چپتر 249: بدون عنوان
0۳.
پس از عقبنشینی دو ارتش، دشت نمایان شد؛ دشتی که نور ماهداشت به وفور بر آن جاری بود. با این حال، قله کوهی کهدنیا در وسط دشت جا خوش کرده بود، مانع تابش نور ماه میشد.
در دل شب، حتیموریم ستارهها نیز نفس خوداطلاعاتی را حبس کرده بودند.
ما در سایهایمطمئن که در کوهپایه قلهدنیا افتاده بود، قدم برمیداشتیم.
«مار سمی (افعی) واقعاً اونجاست؟»
کیم یول درسایه پاسخ به سوالمدیگر سرش را تکان داد.
«درسته.»
«مطمئنی؟»
«جای هیچ اشتباهی نیست.»
کیم یول در حالی که به دفترچهاش نگاه میکرد، سر تکان داد. نورتحت کمفروغ ستارهها روی موهای نقرهایاش میچکید. اگر میگفتم وقاری شبیه به یک کارآگاهندارد کارکشته دارد، شاید میگفتند که بیش از حد نسبت به اعضای خانوادهام تعصب دارم.
«موقعیت پادگان مشخص شده. اقامتگاه ۷ قهرمان در قلب اردوگاه اونیها پنهان شده بود،دهد اما نه در حدی که شبحهایی مثل ما نتونن پیداشون کنن. ارباب خانواده. بهپرپیچوخم من و به اسکادران یادبود که برای کمک به من مأمور کردید، اعتماد کنید.»
سرم را تکان دادم: «باشه.»
کیم یول سایه قبیله خانواده ما بود؛ به عبارت دیگر، نقش رئیس بخشمسئولیت اطلاعات را بر عهده داشت. و اسکادران یادبود که تحت فرمان این کیمبریم یول بود، از زمان فرقه شیطانی، مسئولیت اطلاعات موریم را بر عهده داشت.
مطمئن بودم که هیچ واحد اطلاعاتیدیگر در این دنیا وجود ندارد کهداشت بتواند واحد خانواده ما را شکست دهد.
«بیا بریم.»
با جاخالی دادنمطمئن از نور ماه، وارددنیا پادگان نژاد اونی شدیم.
مسیر داخل پادگان به اندازه یک هزارتو پیچیده و پرپیچوخم بود. چادرها در دوموریم طرف مسیر ردیف شده بودند و در میان آنها، اونیهایی که از نبرد خستهدادن شده بودند، در حال رفع خستگی بودند... خروپف، خروپف... صدای خرناس به گوش میرسید.
پس از عبور از میانعبارت پادگان و صدای خروپفها، سرانجام خیمهایعهده را یافتیم که کمی مجللتر بود.
-نیاهاها!
-به سلامتی!موریم اینجا همبودم مشروب بریز!
این صدا به وضوح هماناطلاعات صدایی بود که امروز درزمان میدان نبرد شنیده شده بود.
پردهای قرمزرنگ به اهتزاز درآمد ودیگر صداها و همهمه نوشیدن را ازداشت درون خیمه به بیرون منتقل کرد.
«همونجاست.»
بدون شک. این همان خیمهایواحد بود که ۷ قهرمان اونی درشکست آن اقامت داشتند؛ قلب اردوگاه دشمن.
وقتی با نگاهم از اواطلاعات پرسیدم، کیم یول تنها بازمان تکان دادن سرش پاسخ داد.
«بسیار خب.»
در اینشیطانی صورت، دلیلی برایمطمئن تردید وجود نداشت.
«الان برمیگردم.»
قدم بهنقش درون خیمه ماراطلاعات سمی (افعی) گذاشتم.
۴.
خیمهای که ۷مسئولیت قهرمان در آنبودم اقامت داشتند، مجلل بود.
ابریشم سرخرنگ خیمه را زینت داده بود و پشمهایی که به رنگ قرمز درآمده بودند، مانند یک فرشنژاد قرمز روی زمین پهن شده بودند. بالشهای نرم بسیاری در گوشه و کنار پراکنده بودند تا هر یکخستگی از ۷ قهرمان بتواند بالش موردعلاقه خود را برای در آغوش گرفتن یا استراحت دادن سرش انتخاب کند.
و آنها دررئیس حال برگزاری یکعهده بزم شرابنوشی بودند.
«بریز!»
«بنوش!»
«هاه... شماها واقعاً عاشق مشروب خوردنید.اطلاعاتی زیاد نوشیدن برای سلامتی خوب نیست...دهد مگه این یه حقیقت کاملاً شناختهشده نیست؟»
«هوهو. تو فقط به این خاطر غرداشت میزنی که به خاطر زخمت نمیتونی بنوشی.موریم این رفتارت خیلی زشت نیست، شمشیرزن خاموش؟»
«آآآه، من که قبلاً یه رویدیگر زشت از خودم نشون دادم. خب، واقعاًتحت نمیتونم در این مورد شکایتی داشته باشم.»
۷ قهرمان در حالی کهمطمئن لیوانها را رد و بدل میکردند،ندارد به گپ و گفت مشغول بودند.
«...»
فقط اینکه.
همه آنهاباشه مار سمیقبیله (افعی) بودند.
«شماها دقیقاًشیطانی دارید چهموریم غلطی میکنید...؟»
وقتی ناخودآگاه این حرف را زیر لب زمزمه کردم، ۷بتواند قهرمان اونی، به عبارتی دیگر هر هفت مار سمی (افعی)، مثلمسیر هفت کوتولهای که توسط سفیدبرفی اخراج شده باشند، از جا پریدند.
«چـ-چی بود!؟»
«دشمنه!»
«همه... آرایششیطانی ستاره هفتپرموریم رو اجرا کنید!»
«اوه اوه،موریم وایستید... خون جلویواحد چشماتون رو گرفته.»
یک مار سمی (افعی) گیج، یک مار سمی (افعی) محتاط، یک مار سمی (افعی) که بابودم خونسردی وضعیت را درک کرد و سریعاً واکنش نشان داد و غیره. از آنجا که مارهایشدیم سمی مختلف هر کدام واکنش متفاوتی نشان میدادند، احساس میکردم دارم عقلم را از دست میدهم...
«آه، لطفاً ساکت شید!»
«مم.»
سرانجام، پس از فریادبودم من، مارهای سمی همگیوجود همزمان سرفهای مصلحتی کردند.
سپس، شاهزاده شمشیررئیس به عنوان نماینده آنهاداشت لب به سخن گشود.
«چی شده، پادشاهسایه مرگ... چرا این موقعنقش شب یهویی اومدی اینجا؟»
«چرا اومدم اینجا؟مسئولیت اومدم بپرسم چرابودم جنگ شروع شد.»
«دلیل جنگ؟»
«آره. مگه نگفتی بعد ازاطلاعات تموم شدن مبارزه جواب میدی؟ مبارزهفرقه تموم شده. حالا جوابم رو بده.»
هفت مارباشه سمی (افعی) بهعبارت یکدیگر نگاه کردند.
سپس، یکی ازمسئولیت آنها پشت سرش راواحد خاراند و پاسخ داد.
«خب. درموریم اصل، این یهواحد جنگ برای سلطهست.»
«جنگ برای سلطه؟»
«درسته. بین نژاد گابلین که تو رهبری میکنیرئیس و نژاد اونی که من رهبری میکنم. وقتیفرقه بهش فکر میکنی، ویژگیهاشون با هم همپوشانی ندارن؟»
به آن فکر کردم.
هر دو نژادهاییمطمئن عضلانی بودند واطلاعاتی از مبارزه لذت میبردند.
«تا الان، احیای هنرها، کشف قاره جدید و چیزهای دیگهای در جریان بود، برای همین هرگز با هم درگیر نشدن، اماندارد دو تا شیر که نمیتونن تا ابد تو یه دشت زندگی کنن، میتونن؟ به همین دلیل پادشاه اونی تصمیم گرفت پیروزیمیان یا شکست رو در برابر رئیس شورای گابلینها مشخص کنه! این چیزی بود که تو یه نامه دستنویس نوشته شده بود.»
نمیدانستم چه بگویم.
«نه. منظورت از دو تا شیربودم چیه... مگه اون قضیه تو جنگبتواند مقدس کاملاً حل و فصل نشد؟»
«مَه! مگه قانونمطمئن دو برد ازاطلاعاتی سه بازی رو نمیدونی؟»
«نمیدونم... و نمیخوامم بدونم.بخش نه، در هر صورت.تحت دلیل شروع این جنگ همینه؟»
«راستش رو بخوای، دلیل واقعی کشتن همدیگه اینهرئیس که روحیهشون رو بشکنیم، اما خب، من چهفرقه کار میتونم بکنم؟ این اتفاق با رضایت دوجانبه افتاده.»
در حالی که صحبت میکرد، شاهزاده شمشیر با صدای «شوک، سسک» تیغهاش راشکست روی سنگساب تیز میکرد. هر بار که تیغه روی سنگ کشیده میشد، لبههزارتو لباسهایش به اهتزاز درمیآمد و عطر ملایم گلهای رز را در هوا پخش میکرد.
با اینموریم حال، او مارواحد سمی (افعی) بود.
«درسته. وقتی از قبل سرش توافق شده، من چهفرمان کار میتونم بکنم؟ میتونی درکش کنی اگه به عنواناطلاعاتی مرز مرگ و زندگی یک گروه بهش نگاه کنی؟»
همانطور که شاهزاده شمشیر صحبت میکرد، قامت آنرئیس زن قدبلند و لاغراندام شانههایش را بالا انداخت.فرقه نگاه تیزش باعث شد هوای شب به لرزه درآید.
با اینشیطانی حال، او مارمطمئن سمی (افعی) بود.
«خلاصه بگم، اتفاق فعلی رو میشه یه "جنگ دوئل" نامید کهشکست غرور هر دو نژاد در وسطه. ما حق نداریم فقط به خاطراندازه اینکه اوضاع خیلی خوب به نظر نمیرسه، اون رو به هم بزنیم!»
دختری با موهای خرگوشی در حالی که گازی بهفرمان سیبش میزد، این را گفت. صحنه غذا خوردن جسورانهاشاطلاعاتی که با جثه کوچکش همخوانی نداشت، کاملاً بامزه بود.
با اینباشه حال، اوقبیله مار سـ... بیخیال.
«...بسیار خب. وضعیت رو درک میکنم.بودم پس چرا همزمان هفت نفر رو تسخیرشکست کردی؟ انقدر گیجکنندهست که دارم دیوونه میشم.»
«همم. دلیلش سادهست.»
این بار، مردرئیس جوان تیزبین بودعهده که پاسخ داد.
از زمانی که وارد خیمه شده بودم، مرد جوان با کمری تکیهدادهداشت به یک ستون ایستاده بود. شاید فقط حس من بود، اما بهدنیا نظر میرسید زاویهای که سایه او را پوشانده بود، کاملاً بینقص است.
«تسخیر چند نفر خیلی قدرتمندتر از تسخیر یک نفره. اینطوری حفظ قدرتبتواند آسونتره. ما ۷ قهرمان، مسئولیت نژاد اونی رو بر عهده داریم. از ایناندازه طریق، میتونیم کل نژاد اونی رو هر طور که دلمون میخواد رهبری کنیم.»
۷ قهرمان دیگر یکی پسواحد از دیگری در واکنش بهبتواند این حرف آرام، سر تکان دادند.
«به عبارت دیگه، اینبخش یه اقدام برای پیش بردنفرمان این جنگ به نفع خودمونه.»
«به عنوان خدایی که یهعبارت نژاد رو رهبری میکنه، فکراطلاعات نمیکنی این یه قضاوت خوب باشه؟»
«آه، برایشیطانی همینه که بهشونمطمئن میگن ۷ قهرمان.»
با اینکه صحنهای تازه وواحد شگفتانگیز بود، اما بیشتر ازبتواند این روی آن تمرکز نکردم.
با آهی گفتم:
«پس، قصد داری توقبیله این جنگ همینطوری به مبارزهبخش ادامه بدی؟ با ۷ نفر؟»
«درسته. مشکلی باهاش داری؟»
لب پایینم را گاز گرفتم.
سپس گفتم:
«سوالات بهباشه کنار، منقبیله یه پیشنهاد دارم.»
«یه پیشنهاد؟ چیه؟»
«لطفاً توموریم این جنگبودم تسلیم شو.»
با این حرفم، گوشه لب تمام مار سمیتحت (افعی)ها که تا آن لحظه در حال خندیدنبودم و گپ زدن بودند، به لبخندی بالا رفت.
سپس، همزمانباشه همگی زدندقبیله زیر خنده.
۵.
وقتی آن هفت مار سمی (افعی) مانند چند شخصیتندارد مجزا رفتار میکردند، نمیتوانستم احساس عجیبم را سرکوب کنم.نژاد این موضوع بهخصوص در مورد شخصیتهای دقیقتر، بیشتر صدق میکرد.
اما حالا که تمام آن شخصیتپردازیها کنار گذاشته شدهفرمان بود و هفت نفر با ظاهرهای متفاوت دقیقاً مثل همدنیا رفتار میکردند، دیگر مضحک نبود. بلکه، عجیب و دلهرهآور بود.
«تسلیم بشم؟ چرا؟»
من همه مارمسئولیت سمی (افعی)ها رابودم خطاب قرار دادم:
«حالا میفهمم چرا این دو نژاد دارندنیا با هم میجنگن. این رو هم میدونمبریم که هیچ قدرتی برای متوقف کردنش ندارم.»
«هاه. که اینطور؟»
«و در نتیجه، میتونم درک کنمدیگر چرا گفتی "اگه یه طرف باداشت اقتدار پیروز بشه، آسیبها کمتر میشه".»
از آنجا که این مبارزهای بود که در هر صورت رخ میدادبتواند و من نمیتوانستم جلویش را بگیرم، پس همانطور که مار سمی (افعی)داخل گفت، اگر یک طرف با اختلافی فاحش پیروز میشد، آسیبها بسیار کمتر میبود.
«و اگه بخوایم با همین منطق پیش بریم،وجود کمترین آسیب زمانی وارد میشه که یه طرف کاملاًوارد تسلیم بشه. برای همینه که این رو بهت میگم.»
«واو. این یارورئیس چطوری میتونه همچینعهده چرتوپرتهایی سر هم کنه؟»
هر هفت مارسایه سمی (افعی) همزماندیگر با غیظ گفتند:
«این چطوره، پادشاه مرگ؟ نژاد تو، و نه نژاددنیا من، تسلیم بشه. اینطوری جواب نمیده؟ نتیجه نهایی برعکس میشه،وارد اما اصل قضیه همونه. بهتر نیست این کار رو بکنیم؟»
«ارباب چونموریم مو-مون. منبودم کاملاً جدیام.»
«منم جدیام، عوضی.رئیس یا به نظرتعهده میاد دارم شوخی میکنم؟»
هفت جفت چشمسایه مانند شمشیرهایی برنده بهنقش سمت من نشانه رفتند.
من.
«من فقط میخواممطمئن تا جای ممکن آسیبهادنیا رو به حداقل برسونم.»
«هاه. اگه اینطوره،رئیس پادشاه مرگ بایدعهده تسلیم بشه. فهمیدی؟»
«نمیتونم این کار رو بکنم.»
با آهی، صادقانه اعتراف کردم:
«بچههایی که من رهبریشون میکنم... گابلینها سیستم سیاسی نسبتاًندارد عجیبی دارن. متحد شدنشون آسونه، اما در عین حال،نژاد خیلی هم سخته. و تو این مورد فعلی، کار سختیه.»
نگرش آتشیننقش مار سمی (افعی)اطلاعات کمی فروکش کرد.
ادامه دادم:
«برای اینکه بچههای من تسلیم بشن، اول باید بدن قویترین بچهای که دارم رو تسخیر کنم.بریم اون بچه هم باید با تسخیر شدنش موافقت کنه. بعد، باید موضوع تسلیم شدن در برابرمیان اونیها رو مطرح کنم و هر کسی رو که سعی میکنه باهاش مخالفت کنه، سرکوب کنم.»
و تقریباً تمام جنگجویان گابلین کهاطلاعاتی درگیر این جنگ بودند، با ایندهد موضوع «تسلیم بیقید و شرط» مخالفت میکردند.
احتمال اینکه فردی که تسخیر من را پذیرفتهتحت بود، آنقدر قوی باشد که بتواند تمام آنبودم افراد را شکست دهد، نزدیک به صفر بود.
«اما، ارباب چون مو-مون. برایعبارت تو ممکن نیست که بهاطلاعات راحتی نظرات اونیها رو متحد کنی؟»
یکییکی به هرمسئولیت هفت مار سمیبودم (افعی) نگاه کردم.
«خودت تازه گفتی. تو میتونی "کل نژاد اونی رو هر طور که دلتبیا میخواد رهبری کنی". برای تو خیلی سریعتره که اونیها رو متقاعد کنی تاپرپیچوخم برای من که بخوام گابلینها رو راضی کنم. برای همینه که دارم ازت میخوام.»
«...»
«خواهش میکنم، ارباب چون مو-مون. لطفاً این بار به حرفماطلاعات گوش کن. از پرداخت این بها پشیمون نمیشی. تو هممطمئن نمیخوای تعداد بیشتری از نژادی که رهبریشون میکنی بمیرن. پس...»
«بچههای ما.»
مار سمیموریم (افعی) حرفمبودم را قطع کرد.
«خیلی چیزهانقش رو ازبخش دست دادن.»
نیت قتل درونسایه آن هفت جفتدیگر چشم فروکش کرد.
با این حال، ارادهموریم درونشان در سکوت بااطلاعاتی شدتی بیشتر شعلهور شد.
«اونها به مفتش بدعتکار، به اون حلزونها باختن. قبلندارد از اینکه به ده سالگی برسن شاخهاشون شکسته شد،نژاد و بعد با ضربات شلاق به بردگی گرفته شدن.»
این همان اتفاقی بودبخش که قبل از بازگشت مافرمان در برج رخ داده بود.
«بعد از اون. ارتش متحد جمع شد تا کینهشون رو پاک کنه.داشت اونیها تو خط مقدم ایستادن. با این حال، نژاد تو از ناکجاآباد پیداشونوجود شد. درسته. همونطور که خودت گفتی، اونها کاملاً زیر سایه شما محو شدن.»
کسی که بیشترین افرادموریم را در برج نجات دادهدنیا بود، ارباب قلعه کیمیاگری بود.
کسی که بیشترین افرادبودم را در برج کشته بود،ندارد ارباب معبد ده هزار بود.
«اونیها مستأصل بودن. حتی وقتی نژادهای دیگه در حالفرمان خوشگذرانی تو چیزی بودن که بهش میگفتن "احیای هنرها"،اطلاعاتی اونها در سکوت پنهان شدن و قدرتشون رو افزایش دادن.»
ترسناکترین فرد در برج اربابعبارت اژدهای سیاه بود و نجیبتریناطلاعات فرد در برج جنگجوی صلیبی.
«با این وجود، این هم نتیجه عکسواحد داد. در نهایت، اونها کسانی بودن کهدهد تو کشف قاره جدید از بقیه عقب موندن.»
اما کسی که بیشتر ازواحد همه مورد احترام اعضای گیلدبتواند خودش—مردم خودش—بود، ارباب چون مو-مون بود.
چنین داستانی وجود داشت.
«بچههای ما خیلی، خیلیقبیله چیزها رو از دسترئیس دادن. اونها فقط باختن.»
و اینشیطانی روند هنوزموریم هم ادامه داشت.
«با این وجود، ازمبودم میخوای به اون بچههاوجود بگم دوباره تسلیم بشن؟»
«....»
«نمیتونم. این واقعاً غیرممکنه.»
من حرفهای مار سمیموریم (افعی) را درک میکردم.اطلاعاتی پیشنهاد من قطعاً بیرحمانه بود.
اما، مشتم را گره کردم.
«در نهایت،نقش شما دوبارهبخش شکست میخورید.»
«به خاطر اونسایه غولتشن، اوبورکا؟ همونیدیگر که با خودت آوردی.»
«این وضعیتیه که برای جلوگیری از آسیبهای شدید، به یه پیروزی قاطع نیازه. به جای اینکه شماجاخالی هفت نفر تو خط مقدم جولان بدین و بچههای من رو سلاخی کنین، من به این نتیجهاونیهایی رسیدم که اگه از اوبورکا بخوام قله کوه رو از جا بکنه، بچههای ما خیلی کمتر میمیرن.»
در حالی که اینبودم را میگفتم، مستقیماً بهوجود مار سمی (افعی) نگاه کردم.
با این حال، هربخش هفت مار سمی (افعی)تحت همزمان پوزخند تمسخرآمیزی زدند.
«پادشاه مرگ.باشه من برایقبیله تو یه شوخیام؟»
«حتی یکی از اونیهایی که تسخیر کردی هماطلاعاتی نتونست بهش نزدیک بشه. حتی اگه هر هفتتاتونبریم همزمان بهش حمله کنین، باز هم نتیجه همونه.»
«این درسته. اما مسئلهبودم اینه که، واقعاً فکر میکنیندارد من هیچ اقدام متقابلی ندارم؟»
۷ قهرمان اونی، آن هفتاطلاعات مار سمی (افعی)، همگی بازمان لبخندهایی کج به من نگاه کردند.
اخم کردم.
«چه اقدام متقابلی؟»
«اوهوم. چه اسپویلی باید بهت بدم... فقط بذار بگم...ندارد من یه برگ برنده دارم که میتونه اون خوکنژاد عضلهای رو به گوشت خوک درجه ۱ تبدیل کنه...»
«...حتی اگه بلوفرئیس بزنی هم واقعیت تغییرداشت نمیکنه، ارباب چون مو-مون.»
«چرا؟ ترسیدی؟باشه پس فقطقبیله میتونی بمیری.»
واقعاً همینطور بود.
حالا که در موقعیت شنیدنش قرار گرفتهدنیا بودم، میتوانستم درک کنم که اونیها وقتی اینجاخالی حرف را از من میشنیدند چه احساسی داشتند.
عصبانیت شدید.
«در نهایت، تو تسلیم نمیشی.»
«آره. درست همونطور کهموریم تو نمیتونی تسلیم بشی، ایندنیا طرف هم "نمیتونه" تسلیم بشه.»
«پس تو میدون نبرد میبینمت.»
«همینطوره.»
من و مار سمی (افعی)عبارت برای مدتی به هم خیرهاطلاعات شدیم و سپس همزمان گفتیم:
«فردا.»
«فردا.»
مذاکرات به بنبست رسید.