چپتر 232: فصل 232
0۴.
به محض اعلامشده حکومت نظامی، شکارچیان بهشورشیها خیابانهای بابل سرازیر شدند.
- همهشون رو بکشید!
تمام شکارچیان یونیفرمهای سیاه به تن داشتند. گیلد اژدهای سیاه.همچین به جای تیم شناسایی و تیم حمله، این تیم حلحالی مناقشه و تیم ترور بودند که در میدان صف کشیده بودند.
اینها همگی شکارچیان داخل برج بودند، امابرجه نه آن دسته از شکارچیانی که «برایمیخواد بالا رفتن از برج آموزش دیده بودند».
- هرکسی که نتونه کارت شناسایی اقامتش رو نشونکنید بده، بدون تردید کشته میشه! هرکسی هم که کارت شناساییشگرم کمتر از یک هفته پیش صادر شده باشه، کشته میشه!
- بهبازم رهبر گیلدچیزی حمله شده!
- این یه جنگه!
- شورشیها رو نابود کنید!
بنگ! بنگ!
صدای شلیکبازم گلوله در سراسرنمیخواست میدان طنینانداز شد.
در برج بابل، تولید و نگهداری سلاحهایمعاون گرم به شدت کنترل میشد. تولید خصوصی سلاح،دیگر جرمی بود که مجازات مرگ در پی داشت.
با این حال، گیلدهای بزرگ یکمحافظت استثنا بودند، بنابراین همیشه برای استفادهچیزی از سلاح گرم در جنگهایشان آمادگی داشتند.
- اژدهایانصادر سیاه دیوانه! داریدرهبر چه غلطی میکنید؟!
شبهنظامیان مدنی نیز یکی از آنهامیخواد بودند. آنها اسلحههایشان را بیرون کشیدند وحالی تیم سرکوب اژدهای سیاه را نشانه گرفتند.
- برید کنار!اقدام ما باید دستورات رهبرمعاون گیلدمون رو اجرا کنیم!
- منظورتون کشتار بیهدف مردمه!
- این یه اقدام ضروری برای محافظتشورشیها از برجه! به معاون گیلد شبهنظامیان مدنیسراسر شما هم حمله شده و کشته شده!
- معاونبازم گیلد بازم همچیننمیخواست چیزی رو نمیخواست!
- رهبرمردمه گیلد ماضروری میخواد! بکشید کنار!
شبهنظامیان مدنی کنار نکشیدند. وضروری اژدهایان سیاه هم دیگر تلاشیبازم برای متقاعد کردن آنها نکردند.
در حالی که این دو گیلد رو در روی هم قرار گرفته بودند، گیلدهای بزرگیطنینانداز که آنها نیز رهبرانشان را از دست داده بودند، وارد درگیری شدند. در این وضعیت کهگیلدهای تشخیص دوست از دشمن به راحتی ممکن نبود، آنها مانند سگهای گرسنه به جان هم افتادند.
- ...
این همان جهنمی بود که کیمبرجه گونگجا پس از خروج از ساختمان ویرانشدهیمیخواد معبد ده هزار با آن روبهرو شد.
کیم گونگجابیهدف صورتش رااقدام پاک کرد.
- آه...
یک نفر مرد.
آدمها مردند.
آدمهای بیشتریبیهدف در حالاقدام مرگ بودند.
- لعنتی...
در حرکات مردمی که یکدیگر را نشانه میگرفتند، هیچ تردیدیمتقاعد وجود نداشت. هر بار که اسلحهای شلیک میشد، آدمها مجروحداده میشدند. کشته میشدند. جانها به همین سادگی از دست میرفت.
کیم گونگجا نمیتوانست درک کند.
اینها همان گیلدهاییمردمه بودند که ازمحافظت برج حمایت میکردند.
او شایعاتی شنیده بود که گیلدهای بزرگ با هم کناربنگ نمیآیند. نمیدانست در گذشته چه اتفاقی افتاده است، اما گهگاهشدت میشنید که کینههای قدیمی میان رهبران گیلدها انباشته شده است.
با این حال،همچین انتظار نداشت اوضاع تانکشیدند این حد وخیم باشد.
«اگه فرصتیمردمه گیر بیارن،ضروری همدیگه رو میکشن.»
شکارچیان برتر همگی بهاقدام اصطلاح قهرمانانی بودند کهمعاون افسانههای خودشان را مینوشتند.
چرا این قهرمانان در طولرهبر سالها نتوانسته بودند احساسات وبنگ کینههایشان را حل و فصل کنند؟
چرا حتی یکهمچین نفر وجود نداشت کهنکشیدند بین آنها میانجیگری کند؟
کیم گونگجا تا پیش از اینبرجه نمیتوانست درک کند، اما حالا میفهمید کهمیخواد تصور «حضور یک میانجی» کاملاً بیفایده است.
احساس میکردبیهدف درونش دراقدام حال انفجار است.
سدی که درشده میانهی قلبش بناجنگه شده بود، فرو ریخت.
درست در همان لحظه، جسدنمیخواست جا سو-جونگ که به پشتشمتقاعد بسته شده بود، به زمین افتاد.
- اوه.
کیم گونگجابیهدف ناخودآگاه بهاقدام جسد نگاه کرد.
- ...معاون.
بدن جابازم سو-جونگ تکهتکهچیزی شده بود.
پای چپ، دست چپ، سمت چپ نیمتنه و حتی سمت چپ صورتش از بین رفته بود. درمتقاعد مواجهه با مرگ، هیچ انسانی نمیتوانست آن را بپذیرد، اما لبان جا سو-جونگ محکم بسته مانده بود. تنهاممکن چشمان بنفش او که نور خود را از دست داده بودند، مانند جواهراتی به آسمان خیره شده بودند.
- ...
سکوت.
وقتی دوباره سرش راچیزی پایین آورد، این بار،دیگر جسد مفتش بدعتکار را دید.
کیم گونگجا در حالی که به ظاهر نهاییشما مردی نگاه میکرد که در آخرین لحظه قصدتلاشی انجام کاری را داشت، دندانهایش را روی هم سایید.
- نه.بیهدف درسته، اولاقدام از همه.
باید کاریصادر که لازمهباشه رو انجام بدم.
- درسته.
کاری که از دستم برمیاد.
- چهبیهدف کاری ازاقدام دستم برمیاد؟
او به تمامشده چیزهایی که همراهشجنگه بود نگاه کرد.
بت. آیتمی بود که به او اجازه میداد به عنوان نمایندهی معبد ده هزارروی عمل کند، اما معبد ده هزار فرو ریخته بود. حتی اگر بیرون از اینجاممکن با کشیشهای معبد ده هزار روبهرو میشد، مطمئن نبود که از بت اطاعت کنند.
آینه اژدهای سیاه. به نظر میرسید وسیلهای برای ارتباط مستقیم باچیزی رهبران گیلدهای بزرگ، از جمله ارباب اژدهای سیاه باشد. با این حال،گرفته از زمان اعلان جنگِ ارباب اژدهای سیاه، در سکوت فرو رفته بود.
خودش. او در بهترین حالت فقط یک شکارچی رتبه E بود. هیچ قدرتی نداشت.
- قدرت...
او کسیبازم را میشناخت کهنمیخواست چنین قدرتی داشت.
کیم گونگجا سرش را چرخاند.
بابل، طبقه اول برج بابل. یک ساختمان اداری سهطبقهشما در میدان مرکزی این شهر بزرگ ساخته شده بودمتقاعد که بالاترین قیمت زمین را به خود اختصاص میداد.
صرف نظر از اینکه چقدر مانا برایشورشیها آن استفاده شده بود، با وجود انفجار درطنینانداز میدان، نسبتاً دستنخورده و سالم باقی مانده بود.
چهرهی مردی که احتمالاً اونمیخواست هم در سلامت کامل بهمتقاعد سر میبرد، به ذهنش خطور کرد.
- گیلد یو سو-ها...
کیم گونگجا به آنجا دوید.
۵.
- عمراً. فکرهمچین کردی من کیام؟میخواد یه سگ ولگرد؟
یو سو-ها گفت.
او به خاطر اینکهاقدام چرتش پاره شده بود، پرشما از خشم و کلافگی بود.
- ...
قلب کیم گونگجا دوباره به تلاطم افتاد. مرگ جا سو-جونگ. مرگکردن مفتش بدعتکار. مرگ بسیاری از آدمهای دیگر. او گفته بود که کمکوضعیت میکند، میخواست کمک کند، اما ارباب اژدهای سیاه قاطعانه رد کرده بود.
«تو جوونی.»
«با اینبیهدف حال، هیچاقدام قدرتی نداری.»
«من بهصادر همچین چیزیباشه نیاز ندارم.»
اگر اوبازم هم مثلچیزی یو سو-ها بود.
اگر او هماقدام به اندازه امپراتوربرجه شعله قدرتمند بود.
- ...
کیم گونگجاصادر دندانهایش راباشه روی هم فشرد.
غرق شدن درهمچین ترحم به حال خود،نکشیدند فقط اتلاف وقت بود.
او با زوراقدام کلمات را ازبرجه دهانش بیرون کشید.
- وضعیتبیهدف اضطراریه... رئیساقدام یو سو-ها.
- حکومت نظامی اعلام شده. اینو میدونم. اما این توانایی رو همشلیک دارم که به هیچجام نگیرم. گونگجا، چرا به جای اینکه برای گیلدسلاح کار کنی، مثل گداها اینور و اونور میدوی؟ سو-جونگ کجاست؟ معاون جا سو-جونگ؟
- اینجاست...
کیم گونگجا جسد جا سو-جونگمحافظت را روی زمین گذاشت. جسدهمچین مفتش بدعتکار را هم همینطور.
یو سو-ها ساکت ماند.
- کِی اتفاق افتاد؟
چشمان یو سو-ها آرام بود.
برای کیم گونگجا سختضروری بود که حدس بزندشما این آرامش چه معنایی دارد.
- درست بعد از اینکه رفتیم معبد ده هزار...شما یه خائن توی معبد ده هزار بود. اونا یهمتقاعد بمب منفجر کردن. مفتش بدعتکار مرد، و خواهر بزرگ سو-جونگ...
- پس چرا تو سالمی؟
- خواهر بزرگهمچین سو-جونگ با بدنشمیخواد از من محافظت کرد.
پوک!
کیم گونگجا به زانواقدام افتاد. یو سو-ها بهمعاون ساق پایش لگد زده بود.
- آخ.
او در حالی که درد را تحمل میکرد، سرشتلاشی را بالا آورد و دید که یو سو-ها با هماندست حالت آرامِ روی صورتش، از بالا به زیردستش نگاه میکند.
- مردک حرومزاده.
- ...
- خواهر بزرگ سو-جونگ؟ از کِی تا حالا شما دو تا اینقدر با همسراسر صمیمی شدید؟ هی، آقای گونگجا. سو-جونگ خیلی از تو کوچیکتره. اون فقط به خاطر طرزداشت حرف زدن و رفتارش بزرگتر به نظر میرسه، اما خیلی ازت کوچیکتره. حالا که چی...
- ...
- نه، بیخیالش. خب که چی؟ سو-جونگ بهت وصیت کرد؟ مثلاً اینکهنمیخواست لطفاً تمام تلاشت رو بکن تا این وضعیت رو درست کنی یابزرگی همچین چیزی؟ هان؟ چیزی در مورد اینکه باید مردم رو نجات بدی گفت...
- منشیبیهدف سو-جونگ... همچیناقدام آرزویی داشت.
- معلومه که داشت. اینرهبر تنها دلیلیه که من هنوز دارمصدای از آشغالی مثل تو مراقبت میکنم.
کیم گونگجا نمیتوانست تحمل کندنمیخواست که سرش را بالا بیاوردمتقاعد و به یو سو-ها نگاه کند.
او جا سو-جونگ راضروری از دست داده بود،شما چون هیچ قدرتی نداشت.
از طرف دیگر، جا سو-جونگ قدرت داشت. اومعاون این قدرت را داشت که جان یک انساندیگر دیگر را نجات دهد، حتی به قیمت جان خودش.
او نمیدانست که آیا این به خاطر واکنشهای ذاتیکنید او بود یا اینکه فقط تصادفاً قبل از کیمسلاحهای گونگجا متوجه حضور مجرم شده بود، اما نتیجه ساده بود.
کیم گونگجا نتوانسته بودچیزی این کار را انجام دهد،تلاشی اما جا سو-جونگ توانسته بود.
- ...
کیم گونگجا نمیتوانست تحمل کند که به یو سو-هاشما نگاه کند، زیرا خشمگین و کینهتوز بود، زیرا اینمتقاعد ناعادلانه و چندشآور بود، زیرا او غمگین و رقتانگیز بود.
او نگاهشصادر را در هوارهبر ثابت نگه داشت.
به لطفبازم آن، توانستچیزی چیزی را ببیند.
- در هر حال، عوضی. میدونمبرجه چه جور شخصیتی داری. پس خوبنمیخواست با هم کنار میآیم. این خیلی...
برقی از نور.
بسیار سریع.
- مراقب باش!!
کیم گونگجامردمه حرف یو سو-هامحافظت را قطع کرد.
همزمان، نیزهایبیهدف آبیرنگ هوااقدام را شکافت.
چواااا-
هالهای که دور نیزه پیچیده شده بود، قدرتمند بود. امپراتور شعله در یک لحظه هالهاشقرار را فراخواند تا از بدنش محافظت کند، اما به نظر میرسید زمانبندی را از دست دادهسگهای است. پردههای آتشی که امپراتور شعله ساخته بود، توسط نیزه شعلههای آبی از هم دریده شد.
- آه.
این صحنه را کیماقدام گونگجا که نزدیکترین شخصمعاون به امپراتور شعله بود، دید.
سپس.
- آخ!
با پاهایی محکم بر زمین، زانوهایش را بازشما کرد، کمرش را قوس داد و دستش راتلاشی دراز کرد— و به نیزه شعلههای آبی ضربه زد.
هاله آبی درون نیزه شعلههای آبی میچرخید.برجه وقتی مشت انسان به طوفان هاله نزدیک شد،نکشیدند طوفان آن را مانند یک مخلوطکن خرد کرد.
- آاااااک!!
کیم گونگجا که دستش را از دست دادهدیگر بود، با فریادی دوباره به زانو افتاد. چند تکهبزرگی گوشت رنگباخته با صدای نرم تقتق روی زمین افتاد.
چیزهایی که به نظر میرسیدمحافظت مانند برف روی زمین میریزند،همچین باید استخوانهای کیم گونگجا بوده باشند.
- لعنتی! جاخالی دادی!
شکارچیای از آسمان فرود آمد.
یو سو-ها پس از نگاهینمیخواست گذرا به کیم گونگجایِ بهمتقاعد زانو افتاده، به شکارچی نگاه کرد.
- تو کی هستی؟
- من قدیسه هستم!
یو سو-ها به کیمباشه گونگجا که به شدتنابود خونریزی میکرد، نگاه کرد.
سپس دوباره به شکارچیچیزی که خود را قدیسهدیگر معرفی کرده بود، چشم دوخت.
- چرت و پرت نگو.محافظت لعنتی. کدوم قدیسه مزخرفی یه آدمچیزی رو تقریباً از وسط نصف میکنه.
- برجبیهدف این لقب روضروری به من داده.
- سلیقه برج توباشه اسمگذاری خیلی افتضاحه. خب؟ خانمکنید قدیسه برای چی اومده اینجا؟
قدیسه نفس عمیقی کشید.
سپس طوری فریاد زدضروری که انگار مدتها منتظرشما زدن این حرفها بود.
- یوبیهدف سو-ها! تو تنهاضروری پدربزرگم رو کشتی!
قدیسه موهای بلوند درخشانی داشت. او هرگز تا به حال چنین مویشلیک بلوندی ندیده بود. و حتی اگر یک مو بلوند را هم میشناخت، هیچکسجرمی در آن محدوده سنی نبود که این شکارچی او را «پدربزرگ» صدا بزند.
- نمیتونم حدس بزنم چون یکی دونکشیدند نفر نیستن که پدربزرگ و مادربزرگشون رو بهقرار خاطر من از دست دادن... پدربزرگت کی بود؟
- مارکوس کالنبوری!
چشمان شکارچیای کهمردمه خود را قدیسهمحافظت مینامید، شعلهور بود.
ابروهای یو سو-هاشده با شنیدن اینجنگه حرف کمی بالا رفت.
- قدیس شمشیر؟
- درسته!مردمه این اسمضروری پدربزرگ منه!
- واو. خیلی وقت بود این اسم رو نشنیدهشما بودم. پس تو نوه اونی؟ آه، خب. اون یارو یهکردن نجیبزاده بود، پس حدس میزنم میتونست همچین نوهای داشته باشه.
- ای شیطان...!
- درسته. منهمچین یهجورایی همینطورم. حالا کهنکشیدند حرف از شیطان شد.
یو سو-ها نگاهی به جسدمحافظت زیردستش انداخت، و به زیردستی کهچیزی داشت تبدیل به یک جسد میشد.
- بوی سگمردمه سوختهای که ازمحافظت بیرون میآد کار توئه؟
قدیسه مشتهایش را گره کرد.
میخواست به او بگوید. از ثروت خانواده کالنبوری. از قدرتی که با آنحالی ثروت به دست میآمد. از احمقهایی که برج را به عنوان یک پدیدهدشمن عرفانی میپرستیدند. از اینکه چگونه آنها را بازیچه قرار داده و کنترل کرده بود.
و میخواست به او بگوید. که چقدر پیشبینی و استفاده از معبد ده هزار آسان بود، زیرا تا زمانی که قوانینروی خاصی رعایت میشد، هر کسی را میشد متقاعد کرد. از اینکه میدانست رهبر گیلد اژدهای سیاه از دنیای بیرون متنفر است اماجهنمی همچنان میخواهد با آن ارتباط داشته باشد. از اینکه چگونه به آن نقطه ضعف ضربه زده و شکافش را باز کرده بود.
اما این کار را نکرد.
در حالی که برج پشترهبر سرش در آتش میسوخت، قدیسه تنهاصدای این کلمات را به زبان آورد.
- پدربزرگ منهمچین تو این برج بهنکشیدند دست تو کشته شد.
- ...
- پس من تواقدام رو میکشم، و اینمعاون برج رو هم نابود میکنم.
یو سو-ها لبخند محوی زد.
- در این صورت، تقصیر پدربزرگته. میدونستی من بدون اینکه حتی چیزی بدونمحالی به دست اون پیرمرد کشته شدم؟ اون تعداد قتلها رو تو چشماش دیددشمن و وحشت کرد. هوف. پس در واقع، قاتل من نبودم، اون نجیبزاده بود.
- چرت نگو!
- چیزی که چرته، تمام کاراییهمحافظت که تا الان کردی. خون رو نمیشهنمیخواست گول زد. نوه یه قاتل، یه قاتله.
- تو، امپراتور شعله، قاتلی.رهبر نه، حرف زدن در موردشبنگ فایدهای نداره. برو به جهنم!
در حالی که موهایچیزی بلوندش در هوا تکان میخورد،تلاشی قدیسه به جلو هجوم برد.
- هاه.
یو سو-ها به چند لکه سفیدی که روی کف دستش نشسته بود نگاهنمیخواست کرد. یو سو-ها مطمئن نبود که آیا این گرد و غبارِ یک ساختمانِرهبرانشان فروریخته است یا از تکههای استخوان کیم گونگجا در زمان قطع شدن دستش.
با این حال.
- احساس کثیفی میکنم.
احساس کثیفی میکرد.
وقتی اتفاقی میافتاد که یوضروری سو-ها از آن بیخبر بود،بازم باعث میشد احساس کثیفی کند.
- نیازی نیستشده اینجا وقت تلفجنگه کنم. پس فقط میکشمت.
هاله آبی منفجرهمچین شد و هالهمیخواد سرخ به جریان افتاد.
لحظاتی بعد، فریادی ازضروری میان دود سرخ وشما آبی به گوش رسید.
- کیااااک!
- درسته.صادر الان یادم اومد.رهبر چشماتون شبیه همه.
یو سو-ها چشمانشهمچین را بست ومیخواد سپس باز کرد.
- به محض اینکه به یه نفر نگاه میکنه، چشمای یه قاتل آشغال رو داره.دیگر این نگاه مزخرف ارثیه؟ هان؟ نکنه پدربزرگت تو یه کلاس خانوادگی یا همچین چیزی بهتوضعیت یاد داده که هر کسی رو که تشخیص میدی قاتله، بدون قید و شرط بکشی؟
- ایـ-، ایت، آه، اوغ...!
- این دنیا بهت یاد میده چطور از آدما متنفر باشی، بهت یاد میده چطور آدما رونگهداری تحقیر کنی، بهت یاد میده چطور آدما رو بکشی. مدرسه فوقالعادهایه. عجیبه که بعد از یاد دادنبنابراین اینا، ازتون انتظار داره به هم عشق بورزید، قدر همدیگه رو بدونید و فقط خوب بزرگ بشید.
در میان دود، کلماتچیزی یو سو-ها با فریادهایدیگر گوشخراش در هم آمیخت.
- من هیچوقت کاملاً نفهمیدم.محافظت و الان که تو چشمات نگاهچیزی میکنم، حتی بیشتر از قبل نمیفهمم.
یو سو-ها.
او در حال حاضرباشه به شکارچیای نگاه میکرد کهکنید تبدیل به زغال شده بود.
خم شدبازم و بهچیزی چشمانش نگاه کرد.
- یه آدم چطورضروری میتونه آدمی مثل اون روبازم دوست داشته باشه؟ مگه نه؟
آخرین قسمت باقیمانده نیز سوخت.
شکارچیای که انتقام پدربزرگش را اعلامجنگه کرده بود و سالها ناامیدانه برای آنگلوله آماده شده بود، به همین سادگی مرد.
یو سو-هابازم به آرامی کمرشنمیخواست را صاف کرد.
- خدایا. خستهام.
پس از چند بار کشضروری و قوس دادن به کمرش،بازم به صحنه اطراف نگاه کرد.
- اینجا چه گندزاری شده.
فضای بیرونی اقامتگاه در حال سوختن بود. ویرانههایی که در چشمانش نقشنکردند میبست، شبیه یک شهر بزرگِ ویرانشده بود. گهگاه در این دنیای پرتشخیص از خاکستر و دود، صدای فریاد و شلیک گلوله به گوش میرسید.
- واقعاً یهاقدام گندزاره. تو اینطوربرجه فکر نمیکنی، پارهوقت؟
یو سو-هابیهدف به کیماقدام گونگجا نگاه کرد.
از آنجا که او یک دستش را از دست دادهبنگ بود و خونریزی شدیدی داشت، هوشیاری کیم گونگجا در حال محوکنترل شدن بود. یو سو-ها نیز به دنبال نگاه کیم گونگجا نبود.
- نمیدونم.
یو سو-ها زمزمه کرد.
- هم تو واقدام هم جا سو-جونگ. نمیدونممعاون آدما چطور میتونن اینطوری باشن.
یو سو-هاصادر برای لحظهای بهرهبر آسمان نگاه کرد.
- خب حدس میزنم بهنمیخواست خاطر اینه که اونقدر احمقنمتقاعد که دارن برای من کار میکنن.
- رئیس، من...
- آه،بیهدف خیلی خب.اقدام دیگه حرف نزن.
زمزمه ضعیف کیمشده گونگجا با دستجنگه یو سو-ها متوقف شد.
با لحنی کلافه.
اما مهمترمردمه از آن،ضروری لحنی آشنا.
- تو فقط، نگراناقدام هیچی نباش. این برادر بزرگترشما به همه چیز رسیدگی میکنه.
در مه غبارآلود هوشیاری که با ازشورشیها دست دادن خون زیاد به وجود آمدهسراسر بود، کیم گونگجا با حالتی تهی زمزمه کرد.
- چطور...؟
- منمردمه روشهای خودمضروری رو دارم.
امپراتور شعله.
یو سو-ها باشده دستش شکل یکجنگه تفنگ را درآورد.
سپس هاله سرخ راچیزی دور دستش پیچید ودیگر یک گلوله کروی ایجاد کرد.
- حتیمردمه اگه بهت بگممحافظت هم متوجه نمیشی.
- هاه...؟
- مهارت من یهکم مزخرفه.
پاک!
گلولهای ازمردمه شعله، مغز یومحافظت سو-ها را شکافت.
کیم گونگجا با حیرت بهضروری یو سو-ها که جان خودشبازم را گرفته بود، نگاه کرد.
تا همان لحظه آخر،باشه کیم گونگجا معنای مرگنابود او را درک نکرد.
[شما مردهاید.]
با این حال.
«من» میدانستم.
[شما در حال بازگشت به ۲۴ ساعت قبل هستید.]
دنیا در هم شکست.
.
.
.
.
.
.
و به این ترتیب.
«من» چشمانم را باز کردم.