چپتر 308: عنکبوت خاکستری (۲)
0خون به اطراف پاشید.
-که، هوک!
عنکبوت خاکستری با بیتفاوتی به جسد خیره شد. اگر کسیمیشی سرش را بالا میگرفت و به اطراف نگاه میکرد، شخصسمت بسیار نحیفی را میدید که مانند درختی در برابر باد میلرزید.
منظره جالبی نیست؟
عنکبوت خاکستری لبخندی زد.
-داری میلرزی؟
-هیک، آه هییک...
-چرا میلرزی؟
عنکبوت خاکستری دستش را تکان داد. همهچیز در یک چشمبههمزدنزودتر اتفاق افتاد. انگار که دستی نامرئی او را گرفته باشد،توش آن شخص درست تا جلوی بینی عنکبوت خاکستری کشیده شد.
-هی، اییییک!
-تو یه خدایی، مگه نه؟ خدایان که نبایدشبیه بلرزن. وقتی میلرزی بیشتر شبیه انسانها میشی. نژادهاییناامید که با فداکاری بهت خدمت میکردن، ناامید میشن.
آه.
سپس عنکبوت خاکستری سرش را کمیبدی به سمت چپ کج کرد، انگارمیکردی که تازه چیزی به یاد آورده باشد.
-خب، احتمالاً خیلیبرای هم ناامید نمیشن.میکنه آخه همهشون مُردن.
-خو... خواهش میکنمخدایان از جونم بگذر!وقتی رحم کن! رحم کن!
-آره. از این جمله خوشم میاد. کلمات و لحظاتی هستن که هیچوقت قدیمی نمیشن، مثل وقتی که کسیسپس تو آستانه مرگ برای جونش التماس میکنه. الان احتمالاً به تکتک کلماتم آویزون شدی، مگه نه؟ تو اینرحم فکری که آیا از جونت میگذرم یا میکشمت. داری تمام انرژیت رو میذاری تا به حرفام گوش بدی.
این بار، عنکبوتمیذاری خاکستری سرش را بهبار سمت راست کج کرد.
-باید زودترمرگ این کارجونش رو میکردی.
خون به اطراف پاشید.
-آااااااه!!
-هی. از رفیقت شنیدم. یه دنیای جداگانه هست که شما خدایان توشمیکردی زندگی میکنین، درسته؟ از دید ما، باید بهش بگیم قلمرو الهی. دلم میخوادبهش یه سر به اونجا بزنم، میتونی یواشکی بهم بگی چطوری میتونم برم اونجا؟
-آه، اوه، اوغ!برای آااااه، رحم کن،میکنه از جونم بگذر!
-تو واقعاًمگه مثل بچهها فقطبلرزن بلدی گریه کنی.
عنکبوت خاکستری ضربه آرامینباید به بینی چیزی کهشبیه در دست داشت زد.
-همین الان بهم میگی.
-...، ...
-عجله کن.
-مرحله S، مرحله [تلهپورت]...
دنیا درانرژیت نوری سفید وگوش کورکننده فرو رفت.
عنکبوت خاکستری با نگاه بهالتماس نوری که مانند پیچک به دورششدی میپیچید، چیزی را فهمید و خندید.
-پس قضیه از این قراره؟
آن روز، برجیخدایان در یک دنیاوقتی به خاکستر تبدیل شد.
قتلعام کار آسانی بود. [نژاد الهی] فتح را به تعدادزودتر انگشتشماری از جنگجویان سپرده بودند. به جز چند دشمن، بقیهتوش نمیتوانستند از هاله استفاده کنند و در جادو نیز مهارتی نداشتند.
عنکبوت خاکستری صادقانه ناامید شده بود. بیش از حدکلماتم پیشپاافتاده بود. نابود کردن پنج نژادی که تحت سلطهانرژیت [نژاد الهی] بودند، چالشبرانگیزتر از این به نظر میرسید.
-این بیسابقهست، اینکه یک نژاد حاکم دربیشتر شورشی توسط نژادهایی که تحت سلطهشون بودنخدمت سرنگون بشن و به نابودی کشیده بشن.
تق.
صدای قدمهایی از پشت سر به گوش رسید. وقتی برگشت،زودتر کودکی با موهای پلاتینی آنجا ایستاده بود، دستهایش را پشت سرشزندگی گره کرده بود و با دقت به او خیره شده بود.
-تو کی هستی؟
-من رو بانویی که دربلرزن سراب راه میرود صدا کن.میشی برای خلاصهشدن فقط بگو بانو.
-من اسمت رو نپرسیدم.
-همم. من مثلمیذاری یه راهنما برایبدی اون بچهها هستم.
بانو انگشتش را به سمت پایین کوه نشانه رفت. شهر در حال سوختنآیا بود. شبیه به یک کوره بود. دیوارهای خاکی ساختهشده با جادو حومه شهر راکار احاطه کرده بودند و در درون آنها، هر موجود زندهای زنده زنده کباب میشد.
-اما الان همهشون مُردننباید یا وضع بدتری دارن.شبیه خب، کاریش نمیشه کرد.
بانو لبخند درخشانی زد.
-تبریک میگم! ازمیذاری این به بعد، شمابار حاکمان این برج هستید!
-...
-این یه موقعیت غیرمنتظرهست اما خارج از قوانین نیست. شما هیچ قانونی روبهت زیر پا نذاشتید. نژاد جادوگر شما بهطور قانونی در مرحله طبقه ۴۰ شرکتاحتمالاً کرد و حالا به عنوان تنها بازماندگان، حق صعود به طبقه ۵۰ رو دارید.
عنکبوت خاکستری ساکت ماند.
اینطور نبود که دستپاچه شده باشد. فقط حجم عظیمی از اطلاعات بهیکباره سرازیرآااااااه شده بود و پردازش آنها زمان میبرد. با ترکیب اطلاعات بهدستآمده از کشتار [نژادقلمرو خدایان] و آنچه بانو تازه گفته بود، عنکبوت خاکستری بهراحتی به حقیقت پی برد.
-همم.
با این حال، معمایینباید وجود داشت که نمیتوانستشبیه بهتنهایی حل کند، بنابراین پرسید.
-آیا به جزخدایان ما نژادهای دیگهایوقتی هم احضار میشن؟
-بله.
-کسانی که به این مرحله صعود میکنن، همهشونتکتک اینطوری به طبقه ۵۰ میرسن؟ خودشون رو جایمیکشمت خدایان جا میزنن و از نژادهای پستتر استفاده میکنن.
-الزامی نیست، اماخدایان به نظر میرسهوقتی تا الان اینطور بوده.
-پس، با هر انسانینباید که به طبقه ۵۰ میرسهانسانها مثل یک خدا رفتار میشه؟
-بله. حداقل تا الان.
که اینطور.
لبخندی گوشه لبش شکل گرفت.
-ممنونم.
-برای چی؟
عنکبوت خاکستری پاسخ داد.
-همین الان،مگه دلیلی براینباید نمُردن پیدا کردم.
۴.
لحظهای که نگاههایشان بهحرفام هم گره خورد، فهمیدندراست که حریفان سرسختی هستند.
«همه گوش کنن. حتی اگه دههها از آخرین هماهنگیمون گذشتهآویزون باشه، مطمئناً اونقدر افت نکردیم که نتونیم یه تازهکار روحرفام که تازه به طبقه ۵۰ صعود کرده بگیریم، مگه نه؟»
«ما برای اینکه فقط با تکیهوقتی بر غریزه بجنگیم خیلی پیر شدیم. بیایدبهت استراتژی رو از طریق تلهپاتی هماهنگ کنیم.»
«متأسفم، امامگه این کارنباید جواب نمیده.»
عنکبوتها در حالی که به جلو هجوم میبردند، با یکدیگر تبادل نظر میکردند. همه آنها از هالهجداگانه استفاده میکردند تا در یک خط زمانی شتابیافته حرکت کنند. پیش از آنکه یک شنل سیاه حتییواشکی یک بار در هوا تکان بخورد، عنکبوتها از طریق جملات بیشماری صحبت کردند، گوش دادند و سؤال پرسیدند.
«چرا که نه؟»
«اون یارو، پادشاهخدایان مرگ. همین الان دارهبیشتر به مکالماتمون گوش میده.»
از سمت شمال شهر، دهها عنکبوت اجرای جادو را حس کردند. در شرق،بهت یک واحد کاملاً از روی دیوار شهر پریده بود. احتمالاً داشتند از جادویاحتمالاً نامرئیشدن استفاده میکردند تا دور بزنند و از پشت به من کمین بزنند.
«واقعاً؟ پس یهمیذاری تازهکارِ تمامعیار نیست. منبار سرعتم رو بیشتر کردم.»
«بیشترش کن. اونبرای عوضی داره بامیکنه چشماش دنبالمون میکنه.»
«بیشتر؟»
«بیشتر.»
«وایسا.»
«الان چطور؟ اگه تلهپاتیجونش رو از این بیشتر فشردهکلماتم کنیم، بعضیامون دیگه نمیتونن بشنون.»
«فایدهای نداره.مگه هنوز دارهنباید بهمون [گوش میده].»
شخصی درمگه میان عنکبوتها بابلرزن سردی زمزمه کرد.
به نظر میرسید این عنکبوت موقتاً فرماندهی راراست بر عهده گرفته است. نه دقیقاً یک رهبر،دنیای اما بهوضوح در نقش یک برج کنترل بود.
«علاوه بر این، به نظرالتماس میرسه خیلی آرومه. جریان زمانآویزون اون از مال ما سریعتره.»
«چی، امکان نداره. غیرممکنه!»
«اصلاً تکون نمیخوره. فقطنباید همونجا ایستاده. شاید فقط وانمودانسانها میکنه که داره گوش میده؟»
«نه. فقط اونجا نایستاده. اون...»
-پیداش کردم.
«...! فرماندهی روخدایان به [دوک خارهایوقتی استخوانی] واگذار میکنم!»
این فریاد ناامیدانهای از سوی برج کنترل بود. منانسانها تکهای از یک خاطره را دور انداختم، هالهام را تیزکمی کردم و به سمت موقعیت صدای برج کنترل شلیک شدم.
بوم!
درست در همان لحظهای که برج کنترل درباره واگذاری فرماندهی فریادشدی زد، مخفیگاهی که در آن قرار داشت شکافته شد. آنجا بالکنبدی یک ساختمان آپارتمانی سهطبقه بود که در ظاهر هیچ چیز خاصی نداشت.
...
نفس عنکبوتها برای لحظهای دربلرزن سینه حبس شد؛ حسی کهمیشی برای حواس من کاملاً واضح بود.
«توجه کنید.انرژیت من [دوکحرفام خارهای استخوانی] هستم.»
صدایی خشک زمزمه کرد. او شخص دیگری غیر از کسی بودشدی که تا الان نقش برج کنترل را بر عهده داشت. لحنبدی زمزمهاش نشان از تلاشی برای سرکوب خشم نسبت به من داشت.
«از این به بعد، من فرماندهیوقتی رو به دست میگیرم. تلهپاتی برای عنکبوتهایبهت پایینتر از رتبه وایکانت ممنوع خواهد بود.»
«لعنتی. دیوانهکنندهست.»
«موافقم.»
«سرنا همین الانبرای با یه ضربهمیکنه از پا دراومد!؟»
«نمُرده. هرچند مطمئنخدایان نیستم این خبروقتی خوبی باشه یا نه.»
«آه، بیخیال. نگو کهنباید داره بهمون آسون میگیره.شبیه یهو حسم برای جنگیدن پرید.»
«اجرای فاز.»
«احمقها! تلهپاتی رو به دو مرحله تقسیم کنید! سرعت رو بالا ببریدفکری تا فقط کسانی که بالاتر از رتبه وایکانت هستن بتونن بفهمن! دستوراتراست باقیمونده میتونه یک بار دیگه توسط هر فرمانده به نیروهاش منتقل بشه!»
«آماده.»
«در حال اجرا. ونباید اونایی که خوشبین هستن،شبیه برای بمباران آماده بشن.»
«سرعت روانرژیت بیشتر کنید!حرفام بیشتر! بیشتر!»
«اونها فقطمرگ در حد متوسطالتماس نیستن! هوشیار باشید!»
«نه، صبر کنید. همه، فقط یهوقتی لحظه صبر کنید. اون ضربه همینفداکاری الان از نوع قاتل صورتهای فلکی...»
«پیداش کردم.»
!؟
برج کنترل اصلی، فرماندهی را به دورترین عنکبوتتکتک از من منتقل کرده بود. حتماً این تصمیم راتمام گرفته بودند تا حتی شده کمی بیشتر دوام بیاورند.
اما دقیقاًمگه به همین دلیل،بلرزن نقشهشان لو رفت.
بلافاصله پس از سرنگون کردن برج کنترل، روی بخش شمالی شهر تمرکز کردم.بهت البته، کسی در همان نزدیکی با صدایی خشک و گرفته در حال صدور فرمانهاییخیلی مثل «ممنوعیت تلهپاتی» و «آمادهسازی برای بمباران» بود و وانمود میکرد که فرمانده است.
او یک طعمه بود.
صاحب آن صدای خشک [دوکالتماس خارهای استخوانی] نبود. یا شایدآویزون هم بود، اما حداقل فرمانده نبود.
فرمانده واقعی کسی بود کهبلرزن از کمی قبلتر فرمانهای کوتاهیمیشی مثل [موافقم]، [فاز] و [آماده] میداد.
آنها وانمود کردند که فرماندهی را به آن عنکبوتِ کمحرف منتقل کردهاند، دربهت حالی که فرمانده واقعی با استفاده از عباراتی رمزگونه دستورات را صادر میکرد. فریبخیلی نسبتاً پیچیدهای بود. احتمالاً پیش از آغاز نبرد روی این موضوع توافق کرده بودند.
اما من گول نخوردم.
«هشدار!»
شانههایم را بالا انداختم.
و شمشیر زدم.
ضربه شارژ شده رها شد. این بار، قویتر. برش شمشیر که آسمان را میشکافت، دیوار شمالی شهرجداگانه را درید و به عنکبوت کمحرفی که پشت آن پنهان شده بود، اصابت کرد. درست پیش از آنکهبهم از کار بیفتد، به جای تلاش برای جاخالی دادن، ترجیح داد تا با فریاد به رفقایش هشدار دهد.
«هدف، در سطحبرای قاتل صورتهای فلکیمیکنه است! هشدار! هدف...»
و سپس صدایش قطع شد.
...
...
سکوت تارمرگ عنکبوتها راجونش فرا گرفت.
قروچه.
کسی دندانهایش را به هم سایید. صدای نوچنوچشبیه کردن آمد، و بعد آب دهانی به بیرونناامید پرتاب شد. اما هیچکس جملهای به زبان نیاورد.
هیچکس.
هزاران نیروی نخبه که تا پیش از این باکلماتم هیجان پچپچ میکردند تا حواسم را پرت کنند، ناگهانانرژیت همگی ساکت شدند؛ گویی آن سروصدای قبلیشان دروغی بیش نبود.
انتخاب عاقلانهای است.
با وجودمگه این اتفاق، نبردبلرزن همچنان ادامه داشت.
داشتن فرمانده فقط آنها را به هدفی برای تکتیراندازی تبدیل میکند.کار بهتر است هر کدام مستقل عمل کنند و به من حملهمیکنین کنند. همم. هرچند این کار اهمیت جمعآوری هزاران نیرو را کمرنگ میکند.
اما این حرف کهجونش من در سطح قاتلتکتک صورتهای فلکی هستم، اشتباه است.
بمباران جادویی عنکبوتهای شمالی به من برخورد کرد. بنگ! بوم!میشی با دقت به توپهای جادویی آبیرنگی که فرو میریختند نگاهسمت کردم و قدم به قدم از هر کدام جاخالی دادم.
من ازمگه یک سگِنباید ساده قویترم.
یک نیروی چریکی که حومهگوش شهر را دور زده بود،زودتر از پشت به من حمله کرد.
در مجموع ۲۴ نفر. این بیست و چهار نفر که تخصصشان در ترور بود، نیمهمیگذرم پایینی صورتشان را با ماسک پوشانده بودند. آنها در یک حمله هماهنگ و همزمان شمشیرهایشان راشنیدم تاب دادند. با اینکه به سطح یک آرایش جنگی نمیرسید، اما در اجرا تقریباً بینقص بود.
چه حیف.
شمشیر مقدس خودخدایان را با احترام بهبیشتر سوی آنها حرکت دادم.
اگر منِ پیش ازحرفام رسیدن به طبقه ۴۰ بودم،باید همین برای کشتنم کافی بود.
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم اول.
شمشیر گرسنگی.
ناگهان، محیط اطراف در هرجومرج فرو رفت. از سایهام، دستهایی شبحوار بهمیکردی بیرون هجوم آوردند. این دستها مچ دست، مچ پا و گردن عنکبوتها رابهش گرفتند و آنها را به زمین کوبیدند. کرک! هوک! نفس عنکبوتها بند آمد.
«خیلی دربارهتون شنیدهام.»
لمس سایه به همین جا ختم نشد. صدها دست به تمام جهات پخش شدند. آنها ازناامید دیوارهای بیرونی ساختمانها بالا رفتند و به شکاف پنجرهها نفوذ کردند. «آه، کوه!؟ این امکان نداره...» عنکبوتهاییمیکنم که داخل ساختمانها کمین کرده و حضورشان را پنهان کرده بودند، یکی پس از دیگری سقوط کردند.
نژاد جادوگر.
شعلههای آتشانرژیت در همهجاحرفام زبانه کشید.
«در هر دنیایی، برای صعود به طبقه ۵۰، یک مرحله مشترک وجود دارد که باید از آن عبور کرد. آنحرفام هم وظیفه تبدیل شدن به یک خدا و حکمرانی بر نژاد خود است. شما در اصل نژادی بودید که دردید دنیای طبقه ۴۰ به وجود آمدید و زندگی میکردید... به عبارت دیگر، یک نژاد تحت سلطه که توسط شکارچیان رهبری میشد.»
«اشتباه میکنی!»
یکی از عنکبوتهایی که در محدوده آسمانهای دوزخی منانسانها بود فریاد زد. عنکبوت قدرتمندی که توانسته بود پنجسپس بار دستهایی را که از سایهها بیرون میآمدند، دفع کند.
«ما اشتباه قضاوت کردیم! اینطور نیست که برای شکست دادن ما به قدرت صورتهای فلکیشنیدم نیاز داشته باشه و اونا رو قاطی ماجرا کرده باشه! برعکسه، اون ما رو کشوندمیخواد اینجا تا، لعنتی! ما نسبت به هم محتاط بشیم و دامنه حملاتمون رو محدود کنیم!»
«اما شکارچیانی کهبرای بر شما حکومت میکردندالان مرتکب یک اشتباه شدند.»
گرومپ.
پنج تبادل ضربه به ششمی نرسید. دستی به پشتانسانها گردن عنکبوت ضربه زد. عنکبوت به دلیل ضربهای هدفمند بهکمی نقاط حساسش، بیهوش شد و به خوابی عمیق فرو رفت.
«لعنتی! اینانرژیت سکوت اصلاًحرفام فایدهای داره؟!»
«دقیقاً نکته همینجاست. آنها همه شما را به عنوان قربانی نشان کردند. با دقت پنج نژاد راتمام پرورش دادند اما کاری کردند که نژاد جادوگر نقش منفور را در میان تمام نژادها بازی کند،هست تا خشم و سرزنشی که باید متوجه خدایان میشد، به جای آنها به سوی شما سرازیر شود.»
«درسته! ساکتمگه موندن فقط باعثبلرزن میشه کشته بشیم!»
«با تعدادمون بهش فشار بیارید!»
«شاید این استراتژی خوبی بود. با این حال، آنها این احتمال را در نظررفیقت نگرفتند که شما ممکن است قوی شوید، و سپس حتی قویتر، تا جایی کهالهی بتوانید پنج نژاد و حتی شکارچیانی را که به عنوان خدا پرستش میشدند، نابود کنید.»
«اون یه هیولاست...»
«بمباران! قبلمگه از حمله، بابلرزن بمباران شروع کنید!»
«خوشبینها!»
تار عنکبوت لرزید. عنکبوتها یک کلمه به زبان آوردند، و من درمیکردی خط زمانی تسریعشده پنج کلمه زمزمه کردم. اگرچه هر دو در یکدید زمان تسریعشده بودیم، اما سیلابی غیرقابل عبور میان من و آنها جریان داشت.
«اون روانیمرگ رو کاملاًجونش نابود کنید!»
آنچه در ادامهخدایان رخ داد بهوقتی این شکل بود.
ستارههای در حال سقوط، به معنای واقعی کلمه کسانی که از آسمان میافتند،بهت دقیقاً همین بودند. آنها که در جادویی خاص پیچیده شده بودند، از ارتفاعی بالاخیلی به پایین سقوط کردند. نمیتوانستم بگویم که این یک حمله انتحاری بود یا نه.
چون نمیدانستم، تصمیممیذاری گرفتم اول بهبدی آن رسیدگی کنم.
«چی...»
با فشار پاهایم به زمین، ووش، فوراً به هوا برخاستم. درست زمانی که سقوطشان را آغاز کردند،میشن با عنکبوتها چشم در چشم شدم. آنها درست روبهرویم بودند، آنقدر نزدیک که میتوانستم لرزش ابروهایشان راجونم ببینم. به آرامی پیشانی اولین عنکبوت در حال سقوط را لمس کردم و او را بیهوش کردم.
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم سوم.
شمشیر غرقشدگان.
هر هفت عضو ستارههای در حال سقوط در سیلاب هاله غرقنژادهایی شدند. تردید لحظهای آنها هنگام ضربه خوردن رهبرشان، اشتباه مرگبارشان بود.تازه ستارههای در حال سقوط بیهوش شدند و بیوقفه به پایین سقوط کردند.
«آدم همیشهمگه باید احتمالات رابلرزن در نظر بگیرد.»
من اولانرژیت روی زمینحرفام فرود آمدم.
بام!
هر یک از ستارههای در حال سقوط را یکییکی هنگاممیشی افتادن گرفتم و با دقت روی زمین گذاشتم. آنها که ازکرد قبل بیهوش بودند، طوری ناله میکردند که گویی کابوس عذابشان میداد.
«این احتمال که کسی کهبلرزن فکر میکردید هیچچیز نیست، در واقعنژادهایی ممکن است از شما قویتر باشد.»
با چندانرژیت ضربه سبک، خاکگوش دستهایم را تکاندم.
«مگه نه؟ همگی؟»
شما همه همان اشتباه را مرتکب میشوید. زندگی یعنی اشتباه کردن، درسفداکاری گرفتن از آنها و کمک به یکدیگر برای پیشرفت در حد توان. منآورده باور دارم زندگی یعنی همین. مطمئناً ما هم میتوانیم به یکدیگر کمک کنیم.
در اطرافممگه صدها شعلهنباید آتش وجود داشت.
دستهایی که ازمیذاری هاله شکل گرفتهبدی بودند، در اطرافم میپیچیدند.
«پادشاه مرگ.»
به نظرمگه میرسید کسی اینبلرزن را زمزمه کرد.
«نه، بیشترمگه شبیه یکنباید اهریمن بزرگ.»
«همم.»
لبخندی خجالتزده زدم و گفتم:
«میدونید، اینامگه فقط تبلیغاتنباید و دروغه، نه؟»