---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 225: فصل 225 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 225: فصل 225

0

۵.

من به دختر نگاه کردم.

منظره به‌سرعت تغییر کرد؛ از خیابان‌های برفی که مارکیز بک سول-تو در آن شلاق‌همه‌چیز​ می‌زد، تا غاری که ویسکونت سون هوک-سین در آن گوشت انسان می‌خورد، و به‌گرفته​ جایی که ویسکونت ده ها-ران ارتشی را برای قتل‌عام سربازان و غیرنظامیان رهبری می‌کرد.

«همه‌شونو بکشید و‌محل​ نذارید حتی یه‌اجازه​ نفر زنده بمونه!»

شایستگی یک ژنرال با دو‌بدیم​ چیز مشخص می‌شد: مهارت در کشتن‌دهقان‌ها​ آدم‌ها، و تردید نکردن هنگام کشتنشان.

ویسکونت ده‌دهاتی​ ها-ران ژنرال‌هیچی​ شایسته‌ای بود.

«اینجا محل شورشه. نباید اجازه بدیم اطلاعات عملیاتمون به بیرون درز‌مرد​ کنه. دهقان‌ها، فقرا، مرد و زن، پیر و جوون. همه‌شونو بکشید‌شورشیان​ و همه‌چیز رو نابود کنید! من مسئولیتش رو به عهده می‌گیرم.»

هزاران سواره‌نظام،‌اینجا​ شورشیان را‌شورشه​ قتل‌عام کردند.

شانه‌های روستاییان که در محاصره سربازان قرار گرفته بودند، می‌لرزید. برخی از‌فقرا​ آن‌ها واقعاً سعی کرده بودند علیه پادشاهی شورش کنند. و افراد بیشتری فریب‌کردند​ این حرف را خورده بودند که «شاید ارباب واقعاً می‌خواد جنگی راه بندازه».

«ارباب! بهمون رحم کنید!‌هیچی​ ما یه مشت دهاتی‌تشخیص​ هستیم که هیچی نمی‌دونیم!»

شایستگی یک سیاستمدار با‌اطلاعات​ توانایی‌اش در تشخیص همتایان‌کنه​ و متحدانش مشخص می‌شد.

ویسکونت ده‌اینجا​ ها-ران سیاستمدار‌شورشه​ بی‌کفایتی بود.

و انسان‌ها زمانی بی‌رحم‌ترین موجودات‌بدیم​ می‌شدند که در یک جنبه شایسته،‌دهقان‌ها​ اما در جنبه‌ای دیگر بی‌کفایت بودند.

«بسوزونیدشون.»

روستا به آتش کشیده شد.

حصار چوبی‌ای ساخته شده بود تا جلوی فرار روستاییان را‌بیرون​ بگیرد. سربازان پادشاهی نیزه‌هایشان را بالا بردند و به روستاییانی‌کنید​ که سعی می‌کردند از این مانع فرار کنند، ضربه می‌زدند.

«خدای من!»

پیرمردها، همسران و فرزندانشان در‌نمی‌دونیم​ میان دود سیاهی که روستایشان‌متحدانش​ را پوشانده بود، خفه می‌شدند.

دوده در ریه‌های رئیس پیر روستا نشست. حتی تا آخرین لحظه، رئیس‌پیر​ روستا نمی‌دانست که آیا مرگ به دست اربابش به خاطر سرپیچی از‌شانه‌های​ دستور پیوستن به شورش، مرگ مجلّل‌تری بود یا مرگ به دست پادشاهی.

او واقعاً انتخابی نداشت.

«خدایا خواهش می‌کنم، نجاتمون بده...»

خدا در‌دهاتی​ آن مکان‌هیچی​ حضور داشت.

ویسکونت جا سو-جونگ روی درختی در دوردست نشسته بود. همان‌طور که خودش‌پیر​ گفته بود، ویسکونت «خدایی بود که هرگز بازگشت نمی‌کرد». به بیان دقیق‌تر،‌شانه‌های​ او «خدایی بود که حتی اگر بازگشت هم می‌کرد، به کسی کمک نمی‌کرد».

تزلزل‌ناپذیر.

«ویسکونت.»

به خدایی که‌هستیم​ مچم را گرفته‌سیاستمدار​ بود، التماس کردم.

«خواهش می‌کنم‌اجازه​ بهشون کمک کن.‌عملیاتمون​ این عادلانه نیست.»

«می‌دونم.»

«چرا ده ها-ران باید زنده بمونه‌اطلاعات​ در حالی که اونا می‌میرن؟ چرا‌فقرا​ اونا باید تو تنهایی و درد بمیرن؟»

«مشاور.»

هاله‌ام را فعال‌بدیم​ کردم تا از‌بیرون​ چنگ ویسکونت رها شوم.

اما لمس ملایم ویسکونت‌شورشه​ جا سو-جونگ هرگز از‌اطلاعات​ روی مچم برداشته نشد.

چنگال خدا‌شورشه​ بسیار عجیب‌تر از‌بدیم​ چنگال من بود.

«هیچ دلیلی برای این کار وجود نداره. دلیلی‌تشخیص​ که بعضی‌ها زنده می‌مونن، بعضی‌ها می‌میرن و بعضی‌ها رنج‌جنبه​ می‌کشن. چنین چیزی نمی‌تونه وجود داشته باشه، مگه نه؟»

«اگه این‌طوره، پس...»

«با این حال، به نظر‌نباید​ می‌رسه مردم اغلب به چیزی‌بیرون​ برای مقصر دونستن نیاز دارن.»

روستا تا مرز خاکستر‌اجازه​ شدن سوخت و خاکسترها‌بیرون​ به سمت جنگل پراکنده شدند.

ویسکونت جا سو-جونگ انگشت‌هیچی​ اشاره‌اش را بالا آورد و‌همتایان​ ذره‌ای خاکستر خاکستری‌رنگ را گرفت.

«هیچ‌کس نمی‌تونه بپذیره که همه‌چیز تو این دنیا تصادفی اتفاق می‌افته،‌مرد​ می‌تونه؟ همیشه یه بدخواهی پشت بدبختی‌هات، و یه دست‌کاری پشت خوش‌شانسی‌هات وجود‌کردند​ داره، بنابراین تو شایسته همدردی یا نفرین بقیه دنیا هستی، درسته؟ همین‌طوره.»

منظره اطراف دوباره تغییر کرد.

«حق با همه‌ست.»

سالن جلسات پادشاهی.

«این شخص کاری‌بدیم​ می‌کنه که حق‌بیرون​ با همه باشه.»

شاهدانی که کنت‌محل​ آ رو-هو درخواست کرده‌بدیم​ بود، وارد سالن شدند.

پیرمردی که دخترش را‌اجازه​ از دست داده بود،‌بیرون​ تنها نقطه آغاز ماجرا بود.

به نظر می‌رسید کنت تمام قدرت خود، یا قدرت جناحش را بسیج‌انسان‌ها​ کرده بود تا به سراغ قربانیان برود. در میان آن‌ها حتی نوادگان‌روستا​ افرادی که توسط ویسکونت ده ها-ران آواره شده بودند نیز حضور داشتند.

«بدبختی‌های همه همین‌طوری اتفاق نیفتادن،‌عملیاتمون​ اونا اتفاق افتادن چون این شخص‌مرد​ گوشه‌ای ایستاد و اجازه‌ش رو داد.»

سالن جلسات‌اینجا​ هر لحظه‌شورشه​ پرآشوب‌تر می‌شد.

کنت آ رو-هو در محکوم کردن ویسکونت جا‌بیرون​ سو-جونگ پیش‌قدم شد. بسیاری از نجیب‌زادگان نیز از‌همه‌چیز​ کنت پیروی کرده و او را سرزنش کردند.

«هیچ‌کدوم از این‌هستیم​ گناهان توسط ویسکونت‌سیاستمدار​ جا سو-جونگ انجام نشده!»

کنت آ‌اجازه​ رو-هو با‌اطلاعات​ فصاحت سخن می‌گفت.

«اما ویسکونت توسط گناهکاران احاطه شده. اون حتی این کار رو ناآگاهانه انجام نداده، بلکه با وجود دونستن این‌نابود​ موضوع دست به چنین کاری زده. چرا ویسکونت از مارکیز بک سول-تو محافظت می‌کنه؟! چرا ویسکونت از یه آدم‌خوار محافظت‌کرده​ می‌کنه؟! همه اونا گناهان کبیره‌ای مرتکب شدن، پس ویسکونتی که همه اونا دورش جمع شدن، باید مظهر شر مطلق باشه!»

کنت آ رو-هو جرئت نداشت این را با‌بیرون​ صدای بلند بگوید، اما آن لیست گناهکاران شامل‌همه‌چیز​ پادشاه خورشید که بر تخت نشسته بود نیز می‌شد.

پادشاهی که ۶۰ سال خود را حبس کرده بود. تحت حاکمیت بدون سیاست پادشاه خورشید، زمین‌داران‌می‌شدند​ بدون هیچ محدودیتی از دهقانان بهره‌کشی می‌کردند و نجیب‌زادگان، افراد خردمند را بی‌هیچ مانعی تحت فشار قرار‌بگیرد​ می‌دادند. در طول ۶۰ سال بی‌تفاوتی او، ناآرامی‌های مدنی و شورش در سراسر پادشاهی پرورش یافته بود.

«...»

پادشاه خورشید بر تخت‌شورشه​ سلطنت نشسته بود و‌اطلاعات​ در سکوت تحمل می‌کرد.

فقط پادشاه نبود.

دوک‌ها، که موجوداتی برتر بودند و بیش از ۱۰۰۰ سال زندگی‌بی‌کفایتی​ کرده بودند، در طول این ۱۰۰۰ سال قتل‌عام‌های متعددی به راه انداخته‌بسوزونیدشون​ بودند. هیچ‌کدام از آن شش دوک نبودند که مرتکب قتل نشده باشند.

از میان صدها نجیب‌زاده حاضر در سالن‌درز​ جلسات، موجوداتی که نماینده پادشاهی بودند، حتی یک‌نابود​ نفر هم پیدا نمی‌شد که قربانی‌ای نداشته باشد.

«این تقصیر‌اینجا​ ویسکونت جا‌شورشه​ سو-جونگ است!»

کنت آ‌شورشه​ رو-هو نیز‌اجازه​ همین‌طور بود.

کنت جنگجوی قدرتمندی بود که بارها ارتش خود را به نبرد رهبری کرده بود. غیرممکن بود که‌جنبه​ در میدان جنگ هیچ مرگ ناعادلانه‌ای رخ ندهد. او زندگی افراد زیادی را ویران کرده بود. خانواده‌های زیادی‌بالا​ را از هم پاشیده بود. و به همین دلیل، او بار بدبختی افراد زیادی را به دوش می‌کشید.

«علاوه بر این، ویسکونت حتی شخصی رو که مرتکب جنایت شده، دوست‌داشتنی خطاب کرده. هه. چطور جرئت می‌کنه این‌قدر‌می‌گیرم​ آشکارا عشقش رو به کسی که مرتکب جنایت شده نشون بده! چطور جرئت می‌کنه حتی الان هم به دوست داشتن‌کنند​ مجرمان ادامه بده، در حالی که حتی توبه برای گذشته، اصلاح گناهان و بالا بردن اخلاقیات پادشاهی‌مون هم کافی نیست!»

کنت آ رو-هو به ویسکونت جا سو-جونگ حمله کرد. اما‌بیرون​ حقیقت این بود که او هم‌زمان داشت به خودش و‌کنید​ تمام خانواده سلطنتی و نجیب‌زادگان حاضر در آنجا نیز خنجر می‌زد.

«ویسکونت جا سو-جونگ یک گناهکاره!»

کنت دردی احساس نمی‌کرد.

او در حالی که خون زخم‌هایش را‌درز​ می‌لیسید، مانند یک سگ شکاری سرمست، بارها‌همه‌چیز​ و بارها ویسکونت جا سو-جونگ را گاز گرفت.

«بله.»

ویسکونت جا سو-جونگ، که همه این‌ها را بهتر‌بیرون​ از هر کس دیگری در دنیا می‌دانست، در‌همه‌چیز​ جواب نپرسید: «مگر تو هم یک گناهکار نیستی؟».

او حتی اعلام‌هستیم​ نکرد: «همه ما‌سیاستمدار​ به یک اندازه گناهکاریم».

«درسته.»

در عوض، او تأیید کرد.

«این تقصیر این شخصه.»

او انگشتش را به سمت خودش نشانه رفت و‌همتایان​ قربانیان را خطاب قرار داد؛ خدای جوان با کمال‌شایسته​ میل آن را پذیرفت، گویی که یک نوشیدنی شیرین باشد.

«این شخص یک گناهکاره.»

خدای شرور سرگرم شده بود.

«به همین‌شورشه​ دلیله که من‌بدیم​ باید مجازات بشم.»

به نظر می‌رسید کنت آ‌نمی‌دونیم​ رو-هو بیش از حد روی‌متحدانش​ فصاحت کلامش تمرکز کرده بود.

«...»

اگر کنت بیشتر دقت می‌کرد، شاید از خودش‌اطلاعات​ می‌پرسید که چرا اعضای جناح ویسکونت جا سو-جونگ‌پیر​ حتی یک کلمه هم در دفاع از او نگفته‌اند.

«...؟ چی؟»

با وجود اینکه گفته می‌شد پادشاه هیچ قدرتی ندارد، او همچنان ارباب قلمرو سلطنتی‌بی‌رحم‌ترین​ بود. این حقی بود که قانون برایش تضمین کرده بود. فرصت‌های زیادی برای او وجود‌ساخته​ داشت تا جلوی سخنرانی تند کنت را بگیرد و از ویسکونت جا سو-جونگ حمایت کند.

«مشکل چیه، کنت؟ این‌اطلاعات​ شخص فقط گفت که‌کنه​ با دیدگاه‌های شما موافقه.»

دوک بی‌تفاوت یک قصاب بود. و او یک دوک بود.‌بیرون​ علاوه بر این، او شخص بانفوذی بود که از هیچ‌کدام‌کنید​ از قتل‌ها یا قتل‌عام‌هایی که مرتکب شده بود، پشیمان نبود.

او از عادت خود در تاس ریختن برای تعیین مرگ و زندگی افراد لذت می‌برد. مدت‌ها بود که‌کنید​ اوضاع به همین منوال بود و تا مدت‌ها نیز همین‌طور باقی می‌ماند. تنها یک چیز در مورد دوک تغییر‌کرده​ کرده بود. آن هم این بود که اکنون جا سو-جونگی در دنیا وجود داشت که او برایش تاس نمی‌ریخت.

اما دوک بی‌تفاوت از اولین‌نمی‌دونیم​ حیوان خانگی‌ای که در طول‌متحدانش​ ۱۰۰۰ سال گذشته داشت، محافظت نکرد.

«موافقت با دیدگاه من یعنی...»

«همه‌چیز تقصیر این شخصه، مسئولیت‌نباید​ این شخصه و گناه این شخصه،‌درز​ بنابراین این شخص باید مجازات بشه.»

مارکیز بک سول-تو، که در جوانی کودکی را کشته بود، اکنون رئیس یک خانواده مارکیز بود. از‌نابود​ نسلی به نسل دیگر، مارکیز خرگوش بندر شمالی پایتخت سلطنتی را در انحصار خود داشت. سی درصد‌آن‌ها​ از جریان‌های رودخانه بزرگ که در سراسر پادشاهی جریان داشت، متعلق به آن‌ها بود. مارکیز پول زیادی داشت.

آدم‌خوار سابق، ویسکونت سون هوک-سین، به‌خوبی می‌دانست چگونه از بدنامی خود استفاده کند. او کپکی را که عمیقاً در املاکش ریشه دوانده بود، از‌روستا​ بین برد. او زمین‌دارانی را که مسئول آسیاب‌های بادی بودند پاک‌سازی کرد و اشراف محلی‌ای را که آبراه‌ها را کنترل می‌کردند، اعدام کرد. سپس، تمام‌روستایشان​ آسیاب‌های بادی و آبراه‌های قلمرو را به خانواده بازگرداند و بعد آن‌ها را با قیمتی پایین در اختیار دهقانان قرار داد. ویسکونت غلات زیادی داشت.

ویسکونت ده ها-ران، که زمانی ژنرال خاندان سلطنتی بود، در گذشته برای یک شورش برنامه‌ریزی کرده بود. او هنوز هم در کشتن‌شورشیان​ آدم‌ها مهارت داشت. او می‌دانست چگونه دشمن را متفرق کند، چگونه یک دشمن متحد را از هم بپاشد و چگونه سربازان آموزش‌دیده‌حرف​ را تار و مار کند. او ترفندهای لازم برای جنگ را می‌دانست. و ویسکونت، از این ترفندها بیش از حد در چنته داشت.

«...پس، استدلال من رو می‌پذیری؟»

«دقیقاً.»

اما هیچ‌کس‌دهاتی​ از ارباب‌هیچی​ خود دفاع نکرد.

مگر اینکه عشقی به معشوقشان یا وفاداری‌ای‌درز​ نسبت به اربابشان نداشتند، در غیر این صورت‌نابود​ باید دلیلی برای سکوت همگی آن‌ها وجود می‌داشت.

«اینجانب بزرگ‌ترین گناهکار در تاریخ‌نباید​ پادشاهی هستم، به همین دلیل‌بیرون​ می‌خواهم لایحه‌ای را ارائه دهم.»

ویسکونت جا‌شورشه​ سو-جونگ فرمان‌اجازه​ سکوت داد.

«منشی. لطفاً‌دهاتی​ لایحه آماده‌شده‌هیچی​ را پخش کن.»

اگر کنت‌اجازه​ کمی بیشتر‌اطلاعات​ دقت کرده بود.

مهم نبود که ویسکونت چقدر با لقب [عوضی روانی پایتخت سلطنتی] شناخته می‌شد، او نمی‌توانست در حالی‌جوون​ که شاهدان یکی پس از دیگری برای شهادت علیه او می‌آمدند، همچنان لبخند به لب داشته باشد.‌می‌لرزید​ شاید آن‌وقت متوجه می‌شد که این بحث در شورا [دقیقاً همان چیزی بود که ویسکونت جا سو-جونگ می‌خواست].

«یک لایحه...؟»

«بله. اینجانب با‌هستیم​ پذیرش استدلال طرف مقابل،‌توانایی‌اش​ لایحه‌ای را پیشنهاد می‌دهم.»

کنت هیچ‌اجازه​ شکی به دل‌عملیاتمون​ راه نداده بود.

«این لایحه،‌اینجا​ "قانون طلایی"‌شورشه​ نامیده خواهد شد.»

و به‌شورشه​ همین دلیل بود‌بدیم​ که شکار شد.

«اعضای محترم شورای اشراف.»

اسناد بین نجیب‌زادگان توزیع شد. شلپ! در حالی که منشی‌های خاندان‌مرد​ سلطنتی با عجله به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند، پایشان را روی مایع‌کردند​ آمنیوتیک می‌گذاشتند. اسناد به طور مساوی بین اعضای هر جناح پخش شد.

«شاید برای‌اینجا​ برخی این‌شورشه​ سوال پیش بیاید.»

در حالی که عالی‌رتبه‌ترین اعضای پادشاهی در‌عملیاتمون​ حال ورق زدن اسناد بودند، ویسکونت جا‌پیر​ سو-جونگ با لحنی آسوده شروع به صحبت کرد.

«آیا در این‌هستیم​ عصر، واقعاً به یک‌توانایی‌اش​ دوک جدید نیاز داریم؟»

برخی از اشراف به اسناد نگاه نکردند. نه، طوری رفتار می‌کردند که‌پیر​ انگار اصلاً نمی‌خواستند به آن‌ها نگاه کنند. آن عده معدود، دوکِ آسودگی، دوکِ‌روستاییان​ شمشیر مطلق، دوکِ انرژی درونی، دوکِ داروی سنگی و دوکِ اژدهای سیاه بودند.

(یادداشت مترجم انگلیسی: نویسنده ناگهان برای اولین بار به دوک اژدهای سیاه اشاره می‌کنه. من دیگه تسلیمم T~T)

این بدان معنا بود که‌بدیم​ لایحه از قبل در میان‌کنه​ دوک‌ها به بحث گذاشته شده بود.

«پاسخ اینجانب روشن است.‌هیچی​ بله، ما به یک‌تشخیص​ دوک هفتم نیاز داریم.»

«...»

در میان آن‌ها، دوک ده هزار خدا رهبر جناح مذهبی بود؛ همان‌کنه​ جناحی که کنت آه رو-هو در آن حضور داشت. کنت آه رو-هو‌هزاران​ با چهره‌ای تهی سرش را چرخاند تا به رهبر جناح خود نگاه کند.

دوک ده هزار خدا در‌بدیم​ حالی که لبخند می‌زد، کمی شبیه‌دهقان‌ها​ به مفتش بدعت‌کار به نظر می‌رسید.

«عذر می‌خوام، کنت! خواهر بزرگه‌نمی‌دونیم​ ازم خواستن که این رو‌متحدانش​ به عنوان یه راز نگه دارم!»

«...»

آن زمان‌اینجا​ بود که‌شورشه​ کنت متوجه شد.

که چرا شاهدان و مدارک علیه ویسکونت جا سو-جونگ این‌قدر راحت‌دهقان‌ها​ در دسترس بودند، و تمام روندهای آن روز توسط چه کسی برنامه‌ریزی‌سواره‌نظام​ شده بود. پادشاهی از قبل به تسخیر ویسکونت جا سو-جونگ درآمده بود.

«اگر در این عصر هیچ مشکلی‌سیاستمدار​ وجود نداشت، آنگاه بله. نیازی به‌انسان‌ها​ تأسیس جایگاه یک دوک جدید نبود.»

خدایی که پادشاهی‌بدیم​ را از سایه‌ها به‌درز​ دست گرفته بود، گفت.

«با این حال، شورش‌ها، پس‌رفت‌ها و بوی تعفن پوسیدگی بسیار زیادی وجود داشته است. موافق نیستید؟ همکاران‌جوون​ عزیز شورای اشراف که احترام زیادی برایتان قائلم، صدها هزار نفر در شورش‌ها درگیر بوده‌اند. میلیون‌ها نفر وفاداری‌برخی​ خود را به پادشاهی از دست داده‌اند. در این عصر، یک نفر باید مسئولیت را بر عهده بگیرد.»

یک نجیب‌زاده‌شورشه​ بی‌صبر خلاصه‌اجازه​ لایحه را خواند.

«مسئولیت‌پذیری آسان است.»

و چون آن‌بدیم​ را نفهمید، به‌بیرون​ صفحه اول بازگشت.

«کسانی که در طول ۶۰ سال گذشته توسط دولت پادشاهی قربانی شده‌اند. کسانی که زندگی‌شان ویران شد زیرا ناعادلانه درگیر شورش‌ها شدند. خانواده‌ها و نوادگان کسانی که نابود شدند. سربازانی که به خاطر دستورات ناعادلانه جان باختند. کسانی که خانه‌هایشان را به خاطر‌کنند​ سیاست‌های مدنی از دست دادند. کسانی که اموالشان غارت شد، اعضای بدنشان قطع گردید، مجبور به ترک شهرهایشان شدند یا بستگانشان را به دلیل بی‌توجهی خاندان سلطنتی یا اشراف از دست دادند. کسانی که مورد تبعیض نژادی قرار گرفتند. رعایایی که مورد استثمار قرار‌شده​ گرفتند. برای ارائه مثال‌های خاص از هرج و مرج ۶۰ سال گذشته، دو فرمان نافرجام برای انقیاد اژدهای طلایی، یک جنگ داخلی، سه شورش توسط اشراف، و یکی دیگر توسط ناخن‌های سرخ رخ داده است. در تمامی این موارد، رعایا به ناحق قربانی شدند.»

به عبارت دیگر،‌نباید​ مردم پادشاهی ناعادلانه‌اطلاعات​ قربانی شده بودند.

«پادشاهی مسئولیت کامل آن‌ها را خواهد پذیرفت.‌توانایی‌اش​ دوک هفتم، که در اینجا منصوب خواهد‌بی‌رحم‌ترین​ شد، این مسئولیت‌ها را بر عهده خواهد گرفت.»

به عبارت‌اجازه​ دیگر، ویسکونت‌اطلاعات​ جا سو-جونگ.

«اصل و‌اینجا​ اساس به این‌نباید​ شرح خواهد بود.»

تمامی اشراف پادشاهی‌نباید​ به ویسکونت جا‌اطلاعات​ سو-جونگ نگاه کردند.

«شخصی که زندگی‌اش توسط پادشاهی ویران‌سیاستمدار​ شده است، می‌تواند دقیقاً همان میزان‌انسان‌ها​ رنج را به دوک هفتم منتقل کند.»

شکنجه.

«نحوه پذیرش‌اینجا​ مسئولیت به این‌نباید​ شکل خواهد بود.»

اشرافِ جناح‌شورشه​ ویسکونت، سرهایشان‌اجازه​ را پایین انداختند.

«شخصی که به دنبال انتقام از دوک هفتم است، می‌تواند مقصری را که زندگی‌اش را ویران کرده است‌شایسته​ نشان دهد و تقاضا کند که هنگام اجرای "قانون طلایی" حضور داشته باشد. به عنوان مثال، یک شهروند آزاد‌روستاییانی​ به نام نام سوک می‌تواند مارکیز بک سول-تو را مجبور کند تا به عنوان شاهد در آنجا حاضر شود.»

انتقام.

«و فارغ از اینکه دوک هفتم چقدر به دست آن رعیت رنج بکشد،‌دهقان‌ها​ شاهد هرگز نمی‌تواند او را مجبور به توقف کند یا در اجرای قانون‌شورشیان​ طلایی دخالتی داشته باشد. شاهدان تنها اجازه خواهند داشت که ناظر قانون طلایی باشند.»

تاوان گناه.

«زمان و مکان‌هستیم​ اجرای قانون طلایی به‌توانایی‌اش​ این شرح خواهد بود.»

دلیل اینکه این‌بدیم​ روز برای ترومای خدای‌درز​ شرور انتخاب شده بود.

«هر سال در بیست و چهارمین روز از دوازدهمین ماه. آخرین روز از نشست پایان سالِ شورای اشراف. از نیمه‌شبِ این روز، دوک هفتم سفری را در‌کردند​ جهت عقربه‌های ساعت به دور پایتخت سلطنتی آغاز خواهد کرد. مکان شروع، میدان پلاتین در مقابل برج پلاتین خواهد بود و مقصد نهایی نیز همان میدان پلاتین‌راه​ در مقابل برج پلاتین است. در طول این سفر، هر رعیتی از هر سن و جنسیتی می‌تواند نزد دوک هفتم برود و خواستار اجرای قانون طلایی شود.»

امروز بیست و‌نباید​ چهارمین روز از‌اطلاعات​ دوازدهمین ماه بود.

«اینجانب تعیین خواهم کرد که‌نمی‌دونیم​ آیا رعیت صلاحیت اجرای قانون‌متحدانش​ طلایی را دارد یا خیر.»

ویسکونت جا سو-جونگ‌بدیم​ مهارت [نفس اژدهای‌بیرون​ رودخانه یخ] را داشت.

او می‌توانست گذشته‌ی هر‌شورشه​ کسی که در مقابلش‌اطلاعات​ قرار داشت را تماشا کند.

او قادر بود تشخیص دهد‌بدیم​ که آیا پادشاهی زندگی آن رعیت‌دهقان‌ها​ را ویران کرده است یا خیر.

«اگر آن‌ها صلاحیت داشته باشند، اینجانب قضاوت خواهم کرد که دقیقاً چقدر رنج کشیده‌اند و چه مقدار درد می‌توانند به اینجانب تحمیل کنند. دست‌روستا​ در برابر کسانی که دستانشان قطع شده است. چشم در برابر کسانی که چشمانشان از حدقه درآمده است. برای کسانی که رنجشان آن‌قدر زیاد است‌روستایشان​ که نمی‌توان آن را در یک نوبت جبران کرد، این روند به سال بعد موکول خواهد شد تا زمانی که کافی باشد. سال به سال.»

ویسکونت جا سو-جونگ‌بدیم​ مهارت [نگاه اژدهای‌بیرون​ طلایی] را داشت.

او می‌توانست شدت‌محل​ و وسعت احساسات‌اجازه​ دیگران را درک کند.

او قادر بود‌نباید​ ببیند که رعایای‌اطلاعات​ پادشاهی چقدر رنج کشیده‌اند.

«در حالی که قانون طلایی در حال اجراست، بدن اینجانب آسیب خواهد دید و احتمالاً نخواهم توانست به‌شایسته​ درستی راه بروم، بنابراین اینجانب به کسی نیاز خواهم داشت که حمایتم کند. کسی که بیشترین رنج را‌بردند​ برای آن رعیت به بار آورده است، همان کسی خواهد بود که باید اینجانب را سر پا نگه دارد.»

ویسکونت جا سو-جونگ از هر‌عملیاتمون​ فرد بانفوذی که ملاقات می‌کرد،‌فقرا​ خواسته بود که عاشقش شود.

او هیچ‌اینجا​ چیز دیگری از‌نباید​ آن‌ها نخواسته بود.

حالا، آن‌ها مجبور بودند بوی‌بدیم​ خون کسی را که عاشقش‌کنه​ بودند، از نزدیک‌ترین فاصله استشمام کنند.

۰

«اینجانب لایحه مذکور را در دستور کار قرار می‌دهم و به عنوان رهبر جناح آینه و‌کنید​ رئیس خاندان ویسکونت آمتیست، از حقی که پادشاه اول به تمامی اشراف اعطا کرده است استفاده می‌کنم‌واقعاً​ تا برای لایحه مذکور رأی‌گیری برگزار کنم. در صورت تصویب، این لایحه از امشب اجرایی خواهد شد.»

سالن جلسات‌اینجا​ در سکوت‌شورشه​ فرو رفته بود.

صدای جریان آب پژواک می‌یافت.

از آنجا که‌هستیم​ ماه دوازدهم بود،‌سیاستمدار​ احتمالاً بیرون برف می‌بارید.

«همکاران عزیز شورا.»

دوکِ ویرانگر کشور.

نجیب‌زاده‌ای که در آستانه‌اجازه​ تبدیل شدن به دوک‌بیرون​ هفتم بود، لبخند درخشانی زد.

«اکنون زمان‌دهاتی​ مجازات گناهکار‌هیچی​ فرا رسیده است.»

(یادداشت مترجم انگلیسی: در این مرحله، هیچ‌کس نمی‌تونه بهم‌دهقان‌ها​ بگه که جا سو-جونگ یک مازوخیست به تمام معنا نیست.‌می‌گیرم​ همچنین... من اصلاً نمی‌تونم دلیل پشت کارهاش رو درک کنم.

دو تا چپتر ۳‌شورشه​ هزار کلمه‌ای پشت سر‌اطلاعات​ هم. دارم لوسِتون می‌کنم.)

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

مترجم انگلیسی: Seven / یادداشت مترجم: در متن اصلی، مترجم انگلیسی به کلمه مازوخیست (Masochist) اشاره کرده است که به دلیل حفظ یکپارچگی داستان، از متن حذف شد.