چپتر 239: بدون عنوان
0۱.
دستم راقیرگون روی شانهکمی پرتا گذاشتم.
چوااااک!
گردابی سیاه پرتا را در خود بلعید. گرداب در ابتداروح خروشان بود، اما به تدریج آرام گرفت. از اندازه بدنخیلی پرتا، به اندازه سرش، و سپس به اندازه... چشمش کوچک شد.
پس از مدتی کوچک شدن،ناپدید در نقطهای، گرداب فشرده شد وروح به یک مهره کوچک تبدیل گشت.
این. این مهرهدرخشید کوچک «جعبه اژدهایخانم استخوان زمین» بود.
خاطرات پرتاسرمان در اینجازودی ذخیره شده بود.
در این جعبه کوچک... همزاد بینامی که یک دختر کوچک روستایی بود و به یکتوصیف قدیسه تبدیل شد، به دست یک جادوگر سقوط کرد، بهشتی را پرورش داد و سپس بدونکار هیچ ردی ناپدید شد... تمام اینها. تمام این چیزها درون این جعبه کوچک گنجانده شده بود.
«...»
روح.
احتمالاً اینسرمان دقیقترین کلمه برایهانوک توصیف آن بود.
به روحهیچ پرتا در کفتمام دستم خیره شدم.
«پرتا. صدام رو میشنوی؟»
مهره کفقیرگون دستم خیلیکمی نامحسوس تکان خورد.
«از حالا به بعد، میخوام خاطراتت رو بخورم. اصول پشتکمی این کار رو نمیفهمم، اما... جعبه توی بدنم ذخیره نمیشه. درکنم عوض، به آب سیاهی تبدیل میشه که قلبم توش غوطهور میشه.»
صدای باران از دوردست به گوش میرسید. در اینگنجانده محله. یا در محله بعدی. ابرهای تاریکی که ازصدام بالای سرمان میگذشتند به زودی به این هانوک قدیمی میرسیدند.
«پرتا.»
مهره قیرگون درخشید.
«کمی پیش،سرمان خانم جا سو-جونگهانوک حرف مهمی زد.»
مهره حرکتی نمیکرد.
«اگه از مهارتم استفاده کنم تاتمام به شخص دیگهای بدن بدم، ایناحتمالاً باید تصمیم خود اون شخص باشه.»
درون مهره سیاه،درخشید هنوز گردابی درخانم حال چرخش بود.
«هیچکس تو این دنیا متولد شدن رو انتخاب نکرده. هیچکس نمیتونه پدر و مادرش رو انتخاب کنه. این فقط در موردکنم آدمایی که معمولاً ناراضی هستن صدق نمیکنه. حتی خارقالعادهترین نوابغ، کمیابترین زیباییها و بزرگترین قدیسها هم هیچ حق انتخابی تو تولدشونمورد ندارن. هفت میلیارد نفر همگی این نقطه ضعف رو دارن که وقتی نه میخواستن و نه میتونستن بخوان، به دنیا اومدن.»
مهره.
«برای همین فکر میکنم این لحظه کهاینها میتونی تصمیم بگیری فرمی زنده داشته باشیکلمه یا نه، به شدت، به شدت خاصه.»
گرداب چرخان رادرخشید بالا آوردم وخانم مقابل صورتم گرفتم.
«پرتا.»
«...»
«حاضری دخترم بشی؟»
سکوت.
بدون اینکه متوجه شوم، باران تابستانی از محله بعدی گذشته و به خیابان هانوک رسیدهمهمی بود. سیستم فاضلاب خیابان هانوک هیچ تفاوتی با سیستم ساخته شده در دوران اشغال ژاپنحال نداشت و مردم اینجا چارهای جز دعا کردن نداشتند که هنگام بارندگی سیل راه نیفتد.
باران بر خیابان قدیمی میبارید.
«...»
باران روی کف دستم نیز بارید. توک! توک، توک... دودو. قطرات باران پیش از نشستن روی کفپوش چوبیبدم قدیمی، از روی کف دستم به هوا پاشیده میشدند. اگرچه بیشترشان مانند فراریها اینگونه میگریختند، اما مقدار کمیمورد از آب باران در کف دستم باقی ماند و باعث شد مهره کوچک تا نیمه در آب فرو برود.
«پرتا.»
به این موجود غوطهور.
با حالتی ملتمسانه گفتم.
«دخترم شو.»
مهره لرزید، گویی میخواست به جلو شنا کند.قیرگون برقراری ارتباط فراتر از این غیرممکن بود. با ایننمیکرد حال، میتوانستم ببینم که مهره سر تکان داده است.
«خوبه.»
دست چپم را بالا آوردم و به آرامی مهرهدرون غوطهور در دست راستم را گرفتم. و درست بهشدم همان آرامی — روح پرتا را در دهانم گذاشتم.
دهانم را بستم.
گلوپ، و قورت دادم.
«...»
مهره به مایعی سیاه تبدیل شد که روی زبانم جریان یافت.روح همانطور که جاری میشد، به نظر میرسید مایع سیاه به دههانامحسوس و صدها شاخه تقسیم میشود که اندامهای داخلیام را سوراخ میکردند.
آن یک سایه بود. سایهای که تا پیش از آن وقتکشینمیکرد میکرد و اندامهای داخلیام را میسایید، گویی هدفش را پیدا کردهباشه باشد، شروع به حرکت به سمت نقطه خاصی در بدنم کرد.
با شتابسرمان به سمتزودی قلبم میرفت.
دهها و صدها شاخه دور قلبم پیچیدند. قلبم پوشانده و گرفتار شدهدقیقترین بود. هیچ مشکلی در عملکرد قلبم وجود نداشت، با این حال، اکنونحالا سایههایی آنجا بودند و هر سایه با خاطره یک نفر مطابقت داشت.
«جمجمه اژدهای استخوان زمین.»
مهارت فعال شد.
چوااااک!
در یک لحظه، سایههایی که دور قلبم پیچیده بودند رها شدند.روح سپس از مری به دهان و زبانم رسیدند، پیش از آنکهنامحسوس در نهایت صدها بقایای سیاه از بدنم خارج شده و جاری شوند.
«..!»
وقتی بیرون آمد،میگذشتند دوباره فقط یکقدیمی مهره کوچک بود.
تونگ، تونگ، تونگ، مهره روی کفپوش چوبیچیزها بارانخورده غلتید. و با هر پرش، تونگ،برای تونگ، تونگ، مهره به طور تصاعدی بزرگتر میشد.
در نهایت، مهره آنقدرردی بزرگ شد که تمامچیزها کف اتاق را اشغال کرد—
«...»
و درستسرمان زمانی کهزودی مهره غولپیکر شکست...
-میو!
میو زوزه کشید. میو! میووو! میو! در حالی کهدرون پوسته بیرونی مهره در باران ذوب میشد و به سایهصدام تبدیل میگشت، گربهای با بدن سگ فریاد بلندی سر داد.
و اوقیرگون روی سایهکمی ایستاده بود.
«...»
استل.
در لباسی راحت که یک دختر روستایی میپوشید. به نظرگنجانده میرسید تمام روز با سبدی کوچک در دست در مزرعهایمیشنوی پرسه میزند و هر سبزیجاتی را که میخواهد بچیند، جمعآوری میکند.
دختری که به نظر میرسید بایدخانم در وسط یک شالیزار باشد، پساگه از شکستن تخم سایه متولد شد.
«آه...»
در حالی که پرتا با گیجیاینها به اطراف نگاه میکرد، صحنهای رادقیقترین که قبلاً دیده بودم به یاد آوردم.
آه.
میفهمم.
کسانی که وارد برج میشوند، بدون هیچچیز این کار را میکنند. پول. مدارک شناسایی. حتی لباس ونمیکرد جوراب. درست مثل اینکه تازه متولد شده باشند، تنها با بدن برهنهشان وارد برج میشدند. آنها پیشمتولد از رسیدن به میدانی که به نام بابل شناخته میشد، از تونل طولانی و درازی عبور میکردند.
و لقبهیچ جدیدی میگرفتند،ناپدید نامی جدید.
همه اینها تنها یکردی استعاره بود، ابزاری برای گفتندرون اینکه «تو دوباره متولد شدهای».
گویی میگفت «همهدرخشید شما اکنون فرزندانخانم جدید این وجود هستید».
کلمات ارباب برج.
«پرتا.»
درست مثل اینکه.
«دوست داریقیرگون چه اسمیکمی داشته باشی؟»
مثل کاریسرمان که منزودی الان انجام میدادم.
«...»
برای مدتی، پادشاه اهریمن باران پاییزی پاسخی نداد. با این حال، به این دلیل نبود که پاسخی برای دادن نداشت،میشنوی او از قبل پاسخی آماده کرده بود، فقط نمیدانست که آیا باید آن را بگوید یا نه... او نمیدانست که آیاتوش چنین تجملاتی، چنین معجزهای، چیزی است که به شخصی مثل او اجازه داشتنش داده شود، بنابراین نمیتوانست دهانش را باز کند.
«اس... تل...»
او گریه کرد.
«استل... اسم من...ردی استل... خواهش میکنماینها بذار استل باشه...»
سر تکان دادم.
میتوانستم حدس بزنم چرا او از نام اولین انسانی که کشته بوداگه برای نام جدیدش استفاده کرد. او قصد داشت زندگیای را به جایحال آن شخص زندگی کند. این چیزی بود که او تصمیم گرفته بود.
«خوبه.»
با حدس زدنردی افکارش، آن ناماینها را به او دادم.
«استل.»
«بله. بله... سرورم.»
«من دیگهسرمان سرورت نیستم،زودی من پدرتم.»
در مقابل آواتار الهه خاصی کهاینها میخواست مادر همه باشد، با زندگیایدقیقترین که خلق کرده بودم صحبت کردم.
«کارهای زیادی پیش رو خواهیم داشت. همیشه با آدمای مقابلت با احترام رفتار کن.کلمه تو به روزهایی برگشتی که قدرت یک صورت فلکی رو داشتی، بنابراین کارهای کمیخاطراتت هست که نتونی با شمشیرت انجام بدی. اما هنوز چیزهای زیادی برای دیدن وجود داره.»
«بللله، بله... هق. بله...»
«فعلاً، قراره به صورت پارهوقت تو کافه پلانتاریوم کار کنی. با آدما ملاقات کن، به مهمونهاحرکتی سرویس بده، بقیه پولشون رو حساب کن، انعام بگیر، با همکارات حرف بزن، دعواهای لفظی داشته باش،دنیا و بعد مسئولیت دعوا کردنت رو به عهده بگیر. اونجا یاد بگیر که انسان بودن یعنی چی.»
«بله...»
در میانبدون گریههایش، نامشردی را صدا زدم.
گفتم: «استل.»
«خیلی چیزها یاد بگیر.»
۲.
روزی بارانیبدون بود که «آن»ناپدید چشمانش را گشود.
نه نامی داشت و نه شکلی. تنها میشد آن را یکنمیکرد سایه نامید. در یک روز بارانی، سایه چشمانش را گشود و بههنوز محض گشودن آنها، اولین موجودی را که در برابرش ظاهر شد، دید.
-قورباغه.
نمیدانست آن موجود چیست. چیزهای بسیار زیادی بود کهگنجانده نمیدانست. جز یک صدا... صدای باران. صدایی خروشان که ازمیشنوی هر سو به گوش میرسید. باران عطر شیرینی هم داشت.
درست مثل همین حالا.
زمانی که از هیولایی بینام به استل تبدیل شد، اجازه یافت تا زندگی عادی و انسانیای را تجربهبدم کند. وقتی استل قدیسه نامیده شد، به نظر میرسید آیندهای شرافتمندانه و مقدس پیش رویش میدرخشد. وقتی قدیسهمورد سقوط کرد و به یک جادوگر تبدیل شد، به پادشاه اهریمن بدل گشت و جهانی را به نابودی کشاند.
با این حال، هرگززودی لحظهای وجود نداشت کهقیرگون احساس کند «من متولد شدهام».
این تنها حیاتی بود که به او بخشیده بودند و او صرفاً همانگونه که به او داده شده بود،میشنوی زندگی میکرد. او نه به خاطر مقدس بودنش، بلکه تنها به این دلیل قدیسه شد که جایگزین کودکی مردهمیشه شده بود. با دیدن این موضوع، اطرافیانش او را فرشته یا قدیسه نامیدند... اما او نبود. او فقط زنده بود.
او فقط میخواست زندگی کند.
– استل.
تازه درسرمان همین لحظهزودی بود که...
– خیلی چیزها یاد بگیر.
...که استل متولد شد.
«...»
استل شمشیر غولپیکر و کاملاً سیاهی را در دست داشت. شمشیر از همان مهرهای ظاهر شدهحرکتی بود که خودش از آن متولد شده بود. این همان شمشیر سرخی بود که در زمانِهیچکس شناخته شدنش به عنوان پادشاه اهریمن، او را به قویترین و شکستناپذیرترین موجود تبدیل کرده بود.
استل آن شمشیر سرخ را در دست فشرد. درگنجانده مقایسه با جثه کوچکش، شمشیر بیش از حد بزرگ بود.میشنوی اما برای استل، این شمشیر چیزی کمتر از روحش نبود.
فراخواندنِ روح به طرز باورنکردنیایناپدید آسان بود و استل بهگنجانده سادگی شمشیر را بالا برد.
«ای زندگیِ ترحمانگیز.»
چهره استلسرمان در تاریکیزودی فرو رفت.
گویی داشتهیچ دعایی برایناپدید خودش میخواند.
«این تنها کاری استردی که میتوانم برای اثباتِ وجودمدرون در این مکان انجام دهم.»
شمشیر سرخقیرگون به آرامیکمی به حرکت درآمد.
«امروز، به آسمان چشمزودی میدوزم و اولین گریهقیرگون تولدم را سر میدهم.»
و سپس.
شمشیری که درهیچ هوا تاب خوردهتمام بود، نالهای سر داد.
پرتوی سرخیقیرگون از نورِ شمشیر،پیش جهان را شکافت.
به یکباره، قطرات باران دو نیم شدند،میرسیدند ابرهای تاریک پراکنده گشتند و غروبی کهحرف در پسِ آنها پنهان شده بود، پرده درید.
«...»
هودودودو... قطراتِ شکافتهشدهی باران فروریختند و رنگهای درخشان غروبدرون را منعکس کردند. گویی هر قطره لبریز از طلاشدم بود؛ هانوک قدیمی ناگهان در هالهای از طلا پوشیده شد.
[پادشاه اهریمن باران پاییزی تجلی یافته است.]
جا سو-جونگ به رگبارناپدید طلاییرنگی که در وسطدرون حیاط پشتی میبارید، نگاه کرد.
راویل و اوبورکا که رویناپدید زمین نشسته بودند، در سکوتگنجانده به تماشای این باران مرموز نشستند.
«زیباست...»
جا سو-جونگ بامیگذشتند لبخند به کیمقدیمی گونگجا روی کرد.
«آقای گونگجا،هیچ شما چیزهای زیبایتمام بسیار زیادی دارید.»
«...»
کیم گونگجا سر تکان داد.
«بله.»
کیم گونگجا گفت.
«این روزیبدون است کهردی استل متولد شد.»
۳.
و آن روز،میگذشتند تنها استل نبودقدیمی که متولد شد.
در حیاط هانوک قدیمی، اعضای بیشماری از فرقه شیطانیگنجانده به خاک افتادند. تعدادشان به قدری زیاد بود کهصدام برخی از آنها مجبور شدند روی شانههای همرزمانشان سجده کنند.
۴۹۹ نفر.
اعضای فرقه شیطانی، به استثنای یکخانم نفر، پس از از دست دادن استادمهارتم قدیمیشان، عقل خود را از دست ندادند.
«اهریمن خونین.»
نامِ قویترینهیچ شخص در میانشانتمام را صدا زدم.
«بله، ارباب جوان!»
«تو از اهریمن آسمانی اطاعت کردی و به تمام کارهای کوچک رسیدگی کردی. اگر افراد شروری بودند که باید مجازات میشدند،اون تو به حسابشان رسیدی و اگر باید برای یکی از اعضای فرقه خانهای ساخته میشد، تو آن را ساختی. تو نه تنهاحتی شرارت را مجازات کردی، بلکه به مردم نیز خدمت کردی؛ تو شایسته این هستی که دستیارِ دستیاران و کارگرِ کارگران نامیده شوی.»
«سپاسگزارم! ارباب جوان!»
سر تکان دادم.
«اهریمن روح شعله.»
«بله.»
«تو از نبوغ استراتژیک و کاردانیات بهره بردی تا هر آنچه را که اهریمن آسمانیمهمی اراده میکرد، محقق سازی. حتی اگر تمام جهان در برف مدفون میشد و استراتژیها و تدابیرتچرخش در زیر برف یخ میبست، تو باز هم خود را وقفِ برآوردنِ خواستههای اهریمن آسمانی میکردی.»
«...»
سر تکان دادم.
«ارباب اهریمنی سایه ماه.»
«رتبه اول، فرمانده سپاه سایه،هانوک ارباب اهریمنی سایه ماه، بهکمی ندای ارباب جوان لبیک میگوید.»
«تو در سراسر جهان جاسوسانی قرار دادی و پیش از هر کس دیگری متوجهِ فرا رسیدنخیره برف شدی. تو سخت تلاش کردی تا نخبگان موریم را هدایت کرده و آخرین جنگجویان فرقهنمیفهمم شیطانی را فرا بخوانی. بدون تو، محال بود که هیچیک از رهبران بتوانند از یکدیگر متمایز شوند.»
«...»
سر تکان دادم.
«اهریمن شمشیر.»
«امر بفرمایید! ارباب جوان!»
«تو قدرتمندی. در نبرد نهایی، تو در برابر موریم پیروز شدی. اگراحتمالاً قدرتمند نبودی، دیگر اهمیتی نداشت که آن نبرد چقدر زیباست، یا چه داستانحالا حماسیای برای روایت کردن دارد. تو تمرکزت را حفظ کردی و پیروز شدی.»
«کوهاهاها! کلمات ارباب جوانم آنچنانپیش حق است که دلم میخواهدحرکتی شما را در آغوش بفشارم!»
«همه شما.»
برگشتم و به ۴۹۹ناپدید نفری که آنجا گرددرون آمده بودند، نگاه کردم.
«به لطفِ حضور تکتک شماست کهتمام توانستیم پیروز شویم. نه، به لطفِاحتمالاً ماست که استادم توانست پیروز شود.»
آتشی خاموشقیرگون در چشمان اعضایپیش فرقه شعلهور شد.
«آیا استادسرمان فقط موریمزودی را شکست داد؟»
«نه!»
اعضای فرقه یکصدا پاسخ دادند.
«آیا استاد فقطدرخشید بر نامگونگ اون،خانم رهبر موریم پیروز شد؟»
«نه!»
اعضای فرقههیچ با تمامناپدید وجود فریاد کشیدند.
«پس رهبر بزرگهیچ ما بر چهتمام چیزی چیره گشت؟!»
در زیر آسمان شامگاهی که بهخانم دست استل شکافته شده بود، مردمانِاگه برخاسته از برفِ نابودشده، فریاد برآوردند.
«جهان!»
درست است.
«اهریمن آسمانیبدون جهان راردی فتح کرد!»
سر تکان دادم.
«حتی اگر برف تا ابد میبارید و جهان را در خود میپوشاند. حتی اگرحرف همه در میان برف جان میباختند. استاد تسلیم نشد و حتی برای لحظهای بهباشه شمشیرش شک نکرد. به همین دلیل بود که استاد توانست دشت برفی را بشکافد.»
«برای فرقه شیطانی!»
«برای مردم عادی!»
«اما هنوز جهانهای بسیاریکمی وجود دارند که بایدحرف آنها را به چالش بکشیم.»
انگشتم را بالامیگذشتند آوردم و بهقدیمی سوی آسمان اشاره کردم.
در آنجا تنها غروبی شکافتهشده به چشم میخورد،درون اما انگشت من به برجِ فراتر از آن اشارهشدم داشت و همه حاضران در اینجا، این را میدانستند.
«جهانی که استاد نتوانستردی آن را بشکافد، هنوز، هنوزدرون هم لبریز از خون است!»
عطشِ خونِ اعضایدرخشید فرقه شیطانی بهخانم اوج خود رسید.
«ما ازسرمان آموزههای فرقه شیطانیهانوک پیروی خواهیم کرد!»
«بارایا!»
«حتی اگر جهانهای بسیاری برای شکافتنتمام وجود داشته باشد، ما مصمم هستیماحتمالاً تا رسالت خود را به انجام برسانیم!»
«بارایا!»
«پس زنده بمانید!»
«آگابارایا!»
«قلبهای ما شعلهور است.»
«ما جهانقیرگون را بهکمی آتش خواهیم کشید!»
پس من ۴۹۹میگذشتند تابوت را درقدیمی قلبم ذوب کردم.
اعضای احیاشدهی فرقه شیطانیناپدید هنوز غرق در لذتِدرون احساسِ زنده بودن بودند.
اما آنهابدون تنها از زندهناپدید ماندن سخن نگفتند.
«برای فرقه شیطانی.»
با زمزمهی من، ۴۹۹زودی عضو فرقه شیطانی بهقیرگون یکباره شمشیرهایشان را بیرون کشیدند.
«برای مردم عادی!»
تیغههایشان نشانبدون از تجربههای تاریکناپدید و خونینشان داشت.
«ما برجقیرگون را فتحکمی خواهیم کرد!»
صد شبحِ متصلمیگذشتند به مهارت [تناسخقدیمی صد شبح] رها شدند.
آنها در قلب منناپدید دوباره متولد شدند و قدرتگنجانده روزهای اوجِ خود را بازیافتند.
قدرتمندترین ارتش متولد شده بود.
یادداشت مترجم
یادداشت مترجم: اصلاحیه جزئی در فصل قبل؛ نام «Estel» به «استل» تغییر یافت.