---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 176: نبرد برای سرزمین مقدس (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 176: نبرد برای سرزمین مقدس (۱)

0

۱.

آدم‌هایی پیدا می‌شدند که منظره‌ی جان دادن انسان‌ها در جنگ‌بدنش​ را به «شکوفایی زیبای گل‌ها» تشبیه می‌کردند. اما من یقین‌می‌توانستیم​ دارم که آن‌ها هرگز پایشان به میدان نبرد باز نشده بود.

-اووووه!

-دروازه رو هل بدین! بشکنینش!

-کررنگ، کررک!

صداهای بی‌شماری مثل وزوز پشه‌ها به گوشمان‌روی​ هجوم می‌آوردند. کرک! درست در کنار ما،‌اخم​ تبر عظیمی سربازی زره‌پوش را در هم کوبید.

صدای شکافته شدن گوشت. جیغِ در هم شکستن آهن.‌بلند​ ناله و زجه‌های مجروحان. در این میدان نبرد، جان‌ها‌آزادانه​ درست مثل ترکیدن حباب‌های یک مرداب جوشان، خاموش می‌شدند.

«-صبر کنین ببینم. چه خبره؟»

ارباب اژدهای سیاه با چهره‌ای شوکه به حرف آمد. شوکه‌شدنش به‌کتابدار​ خاطر بی‌رحمی میدان نبرد نبود. او از این واقعیت جا خورده بود‌بهتره​ که ما ناگهان درست در وسط یکی از آن‌ها ظاهر شده بودیم.

«بانوی من، چه اتفاقی...‌این‌طوری​ غیبش زد. برای کسی‌زمین​ پنجره مأموریت باز شد؟»

«نه، نشد.»

«برای منم همین‌طور!»

«چقدر نامهربون.»

ارباب اژدهای سیاه نوچی کرد.

«یعنی داره بهمون می‌گه خودمون از این وضعیت سر در بیاریم؟ با اینکه‌کنم​ شخصیتش یکم عجیب بود، اما [کتابدار] صورت فلکی مهربونی بود... هاه. همگی، بیاید‌زیر​ پرواز کنیم و وضعیت این جنگ رو از آسمون بررسی کنیم. این‌طوری بهتره.»

تق، ارباب اژدهای‌بهتره​ سیاه پایش را‌زمین​ روی زمین کوبید.

«ها؟»

با این‌آسمون​ حال، بدنش به‌بهتره​ هوا بلند نشد.

ارباب اژدهای‌بهتره​ سیاه با‌روی​ گیجی اخم کرد.

«...چه خبره؟ نمی‌تونم پرواز کنم؟»

همان‌طور بود که می‌گفت.

ما در طبقه‌های ۳۱ و ۳۲ می‌توانستیم آزادانه پرواز کنیم. این قابلیت‌بلند​ به ما اجازه می‌داد تا همه‌چیز را از زاویه دید یک پرنده‌می‌داد​ زیر نظر بگیریم. شاید بشود گفت حس می‌کردیم به موجوداتی برتر تبدیل شده‌ایم.

«مبارزه واقعی‌بهتره​ تازه از‌روی​ الان شروع می‌شه.»

من معنی پشت‌بهتره​ این وضعیت غافلگیرکننده‌زمین​ را درک می‌کردم.

«در واقع، این خیلی هم خوبه. فرقی نمی‌کنه مهارت باشه یا یه توانایی، اگه‌مهربونی​ بیش از حد بهش وابسته بشی، مهارتت به عنوان یه شکارچی افت می‌کنه. حتی‌بدنش​ اگه حادثه‌ای هم پیش بیاد، در بدترین حالت فقط تو زمان به عقب برمی‌گردم.»

به اطرافم نگاه کردم.

در حال حاضر، ما هنوز هم مثل قبل نامرئی بودیم. اعضای بدن و‌کنم​ خونی که در هوا پخش می‌شدند، آزادانه از درون بدن ما عبور می‌کردند. طبیعتاً‌نظر​ تجربه خوشایندی نبود که اندام‌های خونین یک نفر از وسط بدنت رد شود، اما...

«فقط یک یا‌بهتره​ دو نژاد تو‌زمین​ این نبرد شرکت ندارن.»

اگر تمرکز می‌کردیم،‌می‌گه​ مشاهده آنچه در اطرافمان‌اینکه​ می‌گذشت کار آسانی بود.

«انسان‌ها، الف‌ها، اسپرایت‌ها... این یه اتحاد چندنژادیه. به نظر می‌رسه دارن با هم می‌جنگن، اما‌نمی‌تونم​ انگار تو یه جبهه هم هستن. هر نژاد مسئول یه بخش متفاوت از ارتشه. انسان‌ها دیوار‌بگیریم​ سپری تشکیل دادن و تو موقعیت پیاده‌نظام هستن، در حالی که الف‌ها کماندارن... و اسپرایت‌ها سواره‌نظام.»

چشمانم را ریز کردم.

«خون‌آشام‌ها به عنوان یگان‌های هوایی عمل می‌کنن. ممم. پری‌های دریایی‌بلند​ رو نمی‌بینم، اما به نظر می‌رسه تمام نژادهایی که یه‌قابلیت​ زمانی توسط حلزون‌ها برده شده بودن، بخشی از این ارتش متحدن.»

«پس دشمن...»

«آره.»

سرم را تکان دادم.

«به احتمال‌این‌طوری​ نود درصد‌پایش​ همون حلزون‌ها هستن.»

اووووه!

ارتش متحد کم‌کم و ذره‌ذره به جلو پیشروی می‌کرد. فهمیدن دقیق‌هوا​ روند پیشرفت نبرد کار سختی بود چون توسط سربازان محاصره شده بودیم،‌اجازه​ اما می‌توانستیم تشخیص دهیم که وضعیت به تدریج در حال تغییر است.

«این‌طوری نمی‌شه. اگه‌پایش​ اینجا بمونیم، چیزی‌حال​ جز جنازه نمی‌بینیم.»

ارباب اژدهای‌این‌طوری​ سیاه دستم‌پایش​ را گرفت.

«من با پادشاه مرگ می‌رم گشت‌زنی. اگه همه‌مون‌شخصیتش​ پخش بشیم دور هم جمع شدن سخت می‌شه، پس‌بیاید​ شماها همین‌جا منتظر بمونید. برات مشکلی نداره، پادشاه مرگ؟»

متوجه شدم که ارباب اژدهای سیاه می‌خواهد چه کار کند. تکنیک انتقال مکانی. ارباب اژدهای سیاه قصد داشت‌می‌گفت​ با استفاده از مهارت ویژه‌اش گشت‌زنی کند. این مهارت به او اجازه می‌داد نه تنها خودش، بلکه شخص‌موجوداتی​ دیگری را هم منتقل کند. تنها محدودیتش این بود که طرف مقابل باید با استفاده از مهارت موافقت می‌کرد.

«بله.»

«خوبه.»

هاله سیاهی از بدن‌خودمون​ ارباب اژدهای سیاه نشت‌شخصیتش​ کرد و دور مچم پیچید.

«انتقال!»

لحظه بعد، در هوا بودیم و به هزاران سربازی که مثل‌اخم​ دسته‌ای از حشرات زیر پایمان می‌خزیدند، نگاه می‌کردیم. وقتی جاذبه شروع‌همه‌چیز​ به پایین کشیدنمان کرد، ارباب اژدهای سیاه دوباره از مهارتش استفاده کرد.

«انتقال!»

و برای‌بهمون​ مدتی از‌خودمون​ سقوط بازایستادیم.

«...قصد نداری که هر‌این‌طوری​ بار داریم سقوط می‌کنیم از‌حال​ انتقال مکانی استفاده کنی، نه؟»

«نمی‌تونیم پرواز کنیم، پس چاره دیگه‌ای ندارم. انتقال. تو دوران طولانی کاریم‌نمی‌تونم​ به عنوان یه شکارچی، انتقال، چیزی که فهمیدم این بود که، انتقال،‌دید​ مهارت مثل یه ماهیچه‌ست، هر چی بیشتر ازش استفاده کنی، راحت‌تر می‌شه. انتقال.»

«واو، این اصلاً باحال نیست...»

«مگه باحال بودن نون و آب می‌شه؟‌اینکه​ انتقال. من سرم به استفاده از مهارتم گرمه،‌هاه​ پس تو حواست به وضعیت روی زمین باشه.»

«باشه.»

به سرعت به حالت «ذهن‌زمین​ خالی» رسیدم و با دقت‌گیجی​ جنگِ پایین را زیر نظر گرفتم.

«هاه.»

بلافاصله حس‌بهمون​ آشناپنداری به‌خودمون​ من دست داد.

«اینجا به نظر آشنا میاد...»

«درسته. منم بنا‌پایش​ به دلایلی حس‌حال​ کردم اینجا آشناست.»

«این یه‌این‌طوری​ جنگ داخلی‌پایش​ نیست، یه محاصره‌ست.»

همان‌طور که انتظار داشتیم، کسانی که با حلزون‌ها می‌جنگیدند همان نیروهای‌کتابدار​ متحد بودند. حلزون‌ها در ورودی غار بزرگی که به نظر می‌رسید فقط‌بهتره​ یک دیوار و یک دروازه دارد، یک اردوگاه مستحکم برپا کرده بودند.

«...اونجا رایم‌پولیس نیست؟»

شهری که فرار‌پایش​ تاریخی برده‌ها در‌حال​ آن رخ داده بود.

حالا، نژادهایی که‌بهتره​ دیگر برده نبودند،‌زمین​ در حال حمله بودند.

۲.

«اونا بهش می‌گن سرزمین مقدس.»

قدیس شمشیر این را گفت.

همه ما اطلاعاتی‌بهتره​ را که جمع‌آوری کرده‌حال​ بودیم، به اشتراک گذاشتیم.

«من مکالمه چند تا سرباز رو تو پادگان انسان‌ها شنیدم. می‌گفتن که‌صورت​ تو این لشکرکشی حتماً سرزمین مقدس رو می‌گیرن. با توجه به اینکه گفتن‌روی​ این لشکرکشی، فکر نمی‌کنم این اولین باری باشه که به رایم‌پولیس حمله می‌کنن.»

«آه. از چیزایی‌بررسی​ که من شنیدم،‌پایش​ این ششمین لشکرکشیه.»

مار سمی‌بهتره​ (افعی) دستش‌روی​ را بالا برد.

«ارتش متحد صدها سال پیش برای مقابله با امپراتوری‌هوا​ رایم تشکیل شده. بیشتر امپراتوری از قبل نابود شده‌می‌توانستیم​ و شنیدم که رایم‌پولیس تنها پایگاهیه که هنوز سقوط نکرده.»

«سرزمین مقدس...‌بهمون​ یه عبارت‌خودمون​ رو اعصاب دیگه.»

ارباب اژدهای سیاه در حالی که‌پایش​ چهره‌اش در هم رفته بود، کف‌بلند​ دستش را روی پیشانی‌اش فشار داد.

«اگه مجبور بودم سه تا کلمه رو که تو دنیا بیشتر از همه از شنیدنشون متنفرم انتخاب کنم،‌آزادانه​ اون کلمات ترور، سرزمین مقدس و بدعت‌کار بودن. آه. تو روزهای اول برج، انواع و اقسام بدعت‌کارها این‌ور‌شده‌ایم​ و اون‌ور می‌رفتن و فریاد می‌زدن برج سرزمین مقدسه! این برج بابل هست که خدا به ما داده...»

«اون کلیسای نوبابلی‌ها بود.»

جنگجوی صلیبی‌بهمون​ دست به‌خودمون​ سینه ایستاد.

«راستش رو بخواین، اونا فقط یه مشت‌روی​ آدم ضعیف بودن. یادمه بدعت‌کارها دیوونه شده‌اخم​ بودن و فریاد می‌زدن اینجا رلیه است.»

سرم را کج کردم.

«رلیه؟ اون دیگه چیه؟»

«منم جزئیاتش رو نمی‌دونم. یه چیزی‌بیاریم​ درباره شهری که تو یه رمان‌صورت​ اومده، اما تو اقیانوس آرام غرق شده.»

«برج که‌آسمون​ تو اقیانوس آرام‌بهتره​ نیست، مگه نه؟»

برج همه‌جا‌بهتره​ بود و‌روی​ هیچ‌جا نبود.

به بیان ساده، برجی که‌روی​ از دنیای بیرون دیده می‌شد،‌بلند​ بیشتر شبیه یک معجزه بود.

فارغ از اینکه کجا بودید، می‌توانستید سایه برج را در‌عجیب​ افق ببینید. فرقی نمی‌کرد در سئول باشید یا بوسان، کره‌آسمون​ یا شیلی، در هر زمان و مکانی می‌توانستید برج را ببینید.

گویی شما را‌بررسی​ وسوسه می‌کرد تا‌پایش​ به سویش بشتابید.

«بدعت‌کارانی هستن که واقعاً اون رمان رو باور کردن.‌بلند​ انتظار نداشته باش منطقی فکر کنن. محض اطلاعت، خیلی‌آزادانه​ از اون بدعت‌کارها هنوز تو معبد ده هزار فعالن.»

«اِ. واقعاً‌این‌طوری​ مشکلی نداره؟‌پایش​ همه‌شون روان‌پریشن.»

«حالا می‌فهمی چرا معبد ده هزار رو به مفتش‌یکم​ بدعت‌کار سپردیم. پادشاه مرگ. تنها کسی که می‌تونه بر‌پرواز​ آدم‌های دیوانه حکومت کنه، کسیه که از خودشون دیوانه‌تر باشه.»

«واقعاً...»

معبد ده هزار‌پایش​ بیشتر از چیزی که‌بدنش​ فکر می‌کردم، ابهت داشت.

ارباب اژدهای سیاه آهی کشید.

«کارآمدترین روش این بود که تمام اون مشکلات رو‌یکم​ به مفتش بدعت‌کار بسپاریم... مطمئنم با این کار ضرر‌پرواز​ کردیم. اما در نهایت، اونا مفید بودن، ولی غیرضروری.»

نبرد برای مدتی متوقف شد.

میدان نبرد که در طول روز به شدت بی‌رحمانه و خشن‌اخم​ بود، با غروب خورشید در سکوت فرو رفت. با وزش نسیم‌همه‌چیز​ خنک شبانه، اتحاد چندنژادی شروع به آماده کردن شام خود کردند.

«چطور ممکنه همچین‌بهتره​ جایی یه سرزمین مقدس‌حال​ در نظر گرفته بشه...»

«کاملاً طبیعیه که‌می‌گه​ سرزمین مقدس در‌بیاریم​ نظر گرفته بشه.»

من نتیجه‌گیری کردم.

«اینجا سرزمینیه که تمام خدایان محافظ هفت نژاد در اون نزول کردن. اگه این‌همان‌طور​ مکان رو به عنوان یه سرزمین مقدس در نظر نمی‌گرفتن، غیرمنطقی بود. از حلزون‌ها‌بگیریم​ گرفته تا انسان‌ها، پریان دریایی، ارواح و الف‌ها. اینجا برای هر نژادی یه سرزمین مقدسه.»

قدیس شمشیر سر تکان داد.

«حلزون‌ها سعی دارن از این‌وضعیت​ مکان دفاع کنن و بقیه‌عجیب​ نژادها در تلاش برای تسخیرشن.»

«مهم‌تر از اون، این تنها شهریه که‌روی​ از امپراتوری باقی مونده... همین باعث می‌شه‌اخم​ عقب‌نشینی برای هر دو طرف سخت بشه.»

اتحاد چندنژادی تاریخچه‌ای از ظلم و بردگی به دست حلزون‌ها‌گیجی​ داشت. بنابراین ایمان، کینه و سیاست، همگی در هم آمیخته‌اجازه​ شده بودند. این چیزی نبود که به راحتی حل شود.

«اَه.»

ارباب اژدهای سیاه ناله کرد.

«عجیبه. می‌دونستم همچین اتفاقی می‌افته، برای همین مدام به اون بچه‌خون‌آشام‌ها‌هوا​ یادآوری می‌کردم. هیچ خدایی تو این دنیا وجود نداره و حتی‌قابلیت​ اگه خدایی هم باشه، اون من نیستم. یعنی آموزه‌هام رو فراموش کردن...؟»

«اوه. منم‌بهتره​ یه کار‌روی​ مشابه کردم.»

حرف‌های ارباب‌این‌طوری​ اژدهای سیاه توجهم‌روی​ را جلب کرد.

«ارباب اژدهای‌بهمون​ سیاه، امتیازاتت رو‌وضعیت​ خرج چی کردی؟»

«[تکامل نژاد].»

هاه.

تقریباً مطمئن بودم که ارباب اژدهای‌زمین​ سیاه مثل یک سنجاب رفتار می‌کند‌اخم​ و تمام امتیازاتش را پس‌انداز می‌کند.

«سرمایه‌گذاری بزرگی کردی. غافلگیر شدم.»

«...»

ارباب اژدهای سیاه با حالتی‌زمین​ مات و مبهوت به صورتم‌گیجی​ خیره شد و بعد آهی کشید.

«...اتفاقی شنیدم که‌بهتره​ می‌خوای چه آیتمی‌زمین​ رو انتخاب کنی.»

«ها؟»

«گفتم تصمیم گرفتم از انتخاب تو پیروی کنم. در‌حال​ موردش مطمئن نیستم، اما تو انتخابش کردی. با خودم فکر‌طبقه‌های​ کردم حتماً آیتم خوبیه، برای همین همون رو انتخاب کردم.»

«اِ. ولی اینطوری‌پایش​ بیش از حد‌حال​ ازم تقلید نمی‌کنی؟»

«چقدر پر سر و‌پایش​ صدایی. استفاده از بقیه به‌هوا​ عنوان الگو هیچ ایرادی نداره.»

«واو، این بی‌شرمیت رو تحسین می‌کنم...‌بیاریم​ خون‌آشام‌ها اساساً خفاش‌های باهوشن. برام جالبه‌صورت​ بدونم بعد از تکامل چطور تغییر کردن.»

«نمی‌دونم. شاید‌آسمون​ فقط یه‌این‌طوری​ ذره تغییر کنن؟»

«هیس.»

جنگجوی صلیبی دستش را بالا‌روی​ آورد و به یک سمت‌بلند​ از اردوگاه نظامی اشاره کرد.

«اونجا داره شلوغ می‌شه.»

فوراً ساکت شدیم. همان‌طور که جنگجوی صلیبی گفت، همهمه‌ای در اردوگاه ارتش‌بلند​ متفقین برپا شده بود. سربازانی که با خوشحالی در حال خوردن شامشان‌می‌داد​ بودند، به سرعت باقی‌مانده نانشان را بلعیدند و به آن سمت دویدند.

«ما هم بریم.»

به سرعت دور ارباب اژدهای سیاه جمع شدیم، در حالی که او‌اخم​ برای انتقال آماده می‌شد. «احساس می‌کنم یهو تبدیل به یه خوک مادر‌زاویه​ شدم...» با وجود اینکه شکایت می‌کرد، اما می‌دانست که این سریع‌ترین روش است.

ورودی اردوگاه نظامی.

صدها جنگجو در اینجا صف کشیده بودند.‌روی​ آن‌ها جنگجویان نژادی بودند که هیچ شباهتی به‌نمی‌تونم​ پریان دریایی، خون‌آشام‌ها، انسان‌ها، ارواح یا الف‌ها نداشتند.

فرمانده انسان‌ها فریاد زد.

-جنگجویان سرزمین‌های مرطوب. چه چیزی شما رو به اینجا کشونده؟‌بلند​ ما متحدانی هستیم که بر سر کینه‌های گذشته پیمانی مقدس‌قابلیت​ بستیم. با شمشیر و نیزه به این مکان تجاوز نکنید.

-اوگور.

رهبر جنگجویان‌آسمون​ سرش را‌این‌طوری​ اندکی خم کرد.

-من گرکسا هستم، جنگجوی بزرگ رتبه ۷۳ در شورای رودخانه آتش و‌نمی‌تونم​ رهبر این هیئت اعزامی. اجداد من کسانی هستن که در رایم‌پولیس سنگ نمک‌پرنده​ استخراج می‌کردن. می‌تونید مطمئن باشید، شمشیرهای ما هنوز به سمت شما نشانه نرفته.

آن‌ها گابلین‌ها بودند.

رهبر گروه که سوار‌خودمون​ بر یک شیر بود،‌شخصیتش​ به اردوگاه متفقین نزدیک شد.

-هیئت اعزامی؟ مردمان سرزمین‌های‌این‌طوری​ مرطوب اعلام کرده بودن که‌حال​ در این جنگ شرکت نمی‌کنن.

-ما گفتیم که‌پایش​ به هیئت اعزامی‌حال​ شما ملحق نمی‌شیم.

جنگجوی گابلین‌این‌طوری​ با آرامش‌پایش​ صحبت کرد.

-هرچند کمی دیر، اما‌خودمون​ شورا تصمیم گرفته در‌شخصیتش​ این جنگ شرکت کنه.

-چی گفتی؟ جنگ؟

-اوگور. به عنوان یکی از نجیب‌زادگان نماینده شورا، اومدم‌بلند​ تا این تصمیم رو به اطلاع شما برسونم. بدونید که‌قابلیت​ ما هیچ قصدی برای خیانت یا غافلگیر کردن شما نداریم.

هه.

درست در همان لحظه‌خودمون​ بود که واقعاً احساس‌شخصیتش​ کردم ۶۰۰ سال گذشته است.

«طرز صحبت‌آسمون​ کردنشون خیلی پخته‌بهتره​ و فرهیخته شده.»

حتی در مرحله قبلی هم، تلفظ‌های منحصربه‌فرد گابلین‌ها دست‌نخورده باقی مانده بود. در پایان هر جمله، آن‌ها معمولاً‌آزادانه​ کلماتی مثل «گورک» را به زبان می‌آوردند. با این حال، به سختی می‌شد اثری از آن را در صحبت‌های‌مبارزه​ این جنگجو پیدا کرد. تلفظشان هم کمی کامل‌تر شده بود، طوری که «گور» بیشتر به «اوگور» نزدیک شده بود.

-نه... الان‌این‌طوری​ واقعاً مشکل اصلی‌روی​ طرز صحبت کردنشونه...؟

به هو-ریونگ‌بهمون​ از پشتم‌خودمون​ زمزمه کرد.

-این بچه‌ها‌آسمون​ واقعاً خیلی‌این‌طوری​ گنده شدن!

حق با او بود.

گابلین‌ها، که قبلاً قدشان به اندازه کوتوله‌ها‌حال​ بود، حالا جثه‌شان تقریباً دو برابر شده بود.‌همان‌طور​ حالا هم‌قد یا حتی بلندتر از انسان‌ها بودند.

«[تکامل نژاد] خوب جواب داده.»

آن‌ها بزرگ‌تر از‌بررسی​ انسان‌ها اما کوچک‌تر‌پایش​ از اورک‌ها بودند.

-گررر.

او حتی سوار بر شیری بود که از خودش هم‌بلند​ بزرگ‌تر بود. شیر بو کشید و به فرمانده انسان‌ها غره‌قابلیت​ رفت، که باعث شد او یک قدم به عقب بردارد.

-نگران نباش.

گابلین روی‌آسمون​ یال شیر‌این‌طوری​ دست کشید.

-این بچه‌بهتره​ دوست خوبیه.‌روی​ آروم باش.

-نه... منظورت از شرکت در جنگ چیه؟ یعنی قصد داری‌بلند​ طرف حلزون‌ها رو بگیری و علیه هیئت اعزامی ما بجنگی؟‌قابلیت​ واضح حرف بزن. تو فرستاده‌ای هستی که برای اعلام جنگ اومده؟!

-به نام‌های ککرکر‌می‌گه​ و گورکه قسم‌بیاریم​ می‌خورم. این‌طور نیست.

حتی اگر به ککرکر‌این‌طوری​ قسم می‌خورد، واقعاً لازم بود‌حال​ به گورکه هم قسم بخورد؟

توله‌سگ. به نظر‌پایش​ می‌رسد حسابی به‌حال​ جایی رسیده است.

-ما فقط به نام‌پایش​ خدا اینجاییم تا از‌بدنش​ ارتکاب جنایات شیطانی جلوگیری کنیم.

-جنایات...؟ جنایات شیطانی؟

-درسته. همگی دارید اشتباه می‌کنید. خدایان محافظ هرگز نمی‌خواستن که ما نژاد‌بلند​ حلزون رو نابود کنیم. در دوران فرار بزرگ، وقتی سعی کردیم از‌می‌داد​ حلزون‌ها انتقام بگیریم، محافظان از ما روی برگردوندن. معنی این اتفاق کاملاً روشنه.

گابلین لبخند درنده‌ای زد.

-جنگی فراتر از این، دیگه نه شرافتمندانه‌ست و نه مقدس.‌بلند​ همون‌طور که شلاق زدن حلزون‌ها به اون شکل کار اشتباهی بود،‌اجازه​ این هم اشتباهه که ما آخرین پناهگاه حلزون‌ها رو نابود کنیم.

-چی...

-به عبارت دیگه، انتقام کسانی‌بهتره​ که در غل و زنجیر بسته‌هوا​ شده بودن، از قبل گرفته شده.

جنگجوی بزرگ‌بهتره​ نژاد گابلین‌روی​ ادامه داد.

-دست از مبارزه بردارید.‌پایش​ ما اینجاییم تا به‌بدنش​ این جنگ قدیمی پایان بدیم.

~~~

یادداشت مترجم:

رلیه یک شهر گمشده خیالی است که اولین بار در داستان کوتاه اچ. پی. لاوکرفت به‌می‌توانستیم​ نام «احضار کثولو» که در فوریه ۱۹۲۸ در مجله داستان‌های عجیب منتشر شد، توصیف شده است.‌موجوداتی​ رلیه یک شهر غرق شده در اقیانوس آرام جنوبی و زندان موجودی به نام کثولو است.

ناولها | novelha.net