چپتر 191: [شعله (۱)]
0۱.
- من تویاول یه روستای کسلکنندهکشیده به دنیا اومدم.
یومار، هابگابلیننیز یکدست، اینهمراه را گفت.
- بزرگتر هم که شدم، تو روستا هیچ کاری برای انجام دادن نبود جز اینکه با بچههایدیگه همسنوسالم بازی کنم. بعضی وقتا کشیک میدادیم ببینیم ببرها از کوه پایین میان یا نه، یا ازکار تاجرایی که از اون منطقه رد میشدن باج میگرفتیم... روستای ما مثل پوست خشکیده یه درخت، فقیر بود.
یومار پیشانیاش را خاراند.
چین و چروکهاییاول روی پوست پیشانیکشیده سبزرنگش پدیدار شد.
- تانیز حالا کسیهمراه رو کشتی؟
«آره.»
- درسته.پدیدار حتماً چیزای زیادیکشتی رو تجربه کردی.
بازیگر یکدست سر تکان داد.
حتی به نظرتمسخر نمیرسید آنقدرها همجنگجو غافلگیر شده باشد.
- اولین جایی کهتغییر خون دیدی کجا بود؟چطور تو میدون جنگ بود؟ یا...
«توی یک شکارگاهحالا بود. با یهآره حمله غافلگیرانه کشتمش.»
- آه،وهله این دستاوردبحث چندان جنگجومآبانهای نیست.
یومار ابرویی بالا انداخت.
بعد از اینکه درتغییر میان داستانش به قتلچطور اعتراف کردم، فقط خندید.
هر کسی.
اگر کسی هنگام صحبت از قتل میخندید، احتمالاً به خودش که در وهلههمراه اول این بحث را پیش کشیده بود و همچنین به اعتراف تو میخندید. درچطور حالی که مخفیانه امیدوار بود تو نیز در این تمسخر با او همراه شوی.
«آره، درسته. من جنگجو نبودم.»
این مهمترین بخش ماجرا بود.
بدون اینکهپدیدار حالت چهرهام راکشتی تغییر دهم، پرسیدم.
«شما چطور، ارشد؟»
- ......
خنده ازحالت روی لبانتغییر یومار محو شد.
- ...چند سال گذشته؟ الان دیگه حدود ۱۳ سال میشه. رئیس روستا مدام بین روستای ما ونظر یه روستای دیگه در رفت و آمد بود. اولش فکر میکردیم میره اونجا تا دوستاش رو ببینه، اماچندان خیلی این کار رو تکرار میکرد. بعد، بعد از ۷ ماه، رئیس روستا با یه قیافه مطمئن برگشت.
«من یهوهله کسبوکار برای روستامونپیش راه انداختم. احمقها.»
کسبوکاری که رئیس روستاهمراه از روستای دیگر یاد گرفتهبخش بود، تولید مواد مخدر بود.
- اولش شروع کرد به جمع کردن روستاییها. گروه اول از شش نفر تشکیل میشد. جوونای بیکاردیگه زیادی مثل من تو روستا بودن. ممم، اسمش [گل تاکنقرهای] بود. اگه الفها میخوردنش، درجا میمردن. اماکار اگه به عنوان ماده اولیه ازش استفاده کنی، عصارهاش رو بگیری و به شکل یه قرص سفتش کنی...
«شما فقط یه دلال موادکشتی نبودید، یکی از مقامات ارشدزیادی سازمان بودید. مگه نه، ارشد؟»
- ......
یومار یکدست دهانش را بست.
- از کجا فهمیدی؟
«مدت زیادی نیست که داریم با هم حرف میزنیم، اما همون اول متوجه شدم. شماداد باهوشید، ارشد. حافظه فوقالعادهای دارید. یادتون موند که ۱۳ سال پیش بود و رئیس روستا ۷حمله ماه تو روستای دیگه سرک میکشید، مگه نه؟ شما با اعداد و ارقام خوب کار میکنید.»
مقداری چایوهله در فنجانبحث یومار ریختم.
به لطف آموزشهای مستقیم راویل،شوی توانسته بودم مهارتهای مراسم چای خودبدون را به طرز چشمگیری بهبود ببخشم.
هرچند حیف بودچهرهام که گروه تئاتر فقطشما برگهای چای ارزانقیمت داشت.
«شما حتی طرز تهیه مواد رو هم میدونید. تکتک حرکات رئیس رو بهبازیگر یاد دارید، اما این فقط در سطح یه مأمور ساده تو سازمان نیست. شماکجا یا رهبر بودید یا معاون رهبر. مطمئنم که یکی از مهرههای کلیدی سازمان بودید.»
- ...تو واقعاً تیزهوشی.
یومار در حالی کههمراه فنجان چای را با تنهابخش دستش برمیداشت، لبخند تلخی زد.
پس از نوشیدن یک جرعه، نتوانستپرسیدم جلوی خودش را بگیرد و بامحو تعجب به فنجان چای خیره شد.
- لعنتی. چرا اینقدر خوشمزهست؟
«ممنون. پسوهله در واقعبحث چه کاره بودید؟»
- ...خب، حق با توئه. من رهبر سازمان روستا بودم.ماجرا فقط تصادفاً استعدادی تو جمع کردن بقیه و وادار کردنشونخنده به انجام کارایی که میگفتم، داشتم. خیلی هم خوششانس بودم.
این فقط شانس نبود.
او یک نابغه بود.
[کسبوکار] یوماروهله به سرعتبحث رشد کرد.
- میگفتن منتمسخر با بخت و اقبالنبودم بلند به دنیا اومدم.
او جوانان روستا را جمع کرد تا یک گروه شبهنظامی تشکیل دهد وچند آنها برای توسعه سازمان خود، روستاهای همسایه را بلعیدند. یومار، که خودش رئیس بود،میکردیم برای اطمینان از کیفیت، شخصاً و با دقت بر تولید مواد مخدر نظارت میکرد.
مواد مخدر یومار به سرعت به عنواندرسته یک کالای باکیفیت شناخته شد و درتکان امتداد آبراهها از طریق بنادر الفها گسترش یافت.
«عصاره بهشت.»
«پودر دانشمندان.»
تمام محصولاتی کهچهرهام یومار میساخت، بهپرسیدم موفقیت بزرگی دست مییافتند.
با وجود نداشتن استعداد چندانی درآره هاله، یومار ۱۰۰ زیردست داشت. افرادشکردی او را [جنگجویی در میان جنگجویان] مینامیدند.
در نقطهای که ۱۰۰ زیردست اوکشیده به طور پیوسته به ۵۰۰ نفرتمسخر افزایش یافتند، به یومار احساسی دست داد.
- یهو احساستمسخر کردم اگه اوضاع همینطورینبودم پیش بره، دردسرساز میشه.
این یک غریزه بود.
- شورای رودخانه آتش سخاوتمنده. تا زمانی که به گابلینها مواد نمیفروختیم مشکلیبازیگر نبود. اونا به اراذل و اوباشی که به الفهای پولدار مواد میفروختن اهمیتی نمیدادن.کجا با این حال، اگه ۱۰۰ یا ۵۰۰ نفر تو گروه بودن، قضیه فرق میکرد.
اگرچه سازمان یوماراول خوب بود، اما بیشهمچنین از حد خوب بود.
- هیچ مدرکی نداشتم، هیچ شکی هم در کاربخش نبود، اما یه حسی داشتم. وقتش همین الان بود!چطور اگه همون موقع متوقف نمیشدیم، همهمون با هم میمردیم.
یومار دوستانشحالت را جمعتغییر کرد و گفت.
بیایید کسبوکار را تعطیل کنیم.
دوستان دوران کودکیاش، که قبلاً با آنها درحالی روستا باج میگرفت، همگی به مدیران اجرایی سازماننبودم تبدیل شده بودند و دندانهای نیششان تیز شده بود.
- وقتی جلوم بودن،همراه اون خوکها سر تکونمهمترین دادن و باهام موافقت کردن.
«پس بهتون خیانت کردن؟»
- لعنت بهش. همون شب، یه گروه ریختن سرم و منوتجربه بستن. تهدیدم کردن که فرمول مواد رو بهشون بدم. چاقوهایی روباشد که خودم براشون خریده بودم آوردن و گذاشتن زیر گلوم. اون عوضیها.
یومار دروهله نهایت زیر فشارپیش آنها اعتراف کرد.
او حتی قسم خوردهمراه که هرگز انتقام نگیرد یابخش دوباره سراغ این کسبوکار نرود.
دوستان دورانحالت کودکی یومار قسمدهم او را پذیرفتند.
- اوناپدیدار یکی ازکسی دستام رو گرفتن.
و دروهله عوض، ازبحث جانش گذشتند.
اینگونه بود کهتمسخر رئیس سابق سازمان بهنبودم «یومار یکدست» تبدیل شد.
- من در واقع به خاطر اینکه از بازیگری خوشم میاومد وارد تئاتر نشدم. فقطگذشته داشتم تو خیابونا پرسه میزدم که صاحب تئاتر گفت دلش برام سوخته و دعوتم کرد داخل.ببینه ده سال از اون موقع میگذره. همش مال گذشتهست. خب، در نهایت از بازیگری خوشم اومد.
«سازمان چی شد؟»
- ......
«نابود شد.»
یومار در سکوتچهرهام به فنجان چایپرسیدم خود خیره شد.
- کمتر از یه سال بعد از اینکه منوچیزای بیرون انداختن، سرکوب شدن. شورا ۱۳ نفر از ۱۰۰نمیرسید عضو برتر خودش رو فرستاد. هر ۵۰۰ نفر مردن.
«دوستان دوران کودکیتون چی؟»
- همهشون ازتمسخر بین رفتن. اوناجنگجو مدیرای اجرایی بودن.
بینی یومار منقبض میشد.
«ارشد، فکر میکنید تقصیر شماست.»
- ......
«فکر میکنید تقصیر شماست که سازمان رو اونقدر خوب بالا کشیدید، چون بیش از حد برجستهپرسیدم بودید. اگه کسبوکار رو در حد اعتدال اداره میکردید. یا حتی اگه شکست میخورد، شاید آدمایبین روستاتون زنده میموندن. شما خودتون رو سرزنش میکنید که چرا اون زمان جلوی رئیس رو نگرفتید.»
-شیبال.
هابگابلین چای باقیماندهحالا را از رویآره لبهایش پاک کرد.
-حقشون بود. حرومزادهها.
نفر بعدی.
بازیگر یکگوش وارد شد.
یک شیر عروسکیحالا کهنه را درآره آغوش گرفته بود.
-من خدمتکاروهله یه خانوادهبحث اصیل بودم...
نام بازیگر یکگوش «ساکوم» بود.
-دیدم که ارباب خونه با یه غریبه خوابیده. نه، ندیدمش. از پشتمحو دیوار شنیدم. قصدم این نبود که گوش بدم. حتی داخل هم نرفتم. امااولش اون گوشم رو برید و گفت گوش دادن به نالههای بقیه کار بدیه...
ساکوم، بازیگرپدیدار یکگوش، با چهرهایکشتی بیتفاوت زمزمه کرد.
-این دیگه خیلی زیادهروی نیست؟
آریکای یکچشم.
پسر یک قمارباز.
یومار یکدست.
رئیس سابق کارتل مواد مخدر.
ساکوم یکگوش.
خدمتکار سابق یک خانواده اشرافی.
«درسته.»
در برابروهله بازیگران سربحث تکان دادم.
«بیایید برقصیم،نیز ارشدها. ما یکشوی هفته وقت داریم.»
روز نمایشحالت خیلی زودتغییر فرا رسید.
و صندلیها پر شدند.
۲.
-مطمئنی اینجا تئاتر صدای سگه؟
-عجیبه. منحالت قبلاً اینجاتغییر اومدم، اسمش...
سی دقیقه قبل ازکسی شروع برنامهریزیشدهی نمایش، تئاترحتماً مملو از تماشاچی بود.
کسانی که بعد از دیدن اجراهای خیابانی من آمده بودند و کسانی که باشوی شنیدن شایعات خودشان را رسانده بودند. همچنین افرادی بودند که فقط با دیدن شلوغیارشد جمعیت وارد شدند. نهتنها صندلیهای ویژه، بلکه حتی جایگاههای ایستاده هم پر شده بود.
-یعنی آبجوی هندوانهتمسخر ندارن؟ یا هندوانهجنگجو سرخشده؟ اوگو، باورم نمیشه.
-این تئاترحالت اصلاً قصدتغییر پول درآوردن داره...
-جدی میگم. یه الف اینجا کار میکنه که کارشچیزای محشره. میتونه فقط با استفاده از هالهاش تو هوانمیرسید صدا تولید کنه. نه، کاملاً جدیام! چرا باید دروغ بگم...
-اوگو. اگه بفهمم کی الانپیش به باسنم دست زد، دیگهامیدوار نقاشی خون نمیبینی، حمام خون میبینی.
-این یهنیز نمایشیه که توششوی هیچ دیالوگی نمیگن.
-احتمالاً فقط یه اغراق بوده.
-مگه نگفتنپدیدار پول بلیتکسی رو پس میدن؟
-آدمهای اینجا خیلی زیادن!
همهمه.
آنجا شبیهحالت به یکتغییر بازار شلوغ بود.
در پشتپدیدار صحنه، ارشدها نگاهیکشتی به جمعیت انداختند.
-شیبال.
ارشدها ترسیده بودند.
یومار یکدستحالت بهطور خاصیتغییر مضطرب بود.
-نگاه کن. نگاه کن! اون کسی که خالکوبیهایحتماً قرمز داره و بین مهمونهای صندلیهای ویژه نشسته.حتی اون مورکانه، رتبه ۲۱ شورای رودخانه آتش. شیبال.
«اون کیه؟»
-اون یه دیوونهست که میگن هر بار تو نبردبخش سر یه دشمن رو قطع میکنه، یک سانتیمتر خالکوبیچطور میکشه. ببین بدن اون حرومزاده چطور با خالکوبی پوشیده شده!
ساکوم با اضطراب گفت.
-بازیگرهای [شعله] وحالا [اهریمن آتش] همآره برای تماشا اومدن.
-اوگک. کجا؟
-اونجا... اون دو نفری که تو صندلیهای ویژه ماسک زدن. صورتشونبدون رو پوشوندن اما من میشناسمشون چون زیاد دیدمشون. یکیشون سورماکونداست، ستارهی [شعله]،چند و اونی که کنارش نشسته جیاماهانه، محبوبترین بازیگر این روزهای [اهریمن آتش]...
-چرا اومدنحالت ما روتغییر تماشا کنن؟!
-اونا برای تماشای ما نیومدن.
این آریکایوهله یکچشم بودبحث که حرف زد.
آریکا مدام در آینه به خودشجنگجو نگاه میکرد تا ببیند آیا مشکلیحالت در گریم او وجود دارد یا نه.
-اونا اومدن سونیا رو ببینن.
گریم اوپدیدار هیچ چیزکسی خاصی نداشت.
بدنش برهنه بود. غیر از پارچهای کههمچنین دور کمرش پیچیده شده بود، فقط یکشوی خالکوبی سیاه روی بدنش کشیده شده بود. همین.
-درسته. اون محشره. واقعاً یه بازیگر تازهکاره که فقط یه هفته پیش استخدامچهرهام شده؟ این اجرا اولین حضورشه؟ از اونجایی که بلیتهای اولین اجراش کاملاً فروختهالان شده، یعنی اون بزرگترین شروع رو در بین بازیگرهای نژاد الف خواهد داشت.
-فکر کنم اینچهرهام یه دستاورد افسانهای باشه،شما حتی برای نژاد ما...
«بیایید شروع کنیم.»
دهان باز کردم.
ارشدها که سعی داشتند باشوی گپ زدن از تنش خودماجرا کم کنند، دهانشان را بستند.
«شما یک هفته تا سر حد مرگ تمرین کردید.ارشد نگران نباشید. اگر بدنتان آنطور که میخواهید حرکت نکردحدود یا اندامهایتان سفت شد، هیچ اشکالی ندارد. فقط آرام باشید.»
-اینطوری همهچیز خراب نمیشه...؟
«من اندامهای ارشدها رابحث با هاله کنترل میکنم.حالی با زور پسش نزنید.»
-این نباید ممکنتمسخر باشه. خیلی مسخرهست... امانبودم میدونیم که ممکنه. شیبال.
هر چهارحالت نفرمان دستهایتغییر یکدیگر را گرفتیم.
سپس آنهاپدیدار را به آرامیکشتی با هالهام پوشاندم.
«آرام باشید.»
هاله قرمزنیز من در بازوهایشوی ارشدها جریان یافت.
آنها جا خوردند و شانههایشان را کمی تکان دادند، اما پس از یکچند هفته تمرین ویژه، به هالهی من عادت کرده بودند. کمی بعد، ارشدها نفس عمیقیمیکردیم کشیدند و هالهام را پذیرفتند. من با ماساژ دادن ماهیچههایشان، بازیگران را آرام کردم.
-اهم.
-اوگور...
حالت چهرهی ارشدها آرام شد.
فضا نیزحالت کمتر ازتغییر قبل متشنج بود.
«نیازی به نگرانی نیست. همانطور که میدانید، هیچکس انتظار زیادیزیادی از نمایشنامه آتش ما ندارد. انتظارات پایین است. ما درستغافلگیر همانطور که تمرین کردیم، مهمانان را شگفتزده خواهیم کرد. باشه؟»
ارشدها باوهله احتیاط سربحث تکان دادند.
بسیار خب.
«وقت شروعه.»
پاهایم را روی زمین چرخاندم.
بوم!
هالهای که با حرکتهمراه پاهایم هدایت میشد، هوامهمترین را به لرزه درآورد.
-اون چیه؟
-چه خبره؟
تماشاچیان در آن سوی صحنه غافلگیر شدند. هابگابلینها بامخفیانه شنیدن این صدای ناگهانی، همگی از صحبت کردن دستبخش کشیدند. بدون هیچ اهمیتی، پاهایم را به زمین کوبیدم.
بوم، بوم، بوم!
قدمهای من فقط ریتم رادهم حفظ نمیکردند. من به هرخنده قدم، نت متفاوتی اضافه میکردم.
-هاله؟
وقتی تماشاچیان شروع به تشخیص برخی از الگوهای صدامخفیانه کردند، شگفتی خود را به شکلهای مختلفی ابراز کردند. شگفتزدهترینماجرا افراد، مهمانان ویژه بودند که در ردیف جلو نشسته بودند.
-این دیگه چه صیغهایه؟ اونشوی صدا واقعاً با هاله تولیدماجرا میشه و صدای خودش نیست؟
-درسته. هالهست. بهتچهرهام که گفتم. تو اجراهایشما خیابانی هم همینطور بود...
در همان لحظهحالا بود که آریکای یکچشمدرسته به روی صحنه دوید.
صحنهی تاریک.
آریکا مانند یک دونده باشوی گامهای بلند میدوید. و طبیعتاً،ماجرا توجه تماشاچیان روی او متمرکز شد.
دانگ-
دلیل جلب توجهحالا آنها، صرفاً ظاهرآره شدن این شخصیت نبود.
دوونگ-
هر زمان که پای آریکاشوی زمین را لمس میکرد، نوایماجرا جدیدی در هوا طنینانداز میشد.
اما پیش از آنکه تماشاچیان حتی بتوانند ازچطور شوک خود خارج شوند، یومار یکدست و ساکومالان یکگوش، یکی پس از دیگری به روی صحنه دویدند.
برای آنهاپدیدار نیز دقیقاًکسی همینطور بود.
هر بار که یک بازیگرپیش قدمی روی صحنه میگذاشت، نوایامیدوار جدیدی تئاتر را پر میکرد.
سه نفر، با سه ملودی متفاوت.جنگجو به این ترتیب، ملودیها روی هم قرارچهرهام گرفتند و در نهایت، موسیقی شکل گرفت.
-خدای من.
تماشاچیان ناگهانپدیدار در سکوتکسی فرو رفتند.
چند نفری از تماشاچیان بودندپیش که نتوانستند جلوی خود را بگیرندنیز و ناخواسته زیر لب زمزمه کردند.
-امکان نداره که همهی اینا...
-دارن اینحالت کار رو بادهم هاله انجام میدن؟
درست بود.
موسیقی، نه دیالوگ.
این یکنیز نمایشنامه نبود، بلکهشوی یک رقص بود.
از طریق هاله،چهرهام من به یک ارکسترشما تکنفره تبدیل شده بودم.