چپتر 155: پیشدرآمد. (۳)
0۴.
-اوه، چه کتابخونه معرکهای.
در دوران باستان، موجودی به نام «برکه انباشت خاطرات» وجودفاش داشت. انسانها نمیتوانستند نام این موجود را به درستی تلفظجورایی کنند. «برکه انباشت خاطرات» تنها یک نام ساختگی و قراردادی بود.
تلفظ واقعی آن ■■■■■ بود. درست همانطور که انسانها اهمیتی نمیدهند یکخود جیرجیرک آنها را چه مینامد، ■■■■■ نیز نیازی نمیدید که از نامگذاریکوچک انسانها استفاده کند. سادهترین تلفظ نام این موجود، چیزی شبیه به «هاموسترا» بود.
-فضاش دلنشینهعجیب و مجموعهاشنبود هم عالیه.
هاموسترا.
این همان نامی بودورودت که انسانها به «برکهاست انباشت خاطرات» داده بودند.
-با کمالبهترین میل تاییدشحقیر میکنم، ■■■■■.
اما انسانی کهروبهرویش در برابرش ایستادهخداگونه بود، تفاوت داشت.
-این بهترین کتابخونهایه کهروبهرویش این حقیر تا بهخدا حال ازش دیدن کرده.
این انسان میتوانست به اراده خود از زبان اژدها استفاده کند. همین امر بهنیستم تنهایی شگفتانگیز بود. برکه انباشت خاطرات، از همان ابتدا موجودی با کنجکاوی فراوان بود. احتمالمتقاعدشون زیادی وجود داشت که از این موجود کوچک خوشش بیاید و به او علاقهمند شود.
تا به حال هیچکس قدم درازش این کتابخانه نگذاشته بود، به جزخود این انسان که اولین بازدیدکنندهاش محسوب میشد.
-تو کیستی؟
انسانی که در برابرش ایستاده بود، بوی واقعاً زنندهای از خود ساطع میکرد.اینجا عجیب بود. برکه انباشت خاطرات میتوانست بوی یک اژدها را حس کند، امادنیای موجود روبهرویش اژدها نبود. هالهای خداگونه از او ساطع میشد، اما خدا هم نبود.
برکه انباشت خاطراتاجازه هرگز موجودی شبیه بهدنیای انسانِ روبهرویش ندیده بود.
-چگونه به اینجا آمدی؟
طبیعتاً، در لحنشروبهرویش نوعی هوشیاری وخداگونه احتیاط موج میزد.
-من هرگز اجازه ورودت رانبود صادر نکردم. اینجا دنیای منانسانِ است. هدفت را فاش کن، غریبه.
-من دزدمیزد کتاب نیستم. لطفاًصادر اینقدر محتاط نباش.
انسان پوزخندی زد.
-من یه جورایی نماینده بیمههالهای سیارم. دارم به تمام موجوداتی مثلچگونه تو سر میزنم تا متقاعدشون کنم.
-من از هدفت پرسیدم.
-دارم یه خونه میسازم. نه، بهتره بهشدنیای بگم ویلا؟ اگه من صاحبخونه باشم، دارمنیستم سعی میکنم متقاعدت کنم که مستاجرم بشی.
انسان دوباره پوزخند زد.
-……
برکه انباشت خاطرات آزردهخاطر شده بود. او برای اولین بار در طول هزاران سال، یا شاید هم بیش ازاحتیاط دو برابر این مدت، احساس آزردگی میکرد. او عاشق تمام شخصیتهای درون کتابها بود و هیچ تبعیضی بین خیرپوزخندی و شر قائل نمیشد؛ با بدشانسها و خوشاقبالها به یک اندازه برابر رفتار میکرد؛ اما زندگی واقعی متفاوت بود.
برکه انباشت خاطرات موجودی باعظمت بود. تعریف عظمت ذهنیهدفت و نسبی بود، اما به عقیده برکه، عظمت یعنی تواناییپوزخندی ضربه زدن یا کشتن کسانی که او را آزار میدادند.
-مزاحم. دور شو.
برکه تصمیم گرفت امروز هم ازخداگونه عظمت خود استفاده کند. او بهاینجا آرامی قدرتش را به نمایش گذاشت.
در این کتابخانه، قدرت برکه مطلق بود. افراد سرسختی که به تعالی رسیده بودند، وطبیعتاً البته مردم عادی، تنها میتوانستند تکهتکه شده و به خاکستر تبدیل شوند. برکه کاملاً مطمئن بود.دزد مدتها پیش، قبل از اینکه تا این حد باعظمت شود، چیزهای بسیاری را متلاشی کرده بود.
-آه. متاسفم.
انسانی که درکتابخونهایه برابرش بود، بهازش خاکستر تبدیل نشد.
حال انسان کاملاً خوب بود.
-انگار حال و هوا رو خراب کردم. اما نمیتونی فقط یه کمچگونه بیشتر باهام حرف بزنی؟ خیلی زحمت کشیدم تا تمام این راه روصادر بیام اینجا. هوف. راهها بسته بودن و وضعیتشون هم خیلی خراب بود...
برکه از اینکهاجازه عظمتش هیچ تاثیرینکردم نداشت، شگفتزده شد.
این یک شوک عظیم بود.
چنان شوک بزرگی بود که برکه از واقعیت فرار کرد. آیا حملهاش در آن لحظهلحنش قدرتش را نشان نداده بود؟ پس نامعتبر بود. او طوری رفتار کرد که انگار هیچدزد اتفاقی نیفتاده است. برکه بهانهتراشی برای خودش را تمام کرد و دوباره به انسان حمله کرد.
-حالا که حرفش پیش اومد، باید بپرسم. این کتابخونههرگز هیچ دری نداره؟ اینجا یه جور قبره؟ حداقل بایدهوشیاری چند تا پنجره دربیاری. اینجا خیلی خفه و نفسگیره.
انسان هنوز کاملاً سالم بود.
-میخوای چندبهترین تا براتحقیر درست کنم؟
بدتر از آن، انسان سوراخی درخداگونه دیوار کتابخانه ایجاد کرد. آن هم درآمدی حالی که لبخند کوچکی بر لب داشت.
-آه. بالاخرهمیکرد هوا جریانروبهرویش پیدا کرد.
ذهن برکه کاملاً خالی شد.
-این دیگه چه کوفتیه؟
این اولین باری بودنبود که در طول هزارانهرگز هزار سال ناسزا میگفت.
کتابخانه فقط یک مکان ساده برای کتابها نبود. آنجا مانند جسم و روح برکه بود. این حقیقت که انسان توانستهموج بود سوراخی در دیوارهای کتابخانه ایجاد کند، به این معنا بود که میتوانست به راحتی شکم او را هم پاره کند.بیمه برکه آنقدر توانمند بود که بتواند این مسائل را به هم ربط دهد و آنقدر باهوش بود که نخواهد تکهتکه شود.
-فهمیدم! تسلیممیزد میشم. ازورودت جونم چی میخوای؟!
-من همه چیزت رو میخوام...
-ترجیح میدم بمیرم!
-آه. واقعاً؟ میتونم بکشمت؟
-……
برکه کاملاً زیرک بود. حداقل،حال آنقدر باهوش بود که بفهمدمیتوانست انسانِ روبهرویش یک دیوانه روانی است.
-همونطور که انتظار میرفت، نمیخوای بمیری، درسته؟ معلومه که نه.ندیده زندگی چیز باارزشیه. حالا، این حقیر هم مایله بهت کمکمیزد کنه. لطفاً برای حفظ زندگی باارزشت اینجا رو امضا کن.
برای برکه مایه تاسفروبهرویش بود که این آدمخدا مجنون، قدرتی غیرقابلتصور داشت.
-این چیه...؟
-یه قرارداده.
-میتونم بپرسم چه جور قراردادیه...؟
-بله، البته.میکرد من کهروبهرویش گانگستر نیستم.
حتی اگر این انسان از نظر فنی یک گانگستر نبود، اما تفاوت چندانی هم با یکی ازمحتاط آنها نداشت. با این حال، برکه به این موضوع اشارهای نکرد. باز هم باید گفت که برکهبهتره باهوش بود. او میدانست چه چیزی را میتواند بگوید و چه چیزی را نباید به زبان بیاورد.
-من دارم یه برج میسازم.
برج.
-من موجوداتی مثل تو رو بههالهای اونجا میارم. همچنین به موجوداتی که ازاینجا نظرت بیاهمیت هستن هم اجازه ورود میدم.
برکه با احتیاط قراردادورودت را خواند. همانطور کهاست میخواند، حالت چهرهاش تغییر کرد.
در ابتدا، او فکر میکرد که این انسان یکانسان اوباش دیوانه است که آمده تا از کتابخانهاش دزدی کند.ابتدا بخش اوباش بودنش درست بود. بخش دیوانه بودنش هم همینطور.
اما اینعجیب انسان یکنبود دزد نبود.
قرارداد پرمیکرد از پیشنهادهایروبهرویش وسوسهانگیز بود.
-قراره بهم اجازهاجازه بدی داخل تمامنکردم دنیاها سرک بکشم؟ واقعاً؟
-نه تمام دنیاها.کتابخونهایه فقط دنیاهایی کهازش من توشون دست دارم.
-...این بندهای محرمانگی.
-باید مطلقاً بهشون پایبند باشی.
برکه برایمیزد تصمیمگیری به زمانصادر زیادی نیاز نداشت.
با اینبهترین حال، کنجکاویاشحقیر عمیقتر شد.
-چرا داریعجیب این کارنبود رو شروع میکنی؟
این موضوع جالب بود.
-برای چیه؟میزد چه مزیتیورودت برات داره؟
-هیچکس انتخاببهترین نمیکنه کهحقیر به دنیا بیاد.
انسان لبخند زد.
-همه باید بتونن یه زندگی دیگه رو تجربهخدا کنن. ممکنه اون زندگیای نباشه که میخوان، امالحنش زندگی میکنن چون خودشون انتخاب کردن که زنده بمونن.
برکه نمیتوانستمیزد لبخند انسانورودت را درک کند.
-یه روزی، تو همحقیر یه زندگی دیگه روکرده تجربه میکنی، آقای کتابدار گوشه.
او اینعجیب کلمات را همهالهای نمیتوانست درک کند.
۵.
«......»
کتابدار بابهترین نگاهی خالی بهحال من خیره شد.
آیا منظورم را نفهمیده بود؟ یا هنوز متوجههرگز عمق قضیه نشده بود؟ در هر صورت، مشکلی نبود.هوشیاری من کتابدار را تحت فشار نگذاشتم و منتظرش ماندم.
کتابدار پس از گذشت مدتی طولانیهالهای زمزمه کرد: «تو میخواهی که منچگونه با تو از برج بالا بیایم.»
«م-من یک صورت فلکی معمولی نیستم. برخلاف روحی که تو را تسخیر کرده یا شمشیر مقدسیاینقدر که به تو گره خورده، این مرحله رسماً به من سپرده شده است. با وجود ظاهرم،خونه من از طبقه بالایی هستم... تعلق داشتن به این برج خاص... اگر این کار را بکنم...»
«اگر اینبهترین کار راحقیر بکنی، چه میشود؟»
«...نمیدانم. اصلاً نمیدانم. درنبود تاریخ برج هرگز چنینهرگز چیزی رخ نداده است.»
شانههای کتابدار لرزید.
«مواردی وجود دارد که صورتهای فلکی شیفته شده و به عنوان همراهان برخی جنگجویان عمل کردهاند. تعدادشان همنباش کم نیست. و همانطور که تو [پادشاه اهریمن باران پاییزی] را با [تناسخ صد شبح] خود بلعیدی، جنگجویان نیزویلا صورتهای فلکی را جمعآوری کردهاند. اما... اما من هرگز نشنیدهام که یک صورت فلکی تبدیل به یک شکارچی شود...»
«پس تو میتوانیکتابخونهایه به عنوان اولینازش نفر ثبت شوی.»
«...»
«هاموسترا. درمیکرد چنین جاییروبهرویش زندگی نکن.»
به اطراف نگاه کردم.
اینجا مقبره کتابها بود.
ردپای دنیاهای گذشته در اینجا جمع شده بود. همین و بس.چگونه در این مکان، زمان جریان نداشت. تنها نفسهای بیروندادهشده توسط دیگرانورودت و داستانهای دنیاهای دیگر در اینجا مهر و موم شده بودند.
'آشناست.'
فقط مکانی که درورودت آن حسرت میخوردی واست به دنیاهای دیگران غبطه میخوردی.
'این مکان. برایم آشناست.'
اتاقی که قبلروبهرویش از بازگشت اجاره کردهخدا بودم به یادم آمد.
در اتاقم، عکسهاعجیب و مصاحبههای زیادی ازخداگونه امپراتور شعله چسبانده بودم.
مقیاس آن دراجازه مقایسه با کتابخانهنکردم بزرگ رقتانگیز بود، اما...
'در اصل، همان است.'
به همین دلیلروبهرویش بود که میتوانستمخداگونه این را بگویم.
«قدم بهمیکرد میدان بگذار.روبهرویش همین الان.»
باید از اینجا بیرون میآمدی.
«آدمها وقتی درکتابخونهایه چنین جایی میمانند،ازش عجیب و عجیبتر میشوند.»
«م-من عجیبم...؟»
«زندگی یک شخص در یک آخرالزمان ثبت میشود. شاید با خواندن آنچگونه فکر کنی که همهچیز را درباره آن شخص میدانی، اما اینطور نیست.صادر هاموسترا، یادت هست درباره نابودی [تواریخ اهریمن آسمانی] چه نوشته شده بود؟»
آخرالزمان مرگمیزد استادم را اینگونهصادر روایت کرده بود:
「اهریمن آسمانی ناگهانکتابخونهایه مغلوب بیماری همهگیرازش شد و درگذشت.」
«این دیگر چه مزخرفی است؟»
«...»
«هیچچیز نمیگوید. مطلقاً هیچچیز.»
اینکه استاد در لحظات آخر چه چهرهای داشت، صدای فرقهگرایان وقتی سوگواریخود میکردند، اینکه بچههای کنار رودخانه چقدر سخت تلاش کردند تا گل وکوچک لای نرم را حفر کنند—هرگز نمیتوانستی با خواندن کتاب اینها را بفهمی.
نمیتوانستی.
کتابدار اعتراض کرد: «ا-اما!روبهرویش من میتوانم آنها راخدا ببینم و مشاهده کنم!»
بهراحتی پذیرفتم: «درست است. تو میتوانی خودت وارد دنیاهاهدفت شوی تا رویدادها را مشاهده کنی. وقتی استاد درگذشت، حتماًپوزخندی تو هم مثل من غصه خوردی. در این شکی ندارم.»
«پ-پس مشکلی نیست...!»
«اما توعجیب بیشتر ازنبود من غمگین نشدی.»
«...»
«تو هم حتماً وقتی استاد در [تواریخ اهریمن آسمانی] مرد،فاش نفست را در سینه حبس کردی. وقتی امپراتور شمشیر ضربه زد،نماینده احساس هیبت کردی. اما چیزی که حس کردی؟ فقط "تحسین" بود.»
فشار.
دست کتابدار را کمینبود محکمتر گرفتم و اوهرگز را به خودم نزدیکتر کردم.
«شرط میبندم تو هم راویل را دوست داری. ازهرگز او خوشت میآید. اما میدانی، تو هرگز راویل راهوشیاری به اندازهای که من دوستش دارم، دوست نخواهی داشت.»
«...»
«تو فقط طعم آن را چشیدهای، در حالی که داخل این کتابخانه نشستهای.زبان تو هرگز زندگیات را روی صحنه نگذاشتهای—تو فقط به عنوان تماشاچی زندگی کردهای. اگرعلاقهمند از یک اجرا لذت بردی، دست میزنی. اگر نه، خمیازه میکشی. همین و بس.»
«من...»
«بیا با ما زندگی کن.»
کتابدار تکانی خورد.
«من به یک... قرارداد سختگیرانه مقیدم. اگر خودم را به یک برج خاص متصل کنمهمین یا قوانین را زیر پا بگذارم، قطعاً توسط برج مجازات خواهم شد. احتمالاً تمام اقتدارقدم یک صورت فلکی را از دست میدهم... اینگونه بیفایده خواهم شد. هیچ سودی برایت نخواهم داشت.»
«این از آن داستانها نیست.»
«...»
«و خودتمیزد هم اینورودت را میدانی.»
«...»
«هاموسترا.»
مستقیم بهمیکرد شخص روبهرویمروبهرویش نگاه کردم.
«مردن به دست قاتل صورتهای فلکی در یک روز، رویای تو بود. حالا آن رویا را دور بینداز. من رویای جدیدی به توسیارم میدهم. این رویا همیشه شاد نخواهد بود و دفعات زیادی پیش میآید که بیشتر شبیه به یک کابوس باشد. بخشهای زیادی وجود خواهدپوزخند داشت که میخواهی آنها را پاک کنی. اما اگر بخواهی. اگر این چیزی است که آرزویش را داری، من در آن رویا میمانم.»
دوباره گفتم:
«با من زندگی کن.»
«...»
«تو در رویای من ظاهر میشوینکردم و من در رویای تو، ودزد من و تو میتوانیم "ما" باشیم.»
لبهای کتابدار میلرزید. و دست چپش که حتی بیشترانسان از لبهایش میلرزید، به داخل جیبش رفت. او کتابیشگفتانگیز را بیرون کشید که نازکتر از [حماسه لفانتا اِگیم] بود.
+
■■■■■
+
نمیتوانستم عنوانش را بخوانم.
این زبان دنیاییروبهرویش بود که ماخداگونه نمیتوانستیم درکش کنیم.
کتابدار—نه، هاموسترا—کتابی راعجیب که حاوی زندگیاشهالهای بود به من داد.
«پادشاه مرگ...»
«بله.»
«من به عنوان یک خواننده، آخرین نصیحتم را به تو میکنم. من بزرگترین طرفدارطبیعتاً تو هستم. هیچ خوانندهای وجود ندارد که تو را به اندازه من دوست داشتهفاش باشد و هرگز هم نخواهد بود. پس لطفاً، این را خوب به خاطر بسپار.»
«گوش میدهم.»
«اگر اینطور در لاس زدن زیادهروی کنی، ممکن است کسی دچار سوءتفاهم شود.کتاب لطفاً از این نوع لحن فقط با دوشس ایوانسیا استفاده کن. در غیرموجوداتی این صورت، دوشس ایوانسیا قلبت را سوراخ میکند و تو را میکشد، پادشاه مرگ...»
«من قبلاً یک بارحقیر به این شکل مردهام،کرده اما به حرفهایت توجه میکنم.»
«پادشاه مرگ...»
«بله.»
«آیا زندگیمیزد به عنوان یکصادر انسان لذتبخش است؟»
کتابدار ترسیده بود.
لبخند زدم.
«افتضاح است.»
من [■■■■■]میزد را درورودت دست گرفتم.
«مثل تافی سفت است، اما حتی تافیدیدن هم وقتی آن را میجوی خوشمزه است. ممکنهمین است گاهی دندانهایت بشکند، اما من کمکت میکنم.»
«لعنتی...»
کتابدار به نظرعجیب میرسید که درهالهای آستانه گریه است.
«فکر اینکه چنیناجازه چیزی خطوط پایانینکردم آخرالزمان مرا تشکیل میدهد...»
او شیرازه کتاب راحقیر نگه داشت در حالی کهانسان من جلدش را گرفته بودم.
«زندگی به این راحتیها پیشهالهای نمیرود. مثل یک اثر هنریندیده است. با آن کنار بیا.»
ما آخرینمیکرد آخرالزمان راروبهرویش باز کردیم.
صدایش ترسیده و بغضآلودورودت بود، اما کلماتش هنگاماست صحبت کردن محکم بودند.
«پادشاه مرگ. کتابدار گوشه. من این دو را بهانسان عنوان شخصیتهای [■■■■■] تعیین میکنم. درجه سختی این آخرالزمان نامشخصابتدا است. وقتی چشمانتان را باز کنید، پایان بسیار تحسینشده داستان...»
«وقتی چشمانمان راروبهرویش باز کنیم، احتمالاًخداگونه فقط همینجا خواهیم بود.»
«...همانطور که میگویی.»
کتابدار به من نگاه کرد.
در همان لحظه.
«من پاکسازیعجیب این مرحلهنبود را اعلام میکنم.»
فووووش!
نور سفیدیمیزد ما راورودت در بر گرفت.