چپتر 290: آخرین رأی (۶)
0همهمه و پچپچ.
پچپچ، پچپچ.
«اون شخص... آه، بدونهیچ دوربینها خیلی عجیبه. چرابزنه طبق قوانین دوربین ممنوعه؟»
«احتمالاً خودشون دارن ضبط میکنن،نفر نه؟ برنامهشون اینه که بعداًدادی منبع اصلی رو پخش کنن؟»
«میگفتن این جلسه ممکنه چند روز طول بکشه.نفر اما اگه اطلاعات مختلف تو کل اینترنت پخش بشه،هستند هرجومرج به پا میشه، برای همین تا آخر جلسه...»
«چند روز؟ مگه ممکنه؟ پسهمزمان خوابمون چی میشه؟ یعنی بایدهمم بریم خونه بخوابیم و دوباره برگردیم؟»
«شنیدم هتلهای ۵سونریون ستاره زیر نظرخالین سونریون امروز کاملاً خالین...»
«واو، واقعاً؟ حتی میگن هتلهای ۷ ستاره همهزار خالین. اگه تو جلسه شرکت کنی، با یکصدمافراد قیمت معمول تخفیف میدن، اما مطمئن نیستم راست باشه...»
«یکی توافراد وقت استراحتهستند بره چک کنه!»
«عجیبه... کیم گونگجانفر باید برای گیلدهای بزرگدست یه دارایی ارزشمند باشه.»
همهمه.
همهمه.
«داری چیکار میکنی، کیم گونگجا؟»
تق.
«تو باید اولین نفری باشی که میری رو صحنه تا سلام کنی وکسانی سر جات بشینی. چرا ماتت برده! هیچ دوربینی نیست که فلش بزنه، نکنهداده چون دهها هزار نفر همزمان دارن نگات میکنن عقلت رو از دست دادی؟»
همم.
خب.
این افراد کسانی هستندهمزمان که در آینده بایددادی با آنها کار کنم.
از درک این موضوعهزار کمی احساس غرق شدنعقلت بهم دست داده بود.
«چرتوپرت گفتندهها بسه. زودترنفر برو رو صحنه.»
بله.
باید برم.
مجبورم که برم.
تق.
همهمه و پچپچ.
تق.
همهمه.
تق.
همهمه.
«آه. آه.»
«راستش، نیازیچون به تستهزار میکروفون نداریم.»
«چیزی که الان تو دستمه به هیچ سیمی وصل نیست. فقطافراد احساس میکردم اگه با دست خالی جلوتون بایستم، یکم معذب میشم، برایشدن همین این وسیله رو آماده کردم تا فقط چیزی تو دستم باشه.»
«در حال حاضر، دارم با صدای خودم با همهتون صحبت میکنم. با استفاده از هالهام. اینافراد کار معمولاً به عنوان انتقال صدا شناخته میشه و اصولش شبیه به غرش شیره. من صدامچرتوپرت رو تقویت میکنم و هالهام رو هماهنگ با اون گسترش میدم تا به گوش همهتون برسه.»
«صدایی که میشنوید از هیچنگات دستگاهی فیلتر نشده، این فقطافراد صدای خالص و دستنخورده منه.»
«چهرهای که میبینید برایهزار هیچ رسانهای آراسته نشده،عقلت این فقط چهره خودمه.»
«بنابراین.»
«شما الاننیست دارید خودِبزنه من رو میبینید.»
«روز بخیر، پیشگامان.»
«از دیدارتون خوشحالم.»
«شکارچی رتبه ۲، معاون رهبر فرقهنگات شیطانی، ماه خانواده ایوانسیا، رئیس خانوادهکسانی پادشاه مرگ. با لقب پادشاه مرگ.»
«من کیم گونگجا هستم.»
«از آشنایی با شما خوشبختم.»
آه.
واکنش زیادی نشان ندادند.
یعنی بانیست معرفی ناگهانیمبزنه غافلگیرشان کردم؟
«امروز، این مکان رو ترتیب دادم تا بتونم راحت با همهتونکسانی صحبت کنم. بعضی از همکارانم پرسیدند که آیا واقعاً نیازی به اینبهم کار هست یا نه، اما به نظرم این کار کاملاً ضروری بود.»
«با وجود مشغلههای زندگیتون.»
«از اینکه وقتهزار گذاشتید و اینجانگات جمع شدید، سپاسگزارم.»
«اول، اجازهنیست بدید همکارانمبزنه رو صدا بزنم...»
«چرا اجازههزار ندادید دوربینهاهمزمان وارد جلسه بشن؟!»
«آه. ممنون بابت اینهزار سؤال سریع. اما اول، اجازهدست بدید همکارانم رو معرفی کنم...»
«من جون سو-گو هستم، خبرنگار روزنامه هوانمون و صاحب یک لقب. نهتنها دوربینهای تیم رسانهای ما،کار بلکه گوشیهای هوشمند شخصی، دوربینها و دستگاههای ضبط صدا همگی توسط اعضای عادی چن مو-مون مصادره شدن.برم خیلیها کنجکاو و حتی نگران هستن که چرا حتی قبل از شروع جلسه، چنین اقداماتی صورت گرفته.»
«همم.»
«استبداد گیلدهای بزرگ مدتهاست که به یه معضل تبدیل شده، اما به نظر میرسه این جلسه به طور خاصکمی با خطرات قابلتوجهی همراهه. میگن این یه ارتباط با تمام ساکنینه. این رویداد فقط در نیتش باشکوه به نظر میرسه،چیزی اما در واقعیت، آیا این کار ایجاد یه جلسه کورکورانه و بدون به جا گذاشتن هیچ مدرک و سوابقی نیست؟»
«نظر شما دربارهدهها این نگرانی چیه،همزمان ارباب پادشاه مرگ؟»
«ارباب پادشاه مرگ!هزار لطفاً به سؤالاتنگات مطبوعات پاسخ بدید!»
«ارباب پادشاهنیست مرگ؟ صدامبزنه رو میشنوید؟»
«لطفاً به سؤال پاسخ بدید...»
«من کسیچون بودم که ایننفر کار رو کرد.»
«...بله؟»
«تجهیزات فیلمبرداری. من درخواست کردم که آوردنشون کاملاً ممنوع بشه. گیلد اژدهایعقلت سیاه با این کار مخالف بود، اما من متقاعدشون کردم، و بعدموضوع از متقاعد کردن بقیه گیلدها، چنین بازگشت دستهجمعیای برای تجهیزات اتفاق افتاد.»
«پس، این یعنی بقیههمزمان گیلدها طبق خواست شمادادی عمل کردن، ارباب پادشاه مرگ؟»
«گفتی ازچون روزنامه هوانمونهزار هستی، درسته؟»
«و یه لقب هم داری؟»
«بله، درسته.»
«نیازی نیست اینجا اسمت رو فاش کنی. میتونی به وابستگیت اشارهکسانی کنی، اما فقط گفتن اینکه تو کدوم منطقه از بابل، کدومشدن خیابون، کدوم ساختمون زندگی میکنی و برای امرار معاش چیکار میکنی، کافیه.»
«حتی اصلاًچون مجبور نیستی بهنفر چیزی اشاره کنی.»
«من دوربین وهزار دستگاههای ضبط رو بهعقلت خاطر خودم ممنوع نکردم.»
«بلکه به خاطرفلش همه شما اینچون کار رو کردم.»
«منظورتون از این حرف چیه؟»
«تعداد بسیار زیادی از شما اینجا جمع شدید، چیزی که هرگز در تاریخ برجهستند ندیدهایم. همونطور که اشاره کردم، من دارم از انتقال صدا استفاده میکنم و مصرفچرتوپرت هالهام در حال حاضر به شدت بالاست. این نشون میده که چقدر جمعیت اینجاست.»
«در چنین لحظهای.»
«فرض کنید...»
«فرض کنید فیلمبردارینفر یا ضبط صداعقلت آزادانه مجاز بود.»
«کسانی از شما که در ردیف جلو نشستهاید یادست در عقب ایستادهاید، حتی اونهایی که روی پشتبامها به مندرک نگاه میکنند، همه مشغول فلش زدن با گوشیهای هوشمندشون میشدند.»
«حتی همین خبرنگاری که الانهمزمان از من سؤال پرسید، قطعاًهمم یک دوربین در دست داشت.»
«اگه همهنیست شما اینبزنه کار رو میکردید،»
«اونوقت، من شروعنفر میکردم به اهمیتعقلت دادن به دنیای بیرون.»
«دنیای بیرون، منظورتونه؟»
«بله.»
«مردمی در بیرونفلش از برج که دارندهها ما رو تماشا میکنن.»
«اگه فیلمبرداری مجاز باشه،همزمان مستقیماً و در لحظهدادی به دنیای بیرون مخابره میشه.»
«چرا باید اینطور باشه؟»
«تو که خبرنگاری باید بدونی.»
«نه.»
«همه شماهزار که اینجاهمزمان جمع شدید میدونید.»
«وقتی دنیای بیرون ما رونفر تماشا میکنه، ما اول سعیدادی میکنیم خوب به نظر برسیم.»
«کسانی که خانوادهشون رو پشت سرنگات گذاشتن، میخوان نشون بدن که حالشونکسانی خوبه و دارن خوب زندگی میکنن.»
«کسانی که تقریباً مجبور شدن از دفتر مرکزیهزار شرکتشون به اینجا منتقل بشن، میخوان نشون بدنافراد که به همون خوبی شما دارن زندگی میکنن.»
پناهندگان، اقلیتها و غیره، کسانی کهعقلت در دنیای بیرون روزگار سختی داشتند، عمداًآینده لباسهای خوب میپوشند تا خودی نشان دهند.
ما اینطور هستیم.
.
من نمیخواهم اینطور باشم.
نمیخواهم درهزار برابر شماهمزمان اینطور باشم.
در جایی که آمدهام تا با شما صحبت کنم، در حالی که به صدایتان گوشآینده میدهم و به چهرههایتان نگاه میکنم، نمیخواهم حواسم پرت کس دیگری باشد. کسی که نهبسه چهرهاش را میشناسم، نه نامش را میدانم و شاید در تمام عمرم هرگز او را نبینم.
مطمئنم که اینهزار کار در حقنگات شما بیاحترامی است.
.
به اینهزار موضوع فکرهمزمان کنید، همگی.
آخرین باری کهدهها زمانی «فقط برایهمزمان خودمان» داشتیم کی بود؟
از طریق روزنامهها، برنامههای پخش زنده، شبکههای شخصی، اینترنت و انجمنها، ما مدام درباره اتفاقات برج صحبت میکنیم، توجهها راکمی جلب میکنیم، بحث میکنیم و سر آنها حرص میخوریم. با اینکه قرار است این مکان برای همیشه از دنیای بیرونچیزی قطع شده باشد، آیا در واقعیت بیشتر از همیشه در حال به اشتراک گذاشتن استرسهایمان با مردم دنیای بیرون نیستیم؟
ما در برج زندگی میکنیم.
و برایهزار همیشه در برجنگات زندگی خواهیم کرد.
در این مکان، جاییهزار که وقتی واردش میشوید،عقلت دیگر هرگز نمیتوانید ترکش کنید.
.
پس بیایید حداقل برایبزنه یک لحظه، نگرانیمان دربارههزار دنیای بیرون را خاموش کنیم.
صدایی کههزار میشنوید، صدایهمزمان من است.
من با کسدهها دیگری صحبت نمیکنم، بلکهنگات با شما حرف میزنم.
چهرهای کهدهها میبینید، چهرهنفر من است.
من چهرهام رافلش برای کس دیگریچون جز شما نیاراستهام.
خانمها و آقایان.
حداقل در ایندهها لحظه، من فقطهمزمان به شما نگاه میکنم.
بیایید برای خودمان صحبت کنیم.
.
«دقیقاً!»
«بیشتر از صد هزار تا گوشیهمزمان هوشمند جمع کردن، خدا میدونه درستافراد و حسابی بهمون برشون میگردونن یا نه...»
«اگه ندادن،دهها برو به چنهمزمان مو-مون شکایت کن.»
«مدل موهاش عجیب نیست، نه؟»
«ارباب پادشاههزار مرگ! اربابهمزمان پادشاه مرگ!»
«هی، ساکت شید...»
«اگر حرفی برای گفتن یا سوالی ازعقلت من دارید، لطفاً دستتان را بالا ببرید. اوه،آنها یک لحظه لطفاً. هنوز نوبت شما نشده است.»
نگران نباشید.
در حال حاضر، من نه تنها صدایم، بلکه بیناییام را نیز با هاله تقویت کردهام. حس گذردرک زمان برای من در مقایسه با انسانی که نمیتواند از هاله استفاده کند، ۶ تا ۱۲ برابر کندترنیازی است. دلیلش هم این است که تا الان حتی یک بار هم لکنت نگرفتهام یا کلماتم را نخوردهام.
آهاها.
وقتی در استفاده ازنفر هاله مهارت پیدا کنید، کارهایدادی زیادی میتوانید انجام دهید. خب.
هیچ احتمالی وجود ندارد که اولین نفریدهها که دستش را بالا برده نادیده بگیرم،دادی یا نوبت کسی به ناحق رد شود.
از آنجایی که هیچهمزمان فیلمبرداریای انجام نمیشود، خطر افشایهمم هویت شما نیز وجود ندارد.
راحت باشید.
وقتی زمان پرسشهزار رسید، با خیال راحتعقلت دستتان را بالا ببرید.
.
«حالا، اجازههزار دهید همکارانمانهمزمان را معرفی کنم.»
«به ترتیب، جادوگر اژدهای سیاهنفر از گیلد اژدهای سیاه، مفتشدادی بدعتکار از معبد ده هزار...»
۷.
«یک سوال دارم. تازهکاری که مدتها مخفیانه با حمایتنفر پنج گیلد بزرگ پرورش یافته است. شایعات گستردهای وجود داردآینده که شما یک ستاره ساختگی هستید. آیا این حقیقت دارد؟»
همم.
«اگر آپارتمان قدیمیدهها من را میدیدید،همزمان میفهمیدید که اینطور نیست...»
زندگی من باهزار خراشیدن بلیطهای بختآزمایینگات زیر و رو شد.
«فقط اینکه، قبلاً با خودم فکر میکردم که آیا یک آمریکانو بخرم یا یکدادی بسته قهوه فوری تا با سوپ برنج یک وعده غذایی سر هم کنم، اماشدن حالا میتوانم آزادانه هر معجون عجیبی را که دیگر نمیتوان اسمش را قهوه گذاشت، بنوشم.»
«من فقط خوششانس بودم.»
«شاید شما هم بخواهیدهزار هفتهای یک بار خرید بلیطدست بختآزمایی را در نظر بگیرید.»
«آیا این تبلیغی براینفر افزایش فروش بلیطهای بختآزمایی صادردادی شده توسط اتحادیه تجار است؟»
«منظورم این نبود، اما بانکنه دیدن کنت که کنارم میخندد،همزمان شاید اینطور به نظر برسد.»
«عذرخواهی میکنم.»
«از زمانی که به رتبه سوم رسیدید، شایعاتی مبنی بر استفاده شما از قدرتتان برای منافعآنها شخصی و آوردن آشنایانتان از دنیای بیرون به گوش میرسد. همچنین داستانهایی درباره ارتباط شما بابرو یکی از اعضای پارلمان شهرتان وجود دارد. آیا شما با افراد قدرتمند دنیای بیرون در تماس هستید؟»
«آه، ارتباطات رسمیهزار من توسط جادوگرنگات اژدهای سیاه مدیریت میشود.»
«بهتر است ازفلش ایشان بپرسید... جادوگر اژدهایدهها سیاه، نظر شما چیست؟»
«ما در حالنفر حاضر به طور مؤثریدست از آن بهره میبریم.»
.
«نمیتوانم بیشتر از این چیزی بگویم، زیرا این موضوع شامل اطلاعات محرمانه کشورهایهستند مختلف است. با این حال، یک چیز را میتوانم به شما بگویم وبود آن این است که ما تقریباً پادشاه مرگ را از هیچچیز مطلع نمیکنیم.»
باورنکردنی است.
«برای اطلاعتان، شخصی که پادشاه مرگ به داخل برج آورده است، مدیر پرورشگاه است. این شخص از کودکیموضوع از پادشاه مرگ مراقبت کرده و مانند یک والد برای اوست. اینطور در نظر بگیرید که او یکیتست از والدینش را آورده تا در برج ساکن شوند. ممنون میشویم اگر از این دیدگاه به قضیه نگاه کنید.»
«بله، مدیر پرورشگاه برای من...»
.
کسی است کهفلش نیمی از وجودم رادهها به من بخشیده است.
.
مدیر پرورشگاهچون امروز موهایم رانفر هم کوتاه کرد.
هرچند با بیمیلی.
مجبور شدم خیلیفلش اصرار کنم تا ایندهها کار را انجام دهد.
قصد دارم درنفر آینده هم برایعقلت خیلی چیزها پافشاری کنم.
«متشکرم.»
«ارباب پادشاه مرگ!»
«بله.»
«آیا این حقیقت داردهمزمان که شما و جادوگر اژدهایهمم سیاه با هم قرار میگذارید؟»
«خوشحالم کهچون امروز یکهزار مراسم عمومی است.»
«من هنوز این قدرت را ندارمنگات که در ملأ عام مرتکب قتلکسانی شوم و با هیچ عواقبی روبرو نشوم.»
«لطفاً سپاسگزار باشید کهبزنه من چنین قدرتی ندارم ونفر در آینده هم نخواهم داشت.»
«علاوه بر این، لطفاً این راعقلت خوششانسی خود بدانید که تنها عشقهستند زندگی من امروز در اینجا حضور ندارد.»
«نفر بعدی.»
«ارباب پادشاه مرگ!»
«آه. بله.»
«شایعات و گزارشهایی در فضای مجازیعقلت پخش شده که میگویند ارباب معبدهستند ده هزار شما را "استاد" صدا میزند!»
همم.
«آیا شمادهها دو نفر باهمزمان هم قرار میگذارید؟»
«آیا راهی برایفلش حذف کردن اینچون شخص وجود دارد؟»