چپتر 207: اژدهای سیاه (۱)
0۱.
ما بهمیکردم سمت قلب دنیایراویل رویا حرکت کردیم.
- آهاها!بخشی یالا، ایننداشت امپراتریس رو بپرستید!
پشت سرمان، ساکوبوسی که هنوز داشت ادای بانوی ابریشم طلایی رافریبنده درمیآورد، شلاقش را تاب میداد، اما ما سعی کردیم هنگام عبورگندم نادیدهاش بگیریم. هیچکس در گروه ما نمیخواست با چنین چیزی درگیر شود.
پس ازکپی مدتی پیادهروی، بهحالا صحنهای عجیب رسیدیم.
اول از همه،واقعاً آسمان بالای سرمانباورم بسیار عجیب شده بود.
«ماه... چشم داره، سرورم.»
«میدونم.»
پلک.
ماه پلک زد. همانطور که روح گرسنه گفت،تنها ماه کامل چشم داشت. چشمهایی سرخ. چشمان سرخپای ماه از بالا به ما خیره شده بودند.
«کمی عجیبه، اما چشمهاینداشت زیبایی هستن. باعث میشه دلمروبهرو بخواد همیشه بهشون نگاه کنم.»
به دلایلی،دوکِ قلبم بهانتظار شدت میتپید.
با دیدن واکنشکرده من، حالت چهرهی روحواقعاً گرسنه کمی تغییر کرد.
«اوه. اوم. فکر کنم ممکنه رویباورم ناخودآگاه سرورم تأثیر گذاشته باشه. شایددوکِ چشمهای بانو رو کپی کرده باشه...»
«ها؟ اینطوریه؟»
حالا که بههمین آن فکر میکردم، واقعاًهیچ شبیه چشمان راویل بودند.
باورم نمیشد که تنها با استفاده از چشمان او، تقریباًباورم قلبم را دزدیده بود. از دوکِ من همین انتظار میرفت. ازهیچ سر تا پای او، هیچ بخشی وجود نداشت که فریبنده نباشد.
صحنهی بعدی که باشبیه آن روبهرو شدیم، متعلقتنها به روح گرسنه بود.
«مم.»
زیر ماهِ چشمسرخ،همین مزارع گندم زردپای امتداد یافته بودند.
در مزارع گندم،کرده کشاورزان با کمرهایمیکردم خمیده زحمت میکشیدند.
«...»
حالت چهرهی روحوجود گرسنه به طرزنباشد محسوسی خشک شد.
فوراً متوجهدوکِ شدم اینانتظار کپیِ چیست.
«این روستای استل هست.»
«...بله. درسته.»
روستایی که توسطوجود امپراتوری اِگیم و نیروهایصحنهی متفقین ویران شده بود.
مزارع گندمی که کودکی کهمیرفت در تروما روح گرسنه دیدهنداشت بودم، در آن بازی میکرد.
- روح! روح!
چیزی درمیکردم میان گندمزارهای زردراویل دراز کشیده بود.
یک جانور غولپیکر.
جانوری با خزهای آبی، دقیقتر بگویمپای یک گرگ، چشمانش را باز کرد تاصحنهی به کودکانی که نزدیک میشدند نگاه کند.
- ماکپی برات یهاینطوریه هدیه داریم!
- برایمیکردم درست کردنش فقطراویل خوشگلها رو چیدیم!
کودکان روستا تاج گلینداشت را که برای گرگبعدی درست کرده بودند، بالا گرفتند.
با این حال، سر گرگ برای قرار گرفتن تاج گل بیش از حد بزرگ بود.روبهرو کودکان برای مدتی نمیدانستند چه کنند، تا اینکه در نهایت تصمیم گرفتند تاج گل رامیکشیدند دور گوش گرگ آویزان کنند. و به این ترتیب، گرگ ناگهان صاحب یک گوشوارهی گلی شد.
- غررر.
گرگ که ظاهراً راضیشبیه به نظر میرسید، کودکان رااستفاده روی پشت خود سوار کرد.
باد وزید، گندمزارها را بهفریبنده لرزه درآورد و صدای خندهیشدیم کودکان را با خود برد.
صدای خنده،دوکِ باد را سرشارمیرفت از شادی کرد.
«اون جانور...»
«رویای منه.»
روح گرسنه زمزمه کرد.
«اگه استل رو نخورده بودم. اگه انسان نمیشدم و به همون زندگی جانوریم ادامه میدادم...روبهرو شاید این اتفاق میافتاد. اونوقت، نه بهعنوان یک قدیسه پرستش میشدم، و نه پس ازمیکشیدند تبدیل شدن به استل بهعنوان یک جادوگر نفرین میشدم. و روستا هم در آتش نمیسوخت.»
صدای روح گرسنه آرام بود.
«احمقانهست.»
او بیصدابخشی قبضهی شمشیرشنداشت را فشرد.
«اگر انسانی رو نبلعیده بودم، نمیتونستم قلب انسانها رو درک کنم. من بخشی ازبعدی نژادی هستم که فقط شکارهایی رو که میخوریم و هضم میکنیم، درک میکنیم. اگه استلزحمت رو نخورده بودم، امیال انسانی رو به دست نمیآوردم. صحنهای که اونجاست، پر از تناقضه.»
روح گرسنه شروعکرده به قدم زدن بهواقعاً سمت مزارع گندم کرد.
گرگ که هنوزواقعاً کودکان را حملباورم میکرد، متوقف شد.
آنها یک رویارویی خاموش داشتند.
همزاد با چشمانیهمین سرد به کپیپای خود نگاه کرد.
«بشکن.»
او شمشیرش راواقعاً بیرون کشید وباورم ضربهای به جلو زد.
به محض اینکه گرگ توسط شمشیرنباشد روح گرسنه بریده شد، تبدیل بهزیر رنگ صورتی شد و ذوب گشت.
حتی کودکانی که با لبخند بر پشت آن سوار بودند، کشاورزانیفریبنده که در مزارع گندم کار میکردند و روستایی که در پسزمینه بود،زرد در یک چشم به هم زدن ذوب شدند و از بین رفتند.
«...هو.»
تنها چیزی که باقیشبیه ماند، روح گرسنهای بود کهاستفاده زیر ماه سرخ ایستاده بود.
روح گرسنه به آرامینداشت سرش را چرخاند وبعدی به من نگاه کرد.
«بیایید بهدوکِ راهمون ادامهانتظار بدیم، سرورم.»
«...تو قاطعی. با ایناینطوریه حال، اون صحنه احتمالاً خوشبختیراویل تو رو به تصویر میکشید.»
«با کمال احترام، زندگی من اونقدرها هم بیارزش نیست که بخوام بهدوکِ چنین توهمات متناقضی علاقه نشون بدم. خاطراتِ بلعیدن گوشت استل و نوشیدنبعدی خونش هنوز تو ذهنم روشنه، پس چطور میتونم رویای چیز دیگهای رو ببینم؟»
سرم را تکان دادم.
«درسته. حق با توئه.»
ما به سفرمان ادامه دادیم.
در طول راه، با رویاهای اعضای فرقه و رویاهای اوبورکا روبهرو شدیم. اوبورکا در دنیایمیرفت رویا، در حالی که فریاد میزد «اوگور!»، مرا له کرد. به نظر میرسید از آنجاچشمسرخ که اوبورکا نیز با اهریمنان رویا در تماس بود، رویاهایش در دنیای رویا منعکس میشد.
«آیا هستهیبخشی دنیا هنوزنداشت خیلی دوره؟»
«نه. تقریباً رسیدیم.»
روح گرسنه اوبورکا را باحالا لگد به کناری پرت کردباورم و به جلو اشاره کرد.
«میتونم حضوری شبیهواقعاً به یک صورت فلکینمیشد رو اونجا حس کنم.»
مکانی که با یک حصارفریبنده آهنی احاطه شده بود وشدیم بالای آن سیم خاردار قرار داشت.
یک اهریمندوکِ رویا جلوی حصارمیرفت آهنی نشسته بود.
اهریمن رویا با گفتناینطوریه «هه»، سرش را بهشبیه یک طرف خم کرد.
- شما واقعاً تونستیدشبیه عقلتون رو تو اینتنها مکان حفظ کنید. چقدر عجیب.
این ساکوبوس چهرهی آشنایی داشت.
او بسیار کوچکتر و ضعیفتر از آنهیچ چیزی به نظر میرسید که میشناختم، امابعدی هنوز هم به راحتی میشد فهمید که کیست.
«ارباب اژدهای سیاه؟»
- اوهوم.میکردم اینطور صداش میزنن.راویل این انسان رو.
او حدود هفتوجود یا هشت سالهنباشد به نظر میرسید.
ارباب اژدهای سیاه کهانتظار اکنون بسیار جوانتر به نظروجود میرسید، از جایش بلند شد.
- ما به طور طبیعی چهرهی خودمون رو نداریم. بنابراین من چهرهی یک حیوانتقریباً رو قرض میگیرم تا بتونیم با هم صحبت کنیم. این بچه تنها کسیه کهبعدی میتونی با آرامش باهاش صحبت کنی، با وجود اینکه به نظر میرسه براشون ارزش قائلی.
«منظورت چیه؟»
- منظورم اینهوجود که به راحتی درگیرصحنهی احساساتت نمیشی. خیلی سادهست.
اهریمن رویادوکِ از رویانتظار شانهام نگاه کرد.
به یو سو-ها، روح گرسنه، بانویمیکردم ابریشم طلایی، چهار ارباب اهریمنی وتنها اعضای فرقهای که به دنبالم میآمدند.
- مهمونهای زیادی اینجا هستن، اما من چایی برای پذیرایی ندارم.دزدیده متأسفم. اما امیدوارم بتونید وضعیتم رو درک کنید. چرا اینهمه نیرونباشد رو به چنین مکان مخروبهای آوردید که هیچچیزی برای غارت کردن نداره؟
«این تو هستی که سعی در غارتصحنهی داری، نه ما. اینطور فکر نمیکنی؟ شماچشمسرخ دارید برای تهاجم از اقیانوس عبور میکنید.»
- طبیعیه کههمین جانوران وحشی باپای بوی خون درنده بشن.
«با این حساب، این هم طبیعیهمیکردم که قویها ضعیفها رو کتک بزنن، پساستفاده عاقلانهتره که به حرف من گوش بدی.»
- چقدر ترسناک.
«دلت میخواد بیشتر بترسونمت؟»
غرش.
با ارتشی کهکرده پشتم بود، بهمیکردم اهریمن رویا نزدیک شدم.
«فکر میکنم چون نیرویشبیه فیزیکی اینجا خوب جواب نمیده،استفاده داری من رو دستکم میگیری...»
- همف. که چی؟
«اگه گفتگو روت جواب نمیده،میرفت پس چارهای جز استفاده ازنداشت یه روش دیگه نخواهم داشت.»
- چقدر جالب.
ساکوبوس جوان لبخندی زد.
- ممنونبخشی میشم اگهنداشت بگی اون چیه.
«من مهارتی دارم که بهم اجازهپای میده مردهها رو به زندگی برگردونم.نباشد همهتون رو میکشم و دوباره زندهتون میکنم.»
کارت [تناسخکپی صد شبح]اینطوریه را احضار کردم.
کارت طلا روی دستم درخشید.
«کسانی که به دست من کشته میشن، بعدبعدی از زنده شدن مجبورن از دستوراتم اطاعت کنن. مطیعزرد کردن تمام نژاد اهریمن رویا برام کار سختی نیست.»
- ...
«فکر میکنی دارم بلوف میزنم؟»
مستقیم بهمیکردم چشمان ساکوبوسِشبیه روبهرویم خیره شدم.
من پیش از ایننداشت [مبشر سعادت ابدی] رابعدی از بین برده بودم.
هیچ مشکلی نداشتمهمین که دوباره اینپای کار را تکرار کنم.
لبخند ازکپی گوشه لبان اهریمنحالا رویا محو شد.
- ...نه. به صداقتتشبیه شک ندارم. چون تو،تنها پادشاه مرگ، آدم ترسناکی هستی.
ساکوبوس به چشمانموجود نگاه کرد ونباشد سرش را تکان داد.
- فقط برام مایه تأسفه.
«مایه تأسف؟کپی داری در موردحالا چی حرف میزنی؟»
- دقیقاً همین، این حس از طرف من نیست، بلکهتقریباً احساس واقعیِ صاحب اصلیِ این بدنه. هر چی باشه، روشی کهفریبنده برای متقاعد کردن ما انتخاب کردی هم بر پایه منطق زوره.
ناگهان.
صدای شلیک گلولههمین از آن سویپای حصار به گوش رسید.
«سرورم!»
«ارباب جوان فرقه!»
شبح گرسنه و چهار ارباب اهریمنی در یک چشم به هم زدنزیر مرا احاطه کردند. اما هیچ مشکلی برای من پیش نیامده بود. بهمیکشیدند نظر هم نمیرسید که شبح گرسنه یا چهار ارباب اهریمنی آسیبی دیده باشند.
ساکوبوس بهدوکِ حرکات ماانتظار ریزریز خندید.
- نگران نباشید.کرده طبق تعریف شما،میکردم این هم یک رویاست.
صدای شلیک گلولههاواقعاً همچنان از پشتباورم حصار طنینانداز بود.
وقتی به آن سمت نگاهفریبنده کردم، مردی و کودکی راشدیم دیدم که در حال دویدن بودند.
انگار کسی در تعقیبشان بود.
- اینکه یک تجربه واحد چقدر میتونهواقعاً رد عمیقی روی شما به جا بذاره...تقریباً هر چی بیشتر یاد میگیرم، بیشتر شگفتزده میشم.
مرد مداممیکردم به پشتشبیه سرش نگاه میکرد.
اما مدام کودک را بافریبنده بدنش میپوشاند، گویی نمیخواست کودکشدیم به پشت سرشان نگاه کند.
مرد ریشداردوکِ به کودکانتظار زمزمه کرد:
- هرگزکپی به پشت سرتحالا نگاه نکن. فهمیدی؟
- اوهوم.
با شنیدنبخشی صدای کودکنداشت متوجه شدم.
که اودوکِ ارباب اژدهای سیاهمیرفت در کودکی بود.
مرد و کودک هر دو لکههایی روی بدن و لباسهایشان داشتند، گویی مدتهااستفاده بود که رنگ آب را ندیده بودند. آب گلآلود پایین لباسهایشان را خیس کردهصحنهی و خشک شده بود. با قدمهایی سنگین، مرد و کودک به فرار ادامه دادند.
«وقتی هفت سالم بود.»
داستانی را به یاد آوردمفریبنده که ارباب اژدهای سیاه درشدیم گذشته برایم تعریف کرده بود.
«در دنیای بیرون،همین پدرم در یکپای جنگ داخلی کشته شد.»
شکاف باریکیکپی در حصاراینطوریه آهنی وجود داشت.
مرد ابتدا کودک راشبیه از میان شکاف بهتنها آن طرف هل داد.
صدای شلیکبخشی گلولهها لحظه بهفریبنده لحظه نزدیکتر میشد.
«داشتم با پدر و مادرممیرفت فرار میکردم، اما فکر کنمنداشت سربازها دنبالمون بودن. پدرم عقب موند.»
کودک در حالی کهاینطوریه از شکاف حصار بهشبیه آن طرف میافتاد، جیغ کشید.
- بابا! بابا...
- به پشت سرتنداشت نگاه نکن! تو اولبعدی برو! بابا هم دنبالت میاد!
مرد دوباره کودک را هل داد. کودک بهبخشی جیغ زدن ادامه داد، اما به حرف پدرششدیم گوش کرد و پاهایش را به حرکت درآورد.
«من واقعاً بدون اینکهاینطوریه به پشت سرم نگاهشبیه کنم، به دویدن ادامه دادم.»
پس از آن،واقعاً مرد از خاطرات اربابنمیشد اژدهای سیاه محو شد.
با این حال، در انتها،فریبنده صدای افتادن چیزی را درشدیم پشت سر ارباب اژدهای سیاه شنیدم.
به دنبالدوکِ آن صدا، حصارمیرفت آهنی ناپدید شد.
«...»
میتوانستم حدسمیکردم بزنم آنشبیه صدا چه بود.
مرد احتمالاً پس از فرستادن کودک،نباشد سعی کرده بود از حصاری کهزیر بالای آن سیم خاردار داشت بالا برود.
سپس گلولهای به او اصابتمیرفت کرده، در دم جان باختهنداشت و روی زمین افتاده بود.
آن صدا احتمالاً آخریناینطوریه چیزی بود که اربابشبیه اژدهای سیاه به یاد میآورد.
- مهم نیست چقدرشبیه قوی باشی، نمیتونی کارهایتنها غیرقابل بازگشت رو جبران کنی.
ساکوبوس بابخشی لحنی آرامنداشت صحبت میکرد.
- بنابراین، بهترین سیاست اینه که از قبل جلوی وقوع چنین موقعیتهایی رو بگیری. بایدروبهرو دائماً برای بدترین شرایط آماده باشی. این چیزیه که صاحب اصلیِ این بدن بهش فکر میکرد.طرز هر بار که با کسی روبرو میشه، عادت داره مرگ اون شخص رو تصور کنه. رقتانگیزه.
«نیازی نیستکپی این رو بهمحالا بگی، خودم میدونم.»
- هاه. پس میدونی که اینباورم بدنِ اصلی تا حالا جلوی هشت موردهمین آدمربایی و ترور علیه تو رو گرفته؟
«...چی؟»
با تعجبدوکِ به اهریمنانتظار رویا نگاه کردم.
- تو خیلی سریع رشد کردی. پس طبیعیه که آدمهای زیادی بهتتنها علاقهمند بشن. بدن اصلی تا جایی که میتونست جلوی این اتفاقات رونداشت گرفت و خنثیشون کرد، اما برج پر از جاسوسهایی از سراسر جهانه.
«...»
- اگه به اندازه کافیفریبنده قوی نباشی، حتی نمیتونی ازشدیم جون خودت و اطرافیانت محافظت کنی.
ترک.
ماه درکپی آسمانِ بالای دنیایحالا رویاها ترک برداشت.
سپس ماهمیکردم سرخ به قطعاتراویل بیشماری خرد شد.
- پادشاه مرگ. از اونجایی که تو قویتری، فعلاً سرم رو پایین میندازم.ماهِ به کسانی که دارن از اقیانوس عبور میکنن دستور میدم برگردن. اما تومحسوسی که نمیتونی برای همیشه توی این قاره بمونی و مراقب هفت نژاد باشی، میتونی؟
زمین زیر پایمان نرمانتظار شد و سپس بهبخشی دریایی صورتیرنگ تبدیل گشت.
شلپ، شلپ-
قطعات ماه یکیواقعاً پس از دیگریباورم در دریا افتادند.
- تو فعلاً فقط ما رونباشد سرکوب کردی. ما واقعاً توسط توزیر متقاعد نشدیم. اجبار با زور یعنی همین.
سونامی بزرگی ازهمین جایی که ماه سقوطهیچ کرده بود، آغاز شد.
لحظهای که موج به ماحالا برخورد کرد، شکل ساکوبوس نیزباورم شروع به ذوب شدن کرد.
- دفعهمیکردم بعد میبینمت.شبیه پادشاه مرگ.
و دنیای رویاها فرو ریخت.
۲.
«—پادشاه مرگ؟ حالت خوبه، تازهکار؟»
ناگهان به هوش آمدم.
ارباب اژدهای سیاهوجود با چهرهای مضطربنباشد به من نگاه میکرد.
«ارشد؟»
«خوبه. نور به چشمات برگشته.»
به اطرافم نگاه کردم.
ما دیگربخشی در صحنه جنگلیِفریبنده رویای اوبورکا نبودیم.
در عوض، درهمین میدان شهر بندریپای دراز کشیده بودم.
«اهریمنهای رویا...»
«درست بعد از اینکه با اونباورم گوزن حرف زدی، یهو رویا رو ترکهمین کردن. چی شد؟ تونستی متقاعدشون کنی، یا...؟»
«فعلاً که موفقیتآمیز بود.»
انگار برای اثبات حرفهایم، مردمی که درهیچ میدان شهر دراز کشیده بودند یکی پسبعدی از دیگری شروع به بیدار شدن کردند.
شاید به این خاطر که تازه از رویاهایشانشبیه بیدار میشدند، حرکاتشان کند و سست بود، امادوکِ خوشبختانه به نظر نمیرسید جانشان در خطر باشد.
«هاه...»
ارباب اژدهای سیاهوجود نفس عمیقی ازنباشد سر آسودگی کشید.
«کارت عالی بود.همین برام مهم نیست چطوریهیچ این کار رو کردی...»
«ارشد.»
مچ دستمیکردم ارباب اژدهایشبیه سیاه را گرفتم.
ارباب اژدهای سیاه درنداشت حالی که به من نگاهروبهرو میکرد، سرش را کج کرد.
«باید چیزی بهت بگم.»
«...چرا یهو اینقدر جدی شدی؟»
«چون جدیام.»
برای لحظهای،بخشی سکوت عجیبی بینفریبنده ما حکمفرما شد.
نفسم رادوکِ در سینهانتظار جمع کردم.
سپس، مستقیم به چشماناینطوریه ارباب اژدهای سیاه خیرهشبیه شدم و دهان باز کردم:
«ارشد. من... یک بازگشتکنندهام.»