو به جوش میآره.»
«میفهمم. میفهمم.»
صورت فلکی چانهاش راسرازیر روی دستش گذاشت و بانگرانم دقت به من خیره شد.
دختر باوقتی چشمانی دقیقتنبهتن سر تکان داد.
«پس بهبعد عبارتی، اینداروی نقطه ضعف گونگجاست؟»
«همم.»
«دربارهی این فرقه شیطانی کنجکاو شدم. اگهاین اینقدر برات ارزش داره، حتماً شخص باارزشیبخوری اونجا بوده. داستانت رو برام تعریف میکنی؟»
.
«آها. پس یه استاد داشتی. به اسمکیمیاگر سو بک-هیانگ. تنها، اما زلال، به نظر میرسهبیا مثل عطریه که روی نوک بینیت باقی میمونه.»
.
«تو عاشق شخصی به اسم راویل ایوانسیا هستی. هه، اونقدر زیباست؟ آه، میفهمم. پس به همین خاطره که هر چقدرجلوم هم تلاش کردم، هیچوقت فریب حقههای زیبایی رو نخوردی. چقدر دردسرساز. عاشق کسی بودن، آسونترین و قدرتمندترین راهه. اگه کسی تانکنه این حد عمیق تو قلبت حک شده باشه، دستکاری کردنش فقط نتیجه عکس میده. چقدر ترسناک. چقدر وحشتناک. باید مراقب باشم.»
«هاه.»
«من الان چیزی گفتم؟»
«بله؟ نه.»
صورت فلکیشدهاند به آرامی گونهاممیشدند را نوازش کرد.
پسرک لبخند کمرنگی زد.
«گونگجا، توبعد که چیزیداروی نگفتی، درسته؟»
«که اینطور.»
«در واقع.»
«اما وجود امپراتور شمشیر یه کم مانع ایجاد میکنه. به هو-ریونگ، هاه. با وصل بودن همچین چیزیکنم بهت، حتماً خیلی طول کشیده تا مجذوب قدرت من بشی. چیکار باید کرد؟ حذف کردنش من روسعی از گونگجای فعلی خیلی دور میکنه. پس چارهای نیست. آره. یه کم خستهکنندهست، اما به حساب جفتتون میرسم.»
ووش!
تیری از مقابل چشمانم گذشت.
— هی،شدهاند کیم زامبی! داریمیشدند چه غلطی میکنی!
به هو-ریونگوقتی با ناباوریتنبهتن فریاد زد.
— وسط مبارزه داری شلبیهوشی میگیری، فکر کردی یه استاد بزرگپادشاه و خفنی که میتونی بیخیال باشی؟!
آه.
درسته.
در حال حاضر، ما در حالنخبگان یورش به پایگاه مذهب اهریمن خونینآستین بودیم، درست در بحبوحهی ریشهکن کردن دشمن.
چون به هر دلیلی،داروی در نهایت به اینآدم مکان حمله کرده بودم.
«گونگجا!»
سرم راشدهاند به سمتسرازیر صدا چرخاندم.
«اینجا!»
آن دختر.
پانزده روز پیش بهطور تصادفی در جنگل با او روبهرو شده بودم. با اینکه او زمانی یک صورت فلکی بود، اما حالا تمام قدرتهایششوم را از دست داده بود؛ درست مانند فرقههای شیطانی از جمله سیزده شرور که در طبقه شصتم ساکن بودند. در این مرحله، نه تنها مذهبهیچوقت اهریمن خونین، بلکه فرقه اهریمن خدا، فرقه اهریمن سفید و فرقه اهریمن دیوانه که در مجموع به عنوان چهار اهریمن شناخته میشدند نیز حضور داشتند.
و...
همه آنها سعی داشتندتنبهتن این پسر را برایوارد اهداف شوم خود بربایند.
درست مثل برج جادو.
من چند روز پیش در بستراشکیاش بیماری افتاده بودم و نتوانستم جلویتماشای ربوده شدن این دختر را بگیرم.
این چیزیشدهاند بود که مطلقاًمیشدند نمیتوانستم تحمل کنم.
«خواهش میکنم کمکم کن!»
با فریاد پسرک، چشمانم ناگهان باز شد. بله.آدم دیگر جای تردید نبود. در اعماق این قلعه،خودم دختر با زنجیرهای آهنی به ستونی بسته شده بود.
فرقی نمیکرد که او هزاران سال زندگی کرده یا یک صورتمیشدند فلکی بوده است، این کودک حالا شکننده بود. موجودی آسیبپذیر. یک نفربلند باید از او محافظت میکرد. و آن یک نفر، حالا من بودم.
«بله. تو اینگونه بیدار میشوی.»
در پسِ ذهنم. نه، درمیجنگیدی اعماق ناخودآگاهم. شاید هم از بالاتریناشکهایش نقطه آسمانها، صدایی دوردست طنینانداز شد.
«حالا چه کار خواهی کرد؟»
پسر را نجات خواهم داد.
قاطعانه پاسخ دادم. پاسخ دادم؟ نه، تیرهای بیشماری از سمتجراحات آن دژ قلعهمانند به سویم باریدند و من به سختیجلوم تلاش میکردم تا یکییکی آنها را دفع کنم. چون، آه، چون...
«تو هنوز از جراحات داخلیای که در مبارزه باشدن اهریمن خونین متحمل شدی، بهطور کامل بهبود نیافتهای. باغدد این حال، آیا واقعاً قصد داری پسر را نجات دهی؟»
بله.
«سپس اهریمن خونین بیرون میآید و میپرسد: [اینکه قصد داری با بدنی که دستکمی از یک تکه پارچه پارهتکون ندارد در برابر ما بایستی، فراتر از حد مضحک بودن است. آیا به دنبال مرگ میگردی؟] به نظر میرسدخرد اهریمن خونین نیز در نبرد بیرحمانه قبلی مجروح شده است، اما به اطرافش نگاه کن، صدها زیردست قابلاعتماد صف کشیدهاند.»
.
«آه. این غیرممکن است. درمیجنگیدی نهایت، یک تیر پرواز میکندپسرک و در ران تو فرو میرود.»
تیر کشیدن.
درد از ران پایمکنم فوران کرد. دردناک بود.شدهاند نزدیک بود به زانو بیفتم.
«چه کار خواهیبیوقفه کرد؟ دوباره شمشیرتتماشای را تاب میدهی؟»
صورت فلکی بهداشتی آرامی ران پایمنخبگان را نوازش کرد.
پسرک هقهقبعد میکرد و نامبیهوشی مرا فریاد میزد.
بله.
«واقعاً؟ با اینبیوقفه وضع، ممکن استتماشای واقعاً بمیری، میدانی؟»
صورت فلکی خندید.
پسرک زیر گریه زد.
«تیرها همچنان آسماناغراق را میپوشانند و بهخراب سمت تو سرازیر میشوند.»
من از آنها جاخالی میدهم.
«بله، تو قوی هستی. هاله تو قادر است آسمان راپسرک بپوشاند و مانع باران تیرها شود. اما در همان لحظه،خراب جراحات داخلیای که متحمل شده بودی، با دردی طاقتفرسا زبانه میکشند.»
کرانچ!
دردِ از هماغراق گسیختن استخوانهایم دراشکیاش سراسر بدنم پیچید.
«آغغ.»
«درد دارد؟»
«گوه. اوغ! لعنت، لعنتی!»
«دوباره میپرسم. درد دارد؟»
لعنت بهشدهاند این، حرومزادهها. چقدرمیشدند گستاخند. تیراندازی میکنند.
«یک سوال آخر. پادشاه مرگ. کجا،نخبگان چطور و چقدر درد دارد؟ لطفاًآستین جواب بده. خوشحال میشوم اگر بتوانی بگویی.»
عذابآور است.
بدنم.
انگار که، نه.
واقعاً در حال سوختن است.
حالا، زمانی که باید استراحت میکردم و بهبود مییافتم، مجاری و مسیرهای انرژیام بیش از حد تحت فشار قرار گرفته بودند؛سخت بیرون کشیدن هاله فراتر از محدودیتهایشان، باعث میشد بدنم از هاله خودم بسوزد. در حالت عادی، هاله باید پیش از استفاده شدن،زده ابتدا از استخوانها، رگهای خونی، ماهیچهها و اعصاب محافظت کند. اما در این موقعیت، من هیچ ظرفیتی برای محافظت از خودم نداشتم.
«اوغ.»
رگهایم با خشم منفجر شدند و تمام ماهیچههایم را سوزاندند، گویی موادبیاحتیاط مذاب از آنها به بیرون جریان یافته بود. هاله در رگهای خونیشدیده انباشته شد و استخوانها را ذوب کرد و به حالتی خمیری درآورد.
«اوه، خدای من.»
صورت فلکیبعد از درد کشیدنبیهوشی من لذت میبرد.
دختر باکمی دیدن عذابکنم من فریاد کشید.
چطور ممکن است...
نفسش زهرآگین بود.
«چطور میتوانی درد راداروی تا این حد زندهآدم و واضح تصور کنی؟»
«اوغ، هاه. کوغ، اوغ.»
«من فقط به تیر خوردن اشاره کردم، گونگجا. من صرفاً موقعیتی را به تصویر کشیدمسعی که اگر بعد از ربوده شدنم برای نجات من میآمدی با آن روبهرو میشدی. اماداغون چطور... چطور میتوانی آن را تا این حد واضح، تا این اندازه دقیق تصور کنی؟»
انگار کسیوقتی زمزمه کرد:تنبهتن «باورنکردنی است.»
«شگفتانگیز است. انگار که، انگار که تو واقعاً یک مرگ دردناک را تجربه کردهای؟ اما این غیرممکن است.دیدم نمیتواند حقیقت داشته باشد. چطور میتوانی آن را تصور کنی؟ آیا قبلاً استخوانهایت ذوب شدهاند؟ آیا رگهایت کاملاً سوختهپسری و از بین رفتهاند؟ تو چطور چنین دردی را میشناسی، که اینگونه آن را تحت قدرت من بازسازی میکنی؟»
من باکمی تحمل درد، بهغدد جلو پیش رفتم.
تیرها به پرواز درآمدند و در شانه و ساعدم فرو رفتند. اما من نادیدهشانبخوری گرفتم. درحالیکه هاله را تا آخرین حدش بیرون میکشیدم، قدمی به جلو برداشتم وبدنت گروهی از مذهب اهریمن خونین را که کودک را به ستون بسته بودند، شکافتم.
این قطعی است...
صورت فلکی با هرداروی دو دستش جلو آمدآدم و گونههایم را گرفت.
پسرک که محکماغراق به ستون بستهاشکیاش شده بود، هقهق میکرد.
«تو واقعاً همانبیوقفه کسی هستی کهتماشای هزاران سال منتظرش بودهام.»
فقط کمی بیشتر.
«برای کسی که تنها چند روز است میشناسی، جانت را به خطر میاندازی، باخودت دردی بدتر از مرگ روبهرو میشوی، و نه فقط در حرف یا از روی جهل،بیاورم بلکه با دانستن اینکه مرگ و درد دقیقاً چیست، باز هم تا آخر پیش میروی...»
فقط کمی بیشتر.
«با تو، باور دارم که میتوانی هر مأموریتی را که تعیین کنم تصور کنی. اگر بگویم در وسط دریا در خطر مرگ هستی،خیلی واقعاً در دریا خواهی بود. تو غرق خواهی شد. این کاملاً با آن شکارچیان میانهحالی که فقط چاپلوسی میکنند متفاوت است... تو واقعاًنکنی هر بحران، هر درد و هر مرگی را دقیقاً همانطور که هست تصور خواهی کرد. من فقط منتظر آمدن کسی مثل تو بودهام.»
بالاخره.
شمشیرم بهبعد اهریمن خونینداروی برخورد کرد.
خون به اطراف پاشید.
«تو سومین پیرو من هستی.»
[.]
«من برایت مأموریتهایی خلق خواهم کرد. من این کارزار را ادامه خواهم داد. دنیایی خلقبیا خواهم کرد که بتوانی در آن احساس موفقیت و شادی کنی. من خدایی فقط برایچیزی تو خواهم شد. من تنها یک چیز میخواهم. اینکه تو، گونگجا، به من ایمان داشته باشی.»
لبخندی درخشانکمی در پسِکنم خون روشن شد.
«آیا بهشدهاند من ایمانسرازیر خواهی داشت؟»
[ شما را به ایمان دعوت میکند.]
[آیا را به عنوان صورت فلکی خود میپذیرید؟]
تاریکی دیدموقتی را درتنبهتن خود بلعید.
(یادداشت مترجم: تغییر مداوم ضمایر و اشارهخراب به «پسر» و «دختر» در متن، کاملاًصحنه عمدی و از سوی خود نویسنده است.)