چپتر 196: پریما دونا (۳)
0به نظر میرسید اربابویژگیت اژدهای سیاه و جنگجوی صلیبیتعریف به یک تفاهم دوطرفه رسیدهاند.
«پادشاه مرگ. بذارمسئول ما هم تودستیار این اجرا شرکت کنیم.»
«خیلی وقته که دیگه آهنگسازی نمیکنم، اما هنوزم یه سریهمین نت تو سرم دارم. میتونیم موسیقی دنیای خودمون رو هماحتیاط قاطیش کنیم. فقط با فکر کردن بهش دارم هیجانزده میشم...»
چرا اینقدر مشتاق بودن؟
چرا چشماشون برق میزد؟
کمکم داشتن برام غریبه میشدن.
«موسیقیای که ساختی عالیه، اما بذارغروب من مسئول موسیقی باشم... نه. بهترهدوست من رو دستیار مدیر پرورشگاه کنی.»
«پس منم فیلمنامهنویس میشم. از اونجایی که این یه نمایشنامه رقصه،خندید باید به جای فیلمنامهنویس به خودم بگم مدیر پرورشگاه؟ مدیر ارشد؟ همم.حرف چون این یه هنر جدیده، باید برای نقشم یه اسم پیدا کنم.»
«هووو.»
آروم نفسم رو بیرون دادم.
یه جوراییلبخند تونسته بودم خودممثل رو آروم کنم.
هرچند سرم هنوز داغ بود.
«بسیار خب. اگه باعث بالا رفتن سطح میشه، خوشحالتعریف میشم تو این اجرا کمکم کنید. این همون میراث فرهنگیایهجواب که قراره تو گوشت و خون اون بچهگابلینها حک بشه...»
«درسته.»
ارباب اژدهایلبخند سیاه لبخندلبخندش ملایمی زد.
لبخندش مثل غروبتعریف آفتاب تو یهمگه نقاشی آبرنگ بود.
«همین ویژگیت رو دوست دارم.»
«ها؟»
نمیخواستن دوباره من رولبخندش به رگبار تعریف ونقاشی تمجید ببندن، مگه نه؟
با احتیاطرگبار به ارباب اژدهایببندن سیاه نگاه کردم.
اما او فقط ریز خندید.
«بعد از پیدا کردنباشم جواب درست، ازش بهپرورشگاه نفع خودت استفاده میکنی. همیشه.»
«داری درلبخند مورد چیلبخندش حرف میزنی؟»
«منظورم اینه که همیشه اول پرچمها رو میکاری و زمین روخندید آماده میکنی. وقتی آدم از بیرون نگاه میکنه، به نظر میادمورد پر از حقهای. برام سواله که جفت روحیات هم همینطوریه یا نه.»
حرفهاش گیجکننده بود.
وقتی سردرگمیعالیه رو توباشم صورتم دید، خندید.
«بیخیال. بیالبخند برای گیلدت یهمثل اسم انتخاب کنیم.»
«فکر خوبیه.»
جنگجوی صلیبی هم موافقت کرد.
«اسم خیلی مهمه.»
«همم، تا جایی که یادمه، فقط چندآفتاب تا گیلد هنری تو شهر دونگچون هست... شایدرگبار حدود ۳۰ تا گیلد اجرای جاز داشته باشیم؟»
«۲۶ تا هستن. یه ارکستر مجلسی و ۱۱ تا گروه کوارتت همبعد داریم. تعداد گیلدهایی که فعالیتشون رو متوقف کردن نباید بیشتر از ۵۰میزنی تا باشه. حتی همون موقع هم بیشتر اعضاشون رفتن به گیلدهای دیگه.»
«خیلی کمه، خیلی کمه...»
ارباب اژدهای سیاه آهی کشید.
«میتونی بهلبخند یه اسملبخندش خوب فکر کنی؟»
«خب.»
آه.
«کمپانی تئاترعالیه راویل چطوره؟ فکربهتره کنم عالی باشه.»
«اومم. چیزلبخند خوبی بهلبخندش ذهنم نمیرسه...»
«پیدا کردنرگبار یه اسم خاصببندن و جدید سخته.»
«اژدهای سیاه چطوره؟»
«منم همینطور. نگهبانان نظم چطوره؟»
صبر کن. نداشتنملایمی خیلی طبیعی نظرمغروب رو نادیده میگرفتن؟
اونقدر طبیعی بودتعریف که تقریباً متوجهمگه نشدم دارن نادیدهام میگیرن.
«راویل آهنگ قشنگی داره...»
«اگه همینطوری ادامهمسئول بدید، اسمش رو میذارممدیر کمپانی تئاتر کیم گونگجا.»
«بیاید جدیلبخند به یهلبخندش اسم فکر کنیم.»
هر سهتاییمون سرمون رو بهببندن هم نزدیک کردیم و سعیریز کردیم به چیزی فکر کنیم.
چندین پیشنهاد مطرحهمین شد. روز موعود،نمیخواستن صدای جوهر، بابل، هاله...
«اینم خوب نیست.»
بعد از اینکه جلسه انتخاب اسمغروب بیش از حد طول کشید، بالاخرهدوست ارباب اژدهای سیاه تصمیمش رو گرفت.
«معمولاً تو اینجور مواقع، رسم بر اینه که فقط از اسم اعضایبعد بنیانگذار استفاده بشه. بیاید اسمهای ارباب اژدهای سیاه، جنگجوی صلیبی و پادشاهمیزنی مرگ رو با هم ترکیب کنیم تا یه چیز قشنگ ازش دربیاد.»
«میتونیم این کار رو بکنیم؟»
«اوهوم. باید از زبان مادری پادشاهدستیار مرگ استفاده کنیم. از اونجایی کهاونجایی اون بنیانگذاره، باید اینقدر ملاحظهاش رو بکنیم.»
ارباب اژدهایلبخند سیاه دربارهلبخندش زبان مادریام پرسید.
ما داشتیم به زبانهای اوکراینی، ونزوئلاییمگه و کرهای صحبت میکردیم. اما برجبعد داشت بهطور خودکار اونها رو ترجمه میکرد.
«بسیار خب.»
ارباب اژدهای سیاهمسئول بعد از شنیدندستیار توضیحاتم سر تکون داد.
«پس ما کلمه [سیاه] رو از ارباب اژدهای سیاه،آبرنگ [شوالیه] رو از جنگجوی صلیبی، و آوای [مرگ] روببندن از پادشاه مرگ میگیریم تا کلمه [شوالیه سیاه] رو بسازیم.»
«واو.»
حس کردم بیحس شدم.
«ارباب اژدهایعالیه سیاه. هی،باشم ارباب اژدهای سیاه.»
در حالی که لرزشی رو توغروب ستون فقراتم حس میکردم، به شونهدوست همرزم و بهترین دوست جدیدم زدم.
«میتونی یهرگبار نگاهی بهتمجید دستم بندازی؟»
«...به نظرم که خوبه. چطور؟»
«دستم الان دارهمسئول از خجالت جمع میشه.مدیر لطفاً انگشتام رو بکش.»
«باشه. هر طور مایلی.»
ارباب اژدهای سیاه انگشتمتمجید رو گرفت و بهنگاه سمت عقب خم کرد.
«کواااااک!!؟»
«کافیه؟»
«خیلی افتضاحه!»
از جا پریدم.
«کدوم کمپانی تئاتری اسمویژگیت خودش رو میذاره شوالیهرگبار سیاه؟ خجالتآوره! مایه شرمساریه!»
«پادشاه مرگ. لقب خودت "پادشاه مرگ"ـه. بهمدیر معنای واقعی کلمه پادشاه مرگ. با این اوصافباید بازم روت میشه به چیزی بگی مایه شرمساری؟»
«نه، یعنی کسی با لقبمثل ارباب اژدهای سیاه نباید اینهمین حرفها رو به من بزنه!»
«به انگلیسی نگو!»
ارباب اژدهایآبرنگ سیاه یقهامویژگیت رو گرفت.
«دلت میخواد بمیری!؟»
«اول خودت شروع کردی!»
«اگه نمیتونی درست تلفظش کنی، پسمگه اصلاً نگو! در ضمن برای انگلیسیزبانها،بعد اسم من ملکه ترجمه میشه، نه ارباب!»
«آها. پس تو ارباب اژدهای سیاه نیستی، ملکه اژدهای سیاهی. حتماًببندن خیلی به خودت افتخار میکنی. مخففش نمیشه بیدیکیو؟ هی، اگه مرغنفع باربیکیو سفارش بدم، فکر میکنی تو ۳۰ دقیقه به دستم میرسه؟»
«باشه. اصلاً خیله خب.باشم بیا اسمش رو بذاریمپرورشگاه کمپانی تئاتر کیم گونگجا.»
«همون شوالیه سیاه خوبه.»
تسلیم شدم.
«باید بگم فقط از اسمش هم کلاس میباره؟ فکر نکنم هیچ کاندیدای دیگهای برای اسم تئاتر وجود داشتهبعد باشه که اینقدر خوب تو دهن بچرخه. از ارباب اژدهای سیاه هم همین انتظار میرفت. نهتنها گیلدش بهترینه،زمین بلکه سلیقهاش تو اسمگذاری هم حرف نداره. شوالیه سیاه، خیلی عالیه. بیا همون شوالیه سیاه رو انتخاب کنیم.»
«درسته. خیلی زود تسلیم شدی.»
جنگجوی صلیبی با لبخند عجیبمثل و تلخی رو صورتش، دعوای سگویژگیت و گربهایِ ما رو تماشا میکرد.
دم پری دریایی تکانتمجید خورد و موجهایی رونگاه روی سطح آب ایجاد کرد.
«شماها واقعاًآبرنگ با هم صمیمیدوست هستید... شگفتزده شدم.»
کمپانی تئاتر شوالیه سیاه.
من رهبر گیلد میشدملبخندش و ارباب اژدهای سیاه وآبرنگ جنگجوی صلیبی معاونهای گیلد بودن.
این گیلدی بود که بهطور مشترکمگه توسط رتبههای دوم، سوم و هفتمبعد تأسیس شده بود. ترکیب کاملاً مجللی داشت.
«حتی اگه مربوطهمین به هنر باشه. بادوباره این گروه از افراد...»
لبهام ناخودآگاهعالیه به سمتباشم بالا کشیده شد.
شاید وقتی گیلدملایمی رسماً راهاندازی میشد،غروب دنیا دیوونه میشد.
منم کمکمرگبار داشت برامتمجید جالب میشد.
«برام جالبهآبرنگ بدونم مردم چهدوست واکنشی نشون میدن.»
«هه. منم همینطور.»
ارباب اژدهای سیاهملایمی مثل یه بچهغروب شیطون پوزخند زد.
با وجود اینکه در حال حاضرمگه ظاهر یه خونآشام پیر رو داشت،بعد اما این لبخند بازیگوشانه خیلی بهش میاومد.
«شرط میبندم خیلیا حرص میخورن. آه. البته، از بقیه همتمجید مخفیش میکنیم. بیا برای اولین اجرامون پیرمرد رو هم دعوتدرست کنیم. واقعاً دلم میخواد بدونم چه قیافهای به خودش میگیره.»
ناگهان دلم خواست ارباب اژدهایبهتره سیاه را ببینم که بامنم چهرهی اصلی خودش اینطور لبخند میزند.
نمیدانستم چرا، اماملایمی فقط حس میکردمغروب که خیلی باحال میشود.
«باشه.»
من هم لبخند زدم.
«باشه.»
تمام شب دربارهیملایمی اجرایی که قرار بودآفتاب داشته باشیم حرف زدیم.
نمایشنامهای که رویشتعریف توافق کردیم، [راویلمگه و ککرکر] بود.
به گفتهی ارباب اژدهای سیاه، ککرکرنمیخواستن بیش از حد عجیب بود، بنابراینمگه اسمش به [قلب نقرهای] تغییر کرد.
«شخصیت اصلی باید دوک ایوانسیا باشه. هیچ بحثی توش نیست.منم به جای اینکه شخصیتهایی رو انتخاب کنیم و بذاریم رویهمم صحنه بیان، بیا تغییرات روانی دوک رو با رقصپردازی نشون بدیم.»
«باید لحظهی عاشق شدن رو به شکلی دراماتیک به تصویر بکشیم.ویژگیت صحنه رو به یک [سالن رقص] تبدیل میکنیم. همینطور کل صحنه روریز با گلبرگهای رز سفید میپوشونیم و بازیگرها رو وادار میکنیم روشون برقصن.»
«آه. خیلی قشنگ میشه!»
همه هیجانزده بودند.
چندین بطریعالیه خالی شرابباشم کنارمان افتاده بود.
داشتیم درلبخند حین نوشیدن جلسهمثل را پیش میبردیم.
«ممم. لحظهای که عاشق میشن، گلهایی که پرنسس ایوانسیا روشون پا میذاره از سفید به قرمز تغییرخودت رنگ میدن. یک، دو، سه... اینطوری، یک پل قرمز روی دریای سفید ساخته میشه. پادشاه مرگ بایدمیکنه قدم به قدم راه بره تا از این دریای گل عبور کنه و به سالن ایوانسیا برسه.»
ارباب اژدهایآبرنگ سیاه ازویژگیت جا بلند شد.
«دیگه نمیتونم صبر کنم. خیلیبهتره از این ایده خوشم اومده.منم میخوام همین الان شروعش کنم.»
«این دور وملایمی بر جایی هست کهآفتاب گلهای قشنگی داشته باشه؟»
«با تلهپورترگبار دنبالشون میگردیم.تمجید بزن بریم!»
من و ارباب اژدهای سیاه وارد وان حمام جنگجوی صلیبیتمجید شدیم و همگی دستهای هم را گرفتیم. هر سهی ما بهازش جایی منتقل شدیم. دقیقاً نمیدانستیم کجا هستیم، اما اهمیتی هم نداشت.
آنجا مکانی بود کهباشم گلهای سفید در آنپرورشگاه به شکوفایی کامل رسیده بودند.
در حالی که در امتداد کوهپایه قدم میزدیم، عطر گلها را دنبال کردیم. شب بود. زیرتعریف نور درخشان مهتاب، گلها رایحهی خود را در هوا میپراکندند. درههایی با گلهای زرد و خطالرأسهایی باهمیشه گلهای بنفش وجود داشتند. لحظهای لبخند زدیم و سپس جستجویمان را برای یافتن گلهای سفید آغاز کردیم.
'خوبه.'
مثل مستان خندیدیم.
«میفهمین داریم تومسئول یه وان حمامدستیار تو آسمون پرواز میکنیم؟»
«انسانها از آب متولد شدن.»
«عقلت رو از دست دادی...»
«ما مستیم. این خیلیویژگیت بده. نباید بذاریم آدمهایرگبار برج این صحنه رو ببینن...»
در یک چمنزار توقف کردیم.
آنجا مملو از گلهای سفیدیمثل بود که در برابر وزشهمین باد سر تعظیم فرود آورده بودند.
به محض اینکه فرود آمدیم، اربابمگه اژدهای سیاه به سرعت از وانبعد بیرون پرید و کفشهایش را درآورد.
«این دیگهآبرنگ از سرمون همدوست زیاده، پادشاه مرگ!»
«هاها.»
«اون احمق شده. جنگجوی صلیبی!»
«درسته.»
جنگجوی صلیبی با درماندگیویژگیت لبخندی زد و هررگبار دو بازویش را بالا برد.
انگشتانش به هم نزدیکتر شدند.
بهآرامی.
کمی آرامتر...
همانطور که انگشتانش در هوادوست کشیده میشدند، چهرهی جنگجوی صلیبیتمجید خالی از هرگونه احساسی شد.
___________.
موسیقی، آسمانلبخند شب رالبخندش لبریز کرد.
انگشتان جنگجویرگبار صلیبی در هواببندن به رقص درآمدند.
گویی پیانویی نامرئیهمین در برابرش قرارنمیخواستن داده شده بود.
گلها به حرکت درآمدند. هر باردستیار که کلاویهی سفید نامرئیای را لمس میکرد،نمایشنامه هاله در آسمان شب به ارتعاش درمیآمد.
«همونطور کهلبخند انتظار میرفت،لبخندش مهارتهات زنگ نزدن!»
«چقدر پر سر و صدا.»
«باید حس مالکیتتهمین نسبت به معشوقتنمیخواستن رو درک کنی.»
ملودی اوجعالیه گرفت وباشم پرحرارت شد.
صدای پیانو،لبخند کلماتمان را درمثل خود دفن کرد.
پچپچها فروکش کرد و تنهاببندن صدای خندهی خونآشام بود کهریز بر فراز موسیقی به گوش میرسید.
«خیلی وقتآبرنگ بود که لیبرتانگودوست رو نشنیده بودم!»
ارباب اژدهای سیاه باباشم پاهای برهنهاش روی گلبرگهایپرورشگاه رز سفید قدم گذاشت.
گلبرگهای زیرلبخند پایش بهلبخندش رنگ سیاه درآمدند.
____ ، ____ ، ________.
انگشتان جنگجوی صلیبی گویی شب را بیدار میکردند. قدمهای اربابتمجید اژدهای سیاه گلها را رنگآمیزی میکرد. هالهای با رنگهای متفاوتدرست از گلبرگها جاری میشد، گویی که در حال خونریزی بودند.
رقصی هماهنگ با ملودی.
یک قدم با هر حرکت.
اینگونه، ردپاهای سیاهتعریف در سراسر دشتمگه گلهای سفید پخش شدند.
«پادشاه مرگ!»
«قشنگه...»
«قیافهت خیلی احمقانه شده!»
«من سفید رو دوست دارم...»
«آه، برایآبرنگ یه آدمویژگیت کودن، خیلی فرزی!»
«چقدر پر سر و صدا.»
صدای خندههای ما،ملایمی موسیقی و قدمهایمانغروب در هم آمیخت.
جنگجوی صلیبیرگبار زیر لبتمجید زمزمه کرد.
«من واقعاًآبرنگ برج روویژگیت دوست دارم.»
ارباب اژدهای سیاهمسئول در حالی کهدستیار میرقصید، به حرف آمد.
«کاش زودتر به اینجا اومدهمثل بودم. اونوقت شاید پدرم همهمین میتونست با من زندگی کنه.»
«منم برج رو دوست دارم.»
«اینقدر کند نباش، پادشاه مرگ.»
عطر گلهای سیاه سرگیجهآور بود.
«نمیتونی همیشه کند باشی.»
«حق با توئه.»
«میتونیم خوب زندگی کنیم؟»
«آره.»
«میخوام شاد باشم. برای همیشه...»
«ما با هم دوستیم.»
«درسته!»
«همهچیز درست میشه.»
«اوهوم.»
خونآشام پیر انگشتم را گرفت.
«بیا برقصیم. کیم گونگجا.»
اگر فکر میکردید زندگی یک بازی تکنفرهمدیر است، فقط به این معنا بود کهرقصه هنوز کسی را برای همبازی شدن پیدا نکردهاید.
چرخیدیم و چرخیدیم و رقصیدیم.
گلهای سفیدی کهتعریف ارباب اژدهای سیاه رویشاناحتیاط قدم میگذاشت، سیاه میشدند.
گلبرگهایی که زیر پاهای مندوست خرد میشدند، به رنگ قرمزتمجید درآمدند، یک قرمز بسیار تند.
با رقص ما، امواج سیاه و قرمزمدیر به بیرون گسترش یافتند و خیلی زود، دشتباید سفید از رنگهای سیاه و قرمز پر شد.
«________.»
جنگجوی صلیبی پیانوتعریف مینواخت و بهآرامیمگه دهانش را باز کرد.
بگذار بگریم
بر سرنوشتعالیه بیرحمم، وباشم آه بکشم
برای آزادی—.
و آه بکشم
برای آزادی—.
برج آواز جنگجوی صلیبیباشم را بلعید و دیگرپرورشگاه آن را پس نداد.
آواز اولبخند در هوای شب،مثل تنها رها شد.
ما سه نفر بودیم که درمگه شب تنها رها شده بودیم، مسحور گلهایجواب سفید شرور شدیم و از هوش رفتیم.
-......
چشمانم تاعالیه اواخر بعدازظهرباشم باز نشدند.
خورشید به درخشانی میتابید.
جنگجوی صلیبی در تنگ ماهیاش دراز کشیده بود و گهگاه دمش را تکان میداد، وازش ارباب اژدهای سیاه در حالی که بینیاش را در یک غنچهی رز فرو برده بود،زمین به خواب رفته بود. به عبارت دیگر، آنها آدمهایی بودند که کاملاً مست کرده بودند.
«اوآه...»
در حالی که سرمباشم را گرفته بودم، با پاهایکنی لرزان از جا بلند شدم.
سونیا مقابلم ایستاده بود.
«ممم؟»
-ارباب ککرکر.
صدایش جدی بود.
«چی... شده...؟ اوآه،ملایمی سرم درد میکنه. اونآفتاب الکل خیلی بد بود...»
-من... دلم میخوادتعریف شخصاً در اجرایمگه بعدی بازی کنم.
سرم را بالاهمین آوردم تا بهنمیخواستن سونیا نگاه کنم.
اشتیاقی ناشناختهعالیه در چشمانباشم آبیاش میدرخشید.
-من میخوام مثل... نه.
سونیا گفت.
-من میخوامآبرنگ مثل شماویژگیت زندگی کنم.