---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 191: [شعله (۱)] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 191: [شعله (۱)]

0

۱.

- من توی‌اول​ یه روستای کسل‌کننده‌کشیده​ به دنیا اومدم.

یومار، هاب‌گابلین‌نیز​ یک‌دست، این‌همراه​ را گفت.

- بزرگ‌تر هم که شدم، تو روستا هیچ کاری برای انجام دادن نبود جز اینکه با بچه‌های‌دیگه​ هم‌سن‌وسالم بازی کنم. بعضی وقتا کشیک می‌دادیم ببینیم ببرها از کوه پایین میان یا نه، یا از‌کار​ تاجرایی که از اون منطقه رد می‌شدن باج می‌گرفتیم... روستای ما مثل پوست خشکیده یه درخت، فقیر بود.

یومار پیشانی‌اش را خاراند.

چین و چروک‌هایی‌اول​ روی پوست پیشانی‌کشیده​ سبزرنگش پدیدار شد.

- تا‌نیز​ حالا کسی‌همراه​ رو کشتی؟

«آره.»

- درسته.‌پدیدار​ حتماً چیزای زیادی‌کشتی​ رو تجربه کردی.

بازیگر یک‌دست سر تکان داد.

حتی به نظر‌تمسخر​ نمی‌رسید آن‌قدرها هم‌جنگجو​ غافلگیر شده باشد.

- اولین جایی که‌تغییر​ خون دیدی کجا بود؟‌چطور​ تو میدون جنگ بود؟ یا...

«توی یک شکارگاه‌حالا​ بود. با یه‌آره​ حمله غافلگیرانه کشتمش.»

- آه،‌وهله​ این دستاورد‌بحث​ چندان جنگجومآبانه‌ای نیست.

یومار ابرویی بالا انداخت.

بعد از اینکه در‌تغییر​ میان داستانش به قتل‌چطور​ اعتراف کردم، فقط خندید.

هر کسی.

اگر کسی هنگام صحبت از قتل می‌خندید، احتمالاً به خودش که در وهله‌همراه​ اول این بحث را پیش کشیده بود و همچنین به اعتراف تو می‌خندید. در‌چطور​ حالی که مخفیانه امیدوار بود تو نیز در این تمسخر با او همراه شوی.

«آره، درسته. من جنگجو نبودم.»

این مهم‌ترین بخش ماجرا بود.

بدون اینکه‌پدیدار​ حالت چهره‌ام را‌کشتی​ تغییر دهم، پرسیدم.

«شما چطور، ارشد؟»

- ......

خنده از‌حالت​ روی لبان‌تغییر​ یومار محو شد.

- ...چند سال گذشته؟ الان دیگه حدود ۱۳ سال می‌شه. رئیس روستا مدام بین روستای ما و‌نظر​ یه روستای دیگه در رفت و آمد بود. اولش فکر می‌کردیم می‌ره اونجا تا دوستاش رو ببینه، اما‌چندان​ خیلی این کار رو تکرار می‌کرد. بعد، بعد از ۷ ماه، رئیس روستا با یه قیافه مطمئن برگشت.

«من یه‌وهله​ کسب‌وکار برای روستامون‌پیش​ راه انداختم. احمق‌ها.»

کسب‌وکاری که رئیس روستا‌همراه​ از روستای دیگر یاد گرفته‌بخش​ بود، تولید مواد مخدر بود.

- اولش شروع کرد به جمع کردن روستایی‌ها. گروه اول از شش نفر تشکیل می‌شد. جوونای بیکار‌دیگه​ زیادی مثل من تو روستا بودن. ممم، اسمش [گل تاک‌نقره‌ای] بود. اگه الف‌ها می‌خوردنش، درجا می‌مردن. اما‌کار​ اگه به عنوان ماده اولیه ازش استفاده کنی، عصاره‌اش رو بگیری و به شکل یه قرص سفتش کنی...

«شما فقط یه دلال مواد‌کشتی​ نبودید، یکی از مقامات ارشد‌زیادی​ سازمان بودید. مگه نه، ارشد؟»

- ......

یومار یک‌دست دهانش را بست.

- از کجا فهمیدی؟

«مدت زیادی نیست که داریم با هم حرف می‌زنیم، اما همون اول متوجه شدم. شما‌داد​ باهوشید، ارشد. حافظه فوق‌العاده‌ای دارید. یادتون موند که ۱۳ سال پیش بود و رئیس روستا ۷‌حمله​ ماه تو روستای دیگه سرک می‌کشید، مگه نه؟ شما با اعداد و ارقام خوب کار می‌کنید.»

مقداری چای‌وهله​ در فنجان‌بحث​ یومار ریختم.

به لطف آموزش‌های مستقیم راویل،‌شوی​ توانسته بودم مهارت‌های مراسم چای خود‌بدون​ را به طرز چشمگیری بهبود ببخشم.

هرچند حیف بود‌چهره‌ام​ که گروه تئاتر فقط‌شما​ برگ‌های چای ارزان‌قیمت داشت.

«شما حتی طرز تهیه مواد رو هم می‌دونید. تک‌تک حرکات رئیس رو به‌بازیگر​ یاد دارید، اما این فقط در سطح یه مأمور ساده تو سازمان نیست. شما‌کجا​ یا رهبر بودید یا معاون رهبر. مطمئنم که یکی از مهره‌های کلیدی سازمان بودید.»

- ...تو واقعاً تیزهوشی.

یومار در حالی که‌همراه​ فنجان چای را با تنها‌بخش​ دستش برمی‌داشت، لبخند تلخی زد.

پس از نوشیدن یک جرعه، نتوانست‌پرسیدم​ جلوی خودش را بگیرد و با‌محو​ تعجب به فنجان چای خیره شد.

- لعنتی. چرا این‌قدر خوشمزه‌ست؟

«ممنون. پس‌وهله​ در واقع‌بحث​ چه کاره بودید؟»

- ...خب، حق با توئه. من رهبر سازمان روستا بودم.‌ماجرا​ فقط تصادفاً استعدادی تو جمع کردن بقیه و وادار کردنشون‌خنده​ به انجام کارایی که می‌گفتم، داشتم. خیلی هم خوش‌شانس بودم.

این فقط شانس نبود.

او یک نابغه بود.

[کسب‌وکار] یومار‌وهله​ به سرعت‌بحث​ رشد کرد.

- می‌گفتن من‌تمسخر​ با بخت و اقبال‌نبودم​ بلند به دنیا اومدم.

او جوانان روستا را جمع کرد تا یک گروه شبه‌نظامی تشکیل دهد و‌چند​ آن‌ها برای توسعه سازمان خود، روستاهای همسایه را بلعیدند. یومار، که خودش رئیس بود،‌می‌کردیم​ برای اطمینان از کیفیت، شخصاً و با دقت بر تولید مواد مخدر نظارت می‌کرد.

مواد مخدر یومار به سرعت به عنوان‌درسته​ یک کالای باکیفیت شناخته شد و در‌تکان​ امتداد آبراه‌ها از طریق بنادر الف‌ها گسترش یافت.

«عصاره بهشت.»

«پودر دانشمندان.»

تمام محصولاتی که‌چهره‌ام​ یومار می‌ساخت، به‌پرسیدم​ موفقیت بزرگی دست می‌یافتند.

با وجود نداشتن استعداد چندانی در‌آره​ هاله، یومار ۱۰۰ زیردست داشت. افرادش‌کردی​ او را [جنگجویی در میان جنگجویان] می‌نامیدند.

در نقطه‌ای که ۱۰۰ زیردست او‌کشیده​ به طور پیوسته به ۵۰۰ نفر‌تمسخر​ افزایش یافتند، به یومار احساسی دست داد.

- یهو احساس‌تمسخر​ کردم اگه اوضاع همین‌طوری‌نبودم​ پیش بره، دردسرساز می‌شه.

این یک غریزه بود.

- شورای رودخانه آتش سخاوتمنده. تا زمانی که به گابلین‌ها مواد نمی‌فروختیم مشکلی‌بازیگر​ نبود. اونا به اراذل و اوباشی که به الف‌های پولدار مواد می‌فروختن اهمیتی نمی‌دادن.‌کجا​ با این حال، اگه ۱۰۰ یا ۵۰۰ نفر تو گروه بودن، قضیه فرق می‌کرد.

اگرچه سازمان یومار‌اول​ خوب بود، اما بیش‌همچنین​ از حد خوب بود.

- هیچ مدرکی نداشتم، هیچ شکی هم در کار‌بخش​ نبود، اما یه حسی داشتم. وقتش همین الان بود!‌چطور​ اگه همون موقع متوقف نمی‌شدیم، همه‌مون با هم می‌مردیم.

یومار دوستانش‌حالت​ را جمع‌تغییر​ کرد و گفت.

بیایید کسب‌وکار را تعطیل کنیم.

دوستان دوران کودکی‌اش، که قبلاً با آن‌ها در‌حالی​ روستا باج می‌گرفت، همگی به مدیران اجرایی سازمان‌نبودم​ تبدیل شده بودند و دندان‌های نیششان تیز شده بود.

- وقتی جلوم بودن،‌همراه​ اون خوک‌ها سر تکون‌مهم‌ترین​ دادن و باهام موافقت کردن.

«پس بهتون خیانت کردن؟»

- لعنت بهش. همون شب، یه گروه ریختن سرم و منو‌تجربه​ بستن. تهدیدم کردن که فرمول مواد رو بهشون بدم. چاقوهایی رو‌باشد​ که خودم براشون خریده بودم آوردن و گذاشتن زیر گلوم. اون عوضی‌ها.

یومار در‌وهله​ نهایت زیر فشار‌پیش​ آن‌ها اعتراف کرد.

او حتی قسم خورد‌همراه​ که هرگز انتقام نگیرد یا‌بخش​ دوباره سراغ این کسب‌وکار نرود.

دوستان دوران‌حالت​ کودکی یومار قسم‌دهم​ او را پذیرفتند.

- اونا‌پدیدار​ یکی از‌کسی​ دستام رو گرفتن.

و در‌وهله​ عوض، از‌بحث​ جانش گذشتند.

این‌گونه بود که‌تمسخر​ رئیس سابق سازمان به‌نبودم​ «یومار یک‌دست» تبدیل شد.

- من در واقع به خاطر اینکه از بازیگری خوشم می‌اومد وارد تئاتر نشدم. فقط‌گذشته​ داشتم تو خیابونا پرسه می‌زدم که صاحب تئاتر گفت دلش برام سوخته و دعوتم کرد داخل.‌ببینه​ ده سال از اون موقع می‌گذره. همش مال گذشته‌ست. خب، در نهایت از بازیگری خوشم اومد.

«سازمان چی شد؟»

- ......

«نابود شد.»

یومار در سکوت‌چهره‌ام​ به فنجان چای‌پرسیدم​ خود خیره شد.

- کمتر از یه سال بعد از اینکه منو‌چیزای​ بیرون انداختن، سرکوب شدن. شورا ۱۳ نفر از ۱۰۰‌نمی‌رسید​ عضو برتر خودش رو فرستاد. هر ۵۰۰ نفر مردن.

«دوستان دوران کودکیتون چی؟»

- همه‌شون از‌تمسخر​ بین رفتن. اونا‌جنگجو​ مدیرای اجرایی بودن.

بینی یومار منقبض می‌شد.

«ارشد، فکر می‌کنید تقصیر شماست.»

- ......

«فکر می‌کنید تقصیر شماست که سازمان رو اون‌قدر خوب بالا کشیدید، چون بیش از حد برجسته‌پرسیدم​ بودید. اگه کسب‌وکار رو در حد اعتدال اداره می‌کردید. یا حتی اگه شکست می‌خورد، شاید آدمای‌بین​ روستاتون زنده می‌موندن. شما خودتون رو سرزنش می‌کنید که چرا اون زمان جلوی رئیس رو نگرفتید.»

-شیبال.

هاب‌گابلین چای باقی‌مانده‌حالا​ را از روی‌آره​ لب‌هایش پاک کرد.

-حقشون بود. حرومزاده‌ها.

نفر بعدی.

بازیگر یک‌گوش وارد شد.

یک شیر عروسکی‌حالا​ کهنه را در‌آره​ آغوش گرفته بود.

-من خدمتکار‌وهله​ یه خانواده‌بحث​ اصیل بودم...

نام بازیگر یک‌گوش «ساکوم» بود.

-دیدم که ارباب خونه با یه غریبه خوابیده. نه، ندیدمش. از پشت‌محو​ دیوار شنیدم. قصدم این نبود که گوش بدم. حتی داخل هم نرفتم. اما‌اولش​ اون گوشم رو برید و گفت گوش دادن به ناله‌های بقیه کار بدیه...

ساکوم، بازیگر‌پدیدار​ یک‌گوش، با چهره‌ای‌کشتی​ بی‌تفاوت زمزمه کرد.

-این دیگه خیلی زیاده‌روی نیست؟

آریکای یک‌چشم.

پسر یک قمارباز.

یومار یک‌دست.

رئیس سابق کارتل مواد مخدر.

ساکوم یک‌گوش.

خدمتکار سابق یک خانواده اشرافی.

«درسته.»

در برابر‌وهله​ بازیگران سر‌بحث​ تکان دادم.

«بیایید برقصیم،‌نیز​ ارشدها. ما یک‌شوی​ هفته وقت داریم.»

روز نمایش‌حالت​ خیلی زود‌تغییر​ فرا رسید.

و صندلی‌ها پر شدند.

۲.

-مطمئنی اینجا تئاتر صدای سگه؟

-عجیبه. من‌حالت​ قبلاً اینجا‌تغییر​ اومدم، اسمش...

سی دقیقه قبل از‌کسی​ شروع برنامه‌ریزی‌شده‌ی نمایش، تئاتر‌حتماً​ مملو از تماشاچی بود.

کسانی که بعد از دیدن اجراهای خیابانی من آمده بودند و کسانی که با‌شوی​ شنیدن شایعات خودشان را رسانده بودند. همچنین افرادی بودند که فقط با دیدن شلوغی‌ارشد​ جمعیت وارد شدند. نه‌تنها صندلی‌های ویژه، بلکه حتی جایگاه‌های ایستاده هم پر شده بود.

-یعنی آبجوی هندوانه‌تمسخر​ ندارن؟ یا هندوانه‌جنگجو​ سرخ‌شده؟ اوگو، باورم نمی‌شه.

-این تئاتر‌حالت​ اصلاً قصد‌تغییر​ پول درآوردن داره...

-جدی می‌گم. یه الف اینجا کار می‌کنه که کارش‌چیزای​ محشره. می‌تونه فقط با استفاده از هاله‌اش تو هوا‌نمی‌رسید​ صدا تولید کنه. نه، کاملاً جدی‌ام! چرا باید دروغ بگم...

-اوگو. اگه بفهمم کی الان‌پیش​ به باسنم دست زد، دیگه‌امیدوار​ نقاشی خون نمی‌بینی، حمام خون می‌بینی.

-این یه‌نیز​ نمایشیه که توش‌شوی​ هیچ دیالوگی نمی‌گن.

-احتمالاً فقط یه اغراق بوده.

-مگه نگفتن‌پدیدار​ پول بلیت‌کسی​ رو پس می‌دن؟

-آدم‌های اینجا خیلی زیادن!

همهمه.

آنجا شبیه‌حالت​ به یک‌تغییر​ بازار شلوغ بود.

در پشت‌پدیدار​ صحنه، ارشدها نگاهی‌کشتی​ به جمعیت انداختند.

-شیبال.

ارشدها ترسیده بودند.

یومار یک‌دست‌حالت​ به‌طور خاصی‌تغییر​ مضطرب بود.

-نگاه کن. نگاه کن! اون کسی که خالکوبی‌های‌حتماً​ قرمز داره و بین مهمون‌های صندلی‌های ویژه نشسته.‌حتی​ اون مورکانه، رتبه ۲۱ شورای رودخانه آتش. شیبال.

«اون کیه؟»

-اون یه دیوونه‌ست که می‌گن هر بار تو نبرد‌بخش​ سر یه دشمن رو قطع می‌کنه، یک سانتی‌متر خالکوبی‌چطور​ می‌کشه. ببین بدن اون حرومزاده چطور با خالکوبی پوشیده شده!

ساکوم با اضطراب گفت.

-بازیگرهای [شعله] و‌حالا​ [اهریمن آتش] هم‌آره​ برای تماشا اومدن.

-اوگک. کجا؟

-اونجا... اون دو نفری که تو صندلی‌های ویژه ماسک زدن. صورتشون‌بدون​ رو پوشوندن اما من می‌شناسمشون چون زیاد دیدمشون. یکیشون سورماکونداست، ستاره‌ی [شعله]،‌چند​ و اونی که کنارش نشسته جیاماهانه، محبوب‌ترین بازیگر این روزهای [اهریمن آتش]...

-چرا اومدن‌حالت​ ما رو‌تغییر​ تماشا کنن؟!

-اونا برای تماشای ما نیومدن.

این آریکای‌وهله​ یک‌چشم بود‌بحث​ که حرف زد.

آریکا مدام در آینه به خودش‌جنگجو​ نگاه می‌کرد تا ببیند آیا مشکلی‌حالت​ در گریم او وجود دارد یا نه.

-اونا اومدن سونیا رو ببینن.

گریم او‌پدیدار​ هیچ چیز‌کسی​ خاصی نداشت.

بدنش برهنه بود. غیر از پارچه‌ای که‌همچنین​ دور کمرش پیچیده شده بود، فقط یک‌شوی​ خالکوبی سیاه روی بدنش کشیده شده بود. همین.

-درسته. اون محشره. واقعاً یه بازیگر تازه‌کاره که فقط یه هفته پیش استخدام‌چهره‌ام​ شده؟ این اجرا اولین حضورشه؟ از اونجایی که بلیت‌های اولین اجراش کاملاً فروخته‌الان​ شده، یعنی اون بزرگترین شروع رو در بین بازیگرهای نژاد الف خواهد داشت.

-فکر کنم این‌چهره‌ام​ یه دستاورد افسانه‌ای باشه،‌شما​ حتی برای نژاد ما...

«بیایید شروع کنیم.»

دهان باز کردم.

ارشدها که سعی داشتند با‌شوی​ گپ زدن از تنش خود‌ماجرا​ کم کنند، دهانشان را بستند.

«شما یک هفته تا سر حد مرگ تمرین کردید.‌ارشد​ نگران نباشید. اگر بدنتان آن‌طور که می‌خواهید حرکت نکرد‌حدود​ یا اندام‌هایتان سفت شد، هیچ اشکالی ندارد. فقط آرام باشید.»

-این‌طوری همه‌چیز خراب نمی‌شه...؟

«من اندام‌های ارشدها را‌بحث​ با هاله کنترل می‌کنم.‌حالی​ با زور پسش نزنید.»

-این نباید ممکن‌تمسخر​ باشه. خیلی مسخره‌ست... اما‌نبودم​ می‌دونیم که ممکنه. شیبال.

هر چهار‌حالت​ نفرمان دست‌های‌تغییر​ یکدیگر را گرفتیم.

سپس آن‌ها‌پدیدار​ را به آرامی‌کشتی​ با هاله‌ام پوشاندم.

«آرام باشید.»

هاله قرمز‌نیز​ من در بازوهای‌شوی​ ارشدها جریان یافت.

آن‌ها جا خوردند و شانه‌هایشان را کمی تکان دادند، اما پس از یک‌چند​ هفته تمرین ویژه، به هاله‌ی من عادت کرده بودند. کمی بعد، ارشدها نفس عمیقی‌می‌کردیم​ کشیدند و هاله‌ام را پذیرفتند. من با ماساژ دادن ماهیچه‌هایشان، بازیگران را آرام کردم.

-اهم.

-اوگور...

حالت چهره‌ی ارشدها آرام شد.

فضا نیز‌حالت​ کمتر از‌تغییر​ قبل متشنج بود.

«نیازی به نگرانی نیست. همان‌طور که می‌دانید، هیچ‌کس انتظار زیادی‌زیادی​ از نمایشنامه آتش ما ندارد. انتظارات پایین است. ما درست‌غافلگیر​ همان‌طور که تمرین کردیم، مهمانان را شگفت‌زده خواهیم کرد. باشه؟»

ارشدها با‌وهله​ احتیاط سر‌بحث​ تکان دادند.

بسیار خب.

«وقت شروعه.»

پاهایم را روی زمین چرخاندم.

بوم!

هاله‌ای که با حرکت‌همراه​ پاهایم هدایت می‌شد، هوا‌مهم‌ترین​ را به لرزه درآورد.

-اون چیه؟

-چه خبره؟

تماشاچیان در آن سوی صحنه غافلگیر شدند. هاب‌گابلین‌ها با‌مخفیانه​ شنیدن این صدای ناگهانی، همگی از صحبت کردن دست‌بخش​ کشیدند. بدون هیچ اهمیتی، پاهایم را به زمین کوبیدم.

بوم، بوم، بوم!

قدم‌های من فقط ریتم را‌دهم​ حفظ نمی‌کردند. من به هر‌خنده​ قدم، نت متفاوتی اضافه می‌کردم.

-هاله؟

وقتی تماشاچیان شروع به تشخیص برخی از الگوهای صدا‌مخفیانه​ کردند، شگفتی خود را به شکل‌های مختلفی ابراز کردند. شگفت‌زده‌ترین‌ماجرا​ افراد، مهمانان ویژه بودند که در ردیف جلو نشسته بودند.

-این دیگه چه صیغه‌ایه؟ اون‌شوی​ صدا واقعاً با هاله تولید‌ماجرا​ می‌شه و صدای خودش نیست؟

-درسته. هاله‌ست. بهت‌چهره‌ام​ که گفتم. تو اجراهای‌شما​ خیابانی هم همین‌طور بود...

در همان لحظه‌حالا​ بود که آریکای یک‌چشم‌درسته​ به روی صحنه دوید.

صحنه‌ی تاریک.

آریکا مانند یک دونده با‌شوی​ گام‌های بلند می‌دوید. و طبیعتاً،‌ماجرا​ توجه تماشاچیان روی او متمرکز شد.

دانگ-

دلیل جلب توجه‌حالا​ آن‌ها، صرفاً ظاهر‌آره​ شدن این شخصیت نبود.

دوونگ-

هر زمان که پای آریکا‌شوی​ زمین را لمس می‌کرد، نوای‌ماجرا​ جدیدی در هوا طنین‌انداز می‌شد.

اما پیش از آنکه تماشاچیان حتی بتوانند از‌چطور​ شوک خود خارج شوند، یومار یک‌دست و ساکوم‌الان​ یک‌گوش، یکی پس از دیگری به روی صحنه دویدند.

برای آن‌ها‌پدیدار​ نیز دقیقاً‌کسی​ همین‌طور بود.

هر بار که یک بازیگر‌پیش​ قدمی روی صحنه می‌گذاشت، نوای‌امیدوار​ جدیدی تئاتر را پر می‌کرد.

سه نفر، با سه ملودی متفاوت.‌جنگجو​ به این ترتیب، ملودی‌ها روی هم قرار‌چهره‌ام​ گرفتند و در نهایت، موسیقی شکل گرفت.

-خدای من.

تماشاچیان ناگهان‌پدیدار​ در سکوت‌کسی​ فرو رفتند.

چند نفری از تماشاچیان بودند‌پیش​ که نتوانستند جلوی خود را بگیرند‌نیز​ و ناخواسته زیر لب زمزمه کردند.

-امکان نداره که همه‌ی اینا...

-دارن این‌حالت​ کار رو با‌دهم​ هاله انجام می‌دن؟

درست بود.

موسیقی، نه دیالوگ.

این یک‌نیز​ نمایشنامه نبود، بلکه‌شوی​ یک رقص بود.

از طریق هاله،‌چهره‌ام​ من به یک ارکستر‌شما​ تک‌نفره تبدیل شده بودم.

ناولها | novelha.net