چپتر 329: جعبه موسیقی فقط برای تو (۳)
0دوستت دارم،شکست گونگجا. لطفاً بانشد من قرار بذار.
آه، نمیتونمبرآورده این کارفایدهای رو بکنم.
لعنتی!!
اولین کاری که بعد از تبدیلخوشت شدن به پیرو صورت فلکی انجام دادم،خوشحال رد کردن اعتراف عشق صورت فلکی بود.
[جعبه موسیقی فقط برای تو خشمگین میشود.]
تاپ، تاپ! روباه جوان با عصبانیت پنجههایش را روی زمین کوبید و پف کرد.
برای کسانی که تا به حال ندیدهاند، روباهی که مثل یک موش بازی درمیآورد به طرز باورنکردنیای بامزه است. که یعنی، صورت فلکی من بامزه است.
پس، برای تو بامزه نیستم؟
نه. تو بامزهای.
برای تو دوستداشتنی نیستم؟
تو دوستداشتنی هستی.
پس، تو از این شکلی که به خودم گرفتم خوشت میاد، و علاوه بر اون، گونگجا، تو میخوای با تمام وجودت من رو خوشحال کنی، بدون اینکه هیچ شستوشوی مغزی یا دستکاریای در کار باشه، درسته؟
حرفهایی که الان زدی کاملاً درسته.
پس این همون عشقه!
روباه پرید و یقهام را گرفت. تکون، تکون. برای کسانی که تا به حال تجربهاش نکردهاند، روباهی که از یقه یک نفر آویزان میشود و ناله میکند، بینهایت بامزه است. میفهمید چه میگویم، مگر نه؟
همین الان عاشقم باش! درست تو همین لحظه عاشقم باش! نهایت خوشبختی رو به من بده، ای انسان! من رو خوشحال کن!
همم.
کاش میتونستی منظورم رو بفهمی.
[جعبه موسیقی فقط برای تو مهارت خود را فعال میکند.]
[حاکم کیهانی تلاش میکند احساسات شما را تغییر دهد.]
[شکست!]
[شرایط مهارت برآورده نشد.]
فایدهای نداره، خودت که میدونی خدا.
حاکم کیهانی فانتزیهای همدیگر رو برآورده میکنه. چیزی که من تصور میکنم خوشحالی صورت فلکی است، و تا زمانی که این خوشحالی یک توهم نباشه بلکه چیزی باشه که من از صمیم قلب آرزو دارم در واقعیت ریشه داشته باشه، هیچ تحریفی رخ نمیده.
خلاصه بگم، من آرزو داشتم خدای روباه حتی بدون حاکم کیهانی هم در واقعیت خوشحال باشه.
تا پایان واقعیتهایمان... تا زمانی که مرگ کامل فرا برسد، بنابراین، حاکم کیهانی نیز ادامه خواهد یافت.
آخ.
روباه با هر دو دست سرش را گرفت.
عجیبه. کسی که عجیبه گونگجاست، اما احساس میکنم داره با من مثل یه صورت فلکی بچگانه و عجیب رفتار میشه. عجیب نیست؟ اگه این عشق نیست، پس عشق چیه؟ چیه؟
تا زمانی که بتونی این سوال رو بپرسی، هنوز تو دوران جوانیت هستی.
یعنی من هزاران ساله که تو دوران جوانیم هستم؟ لعنتی. بهار خیلی طولانیه. قبل از اینکه تابستون از راه برسه، از گرده گلها خفه میشم.
خدایا. لحن حرف زدنت یکم خشن شده. با اینکه اونقدر بامزهای که میتونی چند بار به لپهای بامزهترین موجودات کیهان مشت بزنی، اما فکر نمیکنی یه چیزی تو طرز حرف زدنت مشکل داره؟ نباید یکم بیشتر شبیه روباه باشه؟ یکم روباهوارتر حرف بزنی؟
پیرو. پس تو میدونی یه روباه چطور صدا درمیاره؟
مینگدینگدینگدینگریدیدینگ؟
این خیلی قدیمیه. ریتمش رو هم اشتباه گفتی.
روباه جوان با سردی گفت.
روباهها هم میتونن حالت چهره داشته باشن.
امروز هم، من، کیم گونگجا، به عنوان تنها سقراطی که از برج بالا میرود، به روشنگری جدیدی دست یافتم...
-واقعاً که.
به هو-ریونگ ناگهان آهی کشید.
-چگالی چرتوپرتهای اطراف کیم زامبی حتی از قبل هم بیشتر شده.
منظورت چیه؟
[شاینی سعی میکند به مکالمه بپیوندد و میپرسد که این یعنی چه.]
[جعبه موسیقی فقط برای تو عمیقاً به صدای گریه روباه فکر میکند.]
-واقعاً این دیوونههای ۳۶ طعم رو از کجا پیدا کرده و دور هم جمع کرده؟ اصلاً این کار قانونیه؟ زامبی، وجود تو قانونیه؟ به چشم من که به نظر میاد باید غیرقانونی باشه.
اتاق کوچک ۵ پیونگی پر از هیاهو بود.
در آن مکان، ۱ نفر، ۱ شمشیر، ۱ روباه صحرایی و ۱ روح حضور داشتند.
این کاملترین و از نظر نژادی برابرترین ترکیب یک گروه ۴ نفره در تاریخ بود.
دیگه نیازی نیست اینجا بمونیم.
اول از همه، اینجا خیلی تنگه.
پیپ. پیپ.
و خدای روباه پاسخ داد. به نظر میرسید بالاخره تصمیم گرفته بود که صدای یک روباه صحرایی جوان باید چگونه باشد. به نظر من، از نظر تکاملی کاملاً پرت بود و احتمالاً از نظر فیزیولوژیکی هم اشتباه بود. اما خدای روباه بسیار راضی به نظر میرسید.
پیپ، پیاک.
چی گفتی؟
پیاک.
بلافاصله توانستم بفهمم خدای روباه چه میگوید.
[جعبه موسیقی فقط برای تو صورت فلکیای است که بر طبقه ۶۱ حکومت میکند.]
[جعبه موسیقی فقط برای تو مأموریتی به شما محول میکند.]
در برابر چشمانم، دانههای شن به حرکت درآمدند.
ذرات به هم پیوستند تا حروفی را شکل دهند.
+
[مأموریت غذا دادن]
صورت فلکی: جعبه موسیقی فقط برای تو
درجه سختی: F
هدف مأموریت: سر صورت فلکیای که به او خدمت میکنید را نوازش کنید.
با این حال، باید با تمام خلوص نیت خود این کار را انجام دهید.
+
.
پیپ.
خدای روباه با اعتمادبرآورده به نفس و افتخارخودت چانهاش را بالا گرفت.
بله. متوجه شدم.
لبخندی زدم وشرایط سر خدای روباهفایدهای را نوازش کردم.
در امتداد مسیرنشد دستم، خز پلاتینیخودت به نرمی خشخش کرد.
با تمام خلوص نیتم.
[مأموریت انجام شد.]
[مرحله پاکسازی شد.]
شاید هیچ شکارچیای وجود نداشته باشد که مأموریتی را سریعتر از این به پایان رسانده باشد.
اگر این یک اسپیدران است، پس واقعاً یک اسپیدران است.
بدون در نظر گرفتن نیمهعمرهایی که مجبور بودم به عنوان راویل و استادم سپری کنم.
[تبریک میگوییم.]
[شما مرحله طبقه ۶۱ را پاکسازی کردید!]
و حالا، در صحنهای متفاوت از قبل غرق شده بودم.
هوووووش.
طوفان شنی وزید. نفس کشیدن در آن خفهکننده نبود و چشمها را هم نمیسوزاند. تنها عطر شیرین رزهای صحرایی را با خود به همراه داشت. رایحه لطیف گلهایی که شکوفا شده بودند و تنها شبنم زیر نور خورشید را مینوشیدند، به مشامم رسید.
این یک نور خیرهکننده نیست.
تا به حال، هر بار که به مرحله بعدی میرفتم، با نور سفیدی احاطه میشدم.
شاید به این خاطر است که من پیرو این صورت فلکی شدهام.
لبخندی زدم.
حالا او یک صورت فلکی است که نمیتواند از هیچ قدرتی استفاده کند و کار دیگری جز بودن در کنار من ندارد، اما شاید صورتهای فلکی در آسمان شب هم از ابتدا همینگونه بودهاند.
آرزویی که برای این صورت فلکی داشتم، از قبل برایم کافی بود.
اگر میتوانستم با هر طبقهای که بالا میرفتم، عطر رزها را استشمام کنم...
خیلی خوب میشد.
در طوفان شن غرق شدم.
[شما به مرحله بعدی منتقل خواهید شد!]
تیک.
برای آخرین بار به صدای ساعت دیواریِ جا مانده در آن اتاق کوچک گوش دادم.
۵.
[شما وارد مرحله ۶۲ شدید.]
یک طبقه جدید.
با وجود اینکه در واقعیت، من تنها حدود یک هفته در طبقه ۶۱ مانده بودم، اما سروصدای اعلام ورودم بسیار بلند بود.
[چشم ساکن در هزارتو دوباره حضور شما را تشخیص میدهد!]
صورتهای فلکی حتماً به طور مداوم مرا زیر نظر داشتهاند.
این من بودم که در طبقه ۵۰ چنان نمایشی به راه انداختم. حتی اگر موقتی هم بود، با ده صورت فلکی قرارداد بسته بودم.
چه صورتهای فلکیای که با آنها قرارداد بسته بودم و چه آنهایی که نبسته بودم، برایشان سخت بود که به این سفر پرفراز و نشیب من علاقهمند نشوند.
[چشم ساکن در هزارتو] دیگر صورتهای فلکی را از ورود شما مطلع میکند!
آن موقع بود که حضورم در طبقه ۶۱ قطع شد.
به خاطر مهارت [حاکم کیهانی] که توسط خدای روباه فعال شده بود، ما کاملاً منزوی شده بودیم و در دنیایی فقط برای خودمان دو نفر گیر افتاده بودیم.
حتی دیگر صورتهای فلکی هم از وجود خدای روباه بیخبر بودند. و نمیتوانستند قدرتش را درک کنند. شاید صورتهای فلکی اصلاً نمیدانستند چه اتفاقی افتاده و فقط از روی استیصال پاهایشان را به زمین میکوبیدند؟
و حالا، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، برگشته بودم و به همین دلیل سیلی از پیامها سرازیر شده بود.
[چشم ساکن در هزارتو] پیشنهاد میکند که پیرو رسمی او شوید.
[اسب جنگی دشتهای ابدی] به شما مقام پیرو را پیشنهاد میدهد.
[جوینده تنها حقیقت] به شما مقام پیرو را پیشنهاد میدهد.
[تجسم عشق و شهوت] مقام حواری را به شما پیشنهاد میدهد!
مدتی میشد.
نامهایی که دلم برایشان تنگ شده بود، یکی پس از دیگری در پیامها ظاهر میشدند.
لبخند درخشانی به صورتهای فلکی نادیده زدم.
«حال همگیتون خوب بوده؟»
[چشم ساکن در هزارتو] میپرسد که در تمام این مدت کجا پنهان شده بودید.
«دقیقاً پنهان نشده بودم. جزئیاتش شخصیه، پس بیاید به عنوان یه راز نگهش داریم...»
[تجسم عشق و شهوت] مقام حواری را به شما پیشنهاد میدهد!
«آه. درسته. در اون مورد.»
تلپ.
خدای روباه روی کمرم پرید و از پشتم بالا رفت.
«من، من همین الانش هم پیرو یه صورت فلکی شدم.»
خدای روباه روی شانهام حلقه زد. و بعد، به نرمی دمش را دور گردنم پیچید. از دور، ممکن بود به نظر برسد که یک شالگردن طلایی پوشیدهام.
پیو.
خدای روباه سرش را به گونهام مالید.
[پادشاه مرگ] پیرو صورت فلکی [جعبه موسیقی فقط برای تو] است.
[جعبه موسیقی فقط برای تو] محترمانه از دیگر صورتهای فلکی درخواست میکند که سر به سر شما نگذارند.
سکوت عمیقی آسمانها را فرا گرفت.
[جوینده تنها حقیقت] سکوت میکند.
[اسب جنگی دشتهای ابدی] سکوت میکند.
[تجسم عشق و شهوت] سکوت میکند.
تنها صدای خدای روباه که با لبخند دمش را تکان میداد، به آرامی به گوش میرسید.
پس از مدتی، بالاخره یک صورت فلکی پیامی فرستاد.
[چشم ساکن در هزارتو] محترمانه میپرسد که این سگ ولگرد را از کجا آوردهاید.
«همم.»
عجب تأثیر اولیه خوبی.
«خب، همگی. بیاید یکم آروم باشیم...»
[جعبه موسیقی فقط برای تو] بیربط پاسخ میدهد که واقعاً از شراب مار خوشش میآید.
«شراب مار؟ چرا یهو شراب مار؟»
به هو-ریونگ به سوالم جواب داد.
«- [چشم ساکن در هزارتو]، یعنی هسیمیت کریچ، یه خدای ماره. زامبی. خلاصه بگم، صورت فلکی تو همین الان داشت از یه توهین نژادپرستانه علیه مارها استفاده میکرد.»
«آه. پس...»
[چشم ساکن در هزارتو] قسم میخورد که شما را بکشد!
«پس برای همینه که اینقدر خشن واکنش نشون میده. همم.»
واقعاً که.
به نظر میرسد خدای روباه ما قصد دارد از همان ابتدا با دیگر صورتهای فلکی دشمنی کند تا مطمئن شود به هیچ وجه سر به سر من نمیگذارند.
[تجسم عشق و شهوت] میگوید تا به حال اسم صورت فلکیای مثل مال شما را نشنیده است.
[جعبه موسیقی فقط برای تو] پاسخ میدهد که دلیلش این است که گوشهای خرگوشیات پوسیدهاند. او با شما ابراز همدردی میکند و میگوید کسی را ندارید که مرتب گوشهایتان را تمیز کند.
[تجسم عشق و شهوت] قسم میخورد که شما را تکهتکه کند.
خارقالعادهست.
«احیاناً، باربیت...»
«- یه خدای خرگوشه. تا جایی که میدونم، به این افتخار میکنه که گوشهاش دوستداشتنیترین گوشهای جهانن. به توهین به پدر و مادرش و حملات شخصی میخنده و بیخیال میشه، اما به دلایلی، اگه به گوشهاش توهین کنی قاطی میکنه.»
«که اینطور. اگه بخوایم با اصطلاحات قابلفهمتری بگیم؟»
«- امم...»
به هو-ریونگ با جدیت فکر کرد.
«- مثل اینه که یکی پیش تو به راویل توهین کنه؟»
«چی.»
پس کارش تمومه.
«قصد داری دنیا رو نابود کنی، خدای روباه؟»
[اسب جنگی دشتهای ابدی] پیشنهاد میکند همه آرام باشند چون بیش از حد هیجانزده شدهاند.
[جعبه موسیقی فقط برای تو] ابراز نگرانی میکند که نگاه کردن به صورت دراز شما ممکن است باعث شود صورت خودش هم دراز شود.
[اسب جنگی دشتهای ابدی] برای جنگ آماده میشود.
این دیگه جدیه.
تعداد نیروهای متخاصم با ما با سرعت نگرانکنندهای در حال افزایش است.
من چارهای نداشتم جز اینکه به کسی که به راویل توهین کرده بود، عذابهای جهنم زنده را نشان دهم. اگر نیازی به حرف زدن بود، فقط بعد از تحمیل یک درد جهنمی به زبان میآمدند.
صورتهای فلکی هم احتمالاً همین کار را میکردند.
«چطور باید این سوءتفاهم و سردرگمی رو برطرف کنم؟»
«- نه. صورت فلکیای که دنیا رو برای سرگرمی خودش دستکاری میکنه، ذات خدای توئه، دیگه چه سوءتفاهم یا اشتباهی؟ واقعاً فکر میکردی به موجودات دیگه احترام میذارن؟ احتمالاً اونا تمام زندگیهای این جهان رو به جز تو، به بیارزشی مورچه میدونن.»
حرفهای به هو-ریونگ را نادیده گرفتم.
برای سلامت روانم مفید نیستند.
«بـ-بیاید فعلاً روی فتح مرحله تمرکز کنیم، خدای من.»
پیو.
«واو. طبقه ۶۲ چطوری میتونه باشه؟ آیا نیرویی مثل برج جادو روش تسلط داره؟ کنجکاوم. اونقدر کنجکاوم که میتونم دیوونه بشم. واقعاً از کنجکاوی دارم دیوونه میشم! دارم اینجا دیوونه میشم!»
با استیصال سعی کردم توجه خدای روباه را منحرف کنم.
«باید یه صورت فلکی هم باشه که روی این مرحله حکومت میکنه، درسته؟ برام جالبه که کیه. خیلی خوب میشه اگه این دفعه یه نفر عادی و مهربون باشه. واقعاً کنجکاوم...»
«نیازی به کنجکاوی نیست.»
صدایی به گوش رسید.
«و نیازی هم نیست بدانی.»
در آن لحظه، زمین لرزید.
دلیل لرزش این بود که چیزی از آسمان سقوط کرده بود. دقیقاً در مقابلم. یا دقیقتر بگویم، دقیقاً همان جایی که اگر از مهارت سبکی برای جاخالی دادن استفاده نکرده بودم، سرم آنجا میبود.
کووووونگ!
بهسرعت بینمان فاصله انداختم. مکانی که تازه از آن فرار کرده بودم، دوباره تکهتکه شد. کوانگ! کوااانگ! همانطور که با سرعت حرکت میکردم، مانند مگسکشی که سه چهار بار برای کشتن یک حشره فرود میآید، ضرباتی رعدآسا مرا تعقیب میکردند.
«به نظر میرسد لیاقت این را داری که پادشاه نامیده شوی.»
پس از هجده حمله ترکیبی که حدود ۲ ثانیه طول کشید، کسی که به من حمله کرده بود بالاخره به حرف آمد.
«پادشاه مرگ. تو همانی هستی که حواری مرا کشتی.»
او یک انسان نبود.
با اینکه ظاهری انسانی داشت، اما عاجهای غولپیکری شبیه شاخ در دو طرف پیشانیاش قرار داشت.
چشمان طلاییاش، خالی از هرگونه احساسی، روی من قفل شده بودند.
«آن گستاخی. با مرگت تاوانش را پس بده.»
غژژژ.
صورت فلکی چکشی را روی شانهاش گذاشته بود؛ باشکوه و به ظاهر بیش از حد بزرگ.
[گاوی که ویرانهها را درو میکند] به شما حمله میکند.
گاوی که ویرانهها را درو میکند.
[گاوی که ویرانهها را درو میکند] قسم میخورد که شما را نابود کند.
در گذشته، سیلویا اوانایل.
همان صورت فلکیای که [بانوی ابریشم طلایی] او را به عنوان یک خدا میپرستید.