چپتر 295: شاگردان رهاشده (۱)
0کوآنگ!
با شنیدنکردم صدای انفجار، مشتریاناین میخانه دستپاچه شدند.
«چی، چیه؟ چه خبر شده؟»
«لعنتی. دوباره شروع شد!»
مشتریها نه فرار کردند و نه زیر میزها پنهان شدند. آنها فقطسعی لیوانها و تنقلات روی میز را با هر دو دست محکم چسبیدند تامناره مبادا بریزند. اینجا، در طبقه ۵۰، انفجار فقط بخشی از زندگی روزمره بود.
«آ، آ.کردم تست میکروفون.تمام تست میکروفون.»
در میان هیاهویادعا میخانه، صدایی درهستن آسمان طنینانداز شد.
من هم همراهخونی با بقیه، به سمتخاصی منبع صدا نگاه کردم.
«بابت تمام اینعذرخواهی سروصداها از طرفکنار برج جادو عذرخواهی میکنیم.»
برج جادو.
آن مکان، در کنارکرد این میخانه روباز، منظرهایازم آشنا در طبقه ۵۰ بود.
وقتی قبلاً سعی داشتم قاتل صورتهای فلکی را دستگیر کنم، جادوگرانبیخیالی برج جادو هم در آن مشارکت داشتند. مقر آنها، یعنی برجبیشتر جادو، از پنج مناره تشکیل شده بود که سر به فلک میکشیدند.
مانند انگشتان غولعذرخواهی زمین که به سمتروباز آسمان دراز شده باشند.
نیرویی که بیش از هزاراین سال بر این طبقه ۵۰عذرخواهی حکومت کرده است... همین بود؟
نگاهی به به هو-ریونگ انداختم.
«اینجا یکجورهاییدشمن دشمن خونینیست تو نیست؟»
- نه، نه.عذرخواهی من هیچ احساسکنار خاصی نسبت بهشون ندارم.
به هو-ریونگکردم با بیخیالیتمام ادعا کرد.
- فقط اونا هستن کهاونا یکطرفه ازم متنفرن. واقعاً میگم. درمیگم واقع، من بیشتر از دستشون شاکیام.
«ولی مگه نگفتی یکی از ششاحساس برج اصلی رو با خاک یکسانادعا کردی؟ این کجاش کار یه آدم شاکیه؟»
- ببین حالا. اون بچهها خیلی افسردهان، مگه نه؟ همیشه تو برج حبس شدن و تحقیق میکنن، اونجا دیگه بوی کپکداشتند گرفته. من یه سوراخ تو برج باز کردم تا بهشون پیشنهاد بدم هر از گاهی یکم هوای تازه بخورن. الان کههمین بهش فکر میکنم، باید ازم تشکر هم بکنن. حتی مجانی براشون بازسازیاش کردم. پولدارترین آدمای طبقه ۵۰ هیچ شعوری ندارن، نوچ نوچ.
«بیشتر به نظربابت میرسه تو هیچسروصداها بویی از اخلاقیات نبردی...»
صدای برج جادو همچنان با شکوه در سراسر شهر طنینانداز بود. مردمی که در فضایشاکیام باز نوشیدنی میخوردند، تاجران در دکههایشان، ولگردهایی که در روز روشن تاس میریختند، همه زندگیاون روزمره خود را متوقف کردند و با چهرهای بیتفاوت به آن پنج برج خیره شدند.
«من سخنگوی برج جادو هستم. خب، داستان خاصی نیست. امروز،ندارم چند تروریست که حد و مرز خودشون رو نمیشناسن سعیمیگم کردن با ما دربیفتن، برای همین مجبورم این بیانیه رو بدم.»
«انفجاری که همین الان تو گوشتون پیچید،روباز کار همین تروریستها بود... هی، هی. بکشیدشونقاتل اینجا. نه، اونجا نه. هیش! درسته. همونجا. آره.»
در آن لحظه، صداهاییتمام غیر از صدای سخنگوبرج به تندی به گوش رسید.
«برج جادوبیخیالی رفقای ماکرد رو زندانی کرده!»
«ما شاگردان هاموسترا هستیم!»
برای لحظهای مکث کردم.
شاگردان هاموسترا؟
«ما همه کتابدارهای رسمی و شناختهشده هستیم!یکطرفه برج جادو داره به طور غیرقانونی بهدستشون ما ظلم میکنه و ما رو زندانی میکنه!»
«ای مردم! اگه الان همگی بااحساس هم قیام نکنیم، یه روز شماادعا هم به سرنوشت ما دچار میشید...»
«آ. آ.جادو خیلی خب،میکنیم دیگه کافیه. هوف.»
صدای آهکردم سخنگو بهتمام گوش رسید.
«به هر حال، این آدمای بیصاحب فقط صدای بلندی دارن.واقعاً خیلی خب، همه متوجه اوضاع شدید؟ این آشوب کاملاً کار بازندههاییخاک بود که توسط صورتهای فلکیشون رها شدن. لطفاً در جریان باشید...»
«خفه شو!دشمن ما توسط سرورهیچ هاموسترا رها نشدیم!»
«میدونید فرق بین قوی و ضعیف چیه؟ قویهامنظرهای فقط وقتی دلشون بخواد ساکت میشن، اما ضعیفهافلکی حتی وقتی دلشون نخواد هم باید خفهخون بگیرن.»
کواژیک!
صدای ترکیدن عجیبیادعا از آنسوی آسمانهستن به گوش رسید.
«اوه! آخ!؟»
«بله، همونطور که میبینید، اینا ضعیف هستن. اگه فقط ضعیف بودن جای شکرش باقیقاتل بود، اما چون احمق هم هستن، حتی سعی کردن سیستم امنیتی برج جادوی ما رومانند بشکنن. در نتیجه... خب، الان یکی از دندونهاشون تو دست منه. مطلب رو گرفتید، نه؟»
«به همهکردم توصیه میکنم بااین برج جادو درنیفتن.»
صدای همهمه در اطراف پیچید.
«اوه؟ داری منو به چالش میکشی؟احساس گوش کن، وقتی میگم خفه شو، فقطکرد منظورم دهنت نیست. منظورم چشمات هم هست.»
کواژیک، تسسس، کییییی.
صدایی شوم همچنان در آسمان تیره و تار اوج میگرفت. با هر پیچشکنار صدا، نفسنفس زدنها و نالهها با جیغهای یک نفر در هم میآمیخت. نالههاجادوگران به هفت قسمت تقسیم شدند و در سراسر آسمانِ بالای طبقه ۵۰ پراکنده شدند.
...
...
سکوت برجادو میخانه روبازمیکنیم سایه افکند.
شکارچیها که هر کدام مراقب دیگری بودند، سعی کردند جیغهایی که از آسمان میآمد رامنظرهای نادیده بگیرند. همه آنها این اتفاق را به عنوان نوعی اعدام علنی میشناختند. فقط صاحبیعنی میخانه در حالی که پیشخوان را تمیز میکرد، غرغر کرد: «تچ، داره کاسبی رو خراب میکنه.»
«آ. آ.بیخیالی یه بارکرد دیگه تست میکروفون.»
«از همه میخوام، اگه اتفاقی از جایی رد میشدید و شاگردان سابق هاموسترا رو دیدید، لطفاًیکطرفه گزارش بدید. میدونید، این آدما خیلی عوضی هستن. حتی ممکنه یه پاداش کوچیک هم در کارکردی باشه، پس این کار رو به عنوان همکاری با امنیت شهر در سطح ملی در نظر بگیرید.»
«هوف، اینم رو اعصابه. به هر حال، همه چی رو فهمیدید،قبلاً درسته؟ همین الان، من هشت تا دندون تو دستمه... دندونهای پیش، نیش،یعنی آسیاب کوچک. اینا ممکنه مال دوست شما یا حتی خود شما باشن.»
«برای همهتونکردم بهترینها روتمام آرزو میکنم.»
صدا ناگهان قطع شد.
آسمان، مثل همیشه، در سکوت فرو رفت. با این حال، بهبیخیالی نظر میرسید سکوت آسمان برای مردم شهر طبقه ۵۰ سنگین است. حدوددستشون ده ثانیه گذشت تا هیاهو و شلوغی معمول زندگی روزمره آرامآرام بازگشت.
«اون حرومزادهها.جادو دوباره دارن شاگردهایمکان موشصفت رو میگیرن...»
«بیچاره کتابدارها.کردم ولی، هاموستراتمام کجا غیبش زده؟»
«واضحه، مگهبیخیالی نه؟ حتماً قاتلاونا صورتهای فلکی کشتتش.»
«اوه. به خاطرخونی همون یه نفر،احساس خیلیا دارن زجر میکشن.»
این مکالمهای بود کهمیکنیم نمیتوانستم به آن علاقهمند نشوم.آشنا به سمت میز کناریام چرخیدم.
«ببخشید. یهکردم سوال دارم،تمام اگه اشکالی نداره...»
«چیه؟»
یک شکارچیدشمن مسن اخمهایش راهیچ در هم کشید.
او شکارچیای با موهایمیکنیم فر و یک چشمبندمنظرهای روی چشم چپش بود.
نه فقط او، بلکه تمام شکارچیهایسروصداها سر آن میز، فارغ از جنسیتشان،مکان موهای فر داشتند و چشمبند بسته بودند.
...
با دیدن ظاهر عجیب وهیچ غریبشان جا خوردم و برایندارم لحظهای کلماتم را گم کردم.
با لکنت زبان،عذرخواهی سعی کردم تاکنار حد امکان مؤدبانه بپرسم.
«نه، فقط اینکه... امم. من اخیراً در جریان اتفاقات طبقهعذرخواهی ۵۰ نبودم... الان چقدر میشه، سه ماه؟ تازه بعد ازداشتم سه ماه رسیدم اینجا. دقیقاً چه اتفاقی برای برج جادو افتاده؟»
«هان؟ نشنیدیبیخیالی که هاموستراکرد غیبش زده؟»
شکارچیهای موفرفریدشمن با دقت بههیچ من خیره شدند.
کاملاً ترسناک بود.
«فکر کنمکردم یه چیزایی دراین این مورد شنیدم...»
«ای بابا، شایعهایادعا همهجا پیچیده که قاتلیکطرفه صورتهای فلکی اونو کشته!»
به نظر میرسید گروه شکارچیهای موفرفری به شدت دنبال کسی بودند کهادعا به حرفهایشان گوش دهد. آنها در حالی که یک نان میانوعده باشاکیام شکل و شمایل عجیب را تکهتکه میکردند، با اشتیاق بین خودشان بحث میکردند.
«مدتی میشه که ارتباط ایمانی [کتابدار گوشه] کاملاً قطع شده. هاموسترا همیشه نسبت بهقاتل شاگرداش بیتفاوت بود، برای همین حتی اگه باهاش حرف میزدی هم جوابی نمیداد، امامیکشیدند الان، انگار اصلاً وجود نداره. بیا. این دوستمون قبلاً یکی از شاگردهای هاموسترا بود.»
موفرفری الف بابابت آرنج به پهلویسروصداها موفرفری ب زد.
موفرفری ب چهره در هم کشید و در حالیمتنفرن که تکهای نان میجوید، چیزی زیر لب زمزمه کرد؛نگفتی مشخص بود که از این موضوع معذب شده است.
«ساکت شو.دشمن من دیگهنیست جزوشون نیستم.»
«هه هه، شاید شاگردهای هاموسترا زیاد نبودن، اما بهآشنا شدت وفادار بودن. و بعد اون همینطوری یهو غیبشکنم زد؟ میتونم بفهمم چرا کتابدارها اینقدر ناامید و مستأصل شدن.»
.
حس شوم و بدی بهم دست داد. آیا هاموسترا قدرتش رو بهواقع عنوان یک صورت فلکی از دست داده بود و به همین خاطر، اتفاقکار مهمی افتاده بود که تا الان پیشبینی نکرده بودم و ازش خبر نداشتم؟
«اون... آیا [کتابدارخونی گوشه] از هموناحساس اول هم محبوب بود؟»
«همم؟ نه، نه چندان.»
موفرفری الفکردم با اطمینان ایناین را بیان کرد.
«[کتابدار گوشه] بیش از حد با شکارچیها نامهربونه. مگهمتنفرن بقیه صورتهای فلکی مأموریتهای کوچیک رو یکی یکی نمیدن تایکی در نهایت به صورت طبیعی به مأموریت نهایی ختم بشه؟»
«آه. بله.»
«واقعاً اینطوره؟»
من هرگز هیچبابت صورت فلکیای رو نپرستیدهطرف بودم، برای همین نمیدونستم.
اما به نظر نمیرسید موفرفری الف متوجه شدهازم باشه که من پیرو هیچ صورت فلکیای نیستم. اومگه طوری حرف میزد که انگار این طبیعیترین چیز دنیاست.
«اما [کتابدار گوشه] فرق داره. اون فقط یه هدف مثل [اینبیخیالی دنیا را از نابودی نجات بده] میندازه جلوت و بقیهاش رو بهدستشون خودت میسپاره. نوچ نوچ. این حد از بیمسئولیتی آدم رو دیوونه میکنه.»
.
«هیچ پاداشی در طول مأموریتها در کار نیست. هیچ راهنماییای هم نمیکنه. حتی اگه یه شکارچی تو خطر بیفته، بیشترداشتم صورتهای فلکی یکی دو تا شانس بهش میدن، اما اون نه. اون فقط بیرحمانه میذاره بمیری! میتونی بگی آزادی عملش بالاست،باشند اما از اون طرف، این فقط یه صورت فلکیه که شاگرداش رو به حال خودشون رها میکنه. چطور میتونه محبوب باشه؟»
«این همون چیزیه کهکرد من در مورد سرورازم هاموسترا دوست داشتم؛ سختگیریاش.»
موفرفری ب که تانیست آن موقع ساکت مشغول خوردنبهشون تنقلاتش بود، به حرف آمد.
«صورتهای فلکی معمولی فقط مأموریت میدن و تمام. سرور هاموسترا، اونقبلاً به ما دنیایی داد تا توش بدرخشیم. میفهمی؟ اون همهچیز رومقر آماده میکرد و بعدش اصلاً تو کار بازیکنها دخالت نمیکرد. چقدر فوقالعادهست!»
الف با خندهبابت گفت: «ببین، اینم یهطرف نمونه از طرفدارهای متعصبش.»
«اما حالا دیگه تموم شده.اونا همونطور که گفتم، هیچ واکنشی ازشمیگم دیده نمیشه و کاملاً ناپدید شده!»
.
«این شاگردها واقعاً نادون هستن. اگه اربابشون مرده، باید خیلی راحت یه صورت فلکی دیگه رو انتخاب کنن و بهش خدمت کنن، امایعنی شاگردهای هاموسترا اونقدر وفادارن که دین و ایمانشون رو تغییر نمیدن. در عوض، دور هم جمع میشن تا سعی کنن زنده بمونن... فکر میکنیدشمن اون آدمهای عنکبوتمانند از برج جادو دست از سرشون برمیدارن؟ معلومه که نه، اونا این شکارچیهای بیارباب رو دستگیر میکنن و به بردگی میکشن.»
«خفه شو! سرور هاموسترا نمرده!این اون فقط مخفی شده تا ازمیکنیم تعقیب قاتل صورتهای فلکی فرار کنه!»
«هممم.»
«اوه، ترسیدم. چون تو گفتی باید خفه شم؟ مگه آدمهای برج جادو نگفتن که قویترها مجبور نیستن به حرف کسی گوشواقع بدن؟ من بیش از ۲۰ ساله که شکارچیام و به [جوینده تنها حقیقت] خدمت میکنم. چیزی نمونده که تبدیل به یهافسردهان حواری بشم. تو چی؟ مگه تو فقط یه بازنده نیستی که ارباب عزیزت رو از دست دادی و دینت رو عوض کردی؟»
«مرتیکه عوضی!»
«امم... ببخشید.»
با احتیاط بین شکارچیهاییکرد که در حال جرازم و بحث بودند، پریدم.
«چی میشه اگهخونی هاموسترا توسط قاتل صورتهایخاصی فلکی کشته نشده باشه؟»
«ها؟»
«چی؟»
شکارچیها طوری نگاهم کردند که انگار دارمیکطرفه چرتوپرت میگویم؛ چشمانشان پر از نگاهی تحقیرآمیز بودشاکیام و مرا به چشم یک تازهکار سادهلوح میدیدند.
نمیتوانستم حقیقت را براینیست این افراد فاش کنم،نسبت بنابراین با احتیاط ادامه دادم.
«منظورم اینه که... هیچ دلیل قطعیای برای ناپدید شدنآشنا هاموسترا وجود نداره، درسته؟ شاید کار قاتل صورتهای فلکیکنم نبوده باشه. یا شاید، فقط شاید... اون حتی نمرده باشه.»
«نمرده باشه؟»
موفرفری الف با تمسخر پرسید.
«هاله اون صورت فلکی کاملاً از بین رفته.نسبت شاگردهاش صداش میزنن، اما هیچ جوابی نمیده. ویکطرفه اگه نمرده، پس چی شده؟ از خونه فرار کرده؟»
«شاید نزول کردهعذرخواهی تا تبدیل بهکنار یه انسان بشه.»
«چی؟ نزول کرده؟ انسان؟»
الف با صدای بلند زیر خنده زد. ب که تا الان داشتواقع با الف بحث میکرد هم با ناباوری نگاهم کرد. در واقع، تمامکجاش شکارچیهای موفرفری که داشتند به مکالمه ما گوش میدادند، به خنده افتادند.
«ها! ایندشمن یارو قطعاًنیست یه تازهکاره.»
«نزول کرده؟جادو تو عمرم همچینمکان چیزی نشنیده بودم.»
«گوش کن جوون. صورتهای فلکی، صورت فلکی هستن و انسانها، انسان.میکنیم مخصوصاً هاموسترا که یه صورت فلکی مشهور بین صورتهای فلکیه. مردنصورتهای یه چیزیه، اما این افسانه شهری مسخره رو از کجا شنیدی؟»
.
اما این حقیقت داشت.
هاموسترا واقعاً تبدیل به انسانمکان شده بود و داشت به صورتقبلاً پارهوقت توی یه کافه کار میکرد.
حتی بین مشتریهابابت هم محبوب شده بودطرف و انعامهای زیادی میگرفت.
«البته، این امکان وجود داره که کسی غیر از قاتل صورتهای فلکی، هاموسترا رودستشون کشته باشه. شاید یه صورت فلکی دیگه. اما احتمالش خیلی کمه! تا حالا هیچکسببین ادعا نکرده که هاموسترا رو کشته. همچین شاهکاری خیلی بزرگه؛ کی میخواد مخفیش کنه؟»
«آره. شکارچیها هیچوقتخونی فرصت پز دادناحساس رو از دست نمیدن.»
«و صورتهای فلکی هم دلیلیمکان برای مخفی کردنش ندارن. حتماً کارقبلاً قاتل صورتهای فلکیه؛ همون دیوونه روانی.»
«همم.»
آخرین سوالم را پرسیدم.
«واقعاً، چی میشه اگه...نیست اگه کار قاتل صورتهاینسبت فلکی نباشه؟ اونوقت چی؟»
در آنجادو لحظه بود کهمکان این اتفاق افتاد.
چشمان موفرفریکردم ب بهتمام شکلی خطرناک درخشید.
«اونوقت بایدبیخیالی اون حرومزاده رواونا بگیریم و بکشیم!»
بنگ!
ب که نمیتوانست خشمشمیکنیم را کنترل کند، مشتشمنظرهای را روی میز کوبید.
«چطور کسی غیر از قاتل صورتهای فلکی جرئت کرده به کتابدار آسمانی ما،کنار ارباب ارزشمند ما آسیب برسونه! بعد از اینکه زبونش رو بریدم، میندازمش جلوی هیولاهایمشارکت خلأ! اون شرور عوضی! تیکهتیکهاش میکنم و از سر تا پا به سیخ میکشمش!»
چشمان ب، شاگرد سابق هاموسترا، از خشم شعلهور بود.متنفرن این یک نیت قتل وحشتناک بود. بقیه شکارچیها همنگفتی به او پیوستند و به شدت با او موافقت کردند.
«طرفدارهای متعصب هاموسترا خیلی ترسناکن. عشق اونا به اربابشون واقعیه. نوچبیخیالی نوچ. شاید ندونی، اما اگه واقعاً مقصری وجود داشته باشه، تمام شاگردهایدستشون هاموسترا تو کل جهان، شکارچیها از هر مرحلهای، هجوم میارن تا بکشنش.»
«آره. تعداد جوخهعذرخواهی نابودی به راحتیکنار به هزاران نفر میرسه!»
«فقط به خاطر اینه که قاتل صورتهای فلکی یه روانی در سطح جهانیهکنار که همه ساکت موندن. اگه کسی غیر از قاتل صورتهای فلکی باشه؟ اوهجادوگران پسر، اونوقت یه هرجومرج واقعی به پا میشه. حتی نمیخوام بهش فکر کنم.»
«حمام خون راه میافته!»
همه شکارچیها بهخونی جز ب ازاحساس ته دل خندیدند.
انگار کهجادو یک جوکمیکنیم خندهدار شنیده باشند.
البته، از نظربابت من این موضوعسروصداها اصلاً خندهدار نبود.
- «زامبی. حالا میفهمی؟»
.
- «هر چی گفتممیکنیم حقیقت محض بود، بدونمنظرهای حتی یه کلمه دروغ.»
به هو-ریونگ بهبابت من که بهسروصداها شدت عرق میریختم، خندید.
- «تو واقعاًادعا خودِ ارباب شرارتی، اییکطرفه لیچِ رهبر فرقه دیوونه.»
«آره...»
حداقل میدونم یه چیزیمیکنیم هست که باید تومنظرهای طبقه ۵۰ حلش کنم...