---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 226: فصل 226 • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 226: فصل 226

0

مترجم: Seven

۱.

در حالی که از فدا کردن‌تجربه​ خودش برای پادشاهی حرف می‌زد، جا‌'تمام​ سو-جونگ لبخند درخشانی بر لب داشت.

با نگاه به چهره‌نداره​ خندان او، ناگهان خاطرات آن‌متوجه​ تروما را به یاد آوردم.

'درسته.'

فراتر از این حقیقت که من صرفاً کیم گونگ‌جا، ارباب‌زاده آسمان‌روز​ جهنمی و ماه خانواده ایوانسیا بودم، صحنه‌هایی را به یاد آوردم که‌'از​ هنگام سقوط در آن تروما شاهدشان بودم. (آسمان جهنمی، نه فرقه شیطانی.)

'من تقریباً تمام‌۴۰۰۰​ زندگی ارباب برج‌تجربه​ را به چشم دیده‌ام.'

لحظه‌ای که‌می‌دیدم​ جا سو-جونگ به‌حالا​ مقام اشرافیت رسید.

وقتی برای اولین بار یک بارون شد، با‌خود​ ازدواج با یکی از بستگان هم‌جنس خود، فوراً‌تک‌تک​ پایتخت را به گردابی از درگیری‌های سیاسی کشاند.

'در تک‌تک خاطرات،‌آن‌قدر​ ویسکونت جا سو-جونگ در‌دشوار​ حال لبخند زدن است.'

و در تمام صحنه‌هایی‌روز​ که دیدم، ویسکونت جا‌نتیجه‌ای​ سو-جونگ با خوشحالی لبخند می‌زد.

با وجود‌می‌دیدم​ اینکه مهارت من‌حالا​ دیدن تروما بود.

'فقط این نیست.'

حتی می‌دانستم که جا‌فکر​ سو-جونگ در نهایت لقب دوک‌کسی​ را به دست خواهد آورد.

حتی اتفاقاتی که بعد‌روز​ از آن رخ می‌داد را‌راحتی​ نیز از قبل دیده بودم.

'پس چرا؟'

چرا حتی لحظات‌بارون​ شاد جا سو-جونگ‌بستگان​ را هم می‌دیدم؟

چرا لحظات‌می‌رسید​ پس از‌فکر​ این را می‌دیدم؟

'امکان نداره...'

حالا که از‌'امکان​ قدرت جا سو-جونگ خبر‌خبر​ داشتم، متوجه احتمالی شدم.

احتمالی که تقریباً غیرممکن به نظر‌بستگان​ می‌رسید. آن‌قدر که حتی فکر کردن به‌سیاسی​ آن برای یک فرد عادی دشوار بود.

با این حال، به عنوان کسی که‌دشوار​ ۴۰۰۰ روز بازگشت را تجربه کرده بود، نتیجه‌ای‌نتیجه‌ای​ بود که به راحتی می‌توانستم به آن برسم.

'تمام زندگی‌کسی​ ارباب برج‌روز​ یک تروما است.'

فارغ از‌می‌دیدم​ اینکه چقدر‌نداره​ شادمانه لبخند می‌زد.

'از لحظه تولدش‌بارون​ تا الان، هیچ زمانی‌هم‌جنس​ نبوده که تروما نباشد.'

با درک این‌آن‌قدر​ موضوع، ناخودآگاه دهانم‌عادی​ را باز کردم.

«...تا کِی؟»

ویسکونت جا سو-جونگ‌'امکان​ برگشت تا به‌قدرت​ من نگاه کند.

به او گفتم.

«تا چه زمانی‌آن‌قدر​ قانون طلایی را‌عادی​ اجرا خواهی کرد؟»

ویسکونت جا سو-جونگ لبخند زد.

«برای همیشه.»

«تا زمانی که‌بارون​ دیگر هیچ رعیتِ‌بستگان​ قربانی‌شده‌ای باقی نماند؟»

«بله. نه فقط رعایا.‌فکر​ مگر این شخص به مشاور،‌کسی​ نه، به آقای گونگ‌جا نگفت؟»

ویسکونت جا سو-جونگ به‌روز​ من نزدیک شد و‌نتیجه‌ای​ در گوشم زمزمه کرد.

«این شخص فراتر از این‌حالا​ پادشاهی خواهد رفت و تمام‌احتمالی​ جهان را در بر خواهد گرفت.»

«...»

«متأسفم، اما نگاهی دزدکی به خاطرات آقای گونگ‌جا‌عنوان​ انداختم. آقای گونگ‌جا هم دارد به خاطرات این شخص‌می‌توانستم​ نگاه می‌کند، پس به نظر می‌رسد معامله منصفانه‌ای باشد.»

همان‌طور که انتظار داشتم.

ویسکونت جا سو-جونگ‌'امکان​ قدرت دیدن گذشته‌قدرت​ دیگران را داشت.

امکان نداشت او به گذشته‌یکی​ شخص غیرعادی‌ای مثل من که‌پایتخت​ ناگهان ظاهر شده بود، نگاه نکند.

«شما ارباب‌زاده آسمان جهنمی هستید. گروه بسیار‌دشوار​ جالبی را رهبری می‌کنید، آقای گونگ‌جا. خب.‌کرده​ وقتی این‌گونه باشید، داشتن چنین روابطی اجتناب‌ناپذیر است.»

ویسکونت طوری به من‌روز​ نگاه کرد که گویی به‌راحتی​ یک شاگردِ عزیز نگاه می‌کند.

«می‌دانم که می‌خواهید جلوی این شخص را بگیرید.‌داشتم​ شما نمی‌خواهید شاهد درد کشیدن کسی باشید. با این‌فرد​ حال، آقای گونگ‌جا. لطفاً به وظایف خود پایبند باشید.»

وظایف.

«شما کسی هستید که بیشتر از هر کس دیگری طرف افراد‌روز​ بی‌قدرت را می‌گیرید. یک نفر باید در اجرای قانون طلایی پیش‌قدم‌شادمانه​ شود. تا جایگزین فریادهای ضعفا شود. آیا این وظیفه شما نیست؟»

«من...»

«سعی نکنید جلوی‌'امکان​ مرا بگیرید. این‌قدرت​ یک هشدار است.»

ویسکونت جا‌بار​ سو-جونگ گوشم‌ازدواج​ را لمس کرد.

«این شخص عادت بدی‌فکر​ دارد که ناخواسته کودکان دوست‌داشتنی‌ای‌کسی​ را که می‌بیند، نابود کند.»

«...»

«آقای گونگ‌جا، فکر نمی‌کنید که اولین نفری هستید که سعی می‌کند جلوی این شخص را‌آن‌قدر​ بگیرد، درست است؟ می‌دانید اعلی‌حضرت که روی آن تاج و تخت نشسته‌اند، چقدر اشک ریخته‌اند؟‌برسم​ اگر این شخص اشک تمام معشوقه‌هایش را جمع می‌کرد، سال آینده هیچ نگرانی‌ای بابت خشک‌سالی نداشتیم.»

این احتمالاً یک دروغ نبود.

هشداری که به‌آن‌قدر​ من داده شد‌عادی​ نیز بلوف نبود.

زیرا خدا همیشه‌۴۰۰۰​ پیش از نابود‌تجربه​ کردن انسان‌ها هشدار می‌داد.

ارباب برج پیش از این نیز‌قدرت​ با تلاش برای جلوگیری از دیدن تروما،‌نظر​ یک بار به من هشدار داده بود.

«تو...»

و درست مثل آن‌فکر​ زمان، با وجود آن‌عنوان​ هشدار دهانم را باز کردم.

«آیا انجام‌کسی​ این کار... تو‌بازگشت​ را خوشحال می‌کند؟»

«بله.»

ناخن‌های کوچکی‌بار​ به آرامی‌ازدواج​ گوشم را خراشیدند.

«نمی‌توانید آن را حس کنید؟ این شخص غرق در شادی است. این شخص مالک خوشبختی و‌راحتی​ بدبختی معشوقه‌هایش است. یکی از لبخندهای این شخص کافی است تا آن کودکان را خوشحال کند و‌ناخودآگاه​ یکی از نگاه‌های این شخص کافی است تا آن‌ها را غمگین سازد. چطور ممکن است لذت‌بخش نباشد؟»

«حتی اگر در‌۴۰۰۰​ آینده به شکنجه‌تجربه​ شدن ادامه دهی؟»

«حتی اگر در‌'امکان​ آینده به شکنجه‌قدرت​ شدن ادامه دهم.»

«چرا... آیا حتی‌بارون​ درد را هم‌بستگان​ به عنوان خوشبختی می‌پذیری؟»

ویسکونت جا سو-جونگ لبخند زد.

«درد آزاردهنده است. با‌روز​ این حال، پاداشی حتی شیرین‌تر‌راحتی​ در مقابل من قرار دارد.»

«آن چیست؟»

«اشک‌هایی که معشوقه‌های این شخص خواهند ریخت. وقتی آن‌ها رنج کشیدن این‌درگیری‌های​ شخص را تماشا می‌کنند، قلب‌هایشان فرو می‌ریزد و چهره‌هایشان در هم می‌شکند.‌اینکه​ این منظره‌ای چنان شیرین است که می‌خواهم مدام به آن نگاه کنم.»

«...تو معشوقه‌هایت را دوست‌فکر​ داری. اینکه عزیزانت را در‌کسی​ درد و رنج قرار دهی...»

«اشتباه است، اما تمام کودکانی که‌تجربه​ این شخص دوستشان دارد، کسانی هستند‌'تمام​ که دیگران را کشته یا نابود کرده‌اند.»

«...»

«پس آیا طبیعی‌بارون​ نیست که چنین‌بستگان​ کودکانی رنج بکشند؟»

«...»

«قبلاً هم به شما گفتم، آقای گونگ‌جا. شما اولین نفر نیستید و‌'تمام​ آخرین نفری هم نخواهید بود که سعی می‌کنید جلوی این شخص را‌درک​ بگیرید. این شخص این لحظه را ساخته است تا به خودش آسیب برساند.»

«ساخته...؟»

«بله. غرق شدن در بدبختی چیزی شبیه به یک سرگرمی است. مانند سلیقه‌ای برای دیدن زیبایی در انسان‌های در هم‌است​ شکسته. ظاهر و فصاحت این شخص برای تسخیر آن‌ها کافی است. استعداد. دستاوردهایی که هیچ‌کس نمی‌تواند انکارشان کند و مهارت‌هایی‌می‌داد​ که هیچ‌کس نمی‌تواند به آن‌ها اعتراض کند. این شخص سعی کرد به آن دست یابد و این کار را کرد.»

«...»

«می‌خواهید آن‌کسی​ را به‌روز​ شما ثابت کنم؟»

در آن لحظه،‌'امکان​ هیاهویی در میان‌قدرت​ مجلس به پا شد.

«آشوب به پایان رسیده است!»

این صدای یک نجیب‌زاده درشت‌اندام با شاخ‌هایی روی سرش‌کسی​ بود. صدای این نجیب‌زاده به اندازه جثه‌اش بلند بود‌برسم​ و وقتی فریاد زد، مایع آمنیوتیک به لرزه درآمد.

«شورش‌ها سرکوب شده‌اند! وحشت به پایان رسیده‌کرده​ است! حالا فقط باید اوضاع را سر و‌شادمانه​ سامان دهیم، نیازی به چنین قوانین افراطی‌ای نیست...»

من از طلسم اطلاعاتی بارون‌حالا​ گو وون-ها استفاده کردم تا‌احتمالی​ جزئیات شخصی آن نجیب‌زاده را بخوانم.

پنجره اطلاعات

[پا سان-وو]

هویت: نجیب‌زاده. مارگراو.

رابطه: رقیب سیاسی ویسکونت.

درجه خطر: سفید.

ملاحظات: رئیس خانواده کنت گاو. در گذشته، او در ربودن بانوی جوان یک خانواده دیگر دست داشت. او به این آدم‌ربایی کمک کرد و باعث نابودی یک تیول شد. هم‌مرز با شمال شرقی، در کنار کنت خرس که به صنعت معدن معروف است. تمام برده‌های معدن که از قلمرو همسایه، خرس، فرار می‌کنند، دستگیر شده و به کنت خرس بازگردانده می‌شوند.

بی‌طرف.

قابل کشتن.

فقط کنت پا سان-وو نبود.

«این مسخره است. نه...»

نجیب‌زاده‌ای که به نظر می‌رسید هم‌سن و سال ویسکونت جا سو-جونگ باشد، با ناامیدی زمزمه‌آن‌قدر​ کرد. این نجیب‌زاده سند توی دستش را بررسی کرد، پیش از آنکه صفحاتش را یکی‌یکی، سپس‌'تمام​ دوتا دوتا و بعد سه‌تا سه‌تا ورق بزند و در نهایت کل سند را چنگ بزند.

«اعضای جناح ویسکونت...‌بارون​ آیا شما می‌دانستید؟‌بستگان​ درباره این موضوع؟»

کسانی که پشت سر ویسکونت جا‌عادی​ سو-جونگ بودند، پاسخی ندادند. سپس، آن‌بازگشت​ نجیب‌زاده دندان‌هایش را روی هم فشرد.

«فارغ از دلیلش، برای دختری هم‌سن و سال من. نه،‌می‌توانستم​ حتی اگر یک دختر هم نباشد. منطق پشت آن مهم‌هیچ​ نیست. من... از این لایحه متنفرم. فقط از آن متنفرم!»

اطلاعات شخصی‌می‌دیدم​ آن نجیب‌زاده‌نداره​ را نیز خواندم.

پنجره اطلاعات

[سون جو-هه]

هویت: نجیب‌زاده. مارکی.

رابطه: هیچ.

درجه خطر: سفید.

ملاحظات: رئیس خانواده مارکی خرچنگ. در جوانی، با حس ماجراجویی شدیدی برای دیدن جهان سرگردان شد، اما با یک اژدهای دریایی روبرو گشت و نفرین شد. او حافظه و نفس خود را از دست داد. به دلیل ناپختگی‌اش، مارکی از نشان خانوادگی خود استفاده کرد و در یک کشور اژدها اقامت گزید که این کار، پایه‌های قدرت مارکی را تضعیف کرد.

برخلاف ظاهر بیرونی‌اش، سن نفس او ۱۳ سال یا کمتر است.

مارکی بدون آگاهی از این واقعیت که شورشیان در قلمرو خودش در حال تجمع بوده‌اند، ناخواسته کمک بزرگی به شورش دریای شرقی کرده بود.

بی‌طرف.

قابل کشتن.

پس از آن،‌۴۰۰۰​ بسیاری از نجیب‌زادگان‌تجربه​ دهان به سخن گشودند.

و هر بار که‌نداره​ اطلاعات آن‌ها را می‌خواندم، به‌متوجه​ همان چیز مشابه پی می‌بردم.

'هیچ‌کدام.'

حتی یک نفر هم نه.

'هیچ‌کدام از‌کسی​ آن‌ها بی‌گناه نیستند،‌بازگشت​ حتی یک نفر.'

این سوابق توسط‌'امکان​ صاحب اصلی این‌قدرت​ بدن نوشته شده بود.

شخصی که به‌بارون​ عنوان بارون گو‌بستگان​ وون-ها شناخته می‌شد.

'در تمام این‌آن‌قدر​ مجلس. حتی یک‌عادی​ نفر هم نه.'

مارکی بک سول-تو کودکی را به قتل رسانده بود. ویسکونت سون هوک-سین یک آدم‌خوار بود. ویسکونت‌'از​ ده ها-ران غیرنظامیان را قتل‌عام کرده بود. کنت پا سان-وو یک تیول را ویران کرده بود. مارکی‌گفتم​ سون جو-هه در متوقف کردن یک شورش ناکام مانده بود. بارون هه میونگ-سوم، دوک بی‌تفاوت، پادشاه خورشید...

برخی نادان بودند. برخی بی‌کفایت بودند. برای‌خبر​ برخی دیگر فقط اهمیتی نداشت. صدها نجیب‌زاده‌می‌رسید​ با هزاران بهانه برای صدها شرایط مختلف.

اما اشتراکات واضح بود.

در میان آن‌ها.

حتی یک نفر هم‌روز​ وجود نداشت که پیش از‌راحتی​ این گناهی مرتکب نشده باشد.

«همه شما.»

به همین دلیل بود‌ازدواج​ که ویسکونت جا سو-جونگ‌خود​ تا این حد آسوده‌خاطر بود.

«همه شما در طول ۱۰۰۰ سال گذشته، به خصوص‌کسی​ در ۶۰۰ سال گذشته و حتی بیشتر از آن‌برسم​ در ۶۰ سال گذشته، بیش از حد آسوده‌خاطر بوده‌اید.»

هیچ‌کدام از آن‌ها بیشتر‌روز​ از ویسکونت جا سو-جونگ‌نتیجه‌ای​ انسان‌ها را نجات نداده بودند.

«وقتی ده‌ها هزار برده از نژادهای پست‌تر در معادن سنگ معدن کنت خرس در حال مرگ‌فکر​ بودند، شما چه می‌کردید؟ آیا نمی‌دانستید؟ آیا قدرت دخالت کردن نداشتید؟ آیا آماده نبودید؟ شاید دلیلش همین‌چقدر​ باشد. با این حال، صدها سال زمان بسیار طولانی‌ای است که بخواهید با چنین بهانه‌ای سر کنید.»

هیچ‌یک از این‌بارون​ افراد شایسته‌تر از‌بستگان​ ویسکونت جا سو-جونگ نبودند.

«آشوب‌ها تموم‌می‌رسید​ شدن؟ شورش‌ها‌فکر​ به پایان رسیدن؟»

«...»

«فکر می‌کنین چون دشمن‌های آشکار از بین رفتن، آشوب‌ها هم تموم شدن؟‌غیرممکن​ فکر می‌کنین واقعاً رفتن؟ همگی. اونا نرفتن، فقط دارن خودشون رو کنترل می‌کنن.‌تجربه​ کسایی که به پشتشون شلاق خورده، هرگز دردی رو که کشیدن فراموش نمی‌کنن.»

حق با او بود.

«خانواده‌هایی که عزیزانشون رو از‌فرد​ دست دادن، هرگز دمای خاک‌۴۰۰۰​ اطراف قبرشون رو فراموش نمی‌کنن.»

به همین دلیل بود که در‌تجربه​ دنیایی دیگر، موجودی که به عنوان اهریمن‌فارغ​ آسمانی شناخته می‌شد، سر تعظیم فرود آورد.

«کسایی که مجبور شدن تو جاده از مسیر کالسکه‌ها کنار برن، اون تحقیر رو فراموش نمی‌کنن. مادری که‌عادی​ پسرش به سربازی اعزام شد اما هرگز برنگشت، وقتی تو رختخواب دراز می‌کشه، هرگز او رو فراموش نمی‌کنه. تو‌تولدش​ یه روز زمستونی که هیچی برای خوردن نیست، مردم هرگز درد دهانشون رو از جویدن پوست درخت فراموش نمی‌کنن.»

به همین دلیل بود که‌یکی​ موجودی که به عنوان اهریمن آسمانی‌گردابی​ شناخته می‌شد، سر تعظیم فرود آورد.

به همین دلیل بود که‌فرد​ موجودی که به عنوان اهریمن آسمانی‌روز​ شناخته می‌شد، سر تعظیم فرود آورد.

به همین دلیل بود که‌بازگشت​ موجودی که به عنوان اهریمن آسمانی‌برسم​ شناخته می‌شد، سر تعظیم فرود آورد.

«آیا اونا همین‌طوری ناپدید شدن؟ آیا حالا همه‌چیز به گذشته‌احتمالی​ پیوسته؟ آیا کینه‌هاشون قدیمی شده و نیازی به حل و‌عنوان​ فصل نداره، یا اون‌قدر خسته‌کننده شدن که ارزش شنیدن ندارن؟»

امکان نداشت این‌طور باشد.

«امکان نداره این‌طور باشه.»

و به همین‌۴۰۰۰​ دلیل بود که آن‌ها‌کرده​ سر تعظیم فرود آوردند.

«اونا شوخی نمی‌کنن.»

این دنیا هم‌بارون​ تفاوتی نداشت، هیچ‌بستگان​ دنیایی متفاوت نبود.

یک نفر‌می‌رسید​ باید سر‌فکر​ تعظیم فرود می‌آورد.

در این‌کسی​ دنیا نیز‌روز​ چنین بود.

سنگی دست‌نخورده در قلمرو بارون شین وول-سوک خودبه‌خود غلتید.‌متوجه​ مردم زمزمه می‌کردند و می‌گفتند وقتی صخره‌های قلمرو خودبه‌خود‌عادی​ شروع به پرسه زدن می‌کنند، این یک نشانه شوم است.

و بانوی جوان بک‌ازدواج​ سول-تو، کودک یک رعیت‌خود​ را با شلاق کشت.

هر شب، آب رودخانه بزرگ بی‌دلیل می‌جوشید. قورباغه‌ها از آبراه‌ها بیرون می‌پریدند، سرشان را در‌نتیجه‌ای​ خاک فرو می‌کردند و می‌مردند. در پایتخت سلطنتی، در یک روز ۲۶ بار صاعقه زد.‌نباشد​ پیشگوی دروازه شمالی گفت: «این یک فال بد است، زیرا ۲۶ دو برابر عدد ۱۳ است.»

و ویسکونت‌کسی​ ده ها-ران غیرنظامیان‌بازگشت​ را قتل‌عام کرد.

پیشگو به دلیل پیشگویی بی‌باکانه سرنوشت ملت، مجرم شناخته شد. گاردهای سلطنتی پیشگو را به گوشه‌ای‌فکر​ کشیدند و او را به باد کتک گرفتند. در همان روز، در حالی که فصل باران‌فارغ​ هنوز فرا نرسیده بود، رودخانه طغیان کرد و تمام جاده‌های منتهی به پایتخت سلطنتی را مسدود کرد.

و پادشاه‌بار​ خورشید از‌ازدواج​ کاخ بیرون نیامد.

«همه شما، افراد‌آن‌قدر​ صاحب قدرت، باید‌عادی​ مسئولیت گذشته رو بپذیرین.»

چندین برداشت بد محصول رخ داد. بیماری‌های همه‌گیر‌نتیجه‌ای​ هرگز متوقف نشدند. زمان مانند ستون فقراتی پوسیده‌'از​ بود که در هر مهره‌اش چرک جمع شده بود.

اجساد مردگان‌می‌دیدم​ بی‌وقفه در رودخانه‌حالا​ طغیان‌کرده شناور بودند.

«تمام این‌ها توسط شخصی عمدی بوده یا‌هم‌جنس​ نادیده گرفته شده، بنابراین شما باید کسی‌کشاند​ رو انتخاب کنین تا توسط همه محکوم بشه.»

و در مرکز این دنیای در حال فروپاشی،‌عنوان​ در ماه دوازدهم، ستونی به شکل دختری که سعی‌می‌توانستم​ می‌کرد آن را سر پا نگه دارد، متولد شد.

«همه این‌کسی​ شخص رو‌روز​ انتخاب خواهند کرد.»

مایع آمنیوتیک‌می‌دیدم​ غرق در‌نداره​ سکوت بود.

پس از مدتی طولانی.

مارکی سون جو-هه‌آن‌قدر​ با صدایی لرزان‌عادی​ دهان باز کرد.

«من... از این متنفرم.»

ویسکونت جا‌می‌دیدم​ سو-جونگ سر‌نداره​ تکان داد.

«بله. درسته.»

و گفت:

«فکر می‌کردین‌کسی​ چه نتایج دیگه‌ای‌بازگشت​ آماده شده بود؟»

۲.

صاحب اصلی این‌بارون​ بدن باید ناامیدانه‌بستگان​ جستجو کرده باشد.

'حتی یک نفر هم کافیه.'

بارون گو‌کسی​ وون-ها عاشق ویسکونت‌بازگشت​ جا سو-جونگ بود.

دلیلش را نمی‌دانستم و نمی‌توانستم آن را‌خبر​ ببینم، اما می‌توانستم سنگینی عشق بارون را‌می‌رسید​ در کلماتی که نوشته بود حس کنم.

'حتی اگه فقط یک نفر‌یکی​ باشه، باید در میان حاکمان این‌گردابی​ پادشاهی لعنتی کسی باشه که بی‌گناهه.'

به همین دلیل‌آن‌قدر​ بود که بارون شروع‌دشوار​ به ثبت وقایع کرد.

او با استفاده از جادو، تک‌تک‌تجربه​ نجیب‌زادگان را بررسی کرد و کارهایی‌'تمام​ را که انجام داده بودند، یادداشت کرد.

پس از تسخیر بدن او،‌حالا​ من نیز به تک‌تک نجیب‌زادگان‌احتمالی​ نگاه کردم و اطلاعاتشان را خواندم.

اما سوابق به‌جامانده‌بارون​ از گو وون-ها‌بستگان​ همان‌طور باقی ماندند.

'یک قاتل.'

یک قصاب.

'یک شورشی.'

کسی که‌بار​ شورش‌ها را‌ازدواج​ سرکوب کرد.

'یک خریدار برده.'

یک برده‌فروش.

'کسانی که‌می‌دیدم​ از روی‌نداره​ جهل اشتباه کردند.'

کسانی که‌بار​ از روی‌ازدواج​ بی‌کفایتی اشتباه کردند.

اطلاعات ثبت‌شده توسط بارون گو وون-ها هیچ تفاوتی با افشای جرایم جنایی‌بازگشت​ نداشت. از میان صدها پایی که در مایع آمنیوتیک خیس خورده بود،‌لحظه​ حتی یک جفت پا هم وجود نداشت که آغشته به خون دیگران نباشد.

بنابراین بارون‌کسی​ گو وون-ها‌روز​ تسلیم شد.

او نتوانست‌می‌دیدم​ جلوی اربابش‌نداره​ را بگیرد.

'شاید دلیل اینکه من‌ازدواج​ در این زمان کنترل بدن‌فوراً​ او رو به دست آوردم...'

لحظه‌ای که این‌آن‌قدر​ فکر در ذهنم‌عادی​ پدیدار شد، حرکت کردم.

«هاه؟»

ویسکونت جا سو-جونگ‌'امکان​ سرش را به‌قدرت​ یک طرف کج کرد.

چشمان بنفش او، تصویر‌ازدواج​ من را که روبه‌رویش‌خود​ ایستاده بودم، منعکس کرد.

«مگه بهتون‌می‌رسید​ هشدار ندادم‌فکر​ آقای گونگ‌جا؟ من...»

«تروما.»

این را گفتم.

این باعث شد‌بارون​ ویسکونت جا سو-جونگ سرش‌هم‌جنس​ را بیشتر کج کند.

«هاه؟»

«ویسکونت. من‌کسی​ ترومای شما‌روز​ رو دیدم.»

«می‌دونم. مگه‌می‌دیدم​ هنوز هم دارین‌حالا​ بهش نگاه نمی‌کنین؟»

«فقط این لحظه نیست. لحظه‌ای که یک‌هم‌جنس​ بارون شدین، لحظه‌ای که با همسرتون ازدواج کردین...‌'در​ من تقریباً تمام بخش‌های زندگی شما رو دیدم.»

مچ دست‌می‌رسید​ ویسکونت جا‌فکر​ سو-جونگ را گرفتم.

«اگه واقعاً خوشحال‌۴۰۰۰​ بودین، من نمی‌تونستم‌تجربه​ اون صحنه‌ها رو ببینم.»

«هاه؟»

ویسکونت جا سو-جونگ‌بارون​ با سردرگمی به‌بستگان​ من نگاه کرد.

«شاید به تازگی بوده که این شخص احساس شادی بیشتری کرده.‌روز​ از اونجایی که شما از قبل تمام سختی‌ها و ناملایمات زندگی این‌'از​ شخص رو دیدین. این یعنی امروز آغاز یک شادی حقیقی خواهد بود.»

«این‌طور نیست.»

لبخندش از‌می‌دیدم​ آن روز‌نداره​ تغییری نکرده بود.

«من حتی زمانی رو‌ازدواج​ دیدم که در نهایت‌خود​ تبدیل به یک دوک شدین.»

لبخندش از‌می‌رسید​ آن زمان‌فکر​ تغییری نکرده بود.

«امروز، و بعد از‌روز​ امروز، شما همچنان تروما‌نتیجه‌ای​ رو تجربه خواهید کرد.»

«حرف عجیبی می‌زنین، پادشاه مرگ.»

ویسکونت جا سو-جونگ مرا‌ازدواج​ با لقبی صدا زد که‌فوراً​ هرگز به او نگفته بودم.

او درباره‌می‌رسید​ دیدن گذشته‌فکر​ من دروغ نمی‌گفت.

«دارین می‌گین که این شخص همیشه غمگین بوده و فقط تظاهر‌برسم​ به خوشحالی می‌کرده؟ کمی بهم برخورد. اگه این شخص از همون‌نبوده​ اول چنین دروغی گفته بود، امکان نداشت معشوقه‌هام متوجه نشن، درسته؟ من...»

«[خدایی که هرگز بازگشت نمی‌کند].»

کمی به‌بار​ ویسکونت جا‌ازدواج​ سو-جونگ نزدیک‌تر شدم.

«دلیل اینکه تمام زندگی شما یک تروماست، ساده‌ست. این طبیعیه. چون شما می‌تونین در‌کرده​ هر زمان و مکانی به [گذشته شخص دیگری] نگاه کنین. شما گذشته مارکی رو‌زمانی​ دیدین، گذشته ویسکونت رو دیدین، و حتی بدون اطلاع من، گذشته من رو هم دیدین.»

به عبارت دیگر.

«حتی یک لحظه‌'امکان​ هم وجود نداره که‌خبر​ مرگ کسی رو نبینین.»

«غیرممکنه که این دردناک نباشه.‌یکی​ بنابراین زندگی شما اساساً با‌پایتخت​ صدها میلیون تروما زخم برداشته.»

نزدیک‌تر.

«با این حال، عجیبه. شما به تازگی [چشمان اژدهای طلایی] و [نفس اژدهای رودخانه یخ]‌شادمانه​ رو به دست آوردین. این یعنی مدت زیادی از زمانی که شروع به دیدن گذشته‌کِی​ دیگران کردین نمی‌گذره. و با این وجود، در تمام طول زندگی‌تون در حال تجربه درد بودین.»

من روزهای قبل از اینکه‌حالا​ ویسکونت جا سو-جونگ اژدهایان را‌احتمالی​ داشته باشد نیز دیده بودم.

حتی در آن زمان‌ازدواج​ هم، او از درد‌خود​ خواندن گذشته دیگران رنج می‌برد.

چگونه؟

در آن روزها، ویسکونت جا سو-جونگ‌تجربه​ نباید قدرت اژدهایان را می‌داشت، پس‌'تمام​ چگونه می‌توانست درد دیگران را دریافت کند؟

تنها یک احتمال وجود داشت.

«[خدایی که هرگز‌بارون​ بازگشت نمی‌کند]، این‌بستگان​ یک دروغ مضحکه.»

«...»

«شما [خدایی‌کسی​ که بازگشت‌روز​ می‌کند] هستین.»

به نجیب‌زاده جوان نگاه کردم.

«شما با قدرت اژدهایان به‌یکی​ گذشته بازگشتین. بنابراین از بدو تولد،‌گردابی​ قادر به دیدن ترومای دیگران بودین.»

زمانی که او با دوک بی‌تفاوت روبه‌رو‌دشوار​ شده بود، ویسکونت جا سو-جونگ توانست زندگی‌کرده​ دوک را در یک لحظه درک کند.

گویی از همان ابتدا می‌دانست.

زمانی که او با پادشاه‌حالا​ خورشید ملاقات کرد، ویسکونت جا سو-جونگ‌شدم​ از قبل درباره زندگی پادشاه می‌دانست.

گویی از همان ابتدا می‌دانست.

«شما مدام‌می‌رسید​ دارین زندگی‌تون‌فکر​ رو [تکرار] می‌کنین.»

«...»

«شما بازگشت می‌کنین، برمی‌گردین. برمی‌گردین تا همون زندگی رو دوباره زندگی کنین. هر بار، با‌آن‌قدر​ گفتن چیزهایی که می‌دونین باید بگین و انجام کارهایی که می‌دونین باید انجام بدین، زندگی‌برسم​ می‌کنین. در حالی که مدام این زندگی رو تکرار می‌کنین، پیوسته شاهد رنج کشیدن مردم هستین.»

«...»

«به همین دلیله‌آن‌قدر​ که تمام زندگی‌عادی​ شما یک تروماست.»

ویسکونت جا سو-جونگ ساکت بود.

بنابراین از او پرسیدم:

«ارباب برج، چند‌بارون​ بار زندگی خودتون‌بستگان​ رو زندگی کردین؟»

ویسکونت جا‌می‌رسید​ سو-جونگ دیگر‌فکر​ لبخند نمی‌زد.

«تا حالا شمردین؟»

او بی‌تفاوت‌می‌دیدم​ و بدون‌نداره​ هیچ احساسی بود.

بدون اینکه متوجه شوم،‌ازدواج​ زمان در سالن جلسات‌خود​ به سکون کشیده شده بود.

هم مارکی سون جو-هه که سرش را پایین انداخته‌کسی​ بود و با خشم گریه می‌کرد، و هم پادشاه‌برسم​ خورشید که بی‌حرکت بر تخت خود نشسته بود، منجمد شدند.

«آقای گونگ‌جا.»

در این زمان پس‌نداره​ از توقف ساعت، ویسکونت‌داشتم​ جا سو-جونگ دهان باز کرد.

«آیا تا به حال دانه‌های‌یکی​ ماسه رو در حالی که‌پایتخت​ در کف رودخونه شناورن، شمردین؟»

ماسه‌های رودخانه زرد.

«پاسخ این شخص ساده‌ست.»

هیچ احساسی در چهره ویسکونت جا سو-جونگ وجود نداشت، گویی او بی‌احساس متولد‌نظر​ شده بود. گویی این چهره واقعی او بود. چشمان بنفش او با بی‌تفاوتی‌کرده​ به جهان می‌درخشید و لبانش هیچ پوزخند، تمسخر یا لبخندی به همراه نداشت.

«تا ابد.»

در آن‌می‌رسید​ لحظه، صحنه اطراف‌فرد​ در هم شکست.

ناولها | novelha.net