چپتر 181: پسرم بیش از حد قوی است (۳)
0اوبورکا تبرشاحساسات را رویافتادند شانههایش گذاشت.
-عضلههای قشنگی داری. بهتعداد جای اینکه بکشمت، فقطگابلینها تا حد مرگ کتکت میزنم.
همانطور که گفته بود،مخالفت جنگجویی را که جامباپ زیادیافراد خورده بود، حسابی کتک زد.
-گووک!
اوبورکا مشتش را در شکمهنوز جنگجو فرو برد و جنگجو همواقعاً جامباپش را به دنیا نشان داد.
نام اثر هنریِ او «دو ماهی و کمی مرغچارهای هزارپا» بود. اثری که به دلیل تضاد بین شیرههایزمین رقیق معده و محتویات غلیظش حسابی به چشم میآمد.
گابلینهای مختلفی که شاهدمخالفت این اثر هنری بودند، ازافراد شدت احساسات به لرزه افتادند.
-هـ-هنوز همجنگجوی مثل همیشه بهداشتند طرز مسخرهای قویه...
-واقعاً میخوام بدونملرزه رئیس چی میخورهمثل که اینقدر دیوانهوار قویه!
-حتی یه رنکر دوتعداد رقمی هم با یهگابلینها ضربه پرت شد. این دیوانهکنندهست.
-به نظرتونچندین قویتر ازمخالفت قبل نشده...؟
-فکر میکنم این یه تصمیمداشتند واقعاً عالیه، رئیس! رئیس چهرهکند و افتخار نژاد ماست! زندهباد رئیس!
-کی اون حرف رو زد؟
-اون حرومزادهی بیشرم.
-بیا بیرون ای حلزون!
پس از آن، چندین جنگجو برای مخالفت با این تصمیم جلو آمدند. در میان آنها افرادتعداد رتبه صدم و حتی جنگجوی رتبه ششم هم حضور داشتند. با این حال، هیچ جنگجویی نتوانست اوبورکاضعیفید را مجبور کند که از تبرش استفاده کند. همه آنها فقط با یک مشت از پا درآمدند.
وقتی تعداد جنگجویانِ کتکخورده به ۳۳ رسید،همیشه گابلینها چارهای نداشتند جز اینکه با هم متحدمیخوره شوند و یکصدا یک کلمه را فریاد بزنند.
-شیبال...
-شیبال...
اوبورکا تبرشجنگجوی را زمین گذاشتداشتند و دستبهسینه ایستاد.
-ضعیفید. شماها چطور اینقدر ضعیفید؟ اونقدر ضعیفید که از کتک زدنتونواقعاً احساس بدی پیدا میکنم. همین الانش هم خیلی متأسفم بچهها. قبلپرت از اینکه بیشتر از این متأسف بشم، بیسروصدا با تصمیمم موافقت کنید.
یک جنگجوی خوب همیشه پیروز میشود. امارسید یک جنگجوی واقعاً خوب میداند که وقتی بهفریاد هر دلیلی شکست خورد، چطور آن را بپذیرد.
از این نظر،برای تمام گابلینها جنگجویانآمدند واقعاً خوبی بودند.
-من موافقم.
-من موافقم، اوگو.
-کسایی که مخالفن، حرف بزنن.
سکوت.
فقط صدای سوختن آتشِ اردوگاه نظامی به گوشنتوانست میرسید. تمام اعضای شورای رودخانه آتش و تمام جنگجویانجنگجویانِ حاضر در میدان نبرد موافقت خود را اعلام کردند.
اوبورکا نگاهی بهلرزه اطراف انداخت ومثل سر تکان داد.
-خوبه. پس بهعنوان رئیس شورای رودخانه آتش، بدینوسیله اعلام میکنم که «اگر یکی از شش نژاد در آستانه انقراضدستبهسینه قرار گرفت، ما به آن نژاد کمک خواهیم کرد». کسانی که در موافقت فریاد زدند و کسانی که باتصمیمم وجود مخالفتشان سکوت کردند، و همچنین فرزندانشان، نمیتوانند از این فرمان سرپیچی کنند. همگی. به زمین مقدس قسم بخورید.
اوبورکا تبرشچندین را سه بارجلو به زمین کوبید.
بوم! بوم! بوم!
جنگجویان گابلین هم بدون هیچهنوز حرفی سلاحهایشان را بالا بردندقویه و سه بار به زمین کوبیدند.
-مم.
اوبورکا بهچندین چادر برگشت وجلو سر جایش نشست.
نمایندگان شش نژادششم با چهرهای بیحالت بههیچ او خیره شده بودند.
اوبورکا دستبهسینهاحساسات به نمایندگانافتادند نگاه کرد.
-ما قسم خوردیم کهتعداد این عهد به نسلهایگابلینها بعدیمون هم منتقل بشه.
-......
-سؤال دیگهای هست؟
-......
فرمانده خونآشامهادرآمدند مؤدبانه سرشتعداد را خم کرد.
-همین کافیه.چندین من سؤالمخالفت دیگهای ندارم.
یکی سرش را خم کردداشتند و دیگری سرش را بالاکند گرفت. او نماینده نژاد اونی بود.
-هی، کپک.احساسات تو واقعاًافتادند قوی هستی!
-پدرمون از منم قویتره.
-ها، تولهسگ؟
-اشتباه میکنی. ما تولهسگ نیستیم. وقتی ککرکر نزول کرد، بدن یک شیر رو قرض گرفت. بنابراین،تعداد ما فرزندان شیرها هستیم، اون اصطلاح فقط برازنده اون حلزونهای اونجاست. ناامید شدم که حتی اینایستاد اطلاعات عمومی ساده رو هم نداری. پس میتونی حرفت رو اصلاح کنی و بهم بگی بچهشیر.
-ها؟ چی؟ لعنتی، بههرحال!
فرمانده اونیدرآمدند شمشیرش راتعداد بیرون کشید.
-من از طرف بقیه حرف میزنم. ما این لشکرکشی رو تا اینجا هدایت کردیم و منابع بیشماریهیچ رو پاش ریختیم! حتی اگه بگی «بعداً وقتی تو بحران افتادید کمکتون میکنیم، پس حالا برید» اینشوند کافی نیست، مگه نه؟ با منابعی که تا الان تو این چاه ویل ریخته شده باید چیکار کنیم؟!
-پس چی میخوای؟
-غرامت!
-ما هم نژاد ثروتمندی نیستیم. ما این رو یه فضیلت میدونیممتحد که هرچی تو یه روز به دست میاریم رو همون روزشماها بخوریم. پس حتی اگه دلم هم میخواست نمیتونستم بهت غرامت بدم.
-پس ماچندین هم نمیتونیممخالفت باهات مذاکره کنیم!
-اوگور. اینطور نیست.
اوبورکا چانهاش را نوازش کرد.
-حتماً نگران چیز دیگهای هستی.
-چی؟
-مشکل اینه که منابع زیادی رو خرج کردی اما بدون نتیجه درستوحسابی برگشتی. اشراف و زمیندارانی که توسط تورسید سرکیسه شدن قطعاً ابراز نارضایتی میکنن. حتی ممکنه به یه شورش ختم بشه که در نتیجهاش قدرتت رو از دستبدی میدی. اگه شانس نیاری، تو رو سپر بلای خودشون میکنن و اعدام میشی. این همون چیزیه که نگرانشی، مگه نه؟
اوبورکا کلماتی را که در خوابش باهمیشه هم بحث کرده بودیم، بازگو کرد. بارئیس شنیدن این حرفهای غیرمنتظره، فرمانده اونی شوکه شد...
-فقط یک بار. اگهتعداد تو کشورت شورشی بهگابلینها پا شد، کمکت میکنم.
-......
-این رو به توافقنامه اضافه نمیکنم. این کاریه که خودم شخصاً انجامش میدم.مشت با این بدن، یه تبر و دوازده نیزه، باید بتونم نظر هر شورشیایکلمه رو عوض کنم. چطوره؟ حالا تو نابود کردن سرزمین مقدس بهمون کمک میکنی؟
اوبورکا دندانهایاحساسات نیشش راافتادند نشان داد.
-اگه هنوز به یه بهانه نیاز داری، پس بیاچارهای باهام بجنگ. اینکه بگی تو یه دوئل از منزمین شکست خوردی باید بهانه خوبی برای اونیهایی مثل تو باشه.
-تو، تو حرومزاده.
فرمانده اونی سرخششم شد و شمشیرشحال را تکان داد.
-خیلی خب! بیا دوئل کنیم!هنوز اما اگه فکر میکنی بهتقویه آسون میگیرم، سخت در اشتباهی!
-اگه فکر میکنی که منجنگجویانِ بهت آسون نمیگیرم، در اشتباهی.نداشتند یه کم بهت ارفاق میکنم.
فرمانده اونی متعاقباً کتک خورد. شاخش کج شد، بینیاش شکست و پایش پیچششم خورد. بعد از اینکه چند تا از دندانهایش افتاد، ظاهر جدیدش تکمیل شد.تعداد فرمانده اونی که حالا با سر توی زمین دفن شده بود، نالهای سر داد.
-تولهسگِ... لعنتی...
اوبورکا به شاهکارش لبخند زد.
-حالا بیشتردرآمدند شبیه یهتعداد جنگجو شدی!
اگر کسی یک نفر را جلویآمدند چشمتان وارونه دفن کند، طبیعتاً حرفهایجنگجوی خیلی کمتری برای گفتن خواهید داشت.
بنابراین آن شب،ششم نمایندگان هفت قبیله یکهیچ معاهده صلح امضا کردند.