---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 181: پسرم بیش از حد قوی است (۳) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 181: پسرم بیش از حد قوی است (۳)

0

اوبورکا تبرش‌احساسات​ را روی‌افتادند​ شانه‌هایش گذاشت.

-عضله‌های قشنگی داری. به‌تعداد​ جای اینکه بکشمت، فقط‌گابلین‌ها​ تا حد مرگ کتکت می‌زنم.

همان‌طور که گفته بود،‌مخالفت​ جنگجویی را که جامباپ زیادی‌افراد​ خورده بود، حسابی کتک زد.

-گووک!

اوبورکا مشتش را در شکم‌هنوز​ جنگجو فرو برد و جنگجو هم‌واقعاً​ جامباپش را به دنیا نشان داد.

نام اثر هنریِ او «دو ماهی و کمی مرغ‌چاره‌ای​ هزارپا» بود. اثری که به دلیل تضاد بین شیره‌های‌زمین​ رقیق معده و محتویات غلیظش حسابی به چشم می‌آمد.

گابلین‌های مختلفی که شاهد‌مخالفت​ این اثر هنری بودند، از‌افراد​ شدت احساسات به لرزه افتادند.

-هـ-هنوز هم‌جنگجوی​ مثل همیشه به‌داشتند​ طرز مسخره‌ای قویه...

-واقعاً می‌خوام بدونم‌لرزه​ رئیس چی می‌خوره‌مثل​ که این‌قدر دیوانه‌وار قویه!

-حتی یه رنکر دو‌تعداد​ رقمی هم با یه‌گابلین‌ها​ ضربه پرت شد. این دیوانه‌کننده‌ست.

-به نظرتون‌چندین​ قوی‌تر از‌مخالفت​ قبل نشده...؟

-فکر می‌کنم این یه تصمیم‌داشتند​ واقعاً عالیه، رئیس! رئیس چهره‌کند​ و افتخار نژاد ماست! زنده‌باد رئیس!

-کی اون حرف رو زد؟

-اون حرومزاده‌ی بی‌شرم.

-بیا بیرون ای حلزون!

پس از آن، چندین جنگجو برای مخالفت با این تصمیم جلو آمدند. در میان آن‌ها افراد‌تعداد​ رتبه صدم و حتی جنگجوی رتبه ششم هم حضور داشتند. با این حال، هیچ جنگجویی نتوانست اوبورکا‌ضعیفید​ را مجبور کند که از تبرش استفاده کند. همه آن‌ها فقط با یک مشت از پا درآمدند.

وقتی تعداد جنگجویانِ کتک‌خورده به ۳۳ رسید،‌همیشه​ گابلین‌ها چاره‌ای نداشتند جز اینکه با هم متحد‌می‌خوره​ شوند و یک‌صدا یک کلمه را فریاد بزنند.

-شیبال...

-شیبال...

اوبورکا تبرش‌جنگجوی​ را زمین گذاشت‌داشتند​ و دست‌به‌سینه ایستاد.

-ضعیفید. شماها چطور این‌قدر ضعیفید؟ اون‌قدر ضعیفید که از کتک زدنتون‌واقعاً​ احساس بدی پیدا می‌کنم. همین الانش هم خیلی متأسفم بچه‌ها. قبل‌پرت​ از اینکه بیشتر از این متأسف بشم، بی‌سروصدا با تصمیمم موافقت کنید.

یک جنگجوی خوب همیشه پیروز می‌شود. اما‌رسید​ یک جنگجوی واقعاً خوب می‌داند که وقتی به‌فریاد​ هر دلیلی شکست خورد، چطور آن را بپذیرد.

از این نظر،‌برای​ تمام گابلین‌ها جنگجویان‌آمدند​ واقعاً خوبی بودند.

-من موافقم.

-من موافقم، اوگو.

-کسایی که مخالفن، حرف بزنن.

سکوت.

فقط صدای سوختن آتشِ اردوگاه نظامی به گوش‌نتوانست​ می‌رسید. تمام اعضای شورای رودخانه آتش و تمام جنگجویان‌جنگجویانِ​ حاضر در میدان نبرد موافقت خود را اعلام کردند.

اوبورکا نگاهی به‌لرزه​ اطراف انداخت و‌مثل​ سر تکان داد.

-خوبه. پس به‌عنوان رئیس شورای رودخانه آتش، بدین‌وسیله اعلام می‌کنم که «اگر یکی از شش نژاد در آستانه انقراض‌دست‌به‌سینه​ قرار گرفت، ما به آن نژاد کمک خواهیم کرد». کسانی که در موافقت فریاد زدند و کسانی که با‌تصمیمم​ وجود مخالفتشان سکوت کردند، و همچنین فرزندانشان، نمی‌توانند از این فرمان سرپیچی کنند. همگی. به زمین مقدس قسم بخورید.

اوبورکا تبرش‌چندین​ را سه بار‌جلو​ به زمین کوبید.

بوم! بوم! بوم!

جنگجویان گابلین هم بدون هیچ‌هنوز​ حرفی سلاح‌هایشان را بالا بردند‌قویه​ و سه بار به زمین کوبیدند.

-مم.

اوبورکا به‌چندین​ چادر برگشت و‌جلو​ سر جایش نشست.

نمایندگان شش نژاد‌ششم​ با چهره‌ای بی‌حالت به‌هیچ​ او خیره شده بودند.

اوبورکا دست‌به‌سینه‌احساسات​ به نمایندگان‌افتادند​ نگاه کرد.

-ما قسم خوردیم که‌تعداد​ این عهد به نسل‌های‌گابلین‌ها​ بعدی‌مون هم منتقل بشه.

-......

-سؤال دیگه‌ای هست؟

-......

فرمانده خون‌آشام‌ها‌درآمدند​ مؤدبانه سرش‌تعداد​ را خم کرد.

-همین کافیه.‌چندین​ من سؤال‌مخالفت​ دیگه‌ای ندارم.

یکی سرش را خم کرد‌داشتند​ و دیگری سرش را بالا‌کند​ گرفت. او نماینده نژاد اونی بود.

-هی، کپک.‌احساسات​ تو واقعاً‌افتادند​ قوی هستی!

-پدرمون از منم قوی‌تره.

-ها، توله‌سگ؟

-اشتباه می‌کنی. ما توله‌سگ نیستیم. وقتی ککرکر نزول کرد، بدن یک شیر رو قرض گرفت. بنابراین،‌تعداد​ ما فرزندان شیرها هستیم، اون اصطلاح فقط برازنده اون حلزون‌های اونجاست. ناامید شدم که حتی این‌ایستاد​ اطلاعات عمومی ساده رو هم نداری. پس می‌تونی حرفت رو اصلاح کنی و بهم بگی بچه‌شیر.

-ها؟ چی؟ لعنتی، به‌هرحال!

فرمانده اونی‌درآمدند​ شمشیرش را‌تعداد​ بیرون کشید.

-من از طرف بقیه حرف می‌زنم. ما این لشکرکشی رو تا اینجا هدایت کردیم و منابع بی‌شماری‌هیچ​ رو پاش ریختیم! حتی اگه بگی «بعداً وقتی تو بحران افتادید کمکتون می‌کنیم، پس حالا برید» این‌شوند​ کافی نیست، مگه نه؟ با منابعی که تا الان تو این چاه ویل ریخته شده باید چیکار کنیم؟!

-پس چی می‌خوای؟

-غرامت!

-ما هم نژاد ثروتمندی نیستیم. ما این رو یه فضیلت می‌دونیم‌متحد​ که هرچی تو یه روز به دست میاریم رو همون روز‌شماها​ بخوریم. پس حتی اگه دلم هم می‌خواست نمی‌تونستم بهت غرامت بدم.

-پس ما‌چندین​ هم نمی‌تونیم‌مخالفت​ باهات مذاکره کنیم!

-اوگور. این‌طور نیست.

اوبورکا چانه‌اش را نوازش کرد.

-حتماً نگران چیز دیگه‌ای هستی.

-چی؟

-مشکل اینه که منابع زیادی رو خرج کردی اما بدون نتیجه درست‌وحسابی برگشتی. اشراف و زمین‌دارانی که توسط تو‌رسید​ سرکیسه شدن قطعاً ابراز نارضایتی می‌کنن. حتی ممکنه به یه شورش ختم بشه که در نتیجه‌اش قدرتت رو از دست‌بدی​ می‌دی. اگه شانس نیاری، تو رو سپر بلای خودشون می‌کنن و اعدام می‌شی. این همون چیزیه که نگرانشی، مگه نه؟

اوبورکا کلماتی را که در خوابش با‌همیشه​ هم بحث کرده بودیم، بازگو کرد. با‌رئیس​ شنیدن این حرف‌های غیرمنتظره، فرمانده اونی شوکه شد...

-فقط یک بار. اگه‌تعداد​ تو کشورت شورشی به‌گابلین‌ها​ پا شد، کمکت می‌کنم.

-......

-این رو به توافق‌نامه اضافه نمی‌کنم. این کاریه که خودم شخصاً انجامش می‌دم.‌مشت​ با این بدن، یه تبر و دوازده نیزه، باید بتونم نظر هر شورشی‌ای‌کلمه​ رو عوض کنم. چطوره؟ حالا تو نابود کردن سرزمین مقدس بهمون کمک می‌کنی؟

اوبورکا دندان‌های‌احساسات​ نیشش را‌افتادند​ نشان داد.

-اگه هنوز به یه بهانه نیاز داری، پس بیا‌چاره‌ای​ باهام بجنگ. اینکه بگی تو یه دوئل از من‌زمین​ شکست خوردی باید بهانه خوبی برای اونی‌هایی مثل تو باشه.

-تو، تو حرومزاده.

فرمانده اونی سرخ‌ششم​ شد و شمشیرش‌حال​ را تکان داد.

-خیلی خب! بیا دوئل کنیم!‌هنوز​ اما اگه فکر می‌کنی بهت‌قویه​ آسون می‌گیرم، سخت در اشتباهی!

-اگه فکر می‌کنی که من‌جنگجویانِ​ بهت آسون نمی‌گیرم، در اشتباهی.‌نداشتند​ یه کم بهت ارفاق می‌کنم.

فرمانده اونی متعاقباً کتک خورد. شاخش کج شد، بینی‌اش شکست و پایش پیچ‌ششم​ خورد. بعد از اینکه چند تا از دندان‌هایش افتاد، ظاهر جدیدش تکمیل شد.‌تعداد​ فرمانده اونی که حالا با سر توی زمین دفن شده بود، ناله‌ای سر داد.

-توله‌سگِ... لعنتی...

اوبورکا به شاهکارش لبخند زد.

-حالا بیشتر‌درآمدند​ شبیه یه‌تعداد​ جنگجو شدی!

اگر کسی یک نفر را جلوی‌آمدند​ چشمتان وارونه دفن کند، طبیعتاً حرف‌های‌جنگجوی​ خیلی کمتری برای گفتن خواهید داشت.

بنابراین آن شب،‌ششم​ نمایندگان هفت قبیله یک‌هیچ​ معاهده صلح امضا کردند.

ناولها | novelha.net