---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 243: بدون عنوان • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 243: بدون عنوان

0

۳.

وووش-

آب سیاه به دور بانوی‌اختیار​ ابریشم طلایی می‌خروشید. شاید هم‌نرمی​ آب نبود، بلکه سایه بود.

چه آبی که هنگام تولد برای اولین بار او را‌فرقه​ لمس کرده بود، و چه سایه‌هایی که تا زمان مرگ‌جویدم​ همراهیش می‌کردند، هر دو برای اعلام تولد دوباره‌اش بهترین گزینه بودند.

پنجره اطلاعات

[جعبه اژدهای استخوان زمین فعال شد.]

آب... سایه‌ها... آب‌سایه‌ها به طور کامل بانوی ابریشم طلایی را در بر گرفتند. صدای چرخش آب‌سایه‌ها همچنان از درون پیله به گوش می‌رسید.

سپس، شروع به کوچک شدن کرد.

پیله‌ای که بانوی ابریشم طلایی را احاطه کرده بود، کوچک و کوچک‌تر شد تا اینکه در نهایت به اندازه زنگوله اسباب‌بازی یک کودک درآمد. در کف دستم، مهره‌ای تیره قرار داشت که مانند آب نرم و خمیری، و مانند سایه قیرگون بود.

«...»

این چیز کوچک، وجودِ سیلویا اوانایل بود.

در حالی که مهره را در یک دست گرفته بودم، به آرامی و با احترام دهانم را باز کردم— توک، و آن را به داخل انداختم. مثل گذاشتن گیلاسِ روی کیک در دهانم.

«...»

همه افراد حاضر در حیاط با اضطراب به من نگاه می‌کردند.

در چشمان آن‌ها، من دیگر فقط همراه ایوانسیا، یا ارباب جوان فرقه شیطانی نبودم. من کسی بودم که قدرت یک نیمه‌خدا را در اختیار داشت.

در حالی که آن‌ها آشکار شدن معجزه نیمه‌خدا را تماشا می‌کردند، من، فقط جویدم.

به نرمی.

مهره را جویدم. طبیعتاً، طعم این مهره با گیلاس فرق داشت. گیلاس شیرین بود. گاهی هم پس‌مزه‌ای ترش داشت. اما این مهره، وجودِ سیلویا اوانایل، هر چه بیشتر آن را می‌جویدم. هر چه بیشتر گاز می‌زدم... بیشتر طعم آب بارانی غم‌انگیز را می‌داد.

-بـ-، بانوی جوان سیلویا.

-یادت باشه. تو هم برای یه نفر دیگه یه حرومزاده‌ای.

-سرپیشخدمت! داری چیکار می‌کنی، کجا می‌ری؟!

خاطراتی تکه‌تکه شده.

هر بار که می‌جویدم، فوران خاطرات مثل پاپ‌کورن بیرون می‌پرید.

«مم.»

با یک قورت، خاطرات بانوی ابریشم طلایی را که به قطعات کوچکی خرد کرده بودم، بلعیدم. سپس، با یک قورت دیگر، دوباره بلعیدم. طول عمر یک انسان بسیار بزرگ‌تر یا گل‌آلودتر از آن بود که بتوان آن را در یک نفس بلعید.

پنجره اطلاعات

[جعبه اژدهای استخوان زمین تکمیل شد.]

سپس.

«هوووو...»

به آرامی نفسم را بیرون دادم. نفسی که بیرون دادم، جرم داشت. وزن داشت. حتی رنگ هم داشت، سیاه بود، گویی دودی سمی است.

پنجره اطلاعات

[حواری «گاوی که ویرانه‌ها را درو می‌کند» تجلی یافت!]

برج، دو چشم او را با نام قدیمی‌شان صدا زد.

با این حال، پژواک آن اکنون برای پوشاندن او بیش از حد ضعیف بود.

«سیلویا اوانایل.»

«...»

کسی که فرمی با قابلیت نفس کشیدن را بازیافته بود.

اغراق‌آمیز بود اگر آن را تناسخ می‌نامیدیم، و برای دگرگونی بودن هم بیش از حد باشکوه بود، به عبارتی، یک دگردیسی بود. کسی که زمانی مرده بود، تغییر کرده و اکنون در برابرم زانو زده بود.

«آیا اسم جدیدی هست که بخوای داشته باشی؟»

«...نه نیست. می‌خوام همون‌طور که زندگی می‌کردم به زندگیم ادامه بدم و همون‌طور که صدام می‌کردن، صدام کنن. بیشتر از اون... من... چطور باید شما رو خطاب کنم؟»

چهره بانوی ابریشم طلایی مملو از احترام و تکریم بود.

این طبیعی بود.

از دیدگاه او، من او را از مرگ بازگردانده بودم.

با گرفتن خاطرات صد شبح که در مهارت تناسخ صد شبح ذخیره شده بود، آن خاطرات را در جعبه‌ای مانند جعبه اژدهای استخوان زمین فشرده کردم و سپس آن‌ها را به بدن خودم انتقال دادم. اکنون می‌توانستم بانوی ابریشم طلایی را هر زمان که بخواهم زنده کنم.

فرقی نمی‌کرد کسی در میان جادو پرسه بزند یا در میان خدایان، این به وضوح قلمرو معجزات بود.

«رسـ-، رستاخیز گواه واقعی الوهیت است. فکر نمی‌کنم درست باشه که مثل قبل شما رو فقط همسر ایوانسیا صدا کنم...»

«ارباب خاندان.»

«ها؟»

«از این به بعد می‌تونی من رو ارباب خاندان صدا کنی. حداقل در جمع. در خلوت، برام مهم نیست که من رو کیم گونگ‌جا، آقای گونگ‌جا، عالیجناب گونگ‌جا، یا هر چیز دیگه‌ای که می‌خوای صدا کنی. با این حال، اگر جنگ یا نبردی در پیش بود، من رو ارباب خاندان صدا کن.»

«...»

به آرامی از جایم بلند شدم.

این کار فقط صاف کردن کمرِ خمیده‌ام بود، اما احساس می‌کردم مانند جانوری هستم که پس از یک خواب زمستانی طولانی به خود کش و قوس می‌دهد. اگر من چنین احساسی داشتم، احتمالاً افرادی که مرا تماشا می‌کردند نیز همین حس را داشتند.

«گوش کنید.»

در حالی که زمزمه می‌کردم، هاله را به صدایم تزریق کردم.

«خانواده دو معنی دارد. اولی خاندان است و دومی خانواده. من و راویل یک خاندان منحصر به فرد داریم. تبدیل کردن هر موجودی که به این دنیا می‌آورم به خانواده‌ام... این، ایده‌آل من است.»

اگر می‌توانستم کس دیگری را همان‌طور که راویل را دوست داشتم، دوست بدارم.

اگر فرصتی برای ممکن ساختن غیرممکن وجود داشت.

«استل.»

«آه، بله، اربـ-... پدر.»

با شنیدن صدایم، استل بلافاصله به سمت من دوید و روی یک زانو نشست. با دیدن این صحنه، لبخند کمرنگی زدم و سرش را نوازش کردم.

«منظورم دقیقاً همینه.»

«...ها؟»

«فقط به این خاطر که اون من رو پدر صدا می‌زنه و من اون رو دخترم می‌خونم، قرار نیست از این به بعد به طور جادویی ما رو تبدیل به خانواده کنه. نگاه کن، استل. چرا یه دختر باید جلوی پدرش زانو بزنه؟»

«آه،»

استل گیج شده بود.

«این، خب، حتی اگه بین والد و فرزند باشه، اگه والد در جایگاه یک پادشاه باشه، فرزندانش باید وظایفشون رو نه تنها به عنوان فرزند، بلکه به عنوان رعایا هم انجام بدن، برای همین چاره‌ای جز این ندارم که...!»

«اشکالی نداره.»

لبخند زدم.

«این به خاطر اینه که ما هنوز به اندازه کافی به هم نزدیک نشدیم.»

«...پدر؟»

«من در پدر بودن بی‌تجربه‌ام. استل هم تا حالا دخترِ کسی نبوده، بنابراین نمی‌دونی چه حسی داره. برای همینه که ما هنوز به مرحله خانواده بودن نرسیدیم. ما نمی‌دونیم قراره به چه جور پدری و چه جور دختری تبدیل بشیم.»

نسیم شبانه وزید.

بیش از یک دهه پیش، نسیم مشابهی در مقابل یک پرورشگاه در بیرون از برج وزیده بود.

وزید.

«هنوز چیزهای زیادی هست که نمی‌دونیم.»

اینکه ما قرار بود برای یکدیگر چه نوع وجودی باشیم، هنوز نامشخص بود.

«ما هنوز خانواده نیستیم.»

ما تازه در خط شروع بودیم.

«اگه بخوایم نادیده‌اش بگیریم و فکر کنیم ما خانواده‌ایم یا مثل یه خانواده به هم نزدیکیم، یه روزی، این طرز فکر تبدیل به غل و زنجیری می‌شه که ما رو عقب نگه می‌داره. با اینکه خانواده‌ایم، هیچی درباره هم نمی‌دونیم. اگه خانواده‌ایم، چرا نمی‌تونیم همین یه کار کوچیک رو انجام بدیم؟. چنین رنجی قطعاً به دنبالش خواهد اومد.»

زیبا بود وقتی که قلب به پیش می‌رفت.

با این حال، قلب زمانی زیباتر بود که از پشت سر، پشتیبانِ اعمال می‌شد.

مدیر پرورشگاه این کلمات را در مقابل ما یتیم‌ها گفته بود.

«ما...»

حرف‌هایی را که او با چهره‌ای خسته گفته بود، تکرار کردم.

«بیاید همدیگه رو درک کنیم، تا جایی که می‌خوایم درک کنیم، و دلیل اینکه چرا چیزهایی رو که نمی‌فهمیم، درک نمی‌کنیم رو بفهمیم. اینکه چه خواسته‌هایی داریم. عادت‌هامون چیه. اون یک جمله‌ای که دلمون می‌خواد در آخرین نفس‌هامون به دنیا بگیم چیه. چرا غروب آفتاب رو دوست داریم...»

به آرامی نشانه‌های عشق را برشمردم.

«تا زمانی که همه این‌ها رو ندونیم، تا زمانی که همدیگه رو نشناسیم، ما هنوز خانواده نیستیم.»

یکی یکی، به پادشاه اهریمنی که سعی در نابودی دنیا داشت، به اعضای فرقه از زمستان ابدی، و به بانوی جوان نجیب‌زاده‌ای که مردم را نفرین می‌کرد، نگاه کردم.

«ما آدم‌هایی هستیم که قراره تلاش کنیم تا خانواده همدیگه باشیم.»

مدیر پرورشگاه.

«خانواده فقط با خانواده بودن کامل نمی‌شه یا به پایان نمی‌رسه. خانواده یک رابطه‌ست. نهایتِ روابطه. این یک سوگنده تا برای همدیگه سخت تلاش کنیم. اهمیت دادن به یه نفر دیگه سخته، و سخت تلاش کردن برای اون‌ها حتی سخت‌تره، پس مگه می‌شه ساختن یه خانواده به این آسونی باشه؟»

درست است.

«این کار به تلاش سخت و زیادی نیاز داره.»

دعواهای زیادی در پیش خواهد بود.

ما از پسش برمیایم.

«تا اون موقع— زمانی که بتونیم به عنوان یک خانواده عیب‌های همدیگه رو بپوشونیم، بیاید یک خاندان باشیم.»

با این اعلام من، استل که داشتم سرش را نوازش می‌کردم، واکنش نشان داد.

گوش‌هایش تکان خوردند.

«پـ...در. منظورتون از خاندان چیه...؟»

«هر کسی در خاندان جایگاه خودش رو خواهد داشت. سرپیشخدمت اعظم مسئول بهداشت و رفاه خاندان خواهد بود، و هر وقت اعضای خاندان گرسنه باشن، براشون غذا می‌پزه.»

درست همان‌طور که مدیر پرورشگاه به ما نقش‌هایمان را داد.

در نهایت، آدم‌ها فقط می‌توانستند کاری را انجام دهند که یاد گرفته بودند، و می‌توانستند برای بهتر شدن تلاش کنند.

با نگاه به استل، با جدیت گفتم.

«معمولاً، دختر ارشد وارثه. اون‌ها برای تبدیل شدن به وارث آموزش می‌بینن، و وقتی ارباب خاندان قادر به پذیرایی از مهمان‌ها نباشه، این وظیفه دختر ارشده که مسئولیت ضیافت‌ها و سایر گردهمایی‌های اجتماعی رو بر عهده بگیره. استل، تو دختر ارشدِ خاندان ما هستی، و در آینده مسئولیت خیلی چیزها به عهده تو خواهد بود.»

«...»

«از طرف دیگه، وظیفه جنگجوهاست که از امنیت اعضای خاندان محافظت کنن. اونا از اعضای خاندان در برابر ربوده شدن توسط آدم‌های شرور محافظت می‌کنه، و اگه نیرویی جرئت کنه خاندان ما رو نابود کنه، می‌رن بیرون و می‌جنگن.»

آسمان شب.

اعضای فرقه، که برایم عزیز بودند، در تاریکی شب آمیخته شده بودند. جنگجوهایی که روی دیوار، زیر دیوار، در حیاط و در سالن اصلی نشسته بودند، همگی به من نگاه می‌کردند.

«من سعی می‌کنم به خانواده‌تون تبدیل بشم.»

هیچ‌کدام از آن‌ها با من هم‌خون نبودند.

«تا اون روز، بیاید یک خاندان باشیم.»

ما بهتر از هر کس دیگری می‌توانستیم هوای همدیگر را داشته باشیم.

کسانی که بیشتر از همه آسیب دیده بودند، بیشتر از همه از انسان‌ها متنفر بودند، کسانی که دنیا به آن‌ها خیانت کرده بود و شاهد نابودی‌اش بودند. و با این حال، به طریقی به اینجا رسیده و با من ملاقات کرده بودند.

دهانم را باز کردم.

«چهار ارباب اهریمنی.»

«بله!»

در گوشه‌های تاریک اقامتگاه، از هر جهت یک نفر، نخبه‌ترین اعضای فرقه شیطانی از جا برخاستند.

ارشدترینِ آن‌ها، اهریمن خونین، دهان باز کرد.

«لطفاً بفرمایید، ارباب جوا...»

پیشانی خوش‌تراش اهریمن خونین پر از چین و چروک شد. به زبان ساده، او مردی اصول‌گرا بود. و اگر بخواهم رک بگویم، او یک محافظ خشک و غیرمنعطف بود که از نزدیک‌ترین فاصله از استادم محافظت می‌کرد و نظم و انضباط اعضای فرقه را تضمین می‌کرد. اگرچه او مردی قدبلند و خوش‌قیافه بود، اما افکاری قدیمی داشت.

«...رئیس خاندان.»

«امم.»

«شما می‌تونید از ما فقط به عنوان ابزار استفاده کنید. ارباب جوان... نه، رئیس خاندان قلب مهربونی دارن. حتی اگه از ما به عنوان ابزار هم استفاده کنید، ما حتی برای یک روز هم احساس شرم یا پشیمونی نمی‌کنیم. ما تیغه تیز شما خواهیم بود، همین که ما رو تحسین کنید برای ما کافیه.»

«استاد برای من مثل یک مادر بود.»

«...»

«برای شما، استاد باید حتی بیشتر از یک مادر بوده باشه.»

«...»

«اهریمن خونین.»

به جلو خم شدم و مشت‌های گره‌کرده و ادای احترام اهریمن خونین را با دستانم پوشاندم.

«ما کسی رو از دست دادیم که برای همه‌مون مثل یک مادر بود. این‌طور نیست؟»

«...بله، همین‌طوره.»

گفتم:

«پس ما برادریم.»

«آدم‌ها با چیزهایی که دارن شکل نمی‌گیرن، بلکه با چیزهایی که از دست دادن ساخته می‌شن. این دکترین فرقه آسمان دوزخی ماست. پس ما به وضوح عده‌ای انسان غمگین هستیم که استادمون رو از دست دادیم.»

«...»

«ما باید بیشتر با هم حرف بزنیم، بیشتر همدیگه رو درک کنیم، حد و مرزهای همدیگه رو بشناسیم و روی اعصاب هم راه بریم، تا اینکه...»

بیشتر از الان.

خیلی بیشتر از الان.

«خیلی زیباتر و شادتر بشیم.»

«...»

«تا اون روز، من رئیس خاندان خواهم بود.»

اهریمن خونین لب‌های خشکش را از هم باز کرد.

«بله، رئیس خاندان.»

«من امور نظامی خاندان رو به اهریمن خونین می‌سپارم. مقام تو معاون فرمانده جنگجوها خواهد بود. به‌زودی شخص دیگه‌ای رو به عنوان فرمانده جنگجوها منصوب می‌کنم، پس لطفاً به عنوان معاون، به فرمانده کمک کن.»

«بله! رئیس خاندان!»

سرم را چرخاندم.

«اوبورکا!»

«همم.»

بوم.

وقتی اوبورکا از جا برخاست و از سالن اصلی بیرون آمد، حیاط لرزید. در تمام این مدت، اوبورکا از هاله‌اش برای کنترل وزن عظیمش استفاده می‌کرد. حالا که او را صدا زده بودم، اوبورکا نیرویی را که تا الان پنهان کرده بود، آزاد کرد.

«صدام کردی. بابایی.»

نفس‌های حبس‌شده از سر ترس از همه‌جا به گوش رسید.

اعضای فرقه شیطانی. کسانی که به جنگجوهای خاندان من تبدیل شده بودند، سطحی را که اوبورکا به آن رسیده بود، سنجیده بودند.

اوبورکا یک هیولا بود.

یک رزمی‌کار که در سنین جوانی توانسته بود به مرحله یگانگی جسم و ذهن برسد، و در دوران پیری‌اش به مرحله تجدید قوای جسمانی دست یابد. بزرگ‌ترین استعداد هنرهای رزمی در تاریخ نژاد گابلین‌ها. اگر به او فرصت داده می‌شد، پس از مدتی، حتی می‌توانست نگاهی اجمالی به سطحی بیندازد که استاد در آن قرار داشت. با درک این موضوع، جنگجوهای خاندانم مضطرب شدند.

در حالی که تمام جنگجوها در حالت آماده‌باش بودند، من لبخند زدم.

«تو پسر منی.»

«اوگور. درسته.»

«انگار این روزها مغزت تبدیل به خمیر شده، چون به نظر می‌رسه عاشق هر کسی که می‌بینی می‌شی و سعی می‌کنی بهش اعتراف کنی...»

«مثل اینکه اسم صورت فلکی من رو فراموش کردی، بابایی. دلت کتک می‌خواد؟»

پنجره اطلاعات

[صورت فلکی «عضله‌کلّه‌ای که رویای گناه علیه بهشت را دارد» شما را تهدید می‌کند.]

آهاها.

تک‌خنده‌ای کردم.

«مشکلی نیست. پسر من حتی تو دوران بلوغ هم باحاله. بابا فقط یک بار عاشق‌اختیار​ شده، اما مگه تو همون یک بار با بهترین موجود هستی ازدواج نکردم؟ از نظر‌بیشتر​ بازدهی، می‌شه به من گفت پادشاه قرار گذاشتن. همیشه می‌تونی بیای و با بابایی حرف بزنی.»

«مورد بابایی خاصه، به طرز کثیفی خاصه، برای همین‌جویدم​ فکر نمی‌کنم اصلاً بشه ازش به عنوان مرجع استفاده‌ترش​ کرد... اوگو. اگه حرفی برای گفتن داشتم، بهت می‌گم.»

«درسته. تو پسر ارشد منی.»

سرم را تکان دادم.

«قوی‌ترین جنگجویی که می‌شناسم.»

«...»

اوبورکا به من نگاه کرد.

«تا حالا چند‌اینکه​ بار بابایی رو به‌اسباب‌بازی​ چالش کشیدم و باختم؟»

«من صدها بار به استل باختم تا‌ارباب​ اینکه بالاخره یک بار بردم. تعداد شکست‌ها چیزی‌اختیار​ جز یه تزیین برای باشکوه‌تر کردن پیروزی نیستن.»

«یعنی منم‌کسی​ یه روزی بابایی‌اختیار​ رو شکست می‌دم؟»

«من به استعدادت، تلاشت‌دیگر​ و روحیه تسلیم‌ناپذیرت ایمان دارم.‌جوان​ تو کامل‌ترین جنگجوی این دنیایی.»

«...»

«فرمانده جنگجوهای خاندان من شو.»

کف دستم را‌قدرت​ روی پشت دست‌آشکار​ بزرگ اوبورکا گذاشتم.

«وقتی مجبوریم بجنگیم، ما رو از خط مقدم رهبری کن. تو هنر شیطانی آسمان‌های‌قدرت​ دوزخی رو یاد گرفتی. نه تنها یادش گرفتی، بلکه درکش کردی. سطح هنر شیطانی تو‌ترش​ فقط از من پایین‌تره، و جنگجوهای خاندان با کمال میل از فرمان تو اطاعت می‌کنن.»

صدای نفس‌کوچک‌تر​ کشیدن جنگجوها‌نهایت​ کمی آرام‌تر شد.

این احتمالاً کمتر به‌فقط​ خاطر ترس و بیشتر به‌فرقه​ خاطر انتظار و اشتیاق بود.

«من آرایش آسمان‌های دوزخی رو با اصلاح هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی خلق کردم تا‌فرق​ فقط تیغه یک نفر نباشه، بلکه آواز و رقص صدها نفر باشه. یادش بگیر.‌باشه​ خوب یادش بگیر. یادش بگیر و به جنگجوها آموزش بده. بهشون خوب آموزش بده.»

«...»

«پسری که لایقش نیستم.»

تاپ.

اوبورکا دستش را‌قدرت​ بالا آورد و‌آشکار​ پشت دست مرا پوشاند.

او که با وجود جثه‌فقط​ غول‌پیکرش هنوز جوان به نظر‌فرقه​ می‌رسید، سرش را تکان داد.

«من فرمانده جنگجوهای بابایی می‌شم.»

سپس، عهد بست.

«من هیچ‌کس رو که جرئت کنه خاندان ما رو نابود کنه، نمی‌بخشم. من از بابایی و‌گاهی​ کسانی که برای بابایی عزیزن محافظت می‌کنم، و تمام تلاشم رو می‌کنم تا اونا برای من‌سرپیشخدمت​ هم عزیز بشن. تا زمانی که بابایی دوستم داره، من هم دنیا رو دوست خواهم داشت.»

لبخند زدم.

ممنونم.

با وجود اینکه من یتیم به دنیا آمده بودم و‌شیطانی​ تو زال، حالا توسط افرادی که دوستشان داشتم احاطه شده‌نرمی​ بودم، و تو دیگر نمی‌دانستی چرا از خورشید متنفر بودی.

در آینده‌ای دور،‌قدرت​ ما به چیز‌آشکار​ متفاوتی تبدیل می‌شدیم.

ما چیزی‌چشمان​ را به این‌فقط​ دنیا ثابت می‌کردیم.

«...»

سپس نام یکی از صد‌همراه​ شبح را به یاد آوردم‌شیطانی​ که هنوز احضار نشده بود.

عطر، موها و چشمان آن شخص. وجود ردپایی سرگردان در عطر‌طبیعتاً​ او، آثار زخم‌های پنهان‌شده در زیر تارهای مویش، و گذشته‌ای که در‌می‌زدم​ چشمان آبی تیره و بی‌حالتش دفن شده بود را به یاد آوردم.

«بیا بیرون.»

کسی را که‌اینکه​ در ذهنم شناور‌زنگوله​ بود صدا زدم.

پنجره اطلاعات

[مهارت فعال شد.]

سایه‌ها به تپش افتادند.

از میان سایه‌های جوشان، دست‌هایی بیرون آمدند و‌کودک​ به دنبال آن موها، یک چهره و یک‌نرم​ بدن ظاهر شدند. آن شبح نفس کوتاهی کشید.

«هوو.»

موجودی با عطر،‌قدرت​ موها و چشمانی که‌معجزه​ دقیقاً تصور کرده بودم.

به عنوان جد دور راویل، او شبیه‌ایوانسیا​ به راویل بود، و فکر کردن به‌قدرت​ کسی که شبیه راویل باشد، بسیار آسان بود.

«صدام کردید.»

سرم را تکان دادم.

سپس نام‌کسی​ آن شخص‌نیمه‌خدا​ را صدا زدم.

«کیم یول.»

تو هم برای‌اینکه​ من معنای بیشتری‌زنگوله​ پیدا خواهی کرد.

یادداشت مترجم: برای توضیح استفاده از کلمات «خانواده» و «خاندان» در این فصل. کلمه‌ای که هنگام اشاره به رابطه بین راویل و گونگ‌جا استفاده شده، و همچنین کلمه‌ای که گونگ‌جا پیشنهاد داد در این مدت باشند، 가문 (Gamun) است که من مجبور شدم آن را به عنوان «خاندان» ترجمه کنم تا از سردرگمی جلوگیری شود. این کلمه معمولاً برای توصیف کسانی استفاده می‌شود که نام خانوادگی یا خط خونی یکسانی دارند. کلمه‌ای که برای توصیف رابطه ایده‌آل گونگ‌جا با بقیه استفاده شده، 가족 (Gajok) است که معمولاً به اعضای نزدیک خانواده اشاره دارد و بیشتر رایج است، اما می‌تواند برای کسانی که به عنوان عضو خانواده پذیرفته می‌شوند، مانند دوستان نزدیک، نیز استفاده شود. اما همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، در نهایت همه این‌ها به معنای «خانواده» است.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

یادداشت مترجم: در این بخش، تفاوت بین کلمات Family (خانواده) و Family Clan (خاندان) که در متن اصلی کره‌ای به ترتیب «Gajok» و «Gamun» هستند، با معادل‌های دقیق فارسی جایگزین شده است.