چپتر 143: زنده ماندن (۳)
0- فکر میکردمسلیقه یه روز زنگ بزنی.داری دیدم که حالت خوبه.
«ببخشید کهکشیدم اینقدر دیر تماسمیریزم گرفتم. باید زودتر...»
- درگیر زندگی وپادشاه کاری. میدونم تو ایناسم سن بودن چه شکلیه.
صدای سرفه کوچکی را ازمرگ پشت تلفن شنیدم و مدیرداری پرورشگاه گلویش را صاف کرد.
- بعضی وقتها غریبهها میان و میپرسن که تو از پرورشگاه ما هستی یا نه.وقت اولش فکر کردم کار وحشتناکی کردی. اما بقیه بچههای همدورهات یه ویدیو بهم نشون دادنگلویم و سوءتفاهم برطرف شد. راستی، به خودت میگی پادشاه مرگ؟ سلیقه جالبی تو اسم گذاشتن داری.
«من خودمکشیدم این لقب رومیریزم انتخاب نکردم. برج...»
- البته. خیلی وقتپادشاه بود صدات رو نشنیدهاسم بودم. خیالم راحت شد.
«...»
- گونگجا؟
- چیزی شده؟
گوشی راخودت محکم درپادشاه دست فشردم.
بغضی را کهمیگی تا گلویم بالاسلیقه آمده بود، پس زدم.
«مدیر، یهمرگ چیزی هست کهاسم باید ازتون بپرسم.»
- بگو. نه، یهقهوه لحظه صبر کن. چقدر جدیه؟میدم اول این رو بهم بگو.
«خیلی جدیه. احتمالاً جدیترپادشاه از هر چیزی کهاسم تا حالا ازتون پرسیدم...»
- پس دو دقیقه بهم وقت بده... نه، سه دقیقه. الانخودم روی مبل دراز کشیدم. پا میشم، یه قهوه میریزم و درستوحسابیبودم به حرفات گوش میدم. قطع نکن. فقط سه دقیقه صبر کن.
«باشه.»
حالا که به آنقهوه فکر میکردم، زندگیاش بایدگوش بسیار سخت بوده باشد.
فقط میتوانستم تصور کنم که برای تبدیل شدن به چنین مرد خوبی، مجبورانتخاب شده چه حجمی از کینهتوزیها را تحمل کند. اگر تمام آدمهای خوب این دنیاشده را دور هم جمع میکردیم، میتوانستیم تمام شرارتهای جهان را نیز در آنها ببینیم.
«این روزهاخودت اوضاع پرورشگاهپادشاه چطوره؟ سلامتیتون برقراره؟»
- از اونجایی که اینطوری بحث رو عوض میکنی، واقعاً باید موضوع جدیای باشه.خیلی من خوبم. الان معلمهای بیشتری داریم. من در واقع فقط اسمم مدیره و کارفشردم زیادی برای انجام دادن ندارم. حمایتهای مالی بیشتر شده... آه، و غذاها هم خوشمزهتر شدن.
«شنیدنش خوشحالم میکنه.»
- هوم. الان توپادشاه دفترم هستم. چیزی کهاسم میخواستی بگی رو بگو.
نفس عمیقی کشیدم.
«مدیر. وقتی جوانتر بودید...جالبی از مدرسه راهنمایی وخودم دبیرستان شینسئو فارغالتحصیل شدید؟»
- ...
آنسوی خط بهمیگی طرز عجیبی درسلیقه سکوت فرو رفت.
فضا متشنج بود. صدای ریختن مایعی راجالبی شنیدم. مدیر جرعهای از قهوهاش را نوشیدهنکردم و آن آب سیاه را قورت داده بود.
- آره. من ازجالبی دبیرستان شینسئو فارغالتحصیل شدم. حتیلقب الان هم جای خیلی معتبریه.
«احیاناً...»
آرزو میکردم که اینطور نباشد.
«سال دومخودت دبیرستان، نمایندهپادشاه کلاس بودید؟»
شاید این فقط توهمی بود که توسط تروما ایجاد شده بود. هربرج چیزی که دیده بودم میتوانست دروغین باشد. مدیر پرورشگاه میتوانست فقط یک آدمگوشی خوب باشد که از یک زندگی مدرسهای عادی و شاد لذت برده بود.
امیدوار بودم.
بار دیگر سکوت حاکم شد.
- حق با توئه.
سپس، صدایمرگ مدیر بهجالبی گوش رسید.
- من نمایندهمیشم کلاس بودم. دهههادرستوحسابی از اون زمان میگذره.
«...»
- ...
هم من و هم مدیر ساکت شدیم. با فکر کردن به چیزهایی کهالبته باید میگفتم، قلبم به تپش افتاد. فضا سنگین بود. شاید مدیر هم اینمحکم را حس کرده بود، چرا که دهانش را بسته نگه داشت و منتظرم ماند.
«مدیر.»
- بگو.
«وقتی نمایندهخودت کلاس بودید. احیاناً...مرگ روی پشتبام مدرسه...»
- ...
«همچین کسی اونجا بود؟»
صدای نفس کشیدنش قطع شد.
- آره.
مدیر گفت.
- بود.
کابوس منخودت به واقعیتپادشاه تبدیل شد.
- قبلاً هیچوقت درستوحسابیپادشاه در موردش حرف نزدهاسم بودم، اما... آره. بود.
راهروهایی که در آنها قدم زده بودم، زنجیرهای روی درِ پشتبامنکردم مدرسه که ■■ به آنها خیره شده بود، حیاط متروک وگونگجا ویران مدرسه، کلبهای در وسط زبالهدانی؛ همه آنها، بدون استثنا، حقیقت داشتند.
فقط.
『نمیر. خواهش میکنم. التماست میکنم.』
『با هم. بیامیگی با هم تو یهجالبی دنیای دیگه زندگی کنیم.』
فقط پایانمرگ داستان یکجالبی دروغ بود.
『آره. نماینده کلاس.میشم بیا تو این دنیاحرفات با هم زنده بمونیم.』
چیزهایی کهخودت باید دروغپادشاه میبودند، حقیقت داشتند.
و تنها چیزی کهپادشاه بیش از همه نیاز بودگذاشتن حقیقت داشته باشد، دروغ بود.
این داستانمرگ ■■ وجالبی مدیر پرورشگاه بود.
«مدیر...»
بهسختی میتوانستم صحبت کنم.
«اسم اون شخص یادتونه؟»
هیچکس در این دنیا نام او را نمیدانست. او مردی از دل برهوتالبته بود. مردم امپراتوری برای ادای احترام، او را لفانتا نامیدند. او قاتل صورتهایمحکم فلکی بود. به همین دلیل، مردم برج او را قاتل صورتهای فلکی مینامیدند.
او مردی بود که توسط دنیای بیرون طرد شده بود. هیچکسنکن تلاشی برای به یاد آوردنش نکرد. پس حالا، تنها یک نفربرای در دنیا وجود داشت که میتوانست نام او را به زبان بیاورد.
- کیم یول.
کسی، به خاطرمیگی یک نفر، نامیسلیقه را صدا زد.
- اسممرگ اون بچه کیماسم یول بود، گونگجا.
«...»
چشمانم را بستم.
مکالمهای را که باپادشاه جنگجوی صلیبی در راهرویاسم مدرسه داشتم، به یاد آوردم.
『آخرین ردیف کلاس.سلیقه دانشآموزی که کنار پنجرهداری میشینه. اونو یادت میاد؟』
『کموبیش، آخهکشیدم همکلاسی منه.قهوه فکر کنم اسمش...』
نویز صدا از بین رفت.
『کیم یول.』
کسی بامرگ آن نامجالبی وجود داشت.
『من دلمکشیدم برات نمیسوزه،قهوه کیم یول.』
او آنقدر کوچک بود کهمرگ هرگاه باد از پنجره کلاسداری میوزید، در میان پردهها پنهان میشد.
او کودکی بود که پیشمرگ از شروع کلاس، بیسروصدا دفتری بیرونخودم میآورد و به آن نگاه میکرد.
او کودکی بود که زنجیراسم درِ آهنی را میکشید، باانتخاب وجود اینکه میدانست باز نخواهد شد.
『متأسفم، کیم یول. متأسفم.』
دههها پیش.
پیش ازخودت آنکه منپادشاه به دنیا بیایم.
『خیلی متأسفم.』
چنین کودکیکشیدم در این دنیامیریزم وجود داشته است.
- گونگجا؟
و کسی بود کهپادشاه تمام این دههها را باگذاشتن این خاطرات زندگی کرده بود.
- داری گریه میکنی...؟ نه. مهم نیست.داری بههرحال، از کجا درباره کیم یول شنیدی؟خیلی فکر نمیکردم کسی اونو به یاد بیاره.
کسی که آنقدر باهوش بود که با بورسیه وارد چنین مدرسه معتبری شود. کسی که آنقدر باانگیزهبوده بود که حتی در چنین مکان برجستهای در صدر کلاس باقی بماند. کسی که هر روز چهار یاآدمهای پنج ساعت درس میخواند، در حالی که میتوانست بخوابد. تا کسی باشد که بتواند آینده دلخواهش را بسازد.
وقتی وارد دبیرستانمیگی شد، چه رویاییسلیقه در سر داشت؟
چه آیندهایخودت را برایپادشاه خود متصور بود؟
- واقعاًمرگ نمیدونم چطورجالبی در موردش فهمیدی.
با اینکشیدم حال، اینقهوه شخص دیده بود.
او انسانهاخودت را دیدهپادشاه بود. جانوران را.
مرگ را.
『هیچکس به توسلیقه اهمیت نمیده. هیچکس،گذاشتن هیچکس، حتی یه نفرشون...』
در آنکشیدم زمان، زمانِ یکمیریزم نفر متوقف شد.
و برای شخص دیگر،پادشاه آزادی انتخابی که هراسم کسی سزاوارش بود، ناپدید گشت.
مدیر پرورشگاه بقیهمیگی عمرش را وقفسلیقه اثبات چیزی کرد.
«در آن زمان،سلیقه کودکی به نامگذاشتن کیم یول وجود داشت.»
«مدیر، اون اینجاست.»
- داریخودت در موردپادشاه چی حرف میزنی؟
«کیم یول.خودت همکلاسی شما.پادشاه همون بچه.»
- هنوز نمیفهمم چی میگی...
«اون تو یهمیشم زبالهدونی پایین کوه زندگیحرفات میکرد. همون کیم یول.»
- ...
«آخرین ردیفخودت کلاس. صندلی کنارمرگ پنجره. اونجا مینشست.»
- ...
ادامه دادم.
«یقه لباس مدرسهاش همیشه کثیف بود. پسری که با رئیس شورای دانشآموزی قرار میذاشت، همونبرج حرومزادهای بود که بهش زور میگفت. برادر بزرگترش خواننده بود. به خاطر اینکه بچههای کلاس بافشردم پیامک اذیتش میکردن، کیم یول مجبور شد گوشیای رو که حتی مال خودش نبود، تحویل بده.»
- ...
«میدونستید پشت مدرسه یه مزرعه کوچیک بود؟ اونجا خرگوش و مرغ پرورش میدادن. قرار بود باشگاهبود کشاورزی ازشون مراقبت کنه، اما بعد از اینکه یه زن خارجی با نوزادش از اونجا پرید پایین،زدم دیگه هیچکس نمیخواست این کار رو بکنه. برای همین کیم یول شروع کرد به مراقبت از اونا.»
- چطور...
صدای مدیر لرزید.
- گونگجا، تو از کجا...
«مدیر، شما سعی کردید جلوش رو بگیرید. از همون سال اول تلاش میکردید متوقفش کنید. اما بعد از تحقیقاتتون، بهخیالم خاطر اینکه والدین مقصر اصلی توی هیئت مدیره مدرسه بودن، دست کشیدید، مگه نه؟ رئیس کلیسایی که میرفتید هم عضوچقدر اون هیئت بود، درسته؟ کلیسای پرسبیتری سریون. شما به معلم راهنماتون گفتید، اما به خاطر بورسیهتون نتونستید کار بیشتری بکنید.»
-چطور...
«اون اینجاست، مدیر (مدیر پرورشگاه).»
گوشی را نگهمیگی داشتم و سرمسلیقه را پایین انداختم.
«اون اینجاست.»
-...
سکوت طولانیای برقرار شد.
-چهار روز.
سپس، مدیرمرگ (مدیر پرورشگاه) دوبارهاسم به حرف آمد.
-نه. یککشیدم هفته بهمقهوه وقت بده.
دانشآموزی که زمان برایش دههها پیشسلیقه متوقف شده بود، با صدایی که پیرترانتخاب و خستهتر به نظر میرسید، صحبت کرد.
-میام اونجا.
۴.
یک هفتهکشیدم در یکقهوه چشمبههمزدن گذشت.
در طول آن یک هفته، مدیر (مدیر پرورشگاه) تمام داراییهایش را نقد کرد. هر کسی میتوانست واردخیلی برج شود، اما نمیتوانستید هیچچیزی از دنیای بیرون با خود بیاورید. به عبارت دیگر، مدیر (مدیر پرورشگاه)بالا از تمام چیزهایی که در زندگیاش به دست آورده، کسب کرده و جمعآوری کرده بود، دست کشیده بود.
«به هرخودت حال بهپادشاه فکر بازنشستگی بودم.»
مدت زیادی از آخرین دیدارم با مدیرداری (مدیر پرورشگاه) میگذشت، اما او بسیار پیرتر ازوقت چیزی که به یاد داشتم به نظر میرسید.
«یک نفر رو پیدا کردم که جایگزینم بشه. هنوز کارایی تونکن منطقه بود که باید انجام میشد، اما... حالا که اومدم تو برج،تبدیل مقامات دولتی میخوان چیکار کنن؟ خودشون باید یه فکری به حالش بکنن.»
«خوش اومدید، مدیر (مدیر پرورشگاه).»
«من دیگه مدیر (مدیرپادشاه پرورشگاه) نیستم، اما هراسم چی دوست داری صدام کن.»
مدیر (مدیرمرگ پرورشگاه) لبخندجالبی تلخی زد.
طبیعتاً، بهعنوان کسی که تازه وارد برج شده بود، مدیر (مدیر پرورشگاه) هیچ لقبی نداشت.بسیار افرادی که لقب نداشتند هنوز اجازه ورود به کتابخانه بزرگ را پیدا نکرده بودند، اماکینهتوزیها من با کتابدار گوشه صحبت کردم و موفق شدم برای مدیر (مدیر پرورشگاه) استثنا قائل شوم.
«با اومدن به اینجا، میتونم ببینم چقدر موفق شدی. هرداری جا میرم، فقط اسم تو رو میشنوم، گونگجا. بعد از ورودنشنیده به برج، دهها نفر دم در جمع شدن تا راهنماییم کنن.»
«خب، یه کم تو برجمرگ نفوذ دارم. در حال حاضرداری رتبه ۲ جدولم، مدیر (مدیر پرورشگاه).»
«تو همیشهمرگ تو درس خوندناسم نفر آخر بودی...»
مدیر (مدیر پرورشگاه)میشم با نگاهی تازهدرستوحسابی به من خیره شد.
『شاهزاده پیونگگانگخودت تونست اوندال احمقمرگ رو اصلاح کنه.』
نگاهش مرا بهمیگی یاد چیزی انداخت کهجالبی در تروما دیده بودم.
در حالی که غرق دراسم احساسات شده بودم، بقیه همکارانمانتخاب به استقبال مدیر (مدیر پرورشگاه) رفتند.
«آها. پس شما همون کسی هستید کهحرفات پادشاه مرگ رو بزرگ کرده! من مفتشزندگیاش بدعتکار هستم. از آشنایی با شما خوشبختم!»
«من ارباب اژدهای سیاه هستم. تا ابد مدیون پادشاه مرگداری خواهم بود. پادشاه مرگ همچنین معاون گیلد ماست. اگر درصدات برج به مشکلی برخوردید، راحت باشید و به من اطلاع بدید.»
«من جنگجوی صلیبی هستم و مسئولیت امنیت بابل در طبقه اول رو بر عهده دارم. استاد،البته شنیدم که بیرون از اینجا یه پرورشگاه رو اداره میکردید. صحبت در این مورد توی اولینبغضی دیدارمون سخته، اما برج همیشه به افراد متخصص نیاز داره. بعداً یه ملاقات رسمی باهاتون خواهم داشت.»
«بله. ازمرگ همگی بهجالبی خاطر مهماننوازیتون ممنونم.»
مدیر (مدیر پرورشگاه) طوری بهمیریزم شکارچیها پاسخ داد که انگارقطع به این چیزها عادت داشت.
وقتی مراسم استقبال تمام شدمرگ و ما دو نفر تنها شدیم،خودم مدیر (مدیر پرورشگاه) به حرف آمد.
«من به اینجور چیزها عادت دارم، چون یکیاسم از همدورهایهات جوانترین عضو مجلس ملی شد. اون موقع،خیلی هر هفته دهها نفر میاومدن تا بهم سلام کنن.»
«ها؟! کی؟!»
«کیم هانبیجا. یادت میاد؟ الانمیریزم نماینده مجلسه. احتمالاً متوجه نشدیقطع چون اسمش رو عوض کرده.»
شوکه شدم.
این خبر چیزی نبودپادشاه که قبل از بازگشتاسم ۴۰۰۰ روزهام شنیده باشم.
من دیگرمرگ به سرزمینجالبی مادریم توجهی نمیکردم.
«جدی میگی... امکان نداره.قهوه اون فقط یه احمقه...گوش اسمش رو چی گذاشته؟»
«کیم هانبی.»
«یعنی فقط بخشمیگی آخر اسمش رو حذفجالبی کرده؟ واقعاً احمقه، نه؟»
«حالا که بزرگ شدی میتونم اینگذاشتن رو بگم گونگجا، اما تو هم یهالبته احمق بودی. یه پادشاه بزرگ از احمقها.»
«آخ. مگهکشیدم من یهقهوه کم باهوش نبودم؟»
«تا وقتی شما بچهها رو بزرگ نکردم، نمیدونستم آدمهاگذاشتن میتونن تو ریاضی اینقدر افتضاح باشن. پادشاه مرگ، شانسوقت آوردی که رتبهبندیهای برج با نمرات امتحانی تعیین نمیشه.»
به هو-ریونگخودت از پشتپادشاه سرم خندید.
-امروز قراره کلی ازجالبی تاریخچه تاریک گونگجا بشنوم!خودم خوبه، خوبه! بیشتر بگو!
من و مدیرمیشم (مدیر پرورشگاه) بهدرستوحسابی گفتگوی دلپذیرمان ادامه دادیم.
از قبل با کتابدار صحبت کرده بودم تا کسی مکالمهمانداری را نشنود. او درخواستم را پذیرفت، و نه تنها این، بلکهنشنیده از خدمتکاران نشانگر کتاب خواست تا برایمان چای و تنقلات بیاورند.
«توی ویدیوها دیدهمیگی بودمش، اما اینجاسلیقه واقعاً دنیای عجیبیه. اینجا...»
مدیر (مدیر پرورشگاه) باجالبی سوءظن به یکی ازخودم خدمتکاران نشانگر کتاب نگاه کرد.
«خب.»
سرانجام، پس از از نظر گذراندنسلیقه کل کتابخانه، چشمان مدیر (مدیر پرورشگاه)لقب بار دیگر روی صورت من نشست.
«اون بچه کجاست؟»
همهچیز را به مدیر (مدیر پرورشگاه) گفتم.داری درباره تواناییهایم. درباره تروما. و درباره شخصیخیلی به نام لفانتا اِگیم و قاتل صورتهای فلکی.
«...»
مدیر (مدیر پرورشگاه) با چهرهای بیحالت به تمام حرفهایم گوش داد. امالقب بیحالت بودن به معنای بیاحساس بودن نبود. برای بیش از یک ساعت،راحت مدیر (مدیر پرورشگاه) بیحرکت نشست، بدون اینکه حتی یک جرعه از چایش بنوشد.
«باور کردنخودت همهاش خیلیپادشاه سخته. هر بخشش.»
«بله.»
«با این حال، در غیرمیریزم این صورت غیرممکن بود کهقطع تو... درباره کیم یول بدونی.»
از کودکی، همیشه خواندنپادشاه احساسات از روی چهره مدیرگذاشتن (مدیر پرورشگاه) برایم سخت بود.
اما بعد ازمیگی آن تروما، همهچیزسلیقه تغییر کرده بود.
مدیر (مدیر پرورشگاه) ترسیده بود.
«کیم یول حتی توی سالنامه ما هم نبود. هیچ عکس یا ردی ازش وجود نداشت.بسیار هر جا رو که گشتم، نتونستم چیزی پیدا کنم، و به نظر میرسید هیچکس هم اهمیتیتحمل نمیده... بهش فکر کن، گونگجا. تو میتونستی وانمود کنی که اون صندلی تمام مدت خالی بوده؟»
«...»
«چطور میتونستن برای عکسها اونقدر درخشان لبخند بزنن؟ اونا... اون...داری برای مدت خیلی طولانی، نمیتونستم بفهمم چطور میتونن لبخند بزنن. درسته.نشنیده مطمئنم حتی الان هم دارن به خوبی و خوشی زندگی میکنن.»
مدیر (مدیر پرورشگاه)سلیقه با حالتی بیتفاوت بهداری فنجان چایش خیره شد.
او بیصدا جرعهای از چایش رادرستوحسابی که مدتها پیش سرد شده بودفقط نوشید و به چشمانم نگاه کرد.
«اشکالی نداره.»
«...»
«اون بچه. نه، ردپایجالبی اون بچه. لطفاً اونخودم رو بهم نشون بده.»
سرم را تکان دادم.
«تناسخ صد شبح.»
سایهها گسترش یافتند.
آنها طوری به خود میپیچیدند که گویی زندهاند، و مانند آبنکردم جریان یافتند پیش از آنکه بهتدریج به شکل یک انسان درآیند. امواجچیزی به موهای نقرهای تبدیل شدند و گودالها لباسهایی مرتب را شکل دادند.
«...همم.»
لفانتا اِگیم.
قاتل صورتهایخودت فلکی بهپادشاه اطراف نگاه کرد.
«این یه موقعیت غیرمنتظرهست.»
مرد مو نقرهایمیشم با لحنی رکدرستوحسابی و بیپرده صحبت کرد.
«دزدیده شدم؟ یه عروسک خیمهشببازی رو ربودی و به زور بیدارشخودم کردی؟ قدرتم... نمیتونم ازش استفاده کنم. حدس میزنم یا سیستم عروسکبودم دستکاری شده یا از یه جادوی ذهنی خیلی قدرتمند استفاده شده.»
مردی که موهای سیاهش را از دست داده بود. نامش را. خاطراتش را. کیم یولبرج پیش از این ریشههایش را فراموش کرده بود، بنابراین مردی که پیش روی ما قراردست داشت، شخصیتی کاملاً متفاوت از کیم یول بود. او لفانتا اِگیم بود. قاتل صورتهای فلکی.
بنابراین، هیچکس نمیتوانستسلیقه او را کیمگذاشتن یول صدا بزند.
«...کیم یول-شی.»
به جز تنهامیگی کسی که شاهدسلیقه آغاز او بود.
قاتل صورتهای فلکیمیگی برگشت تا به مدیرجالبی (مدیر پرورشگاه) نگاه کند.
مدیر (مدیر پرورشگاه)سلیقه بهآرامی روی کفگذاشتن کتابخانه زانو زد.
«من یکی ازمیشم کسانی هستم کهدرستوحسابی کیم یول رو کشتن.»
«...»
«خیلی وقت بود کهپادشاه میخواستم این رو بهتاسم بگم. از صمیم قلب...»
مدیر (مدیرمرگ پرورشگاه) پیشانیاش رااسم روی زمین گذاشت.
«متأسفم.»
چهره قاتل صورتهایمیگی فلکی در همسلیقه رفت و سفت شد.
یادداشت: هانجای نام او 金律 است.سلیقه کیم به معنای طلا و یوللقب به معنای قانون یا اصل است.