چپتر 184: میراث غول (۳)
0۳.
مکانی که نور مراکنت به آنجا برد نیزوجود پر از نوری ملایم بود.
جایی بود که به هر طرفزدند نگاه میکردی، فقط سفیدی بیانتهایی راپول میدیدی که تا بینهایت امتداد داشت.
در این مکان،گذاشتم کسی قبل ازبدم من رسیده بود.
«اوه؟»
«هممم.»
ما دو نفراسلیمی با هم چشمزدند تو چشم شدیم.
طرف مقابل جوری لبخندبهشون زد که به طرزمدیریتش عجیبی یادآور یک گربه بود.
«خوش اومدی، پادشاه مرگ. دقیقاً ۱۰ روزتمام گذشت. باید بگم، هیچکس قابلاعتمادتر از کسیمدیریتش نیست که به این بینقصی سر قولش میمونه.»
نگهبان طلایاتحادیه برج. اربابکنت اتحادیه تجاری. کنت.
کنت لباس سنتی هندی به تن داشت. با وجود ثروت عظیمش،درکی کنت فقط یک ساری ساده و تکرنگ پوشیده بود. بادبزن تاشوی درخشانیمدیریتش که در دستان کنت بود، تنها چیزی بود که جلب توجه میکرد.
«ممنون. راستش،تمرکزم حال اون بچههاییاد نژاد الف چطوره؟»
«اوف. نپرس. بعد از اینکهبرای یه مدت به حال خودشونبهشون رهاشون کردم، خیلی مایه خجالت شدن!»
کنت بادبزنش را تکانکنت داد. طرحهای اسلیمی طلاییاشوجود جرقه زدند و درخشیدند.
«اون بچهها اصلاً هیچ درکی از پول نداشتن، برای همین من تمام تمرکزم رو گذاشتم تا بهشون یاد بدم چطور مدیریتشبدم کنن. فارغ از اینکه الف هستن یا نه، مگه میتونن فقط با علف خوردن زنده بمونن؟ هاه، اما اون بچهها خیلیمیتونه زود عاشق مزه پول شدن. حالا همه چیز رو بر اساس اینکه میتونه پولساز باشه یا نه قضاوت میکنن. باورم نمیشه!»
«...»
سرنوشت الفها واقعاً عجیب بود.
قبل از بازگشت من، آنها بهسنتی عنوان یک نژاد جنگجوی تشنه بهساده خون تحت فرمانروایی امپراتور شعله حکومت میکردند.
بچهها واقعاً به والدینشان میروند.
«این یعنی اونا دارنبهشون با وفاداری از آموزشهایمدیریتش کنت پیروی میکنن، مگه نه؟»
«اوف. فکر میکنی من چه جور آدمی هستم؟ من از اونیاد دسته آدماییم که با پول مثل آب رفتار میکنن. مثل آب بارونبمونن میباره، بعد به رودخونه سرازیر میشه و در نهایت به اقیانوس برمیگرده.»
«به عبارتاتحادیه دیگه، مثل آبلباس پول خرج میکنی.»
«ایگو. درسته. گمانماسلیمی نمیتونم جلوی پادشاهزدند مرگ تظاهر کنم.»
کنت ازتمرکزم پشت بادبزنشبهشون ریز خندید.
«به هر حال، بقیه کی میان؟همین به نظر میرسه این روزا خیلی باچطور هم خوب بودیم و اونا بیانضباط شدن.»
هاه.
«مگه شماهاطرحهای همیشه باطلاییاش هم صمیمی نبودین؟»
«ما بیدقت شدیم. تو گذشته، همه ما بهترین دوستای هم بودیم، برایمگه همین هرج و مرج زیادی وجود داشت. بعد از پاکسازی بزرگ، اوضاع کمیچیز متشنج شد. اما بعد از اومدن تو، دوباره شروع به صمیمی شدن کردیم.»
«هه.»
«البته، بعضیها همتجاری هستن که هیچوقتسنتی دست از صمیمیت برنداشتن.»
که اینطور.
«اونا فرازتمرکزم و نشیبهایبهشون زیادی داشتن.»
با اینکه مطمئن بودم رابطه خوبی با بقیه شکارچیهاگذاشتم دارم، اما هنوز چیز زیادی درباره گذشتهشان نمیدانستم. مفتشمگه بدعتکار. همین چند وقت پیش درباره گذشته بامبولینا شنیده بودم.
«آه. راستی.»
بعد از فکر کردنطلاییاش به مفتش بدعتکار، فکریبچهها به ذهنم خطور کرد.
«شنیدم که جنگجوی صلیبیبهشون داره با یکی قرارمدیریتش میذاره. میدونی اون شخص کیه؟»
«مم؟ برای چی میپرسی؟»
«کمی کنجکاو شدم. جنگجوی صلیبی همیشه کلاهخود سرشه. برایثروت همین برام سوال شد که آیا وقت قرار گذاشتندستان با اون شخص هم کلاهخودش رو سرش میذاره یا نه...»
«امکان نداره.»
کنت خندهای سر داد.
«نمیتونم از طرف بقیه حرف بزنم، اماتمام جنگجوی صلیبی خیلی به مراقبت از موهاش اهمیتکنن میده. حتی وقتی کلاهخودش رو درمیاره، موهاش بینقصه.»
«هاه. واقعاً؟»
«البته. مثل یه ساحل تو غروبزدند آفتاب میدرخشه. دلیل اینکه اون ازپول همون اول کلاهخود سرش میذاره اینه که...»
پوپ!
ناگهان، یک افکت صوتینداشتن مسخره شنیدیم. من وتمرکزم کنت همزمان سرهایمان را چرخاندیم.
«ببخشید، ببخشید! داشتم تو برجلباس روی یه چیزی کار میکردمعظیمش برای همین یکم دیر کردم.»
صورت فلکی، [بانویی که در سراب راه میرود]، با بالشیهیچ در آغوشش ظاهر شد. به نظر میرسید سرش شلوغ بوده است.بدم بانو با یک «پوف...» نرم، عرق را از پیشانیاش پاک کرد.
«بذار ببینم. آه. توبهشون طبقه ۳۳ رو پاکسازیمدیریتش کردی. حرفهاتون تموم شد؟»
«حرف؟ ما منتظر بقیه هستیم.»
«هاه؟»
بانو سرشطرحهای را به یکجرقه طرف کج کرد.
«چرا منتظرین؟تمرکزم بقیه منتظربهشون شما هستن.»
«هاه؟»
«آه... آها. ببخشید. این چیزیه که منم نمیتونم توضیحش بدم. خیلی وقته که مسئولیت یهبادبزن مرحله رو به عهده نداشتم، برای همین همیشه چیزها رو فراموش میکنم. واقعاً. از وقتیالف به یه صورت فلکی سقوط کردم، هوشم خیلی تضعیف شده. تقریباً مثل بدن اصلی تو زراکوا...»
داشت دربارهطرحهای چه چیزیطلاییاش حرف میزد؟
وقتی بانو نگاههای خالی ما رابدم دید، دست از حرف زدن کشیدمگه و در عوض انگشتانش را تکان داد.
[بانویی که در سراب راه میرود اکنون شخصی را که در مرحله طبقه ۳۳ حذف شده است، اعلام خواهد کرد.]
من چرخیدم تا به کنت نگاه کنم و کنت همهیچ به من نگاه کرد. حذف شده؟ مگر قرار نبود همهیاد ما بدون اینکه کسی بیرون انداخته شود به مرحله بعدی برویم؟
بانو دهانش را باز کرد.
«اگه حق برتریتون رو کاملاً واگذار کنین، یا تا جایی سقوطیاد کنین که دیگه نتونین ادعاش کنین، حذف میشین. سادهست، نه؟ این همونبمونن اتفاقیه که برای حلزونها تو طبقه ۳۲ افتاد. و تو طبقه ۳۳...»
صدای برجاتحادیه دوباره بهکنت صدا درآمد.
[کنت در طبقه ۳۳ حذف شد.]
چشمانم گشاد شد ونداشتن چشمان کنت نیز بهتمرکزم دنبال آن گرد شد.
برج اعلامیه دیگریتجاری داد، انگار که میخواستهندی میخ را محکمتر بکوبد.
[یک یادآوری دیگر به همه.]
[کنت در طبقه ۳۳ حذف شد.]
«صـ-صبر کن ببینم! این غیرممکنه!»
کنت بالاخره به حرف آمد.
او آنقدر دستپاچه شدهنداشتن بود که گوشهایش مثلتمرکزم یک گربه سیخ شد.
«چرا دارهاتحادیه میگه منکنت حذف شدم؟!»
«همم، الفها حق برتریشون رو واگذار کردن. تو بهطور خودکار حذفدرکی میشی چون مسئولیت نژاد الف رو به عهده داری. میدونم ممکنهچطور از دستم عصبانی باشی، اما منم باید از قوانین پیروی کنم... ببخشید.»
«این منطقی نیست! الفها در طول کل مرحله ساکتکنن بودن. اونا فعالانه تو جنگ شرکت نکردن، برای همینهاه قدرت زیادی ازشون مصرف نشد. چطور ممکنه من حذف بشم؟!»
«خب، اتفاقی که افتادنداشتن این بود که... همم. اینگذاشتم خیلی رو اعصابه! خودت ببین.»
بوینگ.
با یک افکت صوتی عجیب دیگر، ویدیویی در هوا و در مقابلپول ما شروع به پخش شدن کرد. آیا صورتهای فلکی خودشان افکتهای صوتیشان رافارغ انتخاب میکردند؟ اگر اینطور بود، پس این یکی واقعاً مستحق قضاوت شدن بود.
-همم.
در ویدیو، چند الف دور همهمین جمع شده بودند. هر کدام ازبدم آنها گوشهای بلند و نوکتیزی داشتند.
-گابلینها تبدیل به هیولا شدن.
-شایعات رو شنیده بودم، اما فکرزدند نمیکردم حقیقت داشته باشه. اونا حتیپول از چیزی که تصور میکردم هم وحشتناکترن.
ریشسفیدان نژاد الف دربهشون حالی که با یکدیگر پچپچکنن میکردند، گوشهایشان را تکان دادند.
-فکر میکردم ژنرال داره دروغبرای میگه چون نمیخواد مسئولیتش روبهشون به عهده بگیره، اما اینطور نبود.
-خدای من. توتجاری تو ارتش اعزامیسنتی جاسوس گذاشتی؟ این خیانته.
-هر کسی که جاسوس نذاشته باشه یه احمقه. اگه ژنرالی کهدرکی با ارتش رفته ناگهان شمشیرش رو به سمت ما برگردونه چی؟چطور میدونم که همهتون جاسوسهای خودتون رو گذاشتین. نیازی به تظاهر نیست.
-درسته.
-بله، درسته.
-نمیشه همیشه به نژادکنت خودت اعتماد کنی. همه ماثروت باتجربهایم و این رو میدونیم.
-چه خودخواهیای. ما به فرماندهانی که انتخاب کردیمبچهها اهمیتی ندادیم و فقط به فکر جاسوسهامون بودیم.تمام جای تعجب نیست که سفر اعزامی مقدس شکست خورد.
مم.
این دیگر چه بود؟
این خیلی با بحثکنت میان ریشسفیدان که منوجود انتظارش را داشتم فاصله داشت...
-چه کار میتونیم بکنیم؟طلاییاش پولی که برای سازماندهی ارتشاصلاً متحد خرج کردیم هدر رفت.
-قصد داشتیم باگذاشتم برده گرفتن حلزونها، خسارتهایچطور احتمالی رو جبران کنیم.
-الان وقت بحث درباره نقشه اصلی نیست. مشکل اینه که نژاد گابلین تبدیل به قدرت برترفارغ شده. ما صدها سال وقت صرف توسعه نقشهای برای به دست گرفتن کنترل پریان دریایی کردیم، امامیتونه حالا یه عده اومدن تا همهچیز رو به هم بریزن. وقتشه که استراتژی بزرگمون رو بازنگری کنیم.
هاه.
با گیجیطرحهای به کنتطلاییاش نگاه کردم.
«ارباب اتحادیه تجاری... امکان نداره...»
فکر میکردم یک اتحادنداشتن چند نژادی مثل آن نمیتوانستگذاشتم بدون دلیل اتفاق بیفتد. شاید...؟
کنت هم بهتجاری همان اندازه متعجبسنتی به نظر میرسید.
«مـ-من فقط یه کمطلاییاش به اون بچهها یاد دادماصلاً چطور از پول استفاده کنن.»
«مطمئنم فقط پول نبوده. نکنهیاد به اون بچهها یاد دادی چطورهستن تبدیل به یه قدرت پنهان بشن...؟»
«منظوری نداشتم! بهت گفتم، مگه نه؟! اون بچهها به یه شکل عجیبیبدم بزرگ شدن. نه، فراتر از اون، مگه این یه راز نژادی نیست؟هاه باید محرمانه بمونه. چرا داری این رو به پادشاه مرگ نشون میدی؟!»
کنت به سمت بانو چرخید.
غیرقابلباور بود.
در حالی که من با قلبی پاک گابلینهایم را بزرگ میکردم، ارباب اتحادیه تجاریعلف در پشت پرده به دنبال یک پیروزی اقتصادی بود. اگر این ویدیو را ندیدهپولساز بودم، شاید تا بعد از پاکسازی طبقه ۴۰ هم از این موضوع باخبر نمیشدم.
«واو. حالا که بهشنداشتن فکر میکنم، منم طبق توصیههایگذاشتم کنت حرکت کردم، مگه نه؟»
در آن زمان، وقتی گابلینها در آستانه درگیری با نیروهای ائتلاف بودند، این کنت بودبادبزن که آن پیشنهاد را به من داد. بنابراین، با پیروی از نصیحت او، وارد رویایالف اوبورکا شدم و به او گفتم: «به روشی مذاکره کن که به نفع همه نژادها باشد.»
به عبارت دیگر.
«کنت میخواست تنهایی همه سودِ مفت رو بهمدیریتش جیب بزنه... کِی و چطور کنترل پریان دریاییزنده رو به دست گرفتن؟ اونا مثل ارواح میمونن.»
«بیخیال. اونا کنترلی به دست نگرفتن، فقط داشتن کمکشون میکردن. یه رابطه حمایتیچطور متقابل. برای پریان دریایی که تو آب زندگی میکنن، ساختن کشتیهای تجاری سخته.زود از طرف دیگه، الفها تو جنگل زندگی میکنن و تو کار با چوب متخصصن...»
«خدای من. پس کشتیهاییکنت که باهاشون نمک حملوجود میکنن رو الفها براشون ساختن؟»
«اگه بخوامطرحهای دقیقتر بگم، بهشونجرقه قرض داده شدن.»
کنت نالهای کرد.
«تمام کشتیهایی که پریان دریایی باهاشون کار میکنن، متعلق به الفهاست. اونا فقطچطور برای هر سفر یه مالیات حملونقل میدن. علاوه بر این، تمام کشتیهای متعلقزود به الفها فقط میتونن تو بندرهایی پهلو بگیرن که توسط خود الفها اداره میشن...»
«اَخ. چرااتحادیه میتونستن همچینکنت کاری کنن؟»
«وقتی تو یه بندر الفها پهلوزدند میگیرن، ۳۰ درصد تخفیف مالیات حملونقل میگیرن.نداشتن خدمات تعمیر رایگان هم بهشون تعلق میگیره...»
«واو.»
«و با اینکه پریان دریایی میتونن تو آبتمرکزم شنا کنن، نمیتونن به روستاها و شهرهایی که نزدیکهستن آب نیستن نمک برسونن. الفها مسئول این کار هستن.»
«اگه اونا یه کشتی الفها رو بگیرن و از بندر الفها استفاده کنن، طبیعتاً از واگنهای الفها همدستان استفاده میکنن. تا زمانی که پریان دریایی سخت کار کنن تا نمک تولید کنن و به بندر بیارن...مدت الفها نقش توزیعکننده رو بازی میکنن، درسته؟ هر چی پریان دریایی بیشتر زحمت بکشن، الفها پول مفتِ بیشتری درمیارن؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
دهانم باز ماند.
این دیگر چه بود؟
چه تاکتیک شرورانهای بود.
«تو واقعاً...طرحهای واقعاً... اربابطلاییاش اتحادیه تاجرانی.»
«اگه میخوای پول زیادیبهشون دربیاری، لازمه که رویمدیریتش یه پلتفرم تسلط داشته باشی!»
کنت خشمگین بود.
«من فقط حقیقتِ بدیهی رو به اون بچهها یاد دادم.عظیمش مهمتر از اون، دلم نمیخواد اینطوری نگاهم کنی، اونم تویی کهجلب گابلینها رو طوری بزرگ کردی که یه مشت خوکِ عضلهکلّه بشن!»
«نخیر. من اون بچهها رو طوری بزرگدرخشیدند کردم که اونقدر قوی بشن تا کسیبرای نتونه بهشون زور بگه. با قلبهایی پاک.»
«اون پاکی از سرما یخ زد و مُرد و تبدیل بههستن یه مومیاییِ کجوکوله شد. من فقط حقیقت دنیا رو به بچههاممزه یاد دادم تا مجبور نشن بیهوده جون بکنن و زجر بکشن!»
«بچه باید یکمپول سختی بکشه تاهمین درست بزرگ بشه!»
«هاه. چه مزخرفی داریکنت میگی؟ اگه داری سختیوجود میکشی یعنی زندگی خوبی نداری!»
«به خاطر والدینی مثلطلاییاش ارباب اتحادیه تاجرانه که بچههایاصلاً این دوره زمونه اینقدر کوتهفکرن!»
«به خاطر والدینی مثلبهشون پادشاه مرگه که بچههایمدیریتش این دوره زمونه اینقدر روانپریشن!»
«آه، چقدر حرص میخوری.»
«واقعاً برازنده اسمتی.»
«کیم گونگجا چشه مگه؟»
«واقعاً سرشارتمرکزم از خلقوخویبهشون یه دانشمند کلاسیکه!»
«دیوونهای.»
بانو مشاجرهاتحادیه ما راکنت تماشا میکرد.
«شماها خیلی جالبید...اسلیمی باعث میشید منمزدند به یاد مادرم بیفتم...»
در میان بحث ما دربارهیاد فلسفه تربیت فرزند، ویدیوی هولوگرامیفارغ همچنان در حال پخش بود.
—باید تیغ ارتشپول ائتلاف رو بههمین سمت گابلینها بگیریم.
—نه. از نظر هزینه، ارزشش رو نداره. حلزونهاوجود یه سرزمین مقدس داشتن. گابلینها چی دارن؟ تصرفتاشوی یه روستای پر از گِلولای چه فایدهای داره.
—شنیدم گِلِشطرحهای برای پوستطلاییاش خیلی خوبه...
—مطمئنم تو خوشتگذاشتم میاد عزیزم. امابدم من علاقهای ندارم.
—باید تسلیم بشیم.
بزرگان الف پلک زدند.
من وطرحهای کنت دهانمانطلاییاش را بستیم.
—همم؟
—بیاید تسلیم بشیم. ما میتونیم تو یه مبارزه پیروز بشیم، اما با جنگیدن چیزیمدیریتش برای بردن نداریم. حتی اگه تمام پولمون رو هم پاش بریزیم، چیزی عایدمون نمیشه.مزه هر کاری هم بکنیم، برای تجارت خوب نیست. به همین خاطر باید زودتر بکشیم کنار.
—دیوونه شدی؟اتحادیه میخوای دستکنت از تجارت بکشیم؟
—منظورم این بوداسلیمی که باید یهزدند بساط جدید پهن کنیم.
بزرگ الفها توضیح داد.
—ما پیشنهاد میدیم که به نژادهمین دستنشانده گابلینها تبدیل بشیم. و دربدم عوض، محافظت اونها رو دریافت میکنیم.
—دستنشانده؟
—محافظت؟
—ما اختیار تمام بنادر و کشتیهایی که داریم رو به نژاد گابلین میدیم. کل قاره از گابلینها وحشت داره. پس اگه بامزه پرچم گابلینها دریانوردی یا تجارت کنیم، خیلی امنتر از الان خواهیم بود. از اونجایی که ما اولین کسانی هستیم که دستنشاندهشون میشیم،تحت قطعاً بیشتر بهمون اعتماد میکنن. اونوقت میتونیم تقریباً مجانی از اسم و قدرت نژاد گابلین استفاده کنیم. مثل خری تو پوست شیر.
بزرگان آشفته شدند.
—واقعاً مجبوریم اینهمه امتیاز بدیم...؟
—هر چی اولشاسلیمی ارزونتر حساب کنی،زدند بعداً صندوقها پرپولتر میشن.
—این کارتمرکزم به غرورمونبهشون لطمه میزنه.
—تا زمانی که بتونیم خسارتها روهمین جبران کنیم، مشکلی نیست. مگه ما اینچطور کارا رو فقط برای پول درآوردن نمیکنیم؟
—درسته.
—ما هر سال به نژاد گابلین خراجدرخشیدند میدیم. احتمالاً اگه بگیم ۱۰ درصد ازبرای سود سالانهمون رو بهشون میدیم، خوشحال میشن.
—۱۰ درصد؟ خیلی زیاد نیست؟
—در واقع، فقط کافیه ۱ درصد بهشون بدیم وگذاشتم بگیم ۱۰ درصده. مشکلی پیش نمیاد. تو نژاد مامگه کسی نیست که ندونه چطور باید حسابسازی دوگانه کنه.
—اینم درسته.
در تمام عمرم نشنیده بودم که الفها ازبچهها حسابسازی دوگانه استفاده کنند، اما به نظر میرسید حالاتمرکزم برای آنها تبدیل به یک امر بدیهی شده بود.
یکی ازتمرکزم بزرگان بهبهشون آرامی زمزمه کرد.
—بسیار خب. بیاید تسلیم بشیم.
—فقط بحثِ تبدیلتجاری شدن به یهسنتی نژاد دستنشاندهست دیگه.
—گابلینها از چی خوششون میاد؟جرقه خاک؟ اگه از محل خودمونهیچ براشون خاک بیاریم خوششون میاد؟
—باید به یهگذاشتم دلیل موجه برایبدم تسلیمشدنمون فکر کنیم.
—طبق چیزایی که جاسوسها بهمون گفتن، اونا اونقدرها هم باهوش نیستن. چطوره بگیمچطور عاشق عضلههاشون شدیم و دلمون میخواد باهاشون زندگی کنیم تا بیشتر تحسینشون کنیم؟زود اگه بهشون بگیم که ما پول داریم، اما عضله نداریم، احتمالاً جواب میده.
—واقعاً؟ یعنیاتحادیه تا این حدلباس جاهل و نادونن؟
—عجیبه که همچین نژاد نادونی اصلاً تونسته تا الان دوام بیاره.درکی با این حال، این یه چیز خوبه. هر چی نادونتر باشن،چطور راحتتر میتونیم خودمون رو تو دلشون جا کنیم. باید شکرگزار باشیم.
—سپاسگزاریم. گربه بزرگ.
—سپاسگزاریم.
—مثل امروز، اجازه بدهکنت زیر سایه خدای محافظمون، بهثروت تلکه کردنِ هالوها ادامه بدیم.
—مثل امروز، اجازه بده فردا هم با وادار کردن بقیه به انجامپول کارهای سخت، پول مفت دربیاریم. بذار تمام سودها به اسم مالیات کشتی، مالیاتفارغ زمین، مالیات لجستیک، مالیات توزیع و مالیات انبار، تو جیب ما بره. سپاسگزاریم.
سپس بزرگان چیزی در هوا رسم کردند. بهمدیریتش نظر میرسید این دعایی مختص به الفها باشد. روشیبمونن که همگی سرهایشان را خم کردند، واقعاً مقدس بود.
«...»
من ساکت بودم.
«...»
کنت همتمرکزم چارهای جزبهشون سکوت نداشت.
«اوهوم. پس اونا تسلیم شدن.»
بانو لبخند زد.
«اونا هیچ علاقهای به برتریجویی ندارن. به نظر میرسه تا زمانی که بتونن پول دربیارن،همین خوشحالن. واقعاً. اونا گفتن که میخوان انگلِ نژاد گابلین بشن و تا ابد مفتخوری کنن...خوردن همم. پس تو حذف شدی چون اونا داوطلبانه از حق هژمونی خودشون دست کشیدن. سوالی هست؟»
«من اعتراض دارم!»
«شرمنده. من اعتراضی رو نمیپذیرم.»
[کنت در پاکسازی مرحله شکست خورده است.]
[کنت از مرحله حذف شده است!]
«این غیرمنطقیه!!»
پیکر کنتطرحهای شروع بهطلاییاش محو شدن کرد.
او احتمالاًتمرکزم داشت به طبقهیاد اول فرستاده میشد.
«این اصلاً منطقی نیست! من فقط بهشون یاد دادم چطوربهشون تو زندگی مخفیانه مفتخوری کنن، چرا باید از حق هژمونیعلف خودشون دست بکشن؟ قدرت! قدرت مقصد نهایی ثروته، پس چرا!»
«الفها معمولاً اونقدرها هم حریص نیستن. بعد از یادثروت گرفتن لذت پول درآوردن، چرا باید چیز بیشتری بخوان؟دستان همونطور که خودت گفتی، اونا فقط میخوان مفتخوری کنن.»
«پا-، پادشاه مرگ!»
کنت دستشتمرکزم را به سمتیاد من دراز کرد.
«کمکم کن! با مننداشتن اعتراض کن! نمیتونم قبول کنمگذاشتم که اینطوری دارم حذف میشم!»
اوم.
اووم.
«متأسفم، ارباب اتحادیه تاجران. اما راستش رو بخوای، فکرکنن میکنم این دستپخت خودته. من از اینکه بهم گفتیهاه دانشمند یا هر چیز دیگهای ناراحت نیستم، فقط میگم...»
«نه!»
در حالی کهتجاری کنت در نورسنتی پوشانده میشد، فریادی کشید.
وقتی نور محو شد،طلاییاش تنها چیزی که باقیبچهها ماند، پژواک صدای او بود.
پاااهت—
و در لحظه بعد، قدیسبرای شمشیر، ارباب اژدهای سیاه، مار سمییاد (افعی) و جنگجوی صلیبی احضار شدند.
ارباب اژدهایاتحادیه سیاه بهکنت اطراف نگاه کرد.
«...این بار هماسلیمی مجبور شدیم منتظر بمونیم.درخشیدند پادشاه مرگ، اتفاقی افتاده؟»
سرم را تکان دادم.
«هیچ اتفاقیدرکی نیفتاده. بیاید بریمبرای سراغ مرحله بعدی.»
هرگز حذفاتحادیه عبرتآموزت را فراموشلباس نخواهم کرد، کنت.
پول زیادی دربیار.