---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 201: [اتاق و غذا (۱)] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 201: [اتاق و غذا (۱)]

0

۱.

در میان تمام صورت‌های فلکی‌داری​ که تا به حال با‌اگه​ آن‌ها جنگیده بودم، بدون شک قوی‌ترینشان...

پادشاه اهریمن باران پاییزی بود.

قدیس اهریمنی که تنها با یک شمشیر، کوهی از اجساد ساخت. نوک شمشیرش‌رسید​ قاره را با خون به رنگ سرخ درآورد و رودخانه‌ای از خون ایجاد کرد‌مرا​ که از آن کوه جاری می‌شد و بوی غلیظ خون را با خود می‌آورد.

«کوهاهاها!»

اما این رتبه‌بندی‌خوش​ درونی قرار بود‌سعی​ امروز تغییر کند.

«همون‌طور که از‌بهم​ بابا انتظار می‌رفت!‌داری​ مثل مارماهی لیزی!»

مشتی مماس با نوک بینی‌ام رد شد. بوم! و غرش بلندی به گوشم‌رسید​ رسید، چرا که هوا از تکانه وحشیانه آن به لرزه درآمده بود. خدای من.‌مرا​ فقط فشار بادِ مشتش به تنهایی کافی بود تا مرا به هوا پرتاب کند.

«پـ-پسرم!»

«چی شده؟! بابا!»

«واقعاً مجبوریم‌داره​ این کار‌خوش​ رو بکنیم؟!»

با درماندگی فریاد زدم.

«خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم، پس‌می‌گذره​ باید بشینیم و یه گپ و‌اگه​ گفتِ مفرح و آروم داشته باشیم...»

«من که همین‌خوش​ الانش هم داره‌سعی​ خیلی بهم خوش می‌گذره!»

«داری سعی‌داره​ می‌کنی بابات‌خوش​ رو بکشی؟!»

«اگه بابا بمیره، یعنی مهارت‌هات فقط در همین‌بینی‌ام​ حد بوده. در این صورت، نباید من رو‌تکانه​ سرزنش کنی، باید ضعف خودت رو مقصر بدونی!»

انفجاری در پشتم رخ داد.

وقتی به پشت سرم نگاه کردم،‌سعی​ دیدم قله کوهی پس از برخورد‌یعنی​ با هاله اوبورکا فرو ریخته است.

«عجب دیوونه‌ایه.»

هرچند جرئت نمی‌کردم آن را با وضعیت استاد‌بینی‌ام​ مقایسه کنم که می‌توانست با ذهنش خودِ جهان‌تکانه​ را بشکافد، اما قدرت مخرب او وحشتناک بود.

اگر آن مشت به من می‌خورد چه بلایی سرم‌می‌کنی​ می‌آمد؟ پس از تفکری عمیق، که در آن سختی جمجمه‌ام‌سرزنش​ را با قله کوه مقایسه کردم، محاسباتم به بن‌بست رسید.

«به بابات رحم کن!»

فریاد زدم.

«آهای همسایه‌ها! اینجا یه بچه نمک‌نشناس هست که می‌خواد سر باباش رو بشکنه! باباش همون کسی‌تکانه​ بود که بهش یاد داد چطور از هاله استفاده کنه و حتی هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی خودش‌کار​ رو بهش منتقل کرد، اما حالا این بچه داره لطف باباش رو نادیده می‌گیره و می‌خواد بکشتش!»

«اون بچه منم!‌داره​ من با مشت‌هام وظیفه‌داری​ فرزندیم رو ادا می‌کنم!»

اوبورکا پس از کشیدن یک‌داری​ فریاد، گارد گرفت. گاردی بود که‌بمیره​ برایم بسیار آشنا به نظر می‌رسید.

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم اول.

شمشیر گرسنگی.

هاله از تمام جهات هجوم آورد تا بدنم‌بابات​ را ببلعد. چشمانم گشاد شد. مهارت او در‌نباید​ دستکاری هاله کاملاً با گذشته غیرقابل مقایسه بود.

-هوه.

به هو-ریونگ صدای آرامی از خود درآورد. تقریباً در همان زمان، حس ادراک من به‌هوا​ طرز قابل‌توجهی کند شد. صدای به هو-ریونگ در گوشم تبدیل به یک «هووووه» نرم شد‌شده​ و من پیش از آنکه برف و باد بتوانند انتهای تعجبش را بربایند، ضدحمله زدم.

'اگه فقط فرار کنم، می‌بازم.'

هاله درون بدنم را برانگیختم.

اگر حتی برای یک ثانیه‌می‌گذره​ گارد خودم را پایین می‌آوردم،‌بکشی​ بدون هیچ شانسی برای مقابله می‌باختم.

'می‌تونه جواب بده؟'

در حالی که زمان‌بهم​ به کندی می‌گذشت، نقشه‌ای‌سعی​ در ذهنم شکل گرفت.

'می‌تونم امتحانش کنم.'

عملم بسیار‌داره​ سریع‌تر از‌خوش​ تفکرم بود.

قدمی به جلو برداشتم. بنگ! برف‌مشتی​ زیر پایم پراکنده شد. سپس هاله‌ام‌گوشم​ به درون دانه‌های خردشده برف نفوذ کرد.

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم اول.

شمشیر گرسنگی.

من به‌می‌رفت​ حمله اوبورکا‌مارماهی​ پاسخی ندادم.

در عوض،‌الانش​ بر آن‌بهم​ مسلط شدم.

در نهایت، نحوه شعله‌ور شدن هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی به خاطره و تصویرسازیِ اجراکننده آن‌صورت​ بستگی داشت. حتی اگر به ده‌ها شاخه مختلف از حملات تقسیم می‌شد، باز هم اگر کسی‌دیدم​ می‌فهمید کدام شاخه‌ها در تصویرسازیِ اجراکننده سخت و کدام‌یک نرم هستند، می‌توانست آن را نابود کند.

'مسیر حمله بسته‌بهم​ به میزان درکت‌داری​ از تکنیک تغییر می‌کنه.'

در سکوت،‌می‌رفت​ حمله حریفم‌مارماهی​ را تماشا کردم.

در چشمانم، حرکات‌داره​ شعله‌های هاله کاملاً‌می‌گذره​ واضح و زنده بود.

اوبورکا دو‌بهم​ شاخه حمله را‌داری​ انتخاب کرده بود.

'بیا رقابت کنیم.'

نفس اول.

اولین چیزی که خاموش کردم، شعله‌هایی بود که‌سعی​ وحشیانه هجوم می‌آوردند. درد گرسنگی. این حمله‌ای بود که‌صورت​ فریادهای یک کودک را در خود جای داده بود.

'این یه روند استاندارده.'

به سرعت تکنیک را کنترل کردم.‌داری​ حرکات مادری را به یاد آوردم که‌یعنی​ به فریادهای کودکی در مقابلش گوش می‌دهد.

درد و رنج با هم درگیر شدند. هاله‌ام به‌بوم​ دور هاله اوبورکا پیچید و آن را چنان در هم‌درآمده​ تنید که گویی داشت با هر دو دست خفه‌اش می‌کرد.

مسیر حمله معکوس شده بود.

«...!»

نفس دوم.

نگاه اوبورکا درنده شد. او بلافاصله متوجه نیت‌بینی‌ام​ من شد که می‌خواستم به جای تکیه بر‌تکانه​ قدرتِ صرف، با درکمان از هنرهای رزمی مبارزه کنم.

«بابا هنوزم‌الانش​ دوست داره کارهای‌خوش​ ناخوشایند انجام بده!»

اوبورکا هاله‌بهم​ را با‌می‌گذره​ صدایش ترکیب کرد.

اگر یک فرد عادی آن را می‌شنید،‌سعی​ کلمات اوبورکا شبیه به ■ به نظر‌مهارت‌هات​ می‌رسید. مانند یک هجای واحد و بی‌معنی.

اما، ■ به شدت توسط هاله فشرده شده بود. تنها در زمانِ‌گوشم​ بی‌نهایت کند و کش‌دار ما بود که ■ می‌توانست بسط یابد و‌مشتش​ شنیده شود. این تکنیکی بود که به سطح مهارت نسبتاً بالایی نیاز داشت.

«داری باهام مثل‌داره​ یه گراز وحشیِ قوی‌داری​ اما احمق رفتار می‌کنی!»

«درسته.»

تنها کسانی که سطح مهارت‌می‌گذره​ به اندازه کافی بالایی داشتند،‌بکشی​ می‌توانستند به گفتگوی ما گوش دهند.

«اگه نمی‌خوای ببازی، اول‌مارماهی​ باید گرهِ هنر شیطانی‌بینی‌ام​ آسمان‌های دوزخیت رو باز کنی.»

«از این کار متنفرم! من قراره بابا رو با همین تکنیک شکست بدم! بعدش،‌یعنی​ دماغت رو صاف می‌کنم و اون‌قدر روی زمین می‌غلتونمت تا احساس کنی توی جهنمی،‌وقتی​ اون وقت در نهایت مجبورت می‌کنم از ته دل من رو به رسمیت بشناسی!»

«تو این ۳۰۰ سال به جای اینکه یاد بگیری چطور‌اگه​ از هاله‌ات درست استفاده کنی، یاد گرفتی چطور چرت و‌خودت​ پرت بگی. بهتره فقط ساکت بمونی و به من ببازی.»

«اوگو!»

«اوگو» یک کلمه گابلینی بود که معانی‌مماس​ زیادی داشت، مانند «نه»، «هرگز»، «این ناخوشاینده»،‌چرا​ «گمشو»، «ای حرام‌زاده» و بسیاری معانی دیگر.

«من بیشتر از‌داره​ ۳۵۰ سال صبر‌می‌گذره​ کردم، دیگه دوباره نمی‌بازم!»

«چه ۳۰۰ سال‌خوش​ باشه، چه ۳۰۰۰ سال‌می‌کنی​ یا ۳۰ هزار سال.»

نفس سوم.

شروع به در دست گرفتن کنترل هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی اوبورکا کردم.‌گوشم​ مثل این بود که داشتم طرحی را که اوبورکا کشیده بود رنگ‌آمیزی می‌کردم،‌تنهایی​ یا دقیق‌تر بگویم، انگار داشتم بداهه‌نوازی‌های خودم را به موسیقی اوبورکا اضافه می‌کردم.

«این بابا هیچ‌داره​ قصدی برای واگذاری‌می‌گذره​ جایگاه رهبری نداره.»

از آنجا که اوبورکا تصویر یک کودک گرسنه را‌بکشی​ به نمایش می‌گذاشت، من تصویر والدینی را مجسم کردم‌کنی​ که به کودکشان غذا می‌دهند و خودشان گرسنگی می‌کشند.

کدام یک‌داره​ گرسنگی دردناک‌تری‌خوش​ را ابراز می‌کرد؟

کدام گرسنگی برای‌مثل​ به دوش کشیدن‌مشتی​ فریادهای همه مناسب‌تر بود؟

دو شمشیر گرسنگی با‌بهم​ هم ترکیب شدند تا یک‌می‌کنی​ تکنیک واحد را شکل دهند.

«پسرم.»

«چی شده؟!»

«حالا که خانواده‌مثل​ شکل گرفته، می‌تونیم‌مشتی​ گفتگومون رو داشته باشیم.»

اقتدار اوبورکا را با پشت دستم کنار زدم. آن را با زور هل‌بمیره​ ندادم. در عوض، توانستم پس از پیش‌بینی مسیر حمله، از آن جاخالی دهم.‌پشتم​ ضربه زدن با پشت دست، صرفاً آخرین حرکت لازم برای جاخالی دادنم بود.

اوگو.

اوبورکا به سمتم هجوم آورد.

«کار غم‌انگیز و بی‌روحیه. مخصوصاً برای اعضای فرقه شیطانی. برای کسایی که قصد‌رسید​ دارن از درد جهان درس بگیرن، ورود به فرقه واجبه. هنر شیطانی آسمان‌های‌کافی​ دوزخی یعنی اراده‌ی در آغوش کشیدن این درد. ما میون مردم زندگی می‌کنیم.»

هر بار که اوبورکا مشتش‌خوش​ را تاب می‌داد، قله‌های کوه‌بابات​ یکی پس از دیگری فرو می‌ریختند.

اما هیچ‌کدام‌بهم​ از حملاتش به‌داری​ بدنم اصابت نکرد.

غرش—

با محوریت ما دو نفر،‌لیزی​ بهمن‌هایی در شرق، غرب، شمال‌غرش​ و جنوب به راه افتاد.

درست مثل‌الانش​ گلبرگ‌های یک گل‌خوش​ در حال شکفتن.

یک گل خونین.

کولاک فرو ریخت.

«خدای من...»

حدود بیست قدم آن‌طرف‌تر، ارباب اژدهای سیاه با چهره‌ای بهت‌زده با‌بکشی​ خودش زمزمه کرد. مطمئن نبودم که از قدرت عظیم اوبورکا شوکه‌خودت​ شده بود، یا داشت روش مقابله من با او را تحسین می‌کرد.

با این حال، توجهی به‌داری​ او نکردم و در عوض‌اگه​ به صحبت با اوبورکا ادامه دادم.

«باید مراقب باشیم. وگرنه، فرقه شیطانی ما تبدیل‌می‌کنی​ می‌شه به یه نمایشگاه هنری برای درد. تا‌صورت​ همه هر طور که دلشون می‌خواد تماشاش کنن.»

«نمایشگاه هنری برای درد؟»

«دارم می‌گم نباید سر اینکه کی درد بیشتری حس می‌کنه رقابت کنیم. در‌بمیره​ عوض، باید هوای همدیگه رو داشته باشیم تا درد برامون تبدیل به یه‌پشتم​ قدرت نشه. می‌دونم تو همچین بچه‌ای نیستی، اما به هر حال اینو بهت می‌گم.»

نفس چهارم.

من با موفقیت‌بهم​ بر تمام مسیرهای‌داری​ حمله اوبورکا مسلط شدم.

با اینکه اوبورکا هنوز می‌توانست بدنش را‌مماس​ حرکت دهد، اما مسیری که هاله‌اش می‌توانست‌چرا​ طی کند به شدت باریک شده بود.

«کوهپ!»

اوبورکا دندان‌هایش را به هم سایید. هاله قرمزش به شدت زبانه می‌کشید‌یعنی​ و سعی داشت به زور راهی باز کند، اما من با مهارت‌پشتم​ انتهای شعله را گرفتم و آن را به همان جایی که می‌خواستم کشاندم.

«اگه تنهایی این درد رو تحمل کنی، آدمای اطرافت خشک و پژمرده می‌شن. هرچی برات عزیزتر باشن، بیشتر خشک می‌شن.‌ضعف​ دلم می‌خواد بهت بگم بس کنی، اما اگه مخالفت کنی و بگی می‌تونی درد دنیا رو به دوش بکشی چی؟‌عجب​ اگه درد همون چیزی باشه که یه نفر رو تبدیل به آدم می‌کنه، اون وقت تو تنها آدم این دنیا می‌شی.»

حس می‌کردم که‌مثل​ اوبورکا دارد با‌مشتی​ حرف‌هایم همراه می‌شود.

اما مطمئن نبودم.

با این‌بهم​ حال، به هدایت‌داری​ شعله‌هایم ادامه دادم.

شاید برای دادن این نصیحت خیلی زود بود،‌می‌کنی​ اما همان‌طور که ارباب اژدهای سیاه گفته بود،‌صورت​ خیلی زود بودن بهتر از خیلی دیر بودن بود.

«فقط به خاطر اینکه داری این کار‌مماس​ رو برای دنیا انجام می‌دی، باعث عذاب عزیزانت‌هوا​ نشو. این یعنی اصل رو فدای فرع کردن.»

«...»

«همراهانی برای خودت پیدا کن. بقیه رو با اراده‌ت متقاعد کن. حالا که بعد از بالا رفتن از کوه به‌خودت​ روشن‌بینی رسیدی، وقتشه که از کوه پایین بیای. کسی رو پیدا کن که بتونی قلب و ذهنت رو بهش بسپاری.‌دیوونه‌ایه​ باهاشون زیاد حرف بزن. اگه هدفت اینه که تبدیل به یه آدم بشی، همراه با اونا تبدیل به آدم بشو.»

«یه آدم...»

«تو همین الانش هم هستی.»

نفس پنجم.

هاله‌ام را گسترش دادم.

«نگاه کن، پسرم!»

چشمانم در حالی‌مثل​ که با نگاه‌مشتی​ اوبورکا تلاقی می‌کردند، درخشیدند.

درست مثل آینه‌هایی که یکدیگر‌خوش​ را بازتاب می‌دهند، چشمان ما‌بابات​ بی‌وقفه تصویر یکدیگر را منعکس می‌کردند.

«فکر می‌کنی‌بهم​ چرا همه اینا‌داری​ رو بهت گفتم؟!»

هاله منفجر شد.

این قدرت من نبود.

این سیلاب‌الانش​ هاله از‌بهم​ اوبورکا سرچشمه می‌گرفت.

من فقط کسی‌خوش​ بودم که جریانش‌سعی​ را کنترل می‌کرد.

«به خاطر اینه‌بهم​ که می‌خوام تو یه‌سعی​ آسمون مشترک شریک بشیم!»

و من با آن رنگ‌لیزی​ قرمز، تصویری را نقاشی کردم که‌بلندی​ مدت‌ها رویایش را در سر داشتم.

اوبورکا رنگی‌الانش​ بی‌نهایت بود، و‌خوش​ من قلم‌مو بودم.

همان روش کنترل هاله، همان‌داری​ هنرهای شیطانی، و همان تصویر بر‌بمیره​ فراز قله سفید کوه فرود آمد.

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

قانون اول.

گور سوزان.

نفس ششم.

چشم‌انداز اطراف تغییر کرد.

هاله قرمز به‌مثل​ چرخش درآمد و اشکال‌مماس​ مختلفی را خلق کرد.

شمع‌ها. شمع‌های روشن روی‌بهم​ شمعدان‌ها. حتی موم ذوب‌شده‌ای هم‌می‌کنی​ بود که از شمع‌ها می‌چکید.

کف‌پوش و پله‌های مجلل. حتی تزئینات‌سعی​ مختلفی که در گوشه و کنار‌یعنی​ عمارت نقش بسته بودند. همه‌چیز پدیدار شد.

«صبر کن ببینم، اینجا...؟»

ارباب اژدهای‌می‌رفت​ سیاه شوکه‌مارماهی​ شده بود.

این مکان برایش آشنا بود.

صدها شمع می‌سوختند، و‌می‌گذره​ سایه‌های هاله میان هر شمع‌بکشی​ و شمعدان پنهان شده بودند.

-قهقهه.

صدایی آشنا بود.

صدایی که‌الانش​ یادآور چکیدن‌بهم​ موم بود.

-می‌خواین قایم‌موشک بازی کنیم؟

-کی...

-با ما...

ناگهان، صحنه فرو ریخت.

از نظر زمانی،‌خوش​ احتمالاً فقط حدود ۳‌می‌کنی​ ثانیه طول کشیده بود.

حتی با وجود مقدار مضحک و عظیم هاله اوبورکا و استفاده‌اگه​ ظریف و بی‌نقص من از هاله، باز هم محدودیتی وجود داشت.‌مقصر​ حفظ کردن اشیاء، صداها و یک فضای مستقل برای ما دشوار بود.

اما ما انجامش داده بودیم.

حتی اگر‌الانش​ فقط برای‌بهم​ یک لحظه بود.

من با موفقیت‌خوش​ عمارت آتشین را‌سعی​ بازسازی کرده بودم.

«...»

اوبورکا مسحور‌می‌رفت​ و مبهوت به‌لیزی​ اطراف نگاه کرد.

مناظر از قبل‌داره​ به همان قله‌می‌گذره​ کوه بازگشته بود.

اما همه حاضران می‌دانستند چیزی‌داری​ که لحظه‌ای پیش شاهدش بودیم،‌اگه​ یک توهم یا خیال باطل نبود.

«اوبورکا.»

هاله‌ام را‌می‌رفت​ به درون‌مارماهی​ بدنم فراخواندم.

«این همون حقیقتیه که ۳۶۳ سال پیش بهت گفتم. قضیه‌بابات​ فقط نشون دادن یه تصویر با هاله نیست. قضیه اینه‌کنی​ که از هاله‌ت استفاده کنی تا اون تصویر تجلی پیدا کنه.»

من هنر شیطانی‌خوش​ آسمان‌های دوزخی را به‌می‌کنی​ اوبورکا منتقل کرده بودم.

سپس او آن را به‌می‌گذره​ دیگر گابلین‌ها آموزش داد و‌بکشی​ به نمایشنامه‌های آتشین تکامل یافت.

همه این‌ها برای این بود‌لیزی​ که مجبور نباشم این مسیر‌غرش​ را به تنهایی طی کنم.

«هرچقدر هم که تلاش کنم، هیچ‌وقت نمی‌تونم بیشتر از یه ثانیه حفظش کنم. هاله‌م تو یه چشم به هم‌سرزنش​ زدن تموم می‌شه، و قبل از اینکه حتی بتونم ده قدم بردارم فرو می‌ریزه. حتی وقتی من و تو‌فرو​ با هم انجامش دادیم، فقط تونستیم ۳ ثانیه نگهش داریم. اما اگه ۱۲ تا جنگجو بهمون اضافه بشن چی؟»

«...»

«۲۴ تا چطور؟ ۲۰۰ تا.‌می‌گذره​ نه، اگه هزار تا گابلین‌بکشی​ با هم انجامش بدن چی؟»

اوبورکا صحنه‌ای را که‌مارماهی​ تازه به آن اشاره‌بینی‌ام​ کرده بودم، تصور کرد.

چشمانش طوری درخشید‌داره​ که گویی واقعاً‌می‌گذره​ داشت آن را می‌دید.

«معمولاً همچین چیزی غیرممکنه. اما گابلین‌ها صدها سال تصاویرشون رو با هم به‌مهارت‌هات​ اشتراک گذاشتن. صیقلشون دادن. ما تنها کسایی تو این دنیا هستیم که توانایی انجام‌پشت​ این کار رو داریم. ما موسیقی‌دان‌هایی هستیم که از روی یه نت مشترک می‌نوازیم.»

«اون...»

اوبورکا دهانش را باز کرد.

«اما این‌الانش​ یه آواز‌بهم​ درباره درده...»

«زیبا می‌شه.»

«اوگور. زیبا می‌شه.»

داشتم هیجان‌زده می‌شدم.

«پس با‌الانش​ بابایی از‌بهم​ کوه بیا پایین.»

لبخند درخشانی زدم.

«حتی اگه درباره درد‌خوش​ آواز بخونیم، زندگی‌مون بازم‌می‌کنی​ پر از شادی می‌شه.»

«عجیبه. چطور همچین چیزی ممکنه؟»

«چون بابایی آدم خوبیه. تو هم آدم خوبی هستی. بابایی تو رو قبول داره و‌مهارت‌هات​ تو هم بابایی رو قبول داری. کسی که همیشه تمام تلاشش رو می‌کنه و سخت‌ترین‌سرم​ کارها رو انجام می‌ده، من رو قبول داره و دوستم داره، پس چطور می‌تونم شاد نباشم؟»

دست راستم‌بهم​ را به سمت‌داری​ اوبورکا دراز کردم.

«من به خاطر تو خوشحال‌تر می‌شم،‌داری​ و تو هم می‌تونی به خاطر‌بمیره​ من یه کم بیشتر لبخند بزنی.»

«بیا بریم پایین. گناهکار من.»

اوبورکا دست راستم را گرفت.

پنجره اطلاعات

[شما یک مهارت جدید خلق کرده‌اید!]

ناگهان، صدای‌می‌رفت​ برج در‌مارماهی​ سرم طنین‌انداز شد.

پنجره اطلاعات

[در حال ایجاد کارت مهارت!]

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

یادداشت مترجم: پیش از شروع، باید اشاره کنم که نام این مجموعه از فصل‌ها چند تفسیر مختلف دارد، بنابراین ممکن است در آینده آن را تغییر دهم.