چپتر 236: فصل 236
0سکوت بردنیای کوچه تاریکوارد سایه افکند.
«میخواهید اوبرداشت را بهنوشیدنی زندگی برگردانید.»
ویسکونت جا سو-جونگشعله به آرامی بهممکن اطراف نگاه کرد.
«چقدر جالب.»
تمام کوچه درونبیرون آینه بنفش و بینهایتپیشپاافتاده شفافی محصور شده بود.
«اما این مکان اصلاًنوشیدنی با موضوع [احیا] همخوانی ندارد.فقط اینطور فکر نمیکنید، آقای گونگجا؟»
ویسکونت جا سو-جونگ پس از به زبان آوردنمانده نامم، روی آب گلآلود قدم گذاشت. تق. پایکند ویسکونت جا سو-جونگ به یک بطری پلاستیکی خورد.
جا سو-جونگ با انگشتانایستاده کشیده و سفیدش، آننیز زباله کثیف را برداشت.
«مثل این بطری نوشیدنی. از دنیای بیرون وارد شده است. فقط یک نوشیدنی پیشپاافتاده است، اما یککرده نفر آنقدر دلش میخواسته آن را بنوشد که حتی با پرداخت هزینه اضافی هم آن را واردهمینطوری کرده. با لذت آن را مزهمزه کرده و نوشیده... اوه خدای من. تا آخرین قطرهاش تمام شده است.»
ارباب برجبرداشت با خوشحالینوشیدنی زمزمه کرد.
«نوشیدنی مورد علاقهشان را نوشیدند. و بعد از آن، حیف بود کهمیگفتند بطری را همینطوری دور بیندازند. شاید مدتی از آن به عنوان قمقمه آبکسانی استفاده کردند؟ با این حال، این نوع وابستگی هم حد و مرزی دارد.»
تق.
ویسکونت جا سو-جونگ بطریوارد را دوباره به دروننفر آب گلآلود پرتاب کرد.
«اینگونه بود که زبالهنوشیدنی در جایی که بایداست باشد، دور انداخته شد.»
بطری پلاستیکی که از قبل کثیفممکن بود، به آرامی در گودال آبمیگفتند گلآلود لغزید و سپس متوقف شد.
«اینجا.»
بدون اینکه متوجه شوم،وارد ویسکونت جا سو-جونگ درستنفر کنار ما ایستاده بود.
فقط من نبودم، امپراتور شعله نیز در حالی که تا حدنفر ممکن ساکت مانده بود، به جا سو-جونگ نگاه میکرد؛ گویی غرایزش بهنوشیده او میگفتند که اگر بیپروا حمله کند، در هم شکسته خواهد شد.
«مکانی که در آن، هرحالی چیزی که دور انداخته شده بود،غرایزش یک بار دیگر دور انداخته میشود.»
سکوت بار دیگر حکمفرما شد.
در کوچه تاریک.
کسانی که توسط دنیای بیرون طرد شده بودند، به برج هجوم آوردند و بابل را ساختند، کسانی که توسط بابل طردلذت شدند، به گوشهای خزیدند و هارلم را به وجود آوردند، و حتی در هارلم نیز مکانی وجود داشت که آدمهای بد وقمقمه چیزهای بد در آن دور انداخته میشدند؛ همین مکان، جایی که سکوتی شوم هر سه نفر ما را در بر گرفته بود.
«و در این مکان،نیز آقای گونگجا گفتید که میخواهیدمیکرد کسی را به زندگی برگردانید.»
سرم را تکان دادم.
«درسته.»
«بسیار خب.»
ویسکونت جا سو-جونگ پوزخند زد.
«اشکالی ندارد برایم توضیحایستاده دهید که دقیقاً چگونه میخواهیدحالی او را به زندگی برگردانید؟»
درسته.
به جا سو-جونگ نگاه کردم— باید تواناییام رااست نه تنها به جا سو-جونگ، بلکه به تمام چیزهاییپرداخت که در این مکان رها شده بودند، ثابت میکردم.
«همونطور که میدونید،شعله من مهارتی دارم کهساکت مردگان رو احضار میکنه.»
پات.
کارت طلاییدنیای رنگی بالایوارد دستم درخشید.
[تناسخ صد شبح]
رتبه: SSS
تاثیرات: کسانی را که خودتان کشتهاید احضار کنید. مردگان نمیتوانند از تواناییهای زمان حیات خود استفاده کنند. اما اگر بخواهید، مردگان قادر خواهند بود خاطرات و ظاهر زمان حیات خود را حفظ کنند. اگر نخواهید، آنها فقط به عنوان هیولا احضار میشوند.
※ با این حال، شما فقط میتوانید هفتهای یک بار آنها را احضار کنید.
«و.»
کارت دیگریدرست را درایستاده دستم بیرون کشیدم.
«من همچنین مهارتی دارم که میتونهفقط کل بدن هر کسی رو که [خاطره]حتی اون رو در اختیار دارم، بازسازی کنه.»
[جمجمه اژدهای استخوان زمین]
رتبه: SSS+
تاثیر: توانایی بایگانی کردن خاطرات زندگان. خاطرات بایگانیشده در یک «جعبه» قرار میگیرند که تنها توسط کاربر قابل نابودی است.
تا زمانی که جعبه نابود نشود، کاربر میتواند بدن شخصی را که همان خاطرات را بارها و بارها به ارث میبرد، بازسازی کند. این بدن میتواند در سراسر جهان سفر کند، خاطرات جدیدی بسازد و آن تجربیات را در جعبه «بهروزرسانی» کند. البته، اگر کاربر اجازه دهد!
حتی اگر بدن به طور کامل نابود شود، جعبه هیچ آسیبی نخواهد دید. امتیاز جاودانگی را به اطرافیان خود اعطا کنید.
※ با این حال، خاطرات یک بدن نابودشده نمیتواند در جعبه بهروزرسانی شود.
دو کارت رابیرون بیرون آوردم وفقط به نمایش گذاشتم.
«خانم جا سو-جونگ.»
«بله، آقای گونگجا.»
«اگه هر دوی این مهارتهانبودم رو با هم استفاده کنم،ممکن میتونم یو سو-ها رو نجات بدم.»
یو سو-ها که دروارد سکوت مغلوب این صحنه شدهآنقدر بود، شانههایش را جمع کرد.
«لطفاً اجازه بدید نجاتش بدم.»
«همم.»
جا سو-جونگدرست چشمانش راایستاده باریک کرد.
«شما واقعاً جالب و بینهایتاست باهوش هستید، و شخصاً، خیلیدلش دوست دارم درخواستتان را بپذیرم.»
جا سو-جونگ انگشتشمثل را بالا آوردبیرون و روی کارتم خراشید.
«به توضیحات مهارت بهنیز دقت نگاه کنید. بامانده تناسخ صد شبح شروع کنید.»
کسانی را که خودتان کشتهاید احضار کنید.
مردگان نمیتوانند از تواناییهای زمان حیات خود استفاده کنند.
جا سو-جونگامپراتور گفته بودنیز «نگاه کنید».
«در تناسخ صد شبح به وضوح کلمه [مردگان] وجود دارد. فقط به این دلیلگویی که آنها را از طریق تناسخ صد شبح احضار میکنید، به این معنی نیستحکمفرما که آنها را [به زندگی برمیگردانید]. برای مثال، آقای یو سو-ها که آنجا ایستاده است»
یو سو-هادنیای کمی بیشتر خودشاست را جمع کرد.
«این یک زندگی نیست. یک احضار است. به عبارت دیگر، ایننفر فقط یک عروسک خیمهشببازی است که دقیقاً شبیه همان شخص قبل ازنوشیده مرگش است و خاطرات قبل از مرگش را دارد. از طرف دیگر...»
جا سو-جونگ لبخند زد.
«به کارت بعدی نگاه کنید.»
توانایی بایگانی کردن خاطرات زندگان.
خاطرات بایگانیشده در یک «جعبه» قرار میگیرند که تنها توسط کاربر قابل نابودی است.
تا زمانی که جعبه نابود نشود، کاربر میتواند بدن شخصی را که همان خاطرات را بارها و بارها به ارث میبرد، بازسازی کند.
«اینجا به وضوح نوشتهوارد شده است که ‘خاطراتنفر زندگان’ را ذخیره میکند.»
با یک تق،مثل تق، با انگشتشبیرون تلنگری به کارت زد.
«این خاطرات مردگان نیست. حتی خاطرات بدنساکت یا روح احضارشدهی مردگان هم نیست. تنهابیپروا خاطرات زندگان میتواند در جعبه قرار گیرد.»
ویسکونت جا سو-جونگکنار لبخند زد وامپراتور سرش را کج کرد.
«خیلی حیف شد.»
«...»
«اگر یو سو-ها هنوز زنده بود، میتوانستید خاطراتش را بدونگویی هیچ مشکلی در جعبه ذخیره کنید. مهارتها بسیار سختگیر هستندچیزی و هیچ استثنایی قائل نمیشوند، مهم نیست چقدر تاسفبار باشد. متاسفم.»
«نه.»
سرم را تکان دادم.
«نیازی نیستبرداشت متاسف باشید،نوشیدنی ارباب برج.»
«همم؟»
جا سو-جونگدرست سرش راایستاده کج کرد.
«منظورتان چیست؟»
«من نیازی به جمعآورینوشیدنی خاطرات ندارم، چه ازاست زندگان باشه چه از مردگان.»
من.
از لحظهای که [جمجمه اژدهاینبودم استخوان زمین] را دیده بودم، تمامساکت نقشهها را در ذهنم کشیده بودم.
«چون [تناسخ صد شبح]وارد از قبل داره خاطراتنفر مردگان رو ذخیره میکنه.»
«...»
جا سو-جونگ دهانش را بست.
سکوت در کوچه سنگینتر شد.
در حالی که صحبتوارد میکردم، به نگاه کردن درآنقدر آن چشمان بنفش ادامه دادم.
«[تناسخ صد شبح] خودش از قبل یک جعبه است. من همین الانش هم خاطرات یوبنوشد سو-ها رو دارم. خاطرات قاتل صورتهای فلکی رو دارم. خاطرات بانوی ابریشم طلایی رو دارم. خاطراتزمزمه پرتا رو دارم. خاطرات اعضای فرقه شیطانی رو دارم که آسمانهای جهنمی رو در قلبشون دارن.»
زیر پاهایم.
از همان سایهای که پیش از اینشعله یو سو-ها را شکل داده بود، صدگویی شبح یکی پس از دیگری احضار شدند.
سایه بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه بطری پلاستیکیِ زیر پای ویسکونت جا سو-جونگ را پوشاند. گودال آب گلآلودمزهمزه را پوشاند. کوچه ویرانشده را پوشاند. هارلم را که مدتها بود به مکانی برای چیزهای رهاشده تبدیل شده بودمدتی پوشاند، و در نهایت تمام چیزهایی را که دو بار توسط دنیا دور انداخته شده بودند، در بر گرفت.
پرتا، اعضای فرقهمثل شیطانی، بانوی ابریشمبیرون طلایی، قاتل صورتهای فلکی.
کسانی که ازشعله سایهام ظاهر شدند، یکییکیساکت سرهایشان را بالا آوردند.
در حالی که پشتمایستاده به آنها بود، بهنیز جا سو-جونگ نگاه کردم.
«[تناسخ صد شبح] من، همین الانشفقط هم یک [جعبه] است که خاطراتبنوشد زیادی رو در خودش جای داده.»
این رابرداشت به خداینوشیدنی برج گفتم.
«چون من از قبل خاطرات این بچهها رو تویمیکرد جعبه دارم. نیازی ندارم دنبال یه بچه زنده بگردم ومکانی خاطراتش رو برگردونم. ارباب برج، برای من، اون پروسه غیرضروریه.»
بنابراین.
«تنها چیزیدنیای که نیاز دارم،است بدنهای این بچههاست.»
«...»
«کسانی که به مهارت احضار من مقید شدن و وقتیگویی صداشون میزنم فوراً جواب میدن. بدون هیچکدوم از مهارتهای زمانچیزی حیاتشون. نه فقط عروسکهای خیمهشببازی که بدن و خاطره دارن—.»
نه فقط عروسکهاییکنار که به منامپراتور زنجیر شده بودند.
«بچههایی با بدنهای خودشون.»
میتوانستند هربرداشت کجا کهنوشیدنی میخواستند بروند.
میتوانستند هرامپراتور کاری کهنیز میخواستند بکنند.
با بدنهایی کهکنار هیچ تفاوتی با بدنشعله یک انسان عادی نداشت.
«من فقطدنیای میخوام به ایناست بچهها بدن بدم.»
جا سو-جونگ لبانش را بست.
چشمان صد شبحی که از سایهام برخاسته بودند، به جاگویی سو-جونگ خیره شدند. سایه از گودالهای گلآلود قابل تشخیص نبود، بهبار طوری که انگار ستارگان بیشماری از پایین به او نگاه میکردند.
«به بیان دیگر،کنار پادشاه مرگ. نهامپراتور فقط یو سو-ها...»
«بله.»
سرم را تکان دادم.
«امیدوارم بتوانم همهشعله را در اینممکن مکان به زندگی برگردانم.»
۲.
برای مدتی،دنیای تنها سکوتوارد برقرار بود.
«آهاها...»
سپس ویکنت جا سو-جونگ خندید.
«اهم. درسته.»
نمیدانستم چه چیزی «درست» است.
فقط به نظرمثل میرسید که دارد ازوارد این وضعیت لذت میبرد.
از حالت چهرهاش میتوانستم بگویم کهممکن از نحوه استفاده من از مهارتهاییمیگفتند که خلق کرده بود، عمیقاً راضی است.
«همه باید حقکنار داشتن یک زندگیامپراتور دوم رو داشته باشن.»
ویکنت جا سو-جونگبیرون با نوک پایش بهپیشپاافتاده آب گلآلود ضربه زد.
این کار باعثمثل شد آب کثیفبیرون به بالا پاشیده شود.
درست قبل از اینکه آب گلآلود بتواندساکت جورابها و ساق پای ویکنت جا سو-جونگ راحمله لمس کند، قطرات سیاه در هوا یخ زدند.
«به همین دلیلهکنار که این شخصامپراتور برج رو ساخت.»
زمان متوقف شد.
ویکنت جا سو-جونگ با بازیگوشی بار دیگر به آب گلآلود ضربه زد. لبهدلش دامنش به اهتزاز درآمد. انگار چادر یک سیرک با حرکت آهسته در حال تکانقطرهاش خوردن بود— ویکنت جا سو-جونگ لبخند درخشانی زد و دستانش را به هم کوبید.
«آقای گونگجا سعی داره برجحالی خودش رو درون برجی کهگویی این شخص ساخته، بنا کنه.»
تق!
ویکنت جا سو-جونگبیرون فقط دستانش رافقط به هم کوبید.
با این حال، در این دنیایبیرون یخزده، صدای دست زدن او مانندآنقدر ناقوسی در آسمان شب طنینانداز شد.
۰
بدون شک، فارغ از اینکه زمان متوقفشعله شده بود یا نه، تمام موجودات زندهگویی صدای دست زدن ویکنت جا سو-جونگ را شنیدند.
«بسیار خب، همگی.»
ویکنت جابرداشت سو-جونگ لبخندنوشیدنی درخشانی زد.
«برای این تازهواردی کهنیز جرأت کرده این شخصمانده رو به چالش بکشه.»
هرگز ندیده بودمکنار به این درخشانی کهشعله الان میخندید، لبخند بزند.
مانند خوانندهای روی صحنه، مانند رهبر ارکستری درنفر برابر نوازندگان، جا سو-جونگ در وسط هارلم که شبیهکرده به یک ویرانه بود، با بازوانی کاملاً گشوده ایستاد.
«این شخص، وقارمثل یک پیشکسوت روبیرون به نمایش میذاره.»
جا سو-جونگامپراتور با هیجاننیز فریاد زد.
«همگی! لطفاً بیایید اینجا.»
در آندنیای لحظه، شب ازاست هم دریده شد.
هیچ راهبرداشت دیگری برای بیاندنیای آن وجود نداشت.
شکاف بلندی در آسمان پدیدار شد، گویی خدایی عظیمالجثه آن راغرایزش با تیغهای شکافته بود. آسمان به دو نیم تقسیم شد. انگار زیپمیشود غولپیکری در آسمان وجود داشت و کسی آن را پایین کشیده بود.
ماه کامل شکافته شد.
کهکشان از هم گسست.
نور ماه دریده شد،نوشیدنی نور ستارگان شکافت و تمامفقط آسمان از هم باز شد.
چیزی جزامپراتور تاریکی خفهکننده وحالی مطلق وجود نداشت.
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
سپس.
پروانههایی به سفیدی برف از درون شکافِ تاریک و مطلق به بیرون سرازیر شدند.
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
در ابتدا فقط یکی بود.
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
سپس پنج تا.
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
اما خیلی زود به دهها عدد رسید.
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
[حواریِ ارباب مانسنگ ظاهر میشود.]
صدها، هزاران، دهها هزار.
پروانههای کوچک و سفید بیشماری از آسمان شب به پایین سرازیر شدند.
ما مات و مبهوت به ستارگانی که از پروانههای کوچک سفید ساخته شده بودند، خیره شدیم.
«...»
هر یک از آن پروانههای بیشمار، حواریای قابل قیاس با بانوی ابریشم طلایی بود. نه. احتمالاً مقایسه آنها با بانوی ابریشم طلایی بیادبی محسوب میشد.
«ارباب، اون شخص دیگه کیه...؟»
شاید از تعداد حواریونی که آسمان شب را پر کرده بودند، شگفتزده شده بودند.
پرتا که او را احضار کرده بودم، در حالی که شانههایش میلرزید، کنارم ایستاد تا از من محافظت کند.
فقط پرتا نبود.
«ارباب جوان. این بار چه جور روانیای رو دشمن خودت کردی؟»
«این رو از روی نگرانی نمیگم، اما اختلاف زیادی تو تعداد نفرات دو طرف وجود داره. خب، تو هیچوقت از اون دسته آدمهایی نبودی که نگران تعداد نفرات باشن، همینه دیگه.»
«آخه این دیگه چیه...»
اعضای فرقه شیطانی لایهلایه دور من حلقه زدند.
به نظر میرسید در صورت لزوم، خود را به جلو پرتاب میکنند تا از من محافظت کنند.
«آهاها.»
جا سو-جونگ با دیدن واکنش صد شبح، با خوشحالی خندید.
«پادشاه مرگ.»
«اگه پادشاه مرگ در همون دنیایی به دنیا اومده بود که این شخص در اون متولد شد. و اگه چند سال قبل از این شخص به دنیا اومده بودی، شاید جایگاه این شخص و پادشاه مرگ برعکس میشد.»
جا سو-جونگ در حالی که انگشت اشارهاش را بالا میآورد، لبخند زد.
سپس آن را به آرامی روی لبانش فشرد.
«با این حال، این شخص کمی سریعتر بود.»
پروانهها کهکشانی را در آسمان شب شکل دادند.
ستارگان بیشماری پدیدار شده بودند.
هر ستاره در آسمان، یکی از حواریون ویکنت جا سو-جونگ بود. چه از دوران باستان و چه از دوران مدرن، از هر عصر و هر مکانی، جانهایی که توسط ویکنت جا سو-جونگ نجات یافته بودند، به درخشانی ستارگان در آسمان میدرخشیدند.
«به عنوان کسی که دیرتر اومده، اگه میخوای به این شخص برسی، باید خیلی سخت تلاش کنی.»
«...شنیدنش خوبه. حتی اگه در مورد چیز دیگهای مطمئن نباشم، حداقل این اعتماد به نفس رو دارم که تلاش کنم.»
«مشتاقانه منتظرشم.»
جا سو-جونگ لبخند درخشانی زد.
«به نشانه اشتیاقم، هدیه کوچیک دیگهای بهت میدم.»
ویکنت جا سو-جونگ دستش را بالا برد.
دهها پروانه بال زدند و به سمت جا سو-جونگ پرواز کردند. و در لحظهای که هر پروانه پشت دست جا سو-جونگ را لمس کرد، نور کوچکی ساطع شد. در یک چشم به هم زدن، نور بزرگ شد و در نهایت به اندازه یک کودک خردسال درآمد.
«خدا!»
کودک خردسالی دستانش را دور کمر جا سو-جونگ حلقه کرد.
«واقعیه! این خداست!»
«خدا، لطفاً بیشتر من رو صدا کن!»
«انگار بیشتر از ۳۰ سال میگذره از آخرین باری که صدام کردی!»
بچهها در حالی که به جا سو-جونگ چسبیده بودند، هیاهویی به پا کردند. آیا این شبیه به طرفدارانی نبود که با خواهر بزرگتر و مورد احترامشان ملاقات میکردند؟ بچههای کوچک بیوقفه پچپچ میکردند و جا سو-جونگ با لبخند سر تکتک آنها را نوازش میکرد.
«آه؟»
ناگهان.
یکی از آنها با من چشم تو چشم شد.
«عمو؟»
«...»
قلبم به تپش افتاد.
«عموئه!»
«عمو؟ کدوم عمو؟»
«همون عمویی که نصف دنیا برامون ارزش داره.»
«این همون عموییه که باهامون بازی کرد!»
چهرههایی که فقط حکشده روی عروسکها دیده بودم.
«کجا؟ چطوری؟»
«توی همون عمارتی که توش گیر افتاده بودیم!»
«داری در مورد کِی حرف میزنی؟»
«اون عمو اومد و با ما بازی کرد!»
«اون که ما نبودیم.»
«مگه اون همون خاطرهای نیست که به خدا سپردیم؟»
«درسته! خدا گفت که برج رو با خاطرات ما تزئین میکنه!»
«آه، یادم اومد... مال ۶۰۰ سال پیش بود؟»
«اون موقع خیلی خوش گذشت!»
به آرامی دهانم را باز کردم.
«شماها.»
بچههای عمارت در حال سوختن.
با بچههایی صحبت کردم که با چهرههای واقعی، نه عروسکی، در حال پچپچ بودند.
«شماها، نمردهاید؟»
«نه.»
این جا سو-جونگ بود که پاسخ داد.
او به آرامی سر کودکی را نوازش کرد.
«اونها مردن.»
«...»
«این بچهها مثل یو سو-ها در این دنیا هستن. "کاش فقط این شخص وجود داشت". در یکی از اون دنیاهای فرضی، بچهها با کمک این شخص موفق شدن از عمارت فرار کنن، زنده بمونن و به حواریون این شخص تبدیل بشن.»
به بیان دیگر.
«درست همونطور که تو تصمیم گرفتی با تناسخ صد شبح و جمجمه اژدهای استخوان زمین مردم رو به زندگی برگردونی، این شخص هم با مانسنگ این بچهها رو در آغوش گرفت.»
«مثل کاری که با یو سو-ها کردی...»
«بله. این شخص سعی میکنه به هر کسی که در دنیا میمیره، زندگی دومی ببخشه. این شخص قصد داشت یو سو-ها رو هم در این دنیا جمعآوری کنه.»
جا سو-جونگ خندید.
«اما اون رو به تو میسپارم.»
«...»
«خانم پرتا، اعضای فرقه شیطانی، بانوی ابریشم طلایی، قاتل صورتهای فلکی. ممکنه در مقایسه با ستارگان بیشمار، فقط تعداد انگشتشماری باشن، اما پادشاه مرگ، من اون تعداد اندک رو به تو میسپارم. امیدوارم روزی این قطرات آب به هم بپیوندن و رودخونهای رو شکل بدن.»
ستارگان بیشمار در آسمان شب.
در زیر آنها، ارباب مانسنگ دستانش را به هم گره زد.
«شخصی که شبیه به این شخصه، اما در مسیری متفاوت قدم برمیداره.»
گویی به درگاه چیزی دعا میکرد.
«برات آرزوی موفقیت میکنم.»
سپس.
[بازآفرینی تروما کامل شد.]
[تأیید میشود که روان سوژه حفظ شده است.]
[مجازات در حال پایان است.]
همهجا غرق در نور شد.
یادداشت مترجم
متن اصلی فاقد عنوان برای این فصل است.