چپتر 235: فصل 235
0۲.
خورشید درگیر این دنیاسطح غروب کرده بود.
همراه بابرکه جا سو-جونگ بهمیگرفت خیابانِ غروبکرده رفتم.
بابل، به عنوان شهری که توسطشدم آوارگان بیملیت تأسیس شده بود، ترکیبیکردم از طعمها و رنگهای مختلف بود.
بوی ادویههای هندیبدید به مشام میرسید.بیا و بوی عود چینی.
هر کسی که ازسطح کنارمان میگذشت، رنگ پوستمیگرفت و بوی بدن متفاوتی داشت.
جا سو-جونگ پرسید: «کجا میریم؟»
«این شخص میتونه آقای گونگجا رو هر زمان کهلرزید بخواید به دنیای اصلیتون برگردونه. شما پاداشتون رو دریافت کردید.ضعیفی هنوز کاری تو این دنیا دارید که بخواید انجام بدید؟»
«فقط دنبالم بیا.»
«همف.»
جا سو-جونگ در حالیاندازه که کنارم قدم برمیداشت،بیشتر به آرامی خرناسی کشید.
«هر جاتاریکتر که مایلیدکوچه راهنماییم کنید.»
بوهای خیابانانجام کمکم داشتندفقط محو میشدند.
میدانید هارلم چه بویی میدهد؟
بوی فقری که به نظر میرسید هر جا میروید ماندگارمیگذاشتیم است. بوی آب. بوی رطوبت. آب راکدی در سایههای کنارآشنایی جاده جمع شده بود، چون جایی برای تخلیه آن وجود نداشت.
یک بطری پلاستیکیوارد با سر در آبمتوجه گلآلود گیر کرده بود.
انگار داشت سطحبدید آب این برکهبیا فقیرانه را اندازه میگرفت.
«...»
راه رفتیم.
هر چه بیشتر در آبهای گلآلود قدممتوجه میگذاشتیم، بوهای خیابان بیشتر ملیت خود راگوش از دست میدادند و بوی آب برجستهتر میشد.
در حالیانجام که غروبفقط دنیا تاریکتر میشد.
«...آه.»
وارد کوچه آشنایی شدم.
جا سو-جونگتاریکتر هم متوجه شدآشنایی و لبهایش لرزید.
«آقای گونگجا، اینجا...»
زمزمه کردم: «هیس.»
«گوش کن.»
جا سو-جونگ دهانش را بست.
سپس، صدایانجام ضعیفی از دوردنبالم به گوش رسید.
«آ... آقای امپراتور شعله.»
صدایی آشنا.
«چرا اینقدر ناگهانی...!»
«کمک خواستن بیفایدهست.»
طعنهای آشنا.
«به هربرکه حال هیچکساندازه این اطراف نیست.»
شکارچی رتبهتاریکتر ۱ برج،کوچه امپراتور شعله.
انگار غروب خورشیدبدید را بلعیده باشد، صدایهمف یو سو-ها عملاً میدرخشید.
«هیچوقت فکر نمیکردم جادوگری که قایمفقیرانه شده اینقدر خوشگل باشه. آخ. اگهآبهای از قبل نمیدونستم، حسابی به دردسر میافتادم.»
«جا... جادوگر؟برکه دارید در موردمیگرفت چی حرف میزنید...»
«خخخ. الان کهوارد نگات میکنم، میبینمشدم واقعاً تو بازیگری ماهری.»
در کوچه تاریک.
یو سو-ها با سریسطح کج ایستاده بود و قدیسهراه را به دیوار فشرده بود.
«برخلاف اون پدربزرگ پیرت.»
لحظهای که این کلماتکوچه از دهانش خارج شد،لبهایش چهره قدیسه در هم رفت.
«ها...؟»
«پدربزرگت. همون قدیس شمشیرسطح یا هر کوفت دیگهای. میخواستیراه انتقام اون پیرمرد رو بگیری.»
«...»
«فکر کردی نمیدونم؟»
اگر بخواهیمانجام دقیق باشیم،فقط او نمیدانست.
با این حال،انگار یو سو-ها [ساعتفقیرانه کوکی بازگشتکننده] را داشت.
مهارتی که بافقیرانه مرگش، او را یکرفتیم روز به عقب برمیگرداند.
به لطف آن، یو سو-هاآشنایی [آیندهای که در آن مورداینجا حمله قدیسه قرار میگرفت] را میدانست.
«چطور، این، چطور فهمیدید...»
البته، قدیسهگیر از مهارت یوبرکه سو-ها خبر نداشت.
درست همانطور که دراندازه دنیای من هم نمیدانست.بیشتر همهچیز مثل هم بود.
«من فقطتاریکتر خیلی باهوشم.کوچه همهچیز رو میدونم.»
«اوه...!»
قدیسه دستش را حرکت داد.
درخشش سفید کوتاهی دراندازه کف دستش پدیدار شدبیشتر که احتمالاً هالهاش بود.
«ایگو. نوه چقدر پرخاشگره.»
با این حال، هالهفقط سفید قبل از اینکهحالی کاملاً ظاهر شود، ناپدید شد.
امپراتور شعلهگیر گلوی قدیسهسطح را گرفت.
«کوپ!؟»
«تو آدمکشی استعداد داری. برام جالبه بدونم پدربزرگت اگه الان قیافه نوهاشکردم رو میدید چه واکنشی نشون میداد. هان؟ احتمالاً نمیتونست قاتل رو ببخشه حتیآشنا اگه خودش هم همونکاره باشه... آه، اصطلاحات ما احتمالاً خوب ترجمه نمیشن، نه؟»
قدیسه باانجام ناله دستفقط و پا زد.
کفشهایش که در هوا معلق بودند،فقیرانه در تلاشی بیهوده برای پیدا کردنآبهای تکیهگاه به عقب و جلو تاب میخوردند.
«راستش، ازبرکه حرومزادههایی مثلاندازه تو خوشم میاد.»
در گذشته.
«مهم نیست چقدر آدمفقط بکشی، حتی یه خراشحالی هم روی قلبت نمیندازه.»
در همانگیر مکان، باسطح همان شخصیتها.
«و این رو اعصابه، چون جوری رفتاررفتیم میکنید انگار آدمای خوبی هستید. واو، لعنتی، اصلاًبرجستهتر کسی تو این دنیا هست که آشغال نباشه؟»
در آن زمان،وارد من نمیتوانستم هیچشدم کاری انجام دهم.
«واقعیت نداره. اگه پوستهتون رو بکنن، همهتون آشغالید. با اینقدم حال، کندن این پوسته کلی کار میبره، مگه نه؟ واقعاً خستهکنندهست.داشتند مثل پوست کندن نارنگی میمونه که رگههاش زیر ناخنت گیر میکنه.»
«اوغ، کوهپ! اوهوک، اوپ...!»
«اما ساختن یه الفبچه مثل تو راحته. آه، اصلاً خستهمیگذاشتیم نیستم. انگار داخل مغزم رو با مواد شوینده شستن. بهآشنایی خاطر تو احساس زنده بودن میکنم. واقعاً. همهش به لطف توئه.»
چارهای جز تماشا کردن نداشتم.
شوکه شده بودم و هر کاری ازهمف دستم برمیآمد میکردم تا نفسم را درکشید سینه حبس کنم و صدایی از من درنیاید.
«ممنون.»
اما این بار نه.
«حالا دیگه خداحافظ. قدیسه ایزابل.»
درست زمانی که شعلههافقط در آستانه فوران ازحالی کف دست امپراتور شعله بودند.
هاله من بهانگار سمت پشت دستفقیرانه امپراتور شعله هجوم برد.
«...!؟»
تات!
امپراتور شعله بهطور غریزی گردن قدیسه را رها کرد وقدم به عقب پرید. فوووش! هاله من هوایی را که تاکمکم لحظهای پیش بازوی امپراتور شعله در آن قرار داشت، شکافت.
«هوک...!»
قدیسه در حالیفقیرانه که روی زمینراه میافتاد، نفسی تازه کرد.
«چی...»
امپراتور شعله بابدید چهرهای شوکه بهبیا من نگاه کرد.
تا الان.
یک نفس.
«شمشیر رستگاری.»
بدون اینکه نفسمبدید را بیرون بدهم،بیا به جلو دویدم.
با ندای من، مهارتیسطح که از قبل با منراه یکی شده بود پاسخ داد.
[رستگاری الهه پارهپاره پاسخ میدهد.]
این مهارتی بود که زمانی به مردی تعلق داشت که به عنوان قاتل صورتهای فلکی شناخته میشد.
درست همانطور که نه کارت طلایی ارباب برج را ساخته بود، دو مهارت قاتل صورتهای فلکی را میساخت.
یکی از آنها [رژه عروسکگردان] بود.
با کمک آن، قاتل صورتهای فلکی قادر بود حتی در صورت نابودی بدن قدیمیاش، به بدنی جدید بازگردد.
دیگری [رستگاری الهه پارهپاره] بود.
با کمک آن، قاتل صورتهای فلکی میتوانست خاطرات دیروز را فراموش کند تا پیروزی امروز را به دست آورد.
زمانی که توسط قاتل صورتهای فلکی کشته شدم، به من این حق انتخاب داده شد تا بین این دو مهارت یکی را برگزینم.
من انتخاب کردم...
«کارگر پارهوقت؟! تو، تو چیکار...»
«قهوهای که برای دفترمون سفارش میدید اصلاً طعم خوبی نداره، رهبر گیلد. لطفاً پیک رو عوض کنید.»
به سمت سینه امپراتور شعله یورش بردم.
صدای کلماتم با فشردهسازی هالهام و ارسال آن به شکل امواج صوتی ایجاد شده بود.
در آن لحظه، چشمان حیرتزده امپراتور شعله حتی بیشتر از قبل گشاد شد.
بیان کردم: «نمیخوام طعم قهوهای که امروز خوردم رو به یاد بیارم.»
«برای همین میریزمش دور.»
سپس مشتم را گره کردم.
[رستگاری الهه پارهپاره فراخوانده شد.]
یک ضربه واحد.
تقویت.
«...!»
هاله من، به سرخی هاله امپراتور شعله، به شکم او برخورد کرد. کوک! صدایی از دهان امپراتور شعله خارج شد. امپراتور شعله که قادر به تحمل نیروی ضربه من نبود، مانند تکه چوبی به سمت دیوار کوچه پرتاب شد.
بوم!
دیوار به دو نیم شکست.
«هوک، اوه... آه؟»
تا الان.
دو نفس.
«آه، آه، تو... گیلد یو سو-ها...؟»
به نظر میرسید قدیسه کمی از انرژیاش را به دست آورده و به من نگاه میکرد. او احتمالاً اصلاً آسیبی ندیده بود و تنها رد سوختگی خفیفی روی گردنش، جایی که امپراتور شعله او را گرفته بود، وجود داشت. او گیج به نظر میرسید.
قبلاً فکر میکردم قدیسه صرفاً یک قربانی است.
«متأسفم، اما لطفاً بخوابید.»
حالا، فقط او را به عنوان یک انسان در نظر میگرفتم.
به پیشانی قدیسه اشاره کردم و هالهام را به بیرون فرستادم.
«آه...»
قدیسه با نالهای روی زمین افتاد. او غش کرده بود. این در گذشته اعمال زور غیرقابل تصوری بود، اما اکنون واقعاً ساده بود.
تا الان.
سه نفس.
«حرومزاده!»
امپراتور شعله از میان دیوار فروریخته بلند شد.
سنگریزههای کوچکی از دماسبی بلندش پایین ریخت.
«این حرومزاده روانی! هی! داری چه غلطی میکنی؟! نه، تو واقعاً همون کارگر پارهوقتی!؟»
«درسته.»
«لعنت، تو باید مال اون جادوگر باشی... نه، نه. غیرممکنه. وقتی اون تروریسم احمقانه اتفاق افتاد...»
امپراتور شعله در درک و هضم موقعیت فعلی مشکل داشت.
این طبیعی بود. به هر حال، از دیدگاه او، من فقط یک عضو ضعیف رتبه F در گیلد شکارچیان بودم.
«کنجکاو شدی؟ رهبر گیلد؟»
قدیسه هیچ ایدهای نداشت که امپراتور شعله یک روز به عقب بازگشته است.
به همین ترتیب،
امپراتور شعله هم هیچ ایدهای نداشت که من چه نوع موجودی هستم.
«اگه میخوای بدونی، باید منو شکست بدی.»
«ها...»
«باید بدونم که از تو قویترم یا نه.»
«نمیفهمم داری در مورد چی زر میزنی.»
چشمان امپراتور شعله در حال سوختن بود.
«قراره یکم کتکت بزنم.»
هاله خونیرنگ از دستانم سرریز شد.
«فقط تا جایی میزنمت که نتونی تکون بخوری.»
و به سمتش پریدم.
با استفاده از تمام چیزی که داشتم.
«مزخرف نگو! من شکارچی رتبه ۱ برج هستم...!»
«آسمانهای دوزخی من کاری میکنن که برای خواستههای لحظه مرگت زار بزنی.»
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم اول.
شمشیر گرسنگی.
مشتم را به سمت امپراتور شعله پرتاب کردم. امپراتور شعله با چهرهای که انگار میگفت "دیگه نمیذارم بهم ضربه بزنی"، سعی کرد هالهام را دفع کند. درست است. من اساساً یک شمشیرزن بودم، نه یک مبارز. برخلاف امپراتور شعله، من در حال حاضر در بهترین موقعیت نبودم.
با این حال، استادم یک کوه برفی کامل را بدون شمشیر شکافته بود.
بنابراین، حتی اگر شمشیری هم نداشتم، این جریان آتش را میشکافتم.
+
[هنر شیطانی آسمانهای دوزخی]
رتبه: A+
تأثیر: فرقه شیطانی. آنها از منطق بهشتها متنفرند. آن را نفرین میکنند. و آنها تنها به نفرت و نفرین بهشتها بسنده نکردند، بلکه فرقههایی تشکیل دادند و در نهایت تحت یک آموزه متحد شدند. هنر شیطانی آسمانهای دوزخی، یک هنر رزمی با جوهره همان آموزه است.
کسانی که هنر شیطانی آسمانهای دوزخی را بیدار میکنند، میتوانند بهشتها را پاره کنند و کوههای بلند را در هم بشکنند! با این حال، شما باید نفرت و نفرینهای نهفته در حرکات پایه این مهارت را عمیقاً درک کنید.
هر چه بیشتر از دنیا متنفر باشید و آن را نفرین کنید، بیشتر بر بهشتها سایه میافکنید. کسی که بر هنر شیطانی آسمانهای دوزخی مسلط شده و به قله آن برسد، اهریمن آسمانی است، کسی که بهشتها را سرنگون خواهد کرد.
※با این حال، اگر از این مهارت جدید استفاده کنید، حفظ حس خویشتن برایتان دشوار میشود.
یک ضربه.
تکهای ازبرکه هالهام شعلههااندازه را شکافت.
«-اورپ، هاه؟»
«امروز.»
وقتی مشتم به چانهاش برخورد کرد، سر یو سو-ها به پهلو چرخید. به آرامی. باخود درک من از زمان که توسط هاله تا بینهایت کش آمده بود، امپراتور شعله نمیتوانست بههیس من ضربه بزند و من قادر بودم دستهایم را یک قدم جلوتر از او تاب بدهم.
«من خاطرات گودالهای گِلی کهمیگرفت هنگام قدم زدن در کوچه درملیت آنها پا گذاشتم را دور میاندازم.»
هالهام را برانگیختم.
[رستگاری الهه پارهپاره]
رتبه: A+
تأثیر: زمانی الههای وجود داشت که خود را وقف جنگجوی خاصی کرده بود. با وجود اینکه الهه توسط جنگجو تکهتکه شد، باز هم آرزو داشت در کنارش بماند. الهه سقوط کرد و در این کارت مهارت مهر و موم شد.
الهه خاطرات را با تواناییها جایگزین میکند. شما میتوانید با دادن خاطرات خود به الهه، تواناییها و قدرت خود را تقویت کنید. هرچه این خاطره برای شما مهمتر باشد، تقویت قویتری دریافت میکنید.
※ با این حال، اثر تقویتکننده برای مدت طولانی دوام نمیآورد.
باد زوزه کشید.
دوباره مشتم را تابکوچه دادم، این بار بهلبهایش شکم یو سو-ها کوبیدم.
«—.»
نفس امپراتورگیر شعله درسطح سینه حبس شد.
کوک، نالهایبرکه از دهانشاندازه فرار کرد.
چند قطره شیره معده به دنبالشدم ناله بیرون ریخت و پس ازکردم آن، یو سو-ها روی زانوهایش سقوط کرد.
«اورک، ...کوپ، لعـ-! هوک...»
«رهبر گیلد.»
در سکوتبرکه به امپراتوراندازه شعله چشم دوختم.
«میدونم از اینکه من وآشنایی مدیر مردیم عصبانی هستی. امااینجا رهبر گیلد پدربزرگش رو هم کشت.»
«تو، اورک، چه غلطی...»
«پس اولگیر باید برای کشتنبرکه پدربزرگش عذرخواهی کنی.»
تا به الان.
پنج نفس کشیدم.
«چارهای جز کشتنش نداشتم، قدیس شمشیر بدون اینکهحالی اول باهام حرف بزنه سعی کرد من رو بکشه.کنید با این حال، متأسفم. این رو به قدیسه بگو.»
تا به الان.
روزهای زیادی طول کشید.
«باید این کار رو بکنی.»
«چرا کورکورانه آدم میکشی؟»
بوی کوچه.
بوی فقریبرکه که ماننداندازه آب بود.
مهم نبود خورشید در این دنیا چقدر قدرتمند باشد، نورش هرگز سایهها راهیس لمس نمیکرد. گودالهای درون سایه فرصتی برای تبخیر کامل نداشتند، و وقتی شب فرااینقدر میرسید یا باران میبارید، به همان اندازهای که تبخیر شده بودند، دوباره بالا میآمدند.
راکد و پوسیده بود.
«چرا؟»
خورشید زیادی لازم بوداندازه تا آب گِلی وبیشتر پوسیده من را تبخیر کند.
«چرا بایدتاریکتر کسی روکوچه که نمیشناسی بکشی؟»
«رهبر گیلد قویه. تو قویترین فرد توی برجی. برخلاف بقیه،قدم اگه بخوای حتی میتونی زندگیت رو هم دور بندازی. چیزهای کمتریداشتند برای از دست دادن داری. پس چرا آدمها رو اینطوری میکشی؟»
به مردی کهانگار قلبم را سوزاندهفقیرانه بود نگاه کردم.
او آنقدر قوی بود که در آن زمان، هیچآبهای راهی برای شکست دادنش نداشتم، بنابراین فقط فرار کردم،وارد به عقب در زمان، به گذشته، به ۴۰۰۰ روز قبل.
درست است. من فرار کردم.
نمیدانستم چه بگویم تا این شخص را متقاعد کنم، قدرت قانع کردنش را نداشتم، نمیدانستم چگونهراهنماییم او را به خود جذب کنم، هیچ اعتماد به نفسی برای رویارویی با این شخص نداشتم،است بنابراین فرار کردم، و او را پیش از آنکه بتواند به این شخص تبدیل شود، کشتم.
من یو سو-هاانگار را کشتم، نهفقیرانه امپراتور شعله را.
«اینطوری زندگی نکن.»
«...»
«حرومزاده عوضی.»
حالا منگیر از اوسطح قویتر بودم.
به طرز غیرقابل مقایسهای قویتر.
حالا میتوانستمتاریکتر کمی بیشترکوچه انجام دهم.
دیگر مجبور نبودم هنگام تماشای مرگ قدیسه نفسم را حبس کنم، نیازی نبودخرناسی سعی کنم فرار کنم، مجبور نبودم از مردن بترسم، نیازی نبود از رها شدنمیدهد وحشت داشته باشم، مجبور نبودم نگران این باشم که برای دیگران هیچ معنایی ندارم.
من سخت تلاش کردم.
«...»
امپراتور شعلهتاریکتر مقدار بیشتری شیرهآشنایی معده بالا آورد.
در حالی که دهانشفقط را با پشت دستحالی پاک میکرد، زمزمه کرد.
«چه چرت و پرتی، حرومزاده...»
«...»
«چرا نمیتونم یکم مهربونتر باشم؟ چرا همچین چیزیلبهایش ازم میپرسی؟ لعنتی. به اطرافت نگاه کن. کجابست بزرگ شدی که میتونی همچین چرت و پرتهایی ببافی...»
چشمان امپراتورانجام شعله پرفقط از خون بود.
«سو-جونگ هم همینطوره. تو هم همینطوری. جدی میگم. شماراه دو تا آدم نیستید. هر کی شما رو جمع کردهمیشد و بزرگ کرده که انقدر خوب باشید... لعنتی. چطور ممکنه؟»
کلماتی که بهفقیرانه بیرون تف میکردراه نیز خونین بودند.
«چطور میتونید انقدر مهربون باشید؟»
خون غلیظتر شد.
«چطور میتونید انقدر...انگار چطور آدمها میتوننفقیرانه انقدر خوب باشن؟»
امپراتور شعلهبرکه به مناندازه خیره شد.
«عوضیهای دلنازک. از اینجا گمشید. جا سو-جونگ،متوجه و تو هم همینطور، فقط برید بمیرید.گوش فقط، فقط، بمیرید. بمیرید. گمشید. لعنت بهش، واقعاً...»
درست است.
اگر این فریاد او بود.
پس من—ارباب جوان فرقهاندازه شیطانی، ماه دوکنشین ایوانسیا،بیشتر فرمانروای صد شبح—سر تکان دادم.
۰
«دنیا فقطانجام از عوضیهایی مثلدنبالم تو ساخته نشده.»
«...»
«و من هم نمیذارم تبدیلمیگرفت به عوضیای مثل خودت بشی. میتونمملیت این کار رو بکنم، و میکنم.»
پیشانی امپراتورتاریکتر شعله راکوچه لمس کردم.
«چون من از تو قویترم.»
و جریانگیر هالهام راسطح معکوس کردم.
با آخرین دشنام،فقیرانه امپراتور شعله بهراه آرامی فرو ریخت.
«مزـ، ـخرف...»
بام.
امپراتور شعله روی زمین افتاد.
سکوت بر کوچه سایه افکند.
صدای قدمهای کوچکی از پشتمآشنایی به گوش رسید. برگشتم و جازمزمه سو-جونگ را دیدم که نگاهم میکرد.
چشمان بنفشش انگار میپرسیدند.
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
سر تکان دادم.
«تناسخ صد شبح.»
زیر آسمان شب، سایهام در سراسر کوچههمف تاریک پخش شد. سایه مانند یک اسلایمکشید خزید و پیکری از آن شکل گرفت.
[تناسخ صد شبح]
رتبه: SSS
تأثیر: کسانی را که خودتان کشتهاید احضار کنید. مردگان نمیتوانند از تواناییهای زمان حیات خود استفاده کنند. اما در صورت تمایل شما، مردگان قادر خواهند بود خاطرات و ظاهر زمان زنده بودنشان را حفظ کنند. اگر این را نخواهید، آنها فقط به عنوان هیولا احضار میشوند.
※ با این حال، شما فقط میتوانید هفتهای یکبار آنها را احضار کنید.
«واو. این دیگه چه کوفتیه؟»
پیکری که از سایهها برمیخاست،آشنایی دقیقاً شبیه همان مردی بوداینجا که روی زمین افتاده بود.
«اینجا کجاست؟ چرابدید من رو بهبیا همچین سگدونیای صدا زدی؟»
یو سو-ها، که لباسسطح پارهوقت کافه افلاکنما رامیگرفت به تن داشت، اخم کرد.
در این دنیا، من یک کارمندراه پارهوقت بودم، اما در دنیای من، اودست به یک کارمند پارهوقت تبدیل شده بود.
با احساس یکوارد علت و معلول عجیب،متوجه با او صحبت کردم.
«یو سو-ها.»
«هاه؟ چه غلطی...؟انگار اون یارویی کهفقیرانه اونجا افتاده کیه؟»
«نگران اون نباش. یو سو-ها.»
«چیه؟»
«به نظرتانجام چون کشتمتفقط مثل سگم؟»
یو سو-ها طوری نگاهم کردبرکه که انگار داشت فکر میکردرفتیم عقلم را از دست دادهام.
«داروی اشتباهی خوردی؟»
«صادقانه جوابم رو بده.»
«باشه. مثل یه سگی. اگه جای من بودی، فکر نمیکردی مثل سگم؟ اگه یه حرومزاده سگصفت رو پیدا کنی که تنهایی تومحو یه منطقه شکار میپلکه و سعی کنی پسِ کلهاش رو خرد کنی، بعدش، بعد از اینکه میکشتت، هر وقت حوصلهاش سر میرهنداشت احضارت کنه و مجبورت کنه برقصی، لعنتی. فقط حرف زدن در موردش هم عصبانیم میکنه. تو فقط باید بمیری. عوضی. حرومزاده روانی.»
«درسته...»
آهی کشیدم.
«من همتاریکتر برای بعضیکوچه آدمها یه حرومزادهام...»
«چی گفتی؟»
«هیچی. همسرم واقعاً اشتباه نمیکرد...»
تمام شده بود.
وقت آنتاریکتر بود کهکوچه اعتراف کنم.
«ببخشید.»
یو سو-ها خشکش زد.
«هاه؟»
«متأسفم که کشتمت، عوضی.»
«...»
یو سو-ها دهانش را بست.
عالی میشد اگر به خاطر اینکه تحت تأثیر عذرخواهی من قرار گرفته بود سکوت میکرد، و شایدتاریکتر کمی قابل تحسین بود. اما طبیعتاً، این پسر هرگز کار خوب یا قابل تحسینی انجام نمیداد. چونضعیفی او یک حرومزاده تمامعیار بود. با این حال، یو سو-ها فقط مثل یک احمق به من نگاه کرد.
«متأسفی که من رو کشتی؟»
«درسته.»
«لعنتی، فکر کردم گوشهام خراب شده ولی معلوم شد مشکل از کله این حرومزادهست. تیر خوردی؟ آه، تو کهمیشد حتی اگه تیر هم بخوری نمیمیری، مگه نه؟ پس واقعاً منظورت همینه. واو. تا حالا نشنیده بودم کسی بگهدور [متأسفم که کشتمت]. لععععنتی. احتمالاً من اولین نفر تو تاریخم که همچین عذرخواهیای میشنوه. کِی این به ذهنت رسید، عوضی؟»
آه.
این مرد سگصفت.
اگر وقتی دهانش را باز میکرد فحشهمف نمیداد، آدم باورش میشد که روی لبهایش جوشمایلید میزند. حتی وقتی مردم از او عذرخواهی میکردند.
«...»
به جا سو-جونگ نگاه کردم.
جا سو-جونگ باوارد لبخندی درخشان بهشدم من نگاه میکرد.
«...راضی هستی؟»
«واقعاً جالبه، آقای گونگجا. خیلی سرگرمکنندهست وقتی همه موافقن و این فقط نظر این شخص نیست. آقای گونگجا، چه جورتاریکتر آدمی عسل رو از دست انواع زنبورها میدزده؟ زنبورها وقتی هجوم میارن وزوز میکنن. آقای گونگجا، نگران این شخص نباش، بهشعله صحبت با آقای یو سو-ها ادامه بده. راستی، تو هارلم پاپکورن میفروشن؟ آقای گونگجا، دهان این شخص با اشتیاق پاپکورن میخواد.»
آه.
این زن سگصفت...
چرا همه اطرافیانم دیوانهاند؟
در این دنیا که خدا، شیطانفقیرانه و انسان دست به دست هم دادهمیگذاشتیم بودند، من سرم را میان دستهایم گرفتم.
«هی...»
«چیه؟»
«نمیتونم جبران کنم که به این روز انداختمت، اما... نه، میتونم.برمیداشت به خاطر کاری که باهات کردم متأسفم. و تقاصش رو پسمحو میدم. تو آینده هم به جبران کردنش ادامه میدم. اینطوری خوبه؟»
«دارم میترسم چون این عوضی مثل یهاندازه حرومزاده حرف نمیزنه. داری در مورد چی حرفخود میزنی؟ طوری بگو که یه آدم بتونه بفهمه.»
«شانس آوردی کهفقیرانه من آدم بهراه این قویای هستم...»
من.
تازهترین تکهانجام از زندگیامفقط را بیرون کشیدم.
«واقعاً، بایدگیر خوشحال باشیسطح که من قویام.»
تکهای کهبرکه از ارباباندازه برج دزدیده بودم.
[جمجمه اژدهای استخوان زمین]
رتبه: SSS+
تأثیر: توانایی بایگانی کردن خاطرات زندگان. خاطرات بایگانیشده در «جعبهای» قرار میگیرند که فقط توسط کاربر قابل نابودی است.
تا زمانی که جعبه نابود نشده باشد، کاربر میتواند بدن شخصی را بازآفرینی کند که همان خاطرات را بارها و بارها به ارث خواهد برد. این بدن میتواند در سراسر جهان سفر کند، خاطرات جدیدی بسازد و آن تجربیات را دوباره در جعبه «بهروزرسانی» کند. البته، اگر کاربر اجازه دهد!
حتی اگر بدن کاملاً نابود شود، جعبه هیچ آسیبی نخواهد دید. امتیاز جاودانگی را به اطرافیان خود اعطا کنید.
※ با این حال، خاطرات یک بدن نابودشده نمیتواند در جعبه بهروزرسانی شود.
«خانم جا سو-جونگ.»
«بله، آقای گونگجا.»
«اون.»
گفتم.
«من اینبرکه بچه رواندازه به زندگی برمیگردونم.»
جمجمه اژدهای استخوان زمین.
با قویترین کارتی که تا به حال برداشتهحالی بودم، مهارتی که [خاطرات] شخص دیگر را حفظراهنماییم میکرد و به آنها یک [بدن] میبخشید، اعلام کردم.
«قراره این عوضی رو برگردونم.»
من یکبرکه انسان رااندازه نجات دادم.
یادداشت مترجم
متن اصلی فاقد عنوان برای این فصل است.