چپتر 360: بازگشت به مبدأ (۱)
0جادوگر، [عصای اعصار]، آهی کشید.
«حتی یادم نمیآید آخرین باری که اینطور شگفتزده شدم کی بود. امپراتور شمشیر. نهپلک میتوانم تو را ببینم و نه تو میتوانی با من صحبت کنی، اما فقط همینزخمی را به تو میگویم: دلیلی دارد که نتوانستی قله افراطی شکافنده آسمان را فتح کنی.»
جادوگر طوری که انگارنمایش کاملاً به ستوه آمده باشد،هوم دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
با توجه به اینکه او معمولاً احساسات زیادی از خودش نشانافتاد نمیدهد، این واکنش شدیدش حتماً به این معناست که عواقب شمشیردنیای قلبی که به هو-ریونگ به نمایش گذاشت، بسیار قدرتمند بوده است.
هوم. دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟
سرم را تکان دادم تا افکارم را سر و سامان دهم.کنارم عوارض پریدن از جهان مسطح به دنیای اصلی هنوز از بینبیش نرفته بود. حس تهوعی چسبناک و ناخوشایند در گلویم چنگ میانداخت.
«چه اتفاقیقلبی افتاد؟ بله. یکبسیار اتفاق وحشتناک افتاد.»
با سوالم،ریونگ [عصای اعصار]بسیار اخم کرد.
«ما درنمایش آستانه فروپاشیقدرتمند مرحله بودیم.»
«فروپاشی؟»
«به معنای واقعی کلمه فروپاشی. برخی از مراحل، خود صورتهای فلکیاتفاقی هستند. اگر مرحلهای نابود شود، صورت فلکی هم آسیب میبیند. اما ایندنیای روحی که با خودت اینطرف و آنطرف میکشی، خود مرحله را شکافت.»
«چی؟ گونگجاریونگ با خودش یکقدرتمند روح حمل میکنه؟»
کنارم، کیمیاگر با تعجب پلک زد. این اطلاعات برای اوافتاد کاملاً جدید بود. با این حال، [عصای اعصار] که شاید برایدنیای توضیح دادن بیش از حد کلافه بود، به سوالش جوابی نداد.
«اگر به حال خودش رها میشد، زخمی که روحت ایجاد کرد به سرعت گسترش مییافت و بزرگتر میشد. جهان بهشتتوضیح حقیقت مثل یک تکه کاغذ بریده میشد! شاید دنیاهای متعددی وجود داشته باشند که بتوانند جایگزین طبقه ۷۵ شوند، اماکاغذ برای ارواحی که در جهان بهشت حقیقت آرام گرفتهاند، این چه فاجعهای میبود؟ مثل صاعقهای که از آسمان بیابر فرود بیاید!»
جادوگر به هوای خالی چشمغره رفت. بهبوده نظر میرسید اگر به هو-ریونگ آنجا حضورتکان فیزیکی داشت، حتماً یک سیلی به او میزد.
«باورم نمیشود بانمایش چه طرز فکریبوده این کار را کردی.»
- نه بابا.بسیار من فقط بهاست همهتون اعتماد داشتم.
به هو-ریونگ دراینطرف حالی که دست بهگونگجا سینه ایستاده بود، خندید.
- حتی اگه دنیا از هم بپاشه، شماها تمام تلاشتون رو میکنید تا جلوشتکان رو بگیرید. آره. یه جورایی، من به ذات خوبتون اعتماد کردم. باید ازم تشکرتهوعی کنی که آدم خفنی مثل من با میل و رغبت خوبیتون رو تایید کرده.
«روحت چه میگوید؟»
«اِهم.»
کیم گونگجا،خودت یک ثانیهآنطرف تأمل در زندگیاش.
«میگه ببخشید کهریونگ بدون فکر شمشیرمقدرتمند رو تاب دادم.»
«خوبه کهریونگ حداقل خجالتبسیار کشیدن رو بلده.»
جادوگر پوزخند زد.
با تماشای او، وجدانم باید احساس گناه میکرد، درست است؟ مزخرف است.کیمیاگر به این فکر کنید. ترجمه مستقیم چرتوپرتهای به هو-ریونگ برای حرص دادن طرفجوابی مقابل، احتمالاً لطیفترین کاری است که وجدانم تا به حال انجام داده است.
...
در حالی که ما در حال صحبت بودیم، کیمیاگر غرق درافتاد افکارش شده بود. حدس زدم شنیدن اینکه من یک روح دارمدنیای او را به فکر فرو برده است، برای همین از او پرسیدم.
«چیزی شده؟»
«آه. چیزی نیست. هوم. فقط برام سوال شدهروح که دقیقاً چرا من به عنوان قاضی طبقهبرای ۷۵ انتخاب شدم. این موضوع ذهنم رو درگیر کرده.»
خوشبختانه، نگرانیاشقلبی ربطی بهنمایش به هو-ریونگ نداشت.
«امم. گونگجا. میشه درباره قاضیهایقدرتمند قبل از من و اینکه مسئولافتاد چه نوع مراحلی بودن بهم بگی؟»
از آنجا که درخواست سختی نبود، باهوم دقت برایش توضیح دادم. چشمان کیمیاگر، حتی ازسامان پشت عدسیهای ضخیم عینکش، به وضوح تیره شد.
«که اینطور.»
کیمیاگر زمزمه کرد.
«گونگجا. اگه مننمایش بمیرم، به جهانبوده بهشت حقیقت میرم.»
«چی؟»
«معیار انتخاب قاضی دقیقاً همینه.میکشی اینکه شخص بعد از مرگمیکنه به کجا میره، به کدوم بهشت.»
چشمانم گشاد شد.ریونگ در مقابل، کیمیاگرقدرتمند چشمانش را ریز کرد.
«بهش فکر کن. دنیاییبسیار که جنگجوی صلیبی قضاوتش کرد،دقیقاً گفتی بهشت موسیقی بود، درسته؟»
«بله. درسته اما...»
«البته که جنگجوی صلیبی توی موسیقی تخصص داره. پس منطقیه که مسئول بهشتتعجب موسیقی باشه. بله، اما اگه اینطور باشه، دنیایی که من باید برای قضاوتش فراخواندهرها میشدم طبیعتاً باید بهشت دارو میبود، مگه نه؟ هر چی باشه، تخصص من داروسازیه.»
کیمیاگر باقلبی صدایی نرمنمایش زمزمه کرد:
«اما جایی که من در واقع بهش فرستاده شدم، بهشت حقیقت بود. همونطورتکان که میبینی، کاملاً بیربط به زمینه تخصص منه. مخصوصاً از اونجایی که [دروغنرفته نگفتن] نقطه قوت من نیست، و هیچ دانش تخصصیای هم درباره [صفحات دوبعدی] ندارم.»
...
«بنابراین، اینکه چه کسی قاضی میشهشکافت به این بستگی نداره که متخصصکیمیاگر هستن یا نه. اصلاً اینطور نیست.»
«دقیقاً.»
من هم با دنبالبسیار کردن خط استدلال کیمیاگر،هوم چشمانم را کمی ریز کردم.
«اگر جنگجوی صلیبی بمیرد، در بهشت موسیقی تناسخ مییابد. اگر کنتسرم بمیرد، به بهشت طلایی میرود. اگر مار سمی (افعی) بمیرد، به بهشتهنوز رزمی میرود و اگر مفتش بدعتکار بمیرد، به بهشت قضایی میرود. و...»
«آره. اگهخودت من بمیرم،آنطرف بهشت حقیقت میشه.»
کیمیاگر سر تکان داد.
«زمانی که تو داشتی مرحله رو فتح میکردی، من با خودم فکر میکردم. اگه قرار باشه بمیرم و به زندگی پسمسطح از مرگ برم، آرزو دارم به کدوم دنیای پس از مرگ برم؟ تصورش سخت بود اما... هوم. به این نتیجه رسیدم کهمعنای دلم میخواد به دنیایی برم [که توش نیازی نباشه نگران این باشم که بقیه توی روابط انسانی واقعاً به چی فکر میکنن].»
«میفهمم.»
«آره. همینه. بنابراین، بهشت حقیقتمیکشی همون دنیای پس از مرگیهمیکنه که آرزو دارم بهش برم.»
نگاهم را برگرداندم. کیمیاگرنمایش هم به همان سمتی کههوم من نگاه میکردم، خیره شد.
آنجا، [عصای اعصار]نمایش در سکوت نگاههایبوده ما را میپذیرفت.
«این درسته؟»
«بله. درسته.خودت دقیقاً زدیآنطرف به هدف.»
جادوگر با لحنیریونگ کاملاً بیپروا وقدرتمند راحت جواب داد.
[عصای اعصار جستجوی شما برای حقیقت را درست میداند.]
[شما اطلاعات پنهان شده توسط عصای اعصار را کشف کردهاید.]
پیامی برای تأیید آن ظاهر شد. چقدر با ملاحظه.
«در اصل، وقتی به طبقه ۷۹ رسیدی، قصد داشتم با گفتن [تمام بهشتهایی که تا الان تجربه کردی و فلان و بیسار]، سعی کنم حس و حال یک غول مرحله آخر رو بهت بدم.»
جادوگر طوری به نظر میرسید که انگار اسباببازیای را که مخفیانه نگه داشته بود، گم کرده است.
«اما خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکردم متوجهش شدی. ها. هیجان غافلگیر کردنت از بین رفت.»
«بهشتی که من بعد از مرگ بهش میرم هم از قبل تعیین شده؟»
«هوم.»
جادوگر با نگاهی پرمعنا در چشمانش، لبخندی آگاهانه زد.
«این سوالیه که نمیتونم عجولانه بهش جواب بدم. این چیزی نیست که من بتونم دربارهش تصمیم بگیرم. به هر حال، گفتی کیمیاگر هستی، درسته؟ کارِت خوب بود. حالا، دیگه میتونی بری.»
وقتی جادوگر عصایش را به زمین کوبید، زمین زیر پای کیمیاگر مانند باتلاقی موج برداشت. او داشت به زور بازگردانده میشد. کیمیاگر در حالی که در زمین فرو میرفت، دست و پا میزد.
«آه، من! برو، گونگجا شی! موفق باشی! فایتینگ! شنیدم که این اتفاق رو فراموش میکنم، اما گونگجا شی، تو یادت میمونه.»
«آره.»
لبخند زدم و کیمیاگر را بدرقه کردم.
«مشتاقانه منتظر معجون ویژهای هستم که دفعه بعد میسازی.»
پلوپ-.
در یک چشم به هم زدن، پیکر کیمیاگر در زیر زمین ناپدید شد. تنها موجی سفید در جایی که او ناپدید شده بود باقی ماند که به سرعت آرام گرفت.
لحظهای بعد، لابی طبقه هفتادم در سفیدی متروکی احاطه شد.
مراحلی که فقط من به یاد خواهم داشت.
واقعاً چیز جدیدی نبود.
شانههایم را بالا انداختم و به سمت جادوگر برگشتم.
«بسیار خب. پس، قاضی بعدی کیه؟ آناستازیا؟ مارکوس-نیم؟ با توجه به اینکه تا الان فقط بهترین شکارچیها احضار شدن، رتبه باید جزو معیارهای انتخاب قاضیها باشه.»
«اگر بخواهم دقیقتر بگویم، از بین کسانی انتخاب میشوند که ارتباط عمیقی با تو دارند.»
«پس، اوبورکا؟ یا شاید، راویل؟»
«هر دو پیوندهای عمیقی با تو دارند. اما هیچکدام آرزوی زندگی پس از مرگ را ندارند. پادشاه مرگ.»
جادوگر دوباره عصایش را به زمین کوبید.
«قاضیای که این بار تو را ارزیابی میکند، شاید کمی دردسرساز باشد.»
وووش!
با مرکزیت نوک عصا، نوری شکوفا شد. با نگاهی دقیقتر، شکل نور شکوفا شده شبیه به یک نیلوفر آبی بود. در حالی که گلبرگهای مرتب نیلوفر آبی از هم باز میشدند، سایه شخصی در میان پرتوهای نور سوسو زد.
«اوه. این دیگه چیه؟»
درست مانند افرادی که قبلاً به عنوان قاضی احضار شده بودند، این شخص نیز بسیار آشنا بود. چند نفری بودند که فکر میکردم حتی بعد از مرگم هم آنها را فراموش نخواهم کرد، و او یکی از آنها بود.
البته نه به شکل خوبی.
«احضار؟ به این میگن احضار؟ یه آدم بیاخلاق یکی رو احضار میکنه که فقط داره سعی میکنه یه لقمه نون دربیاره، این دیگه چه وضعشه. حداقل بیاید شعور داشته باشیم و به هم سلام کنیم.»
«...»
«ها؟ این دیگه چیه؟ چشمام دارن بهم دروغ میگن؟ به نظر میرسه مظهر یک دانشمند، که اونقدر معروفه که با این کلمه مترادف شده، جلوم ایستاده. خب، غیر از تو کی میتونست من رو احضار کنه؟ تقصیر من بود که زودتر متوجه نشدم. خب، این بار چیه؟ بازم میخوای برات برقصم؟»
در حالی که پیشانیام را با کف دستم پوشانده بودم، نام مردی را که به عنوان قاضی جدید احضار شده بود، زیر لب زمزمه کردم.
«یو سو-ها.»
«بله، اسمم همینه.»
آخه بین این همه آدم، چرا او؟
۲.
سرم تیر میکشید.
او واقعاً مناسبترین فردی بود که به عنوان کسی که ارتباط عمیقی با من داشت، احضار شود.
«چرا اینجایی و داری شلوغش میکنی؟»
«ها؟ نمیفهمم چرا از من میپرسی. تو کسی هستی که من رو احضار کردی.»
یو سو-ها ابروهایش را در هم کشید. ابروهای تیز و در عین حال پرپشتش به شکلی ظریف گره خوردند.
«صبر کن، وایسا. هی. فکر میکردم دیگه زیر سایه تو زندگی نمیکنم. هنوزم میتونم برات احضار بشم؟ اصلاً این قانونیه؟»
یو سو-ها مدتها پیش از اینکه یک روح احضار شده تحت مهارت [تناسخ صد شبح] باشد، آزاد شده بود. از طریق مهارت [جمجمه اژدهای استخوان زمین] که از ارباب برج به دست آورده بودم، او بدن جدیدی به دست آورده بود.
حتماً فکر میکرد روزهایی که احضار میشد و از دستورات من پیروی میکرد به پایان رسیده است، بنابراین جای تعجبی نداشت که از احضار شدن ناگهانیاش اخم کند.
«لعنتی. دیگه از من استفاده نکن. من دارم سعی میکنم زندگیم رو از نو بسازم! نمیبینی چی پوشیدم؟ این لباس کار نیمهوقتمه. قبل از اینکه احضار بشم داشتم تو یه افلاکنما کار میکردم، اونم نیمهوقت!»
به نظر میرسید یو سو-ها به اشتباه فکر میکرد که من احضار را انجام دادهام.
شاید فکر میکرد ممکن است دوباره به او دستور داده شود که یک رقص مسخره انجام دهد. او شروع کرد به توضیح وضعیت اسفناکش با لحنی نسبتاً مستأصل.
«بعد از شیفتم، باید برم چن مو-مون! چون تو من رو مجبور کردی اونجا شاگرد بشم، اصلاً میدونی چقدر مثل چی کار کردم و جون کندم؟ اگه یه ذره وجدان داشتی...»
«ترسیدی؟»
«چی؟»
«ترسیدی ممکنه مجبورت کنم یه کار عجیب و غریب انجام بدی؟»
این یارو.
یو سو-ها چهره در هم کشید.
«حالا که رتبه ۲ بین شکارچیها هستی، شکارچی رتبه ۱ بادیگارد شخصیته، با تمام رهبران گیلدهای بزرگ دوستی، و با زیباترین فرد دنیا ازدواج کردی، من رو پشه هم حساب نمیکنی؟»
«آه.»
«لعنتی.»
به نظر میرسید یو سو-ها با اکراه پذیرفته بود که واقعاً میشد او را به چشم یک موجود ناچیز دید.
«به هر حال، این بار من کسی نیستم که تو رو احضار کرده.»
«پس کی؟»
«داستانش درازه.»
من وارد توضیحات طولانی شدم.
درباره اینکه چطور در حال حاضر داشتم طبقات ۷۰ تا ۷۹ را پشت سر میگذاشتم. برای عبور از این بخش، فقط مهارت من کافی نبود؛ تأیید قاضی انتخاب شده ضروری بود. و متأسفانه، این بار تو بودی که انتخاب شدی.
«همم.»
یو سو-ها دست به سینه ایستاد.
قبل از شنیدن داستان، کمی بیقراری بین ابروهایش سوسو میزد، اما حالا کاملاً ناپدید شده بود.
چشمان تیرهاش از سر تا پا مرا برانداز کرد، غیرقابل خواندن بود.
«پس، برای خلاصه کردن حرفات. برای رفتن به طبقه بعدی، من حتماً باید تأییدت کنم، درسته؟»
«درسته.»
«میتونم ده سال، صد سال اینجا بشینم، مهم نیست، و تقلا کردنت رو تو مرحله تماشا کنم؟»
«آره.»
«و حتی بین مرحلهای که اونجاست و من که اینجام، جریان زمان میتونه متفاوت اعمال بشه، پس اگه بخوام، میتونم دورههای طولانی رو به سرعت رد کنم؟»
لحن فضولانه و کنجکاو یو سو-ها حس قویای از اضطراب را منتقل میکرد، اما نمیتوانستم به سادگی دروغ بگویم و دستم رو شود. حتی اگر من جواب نمیدادم، [عصای اعصار] به هر حال توضیح میداد.
«آره.»
«دقیقاً. اینم از جوابت.»
یو سو-ها با شرارت لبخند زد.
یک پوزخند شیطانی بود.
«اول، بذار رقصیدنت رو ببینم. کیم گونگجا.»
«چی؟»
«آه، البته، منظورم از رقص، همون رقصی هست که من کردم. همون رقص. رقص قزاقی یا هر چی که بود... خودت میدونی کدوم رو میگم. به هر حال تو کسی هستی که دستورش رو دادی. بیا با ارزیابی مهارتهای رقصت شروع کنیم. بعدش میتونیم درباره مرحله صحبت کنیم.»
«هی.»
«چیه؟ نمیرقصی؟ اگه نمیخوای برقصی، باشه. بیا خیلی راحت با صد سال شروع کنیم. حتی اگه تو یه هیولا باشی، گیر افتادن تو یه مرحله برای صد، دویست سال، بالاخره باعث میشه دلت بخواد برقصی، مگه نه؟ اینطور فکر نمیکنی؟»
«هی.»
«البته، قصد ندارم فقط با یه رقص متوقف بشم. اون ناامیدکننده میشه. آه، آه. پس. ما احساسات حلنشده زیادی بین خودمون داریم، مگه نه، کیم گونگجا~شی؟»
«لعنت بهت، عوضی.»