چپتر 148: [پشتبام. (۲)]
0«کیه؟»
نمیتونستم بفهمم.
«کی داره بهساعات خاطر کیم یول اوضاعهمونطور رو به هم میریزه؟!»
کیم یول خانواده نزدیکی نداشت. تقریباً میشد گفت هیچکس رو نداشت. قلدری کردن برایمرغها کیم یول قبل از اینکه دوستی پیدا کنه شروع شد، برای همین کسی نبودضعیفتر که بهش کمک کنه. من الکی کیم یول رو به عنوان قربانی انتخاب نکرده بودم!
«باید با کیم یول حرفحتی بزنم. اون باید یه چیزیصدام بدونه. هر چی که هست.»
با عجله به حیاط پشتی مدرسه رفتم. کیم یول الان باید مشغول رسیدگی بهپخش حیوانات مزرعه مدرسه باشه. من تکتک ساعات برنامه روزانه کیم یول رو میدونستم. همونطور کهعوضی انتظار میرفت، پشت کیم یول رو در حالی که داشت به مرغها غذا میداد، دیدم.
«درسته. اینجاتکتک همون جاییهبرنامه که باید باشی.»
اون پسری بود که با غذا دادن به حیواناتی که از خودش ضعیفتر بودن،مرغها به زور عزتنفسش رو تغذیه میکرد. اینطوری بود که وسواس کیم یول به مزرعه روبودن درک میکردم. در نهایت، انسانها هم حیوان بودن و حیوانات ضعیفتر به قویترها خدمت میکردن.
[نرخ غوطهوری شما در حال حاضر ۱۰۰٪ است.]
مدرسه هم درست مثل مزرعه بود. قفسیهمونطور کمی بزرگتر، و در این مکان، منغذا حیوان قویتری نسبت به کیم یول بودم.
غریدم: «هی!باشه کیم یول!ساعات چیکار کردی؟!»
کیم یول برنگشت. حتی جوابی همجوابی نداد. طوری که انگار صدام رو نشنیده،غذای به پخش کردن غذای حیوانات ادامه داد.
«ها. حالانسبت دیگه منوچیکار نادیده میگیره؟»
باورنکردنیه. رفتم جلو وبرنامه شانه کیم یول روانتظار با خشونت چنگ زدم.
«هی، عوضی. وقتیتکتک یکی اسمت روروزانه صدا میزنه، باید...!»
وقتی کیم یول به سمتم برگشت، چیزی افتاد. هدفون بود.صدام اون هدفون تو گوشش گذاشته بود. صدای موسیقی کلاسیک ازمیگیره هدفونی که روی شانههاش افتاده بود، به بیرون ساطع میشد.
«...»
نگاهمون به هم گره خورد.
خشکم زد.
اشک در چشمانکردی سیاه کیم یولجوابی حلقه زده بود.
«چی...»
برای لحظهای، زبانم بند اومد.
خودمم نمیدونستم چرا زبونم بند اومده بود. به خاطر این بود که اولین بار بودغذا گریه کیم یول رو میدیدم؟ شاید. کیم یول هر چقدر هم که بهش قلدری میشد،زور هرگز اشکی نمیریخت. همین جنبه از اون بود که سادیسم مشتریها رو بیشتر تحریک میکرد.
اما فقطچیکار به اینبرنگشت دلیل نبود.
«کیه؟»
احساس ناآشنایی داشت.
«این حرومزاده کیه؟»
چشمان کیم یول بیش از حد ناآشنا به نظر میرسید. نگاهش دور بود، بهادامه جای من، به پشت سرم نگاه میکرد. در حالی که شانهاش رو گرفته بودم،وقتی کیم یول بیصدا گریه میکرد. حتی به نظر میرسید اشکهاش جایی غیر از زمین میچکند.
«تو...»
«زیباست.»
کیم یول دهان باز کرد.
«چی؟»
«این آهنگ. موسیقیای که دارمکردی بهش گوش میدم. یک مردطوری ناشنوا این موسیقی رو ساخته.»
دا دا دا دوم—
صدا از هدفون بیرون میریخت. ریتمی بود کههمونطور قبلاً زیاد شنیده بودم. اما فقط برام سوال بوددیدم که این گدای بدبخت چطوری امپیتری پلیر گیر آورده.
«دارم به تحقیرها و نفرینهایی فکر میکنم که این مرد ناشنوا بایدپخش در طول زندگیاش متحمل شده باشه. آیا مردم با صدا زدنش بهخشونت عنوان یک فلج بهش توهین نمیکردن؟ آیا مسخرهاش نمیکردن و بهش نمیخندیدن؟»
«داری چه چرتوپرتهایی میبافی، تو...؟»
«غمانگیز است. زخمها ابدی هستند. انسانی از صدها سال پیش رنجحالی کشیده و در زندگیاش توهینها را تحمل کرده است. هزار سال پیشبود هم باید همینطور بوده باشد. هزار سال بعد هم همینطور خواهد بود.»
این حرومزاده دیوونه شده بود؟
«هیچچیز در این دنیا به خودی خود زیبا نیست. تنها کسانی که زخم خوردهاند، زیباییداد را میبینند. تنها کسانی که زندگیشان ویران شده، از دیدن زندگی دیگری که هنوز ویران نشدهصدا است، احساس قدردانی میکنند. اشکها توسط کسانی ریخته میشوند که حتی تا مرز ویرانی تاب میآورند.»
نگاه کیمنسبت یول به هواکردی دوخته شده بود.
«اگر کسی وجود داشته باشد که باور کند تمام دنیا زیباست، قطعاً تمام دنیایغذا خودش ویران شده است. تنها کسانی که در جهنم زندگی میکنند، دنیا را ستایش میکنند.زور من فکر میکنم که زندگی نفرینشدهی این مرد ناشنوا، در آهنگ او تجلی یافته است.»
«این افکار عقبموندهتکتک رو از کجا آوردی...میدونستم هی، تو. چیکار کردی؟»
یقه کیم یول رو چسبیدم. فشار! وقتی تکونش دادم،انگار کیسه غذا از دست کیم یول افتاد. غذای زردمنو رنگ از کیسهای که روی زمین افتاده بود بیرون ریخت.
«با مشتریهاینسبت من چیکار کردی،کردی ای حرومزادهی بازیافتی؟!»
«...»
بالاخره، کیمباشه یول بهساعات من نگاه کرد.
«من کاری نکردم، پادشاه مرگ.»
«پادشاه... چی؟»
«من فقط دارمساعات به چیزی نگاه میکنمهمونطور که دور انداخته بودم.»
کیم یول با تکبر مچبرنامه دستم رو گرفت. مبهوت، سعیمیرفت کردم دستش رو پس بزنم.
حتی نتونستم تکون بخورم.
«ها؟»
سپس، کیم یولساعات به سادگی دستم روهمونطور از یقهاش جدا کرد.
همه اینهاباشه در یکساعات لحظه اتفاق افتاد.
گیج شده بودم، دوباره دستم رو دراز کردم، اما تق! کیم یول مچ دستم روداد با ضربهای پس زد. مسیر منحرف شد. دستم از مسیر خارج شد و بدون کنترل منصدا در هوا چرخید. در یک چشم به هم زدن، دستم با چیزی جز هوا برخورد نکرد.
«...ها؟»
با نگاهیتکتک خالی به کیمروزانه یول خیره شدم.
«مایه تأسف است.»
کیم یولچیکار با بیخیالی کیسهحتی غذا رو برداشت.
«[کیم یول] خشمگین است. چیزی که کیم یول میخواهد خشونتطوری فیزیکی نیست، بلکه دقیقتر بگویم، انتقامی بسیار بزرگتر است. ومنو [من]... فکر میکنم میخواهم خواسته کیم یول را برآورده کنم.»
«تـ-تو. چیکارتکتک کردی؟ داریبرنامه چه غلطی میکنی؟!»
«کیم یول میخواهد تو تمام چیزهایی که او تجربه کرده را ازحالی سر بگذرانی. انتقام یعنی پرتاب کردن حریفت به اعماق جهنمی که خودتبود در آن سقوط کردهای. این چیزی است که [کیم یول] فکر میکند.»
کیم یول.
نه.
«[من] با این نظر موافقم.»
یک غریبهباشه داشت بهساعات من نگاه میکرد.
«منتظر بمان، قاتل کیم یول. روز رو بهطوری پایان است و مسیر طولانی است. بسیار طولانیحالا است. بعد از آن دوباره تو را خواهم دید.»
کیم یول در حالی کهکردی هنوز کیسه غذا رو درطوری دست داشت، با آرامش دور شد.
«هی! هی! همونجا وایسا! نـ...!»
همون موقع بود که جیب شلوارم لرزید. گوشیم یک پیامک دریافت کرد.حالی یکی از مشتریهام حتماً تماس از دست رفته رو دیده و جواببود داده بود. با نگاهی گذرا به کیم یول، سریع گوشیم رو چک کردم.
+
دیگه هرگزتکتک با منبرنامه تماس نگیر.
اگه این کارو بکنی، میکشمت.
+
شوکه شدم. با گیجی با مشتریای کهحتی پیام رو فرستاده بود تماس گرفتم. اماپخش حتی بعد از تماسهای مکرر، هیچ جوابی نیومد.
بدنم میلرزید.
«این دیگه چه کوفتیه...»
روز بعد وضعیت تغییری نکرد.
«چه خبره؟»
در واقع، بدتر هم شد.
«او-اونسو.»
وقتی وارد کلاس شدم، یکی از دوستام با تردید بهم نزدیک شد. اون کسی بود کهخشونت دهها بار در [بازی کیم یول] ظاهر شده بود. بین مشتریها خیلی محبوب بود چون دستموسیقی بزن خوبی داشت. این دوستم مخفیانه از این موضوع لذت میبرد و غرق در محبوبیتش بود.
«چیه؟»
«یـ-یه یادداشتادامه هست که ازمدیگه خواستن بهت بدم.»
دوستم واقعاًتکتک وحشتزده بهبرنامه نظر میرسید.
«اینقدر بده؟»
«بیا... بـ-ببخشید.»
یادداشت رو روی میزم گذاشت و طورینادیده که انگار داره فرار میکنه، عقب رفت.زدم اخم کردم و یادداشت رو باز کردم.
چند کلمهتکتک دستنویس رویبرنامه کاغذ بود.
[هوانگ اونسو تو یه زبالهدونی زندگی میکنه.داد کفشهای سالنی و یونیفرمهای مدرسهاش همه بازیافتیان. تنهاشانه زبالهای که نمیشه بازیافتش کرد، خود هوانگ اونسوه.]
«...»
تنها دلیلی که بلافاصله واکنشدیگه نشون ندادم این بود کهجلو بیش از حد مسخره بود.
«ها.»
خندهای مصنوعیصدام کردم و بهغذای دوستم نگاه کردم.
«این چیه؟ یه شوخیه؟»
یکه خورد. خودشداد را پشت بقیهمنو دانشآموزان جمع کرد.
همینطوری هم تمام شب بهخاطر رفتار مزخرف مشتریهایمانتظار اعصابم خرد بود، اما حالا با این رفتاردیدم این بهاصطلاح دوستم، دیگر داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.
«بازیافتی مجبورت کرده این کار رو بکنی؟ هی. هی. نگاهم کن. لعنتیمیگیره تو چشمام نگاه کن. یه کارایی هست که حتی بهعنوان یه دوست همسمتم نباید انجامشون بدی. فهمیدی؟ کیم یول مجبورت کرد این یادداشت رو بهم بدی؟»
دوستم نتوانست چیزی بگوید. هنوز همان حالت وحشتزده توینداد صورتش بود. درست وقتی میخواستم بهخاطر این مسخرهبازی یقهاشحالا را بگیرم، یکی دیگر از همکلاسیهایمان به میزم نزدیک شد.
«هوانگ اونسو...»
«چیه؟»
«ببخشید. اینو بگیر.»
همکلاسیام یادداشت دیگری رویچیکار میزم انداخت. ناخودآگاه یادداشتجوابی را برداشتم و خواندمش.
[دلم برای سالپایینیهای مدرسهمون خیلی میسوزه. اونا مجبورنمیگیره به هوانگ اونسو بگن ارشد. تا حالا به اینیکی فکر کردی که چه حسی دارن؟ عذاب وجدان نمیگیری؟]
مغزم قفل کرد.
با استفاده از این فرصت، سه تا دیگر ازدیگه همکلاسیها یادداشتهایی روی میزم گذاشتند. مثل دو نفر قبلی،زدم آنها هم بهطور فعال توی «بازی کیم یول» شرکت داشتند.
[هوانگ اونسو واقعاً کثیفه.چیکار چطور میتونی حتی ازجوابی معلم ریاضی هم کثیفتر باشی؟]
این دیگر چی بود؟
[واو! دانشآموزاییتکتک هم هستن کهروزانه لباسفرمشون رو نمیشورن!]
چرا داشتندصدام این کار راغذای با من میکردند؟
[خیلی بوینسبت بدی میدی. جداً،کردی بوی گند میدی.]
دیروز چه اتفاقی افتاده بود؟
یک اتفاقی افتادهساعات بود، ولی فقط منهمونطور از آن بیخبر بودم.
یک چیزی باعث شده بود همه مشتریهایم بهحالا من پشت کنند. نهتنها این، بلکه دوستانم هم تهدیدچنگ شده بودند تا این نمایش عجیبوغریب را اجرا کنند.
«آروم باش.»
قلبم دیوانهوار میتپید.
«آروم باش. بیا منطقی بهش فکر کنیم. کیم یول اینپشت کار رو کرده؟ نه. امکان نداره. دیروز یکم عجیب شده بود،باشی ولی کار اون نیست. پس کی؟ کی این کار رو کرده؟»
همان موقع بود.
«هوانگ اونسو!»
معلم راهنما سرش را از لای درِ کلاس آورد تو.جلو همه دانشآموزان برگشتند تا نگاهش کنند. نگاهی به اطراف کلاسمیزنه انداخت، من را دید و بعد با دست اشاره کرد.
«بیا اینجا.»
«من...؟»
«چیه، مگه هوانگ اونسوی دیگهای هم تو کلاسمون داریم؟نداد تو دردسر نیفتادی، پس عجله کن و بیا. آه!حالا مبصر کلاس! گوشی بچهها رو جمع کن و برام بیار.»
با تردید، دنبال معلم راهنما ازمنو کلاس بیرون رفتم. وقتی داشتم خارجخشونت میشدم، فضای اطرافم بهطرز مورمورکنندهای ساکت بود.
فضا بهشدت سنگین بود.
انگار همه همکلاسیهایم میدانستند چرا صدایم زدهاند، جوری که هیچ شکی نداشتندمیگیره که چرا معلم راهنما فقط من را کشیده بیرون. تنها کسانی کهمیزنه عین خیالشان نبود، همان خرخوانهایی بودند که از کلهسحر سرشان توی جزوههایشان بود.
«هوانگ اونسو.»
دفتر معلمان.
«بله...؟»
معلم راهنما بانشنیده آرامش پرسید: «کارادامه بدی کردی؟ نکردی، درسته؟»
جوری حرف میزد که انگار اصلاً موضوع مهمی نیست. توی دفتر،انگار دانشآموزان با لباسفرم در رفتوآمد بودند تا برگههای کپیشان را بردارند.میگیره معلمها هم داشتند قبل از شروع زنگ اول، جزوهها را مرتب میکردند.
«چی؟»
«دارم میپرسم کارساعات بدی کردی یا نه.همونطور چیزی به ذهنت نمیرسه؟»
«نه...»
قلبم تندتر زد.
«فکر نمیکنم؟»
«همم.»
معلم راهنما سرش را خاراند.
«ببین، هوانگ اونسو.غریدم در این مورد پیشحتی کسی دهنلقی نمیکنی، باشه؟»
«باشه...»
«به این گوش کن.»
معلم راهنما یکی از گوشیهای هندزفری را داد به من.منو گرفتمش. هندزفری به کامپیوتر معلم وصل بود. کلیک. وقتی رویوقتی موس کلیک کرد، صداهای ضبطشدهای را از توی هندزفری شنیدم.
— هی، هنوز زدنچیکار رو شروع نکنین! فقطجوابی مجبورش کنین زانو بزنه!
— ها؟ این دفعه خیلیا مشارکت کردن.نادیده برای اینکه از بین پنج تا درخواستِزدم امروز یکی رو انتخاب کنیم، قرعهکشی میکنیم.
پشت گردنم سرد شد.
— آه، کسی که امروز انتخاب شدهداد «ملکه» است. تبریک میگم، ملکه. شماها دارینجلو چیکار میکنین؟ براش دست بزنین، دست بزنین دیگه.
— واووو!
صدای من بود.
و صدای همان دوستانم کهروزانه همین چند لحظه پیش آنپشت یادداشتها را برایم پرت کرده بودند.
— بذارین درخواست ملکه رو ببینیم. هی، اون بهمون بودجه همنادیده داده. ۱۰۰ هزار وون. گفته این پولِ غذامونه تا گرسنه نمونیم.اسمت و برای ستارهی محبوبمون، جاجانگمیون و جامپونگ رو قاطی میکنیم و... [۲]
کلیک.
معلم راهنماادامه صدای ضبطشدهحالا را متوقف کرد.
«صداهای الان رو شنیدی؟»
«بله.»
«دیروز این فایل صوتی برام ایمیل شد. کیفیت صداش خوب نیست،انگار ولی یهجورایی شبیه صدای تو و چند تا دیگه از بچههاست.میگیره برای همین صدات کردم تا ازت بپرسم. هوانگ اونسو، این تویی؟»
«من نیستم.»
سعی کردم خودم رابرنامه به آن راه بزنمانتظار و گیج نشان دهم.
«تازهش هم،صدام ملکه؟ این دیگهغذای چه جور نمایشیه؟»
«کی میدونه؟ من از اول تا آخرش رو گوش دادم و واقعاً عجیبه. بههرحال، حس بدیادامه به آدم میده. توی ایمیل نوشته شده بود که این فایلیه [برای اینکه هوانگ اونسو ازاسمت کلاس ۵ سال دوم بشنوه]، برای همین با خودم گفتم شاید یه شوخی بین شما بچهها باشه...»
لعنتی. پس قضیهداد این بود. بقیه بچههانادیده اینطوری تهدید شده بودند.
خوشبختانه، معلم راهنمای ما یک احمق تمامعیار بود. حتی بعد از گوش دادن به اینمیداد فایل صوتی هم فکر میکرد ممکن است فقط یک شوخی باشد. خب، دقیقاً بهخاطر همین حماقتشتغذیه بود که اصلاً نمیدانست توی کلاس چه خبر است. این برای من یک شانس بزرگ بود.
«فقط با این فایلپخش صوتی هیچ کاری نمیشه کرد.دیگه این فقط یه تیر مشقیه.»
شاید یکی از «دوستانم» یا یکی از مشتریها این صدا را ضبط کردهنشنیده بود و داشت با آن مسخرهبازی درمیآورد. اگر آن شخص مدرکی محکمتر از اینچنگ فایل صوتی داشت، هیچ دلیلی وجود نداشت که آن را برای معلم راهنما نفرستد...
«مشکل اینجاست که همهحالا از همین تیر مشقیمیگیره هم ترسیدن. لعنت بهش.»
معلم راهنما سرشساعات را بالا آوردمیدونستم و نگاهم کرد.
«واقعاً اینصدام شوخی رو باغذای رفیقات راه ننداختی؟»
«نه. امم، ولی واقعاًچیکار نمیتونم با کسی درجوابی این مورد حرف بزنم؟»
«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن.منو بههرحال، چون میگی چیزی نیست پسخشونت مشکلی هم نیست. برگرد سر کلاس.»
«چشم.»
بیسروصدا از پیش معلم رفتم.
«لعنتی، لعنتی، لعنتی!»
غژژ.
وقتی درِ دفتر معلمانبرنامه را باز کردم، آنطرف درمیرفت با یک نفر سینهبهسینه شدم.
«...»
مبصر کلاس بود. یک سبد پلاستیکیِبرنگشت آبی دستش بود که گوشیهای بچههایصدام کلاسمان را تویش جمع کرده بود.
«اوه. ببخشید.»
مبصر کلاس با همان حالت چهرهی همیشگی و قیافهی خرخوانش این را گفت و کمیمیداد از سر راهم کنار رفت. در حالت عادی از او تشکر میکردم، ولی الان اصلاًعزتنفسش حوصلهاش را نداشتم. فقط یک لحظه نگاهم با نگاهش تلاقی کرد و زدم بیرون توی راهرو.
«نمیدونم کدوم حرومزادهای این رو کپی کرده، ولی امروز کاری میکنمنادیده تقاصش رو پس بده! تخمسگِ عوضی، من رو دستکم گرفته. این دیگهصدا از شوخی گذشته. آخه چطور میتونی با یه همکلاسی همچین کاری بکنی؟!»
غژژ.
صدای بسته شدنداد در پشت سرم،منو بهآرامی توی راهرو پیچید.
~~~
[۱]: سمفونی شماره ۵ بتهوون درادامه دو مینور. این چهار آکورد گاهی بهباورنکردنیه عنوان کوبیدن سرنوشت به در تفسیر میشوند.
[۲]: به ترتیب نودل لوبیا سیاه وحتی نودل غذاهای دریایی تند. غذاهای تلفیقی چینی-کرهایپخش که... احتمالاً ترکیب کردنشان ایده خوبی نیست.