چپتر 254: بدون عنوان
0۱.
آن روز باران میبارید.
- هه. آخهوقتی بارون باریدن داخل برجدید دیگه چه منطقی داره؟
مار سمی (افعی) در حالی که با قدمهای سنگین از خیابانی تاریک میگذشت، غرولندپریمانندی کرد. چند تیر چراغ برق ساخته شده بود، اما پراکنده بودند. انگار یک دانشآموزاشتباهی دبستانی چند جوانه لوبیا را برای کاشتن پرت کرده باشد. بعضیهایشان حتی خراب شده بودند.
- لعنتی.
مار سمی (افعی) بامیخواست نگاهی به یک تیراقسام چراغ برقِ شکسته، اخم کرد.
در نخستین روزهای برج.
زمانی که زیرساختهاهمانطور هنوز بازسازی وارباب اصلاح نشده بودند.
ساختمانها هر وقت دلشان میخواست قطعی برق داشتنددیوانه و انواع و اقسام جرایم در خیابانهای بدوناست چراغ راهنمایی یا خط عابر پیاده رخ میداد.
قدیس شمشیر که از این وضعیت خسته شده بود، اعلامخیابانهای کرد [من یک گروه شبهنظامی مدنی تشکیل خواهم داد]، اما...خسته خب، آیا این کار جواب میداد؟ مار سمی (افعی) شک داشت.
اینجا پاتوقطلا تفالهها وبرگشت دیوانهها بود.
- آه! اربابِ چون مو-مون!
سپس صدای مردی به گوشتوجه رسید که میشد او رانداشت رهبر دیوانهها نامید. از پشت سرش.
او اصلاً دلش نمیخواست برگردد،قطعی اما با توجه به جایگاهخیابانهای اجتماعی آن دیوانه، چارهای نداشت.
- ...چیه؟
- آه. همانطورهمانطور که انتظار میرفت،ارباب ارباب چون مو-مون است!
لبخندی با روکش طلا.
وقتی برگشت، کودکِ پریمانندی را دید که مثل یک سطل زباله در وسط خیابان ایستاده بود.قدیس کودکی که به نظر میرسید در تمام عمرش هیچ کار اشتباهی انجام نداده است، لبخند میزد.اینجا موهای بلوند و تازهاش، انگار که تازه از حمام آمده باشد، عطر تندی به لبخند او میافزود.
- مفتش بدعتکار.
مار سمی (افعی)همانطور نام این موجودارباب خطرناک را میدانست.
- دارهدلش بارون میباره، پستوجه چرا صدام میکنی؟
- آهاها، چقدر خشک و رسمی! من ازاقسام ارباب اژدهای سیاه نصیحتی دریافت کردم! ایشان به منشمشیر گفتند که در ملأ عام با شما صحبت کنم!
مار سمی (افعی) اخم کرد.
- یعنی چی؟ با اینطور حرف زدن با من تو ملأوقتی عام اونم زیر بارون، سعی داری این تصور رو ایجاد کنیکودکی که [چون مو-مون و معبد ده هزار رابطه خوبی با هم دارن]؟
- اوه،دلش دقیقاً! منظورمبرگردد دقیقاً همین بود!
- چطور من خبرمیخواست نداشتم؟ تو خیلی خوباقسام از دستورات پیروی میکنی.
- من هنوز در حال یادگیری هستم. چاره دیگری نداشتم! همم، برای پایبندیایستاده به هدفم، خیلی کارآمدتر خواهد بود که با هم به یک کافه برویمبلوند و از زیر باران خارج شویم تا اینکه اینجا این کار را انجام دهیم!
نوک بینیچیه مار سمیانتظار (افعی) تکان خورد.
«همونطور کهدلش انتظار میرفت، یهتوجه جای کار میلنگه.»
چیزی، به طوردلشان غریزی، بین آنداشتند دو [جور درنمیآمد].
پس از رد و بدل کردن کلمات، طرف مقابل نتیجهگیری میکرد و پیش میرفت. با اینمیرسید حال، مار سمی (افعی) احساسِ [تبادل کلمات] را نداشت. کاملاً برعکس. انگار داشتند کلماتی را ردتندی و بدل میکردند، اما به زبانی بیگانه، به طوری که هرگز قادر به درک یکدیگر نبودند.
- اوم. یه کافه.
- بله، یک کافه خوب!
دوباره.
با اینکه هر دو کلمهکودکِ [کافه] را به زبان آوردند، اماوسط او میتوانست تفاوتی را احساس کند.
آیا کلمه کافهای که او به کار میبرد واقعاً با مال خودش یکی بود؟ آیادید او اصلاً متوجه میشد؟ اگر یک طوطی الگوها را حفظ میکرد و پرسشها و پاسخهانداده را در یک مکالمه با انسان رد و بدل میکرد، آیا میشد آن را ارتباط نامید؟
- .......
مار سمی (افعی) بامیخواست تنها چشم باقیماندهاش بهاقسام چشمان مفتش بدعتکار خیره شد.
هیچ انعکاسی از او در چشمان مفتشدید بدعتکار وجود نداشت. چشمان آبیاش به نظرکودکی میرسید فقط رنگ آسمان را منعکس میکنند.
در این صورت، هیچ تفاوتی بین [صحبت کردنلبخندی با این مرد] یا [صحبت کردن با آسمان]مثل وجود نداشت. در هر صورت، مکالمه به جایی نمیرسید.
با دینی که از روی تمایل به صحبت با خدایانینداشت که نمیشد با آنها ارتباط برقرار کرد به وجود آمده بود،برگشت تلاش برای صحبت با رهبر آن دین میتوانست کنایهآمیز تلقی شود.
- هی. شیاد مذهبی.
- بله، شیاد شمشیری!
- ارباب معبد ده هزار.
- بله، ارباب چون مو-مون!
- مفتش بدعتکار.
- بله، مار سمی (افعی)!
- درسته.
مار سمیدلش (افعی) رو بهتوجه آسمان بارانی گفت.
- درسته. بیا بریم کافه.
آن روز باران میبارید.
۲.
باران میبارید.
«پادشاه مرگ...!»
غرشی آغشته به باران طنینانداز شد. ارباب چون مو-مون. شکارچیایزباله با لقب مار سمی (افعی)، که بدن یک جنگجوی اونی باانجام شاخ شکسته را قرض گرفته بود، چشمان قرمزش را گشاد کرد.
فقط چشمانش نبودند که قرمز بودند. موهای ژولیده. تکشاخ. عضلات سینه و ناخنهای آویزان. آب بارانمثل قرمز رنگ روی تمام قسمتهای بدنش جاری بود. هرچه بدنش بیشتر به رنگ قرمز درمیآمد، بدنمیزد تسخیرشده مار سمی (افعی) بیشتر در هم میپیچید، گویی که دردی غیرقابل تحمل را تجربه میکرد.
«کوااااااک!»
این هاله آرایش آسمانهایمیخواست دوزخی بود که توسط استلجرایم و من آزاد شده بود.
بارش باشکوه اندوه آسمان.
باران پاییزی که استل در زمان پادشاه اهریمن بودنش در سراسر جهان پراکنده بود.پریمانندی کینه و دشمنی استل مانند آب بارانی بیپایان جریان داشت. مار سمی (افعی) که چندینانجام بدن تسخیرشده را قرض گرفته بود، به یکباره مورد اصابت این رگبار قرمز قرار گرفت.
«هو، هووو... هوهو... آهاهاهاهاها!»
بدنهای تسخیرشده یکی پس از دیگری سقوط میکردند و جنگجوی تکشاخ میخندید. آن جنگجوپیاده از میان تودهای از اجساد اونیها برخاست. او اجساد همنوعانش را کنار زد، رویآیا آنها پا گذاشت و با لگد دورشان کرد تا راهی برای خود باز کند.
شکل اونی شبیه بهبرگشت یک مار سمی بود.مثل (: منظور لقب او نیست)
جنگجو، نه، مار سمی (افعی) با صدای خفهای خندید. نور چشمانش از باران هم قرمزتر بود.مثل این نشانه واضحی از ناهماهنگی بود. تمام بدن مار سمی (افعی) غرق در خون بود ومیزد او آب بارانی را که به دهانش میریخت، طوری میلیسید که انگار آب خنک چشمه است.
«قصد داری جلوینمیخواست ما... جلوی منجایگاه رو بگیری، پادشاه مرگ؟!»
«بله.»
من جواب دادم.
«قصد دارمچیه متوقفت کنم.انتظار ارباب چون مو-مون.»
«چرا؟!»
«یکی از بچههاییدلشان که ازشون مراقبتداشتند میکنم بهم چیزی گفت.»
نگاهی بهطلا جایی که رئیسکودکِ گابلینها بود انداختم.
«اگر اوبورکا تو روانتظار شکست بده، این پیروزیِلبخندی اونهاست یا پیروزیِ اوبورکا؟»
«اوهو.»
«با همین منطق، اگه تو اینداشتند موقعیت از یه لشکر برای پیروزی استفادهعابر کنی، این پیروزیِ توئه، نه پیروزی نژادت.»
«اوهاهاها،»
جنگجویی که در وضعیت ناهماهنگیمیرفت فرو رفته بود، با صدایطلا بلندی زیر باران زوزه کشید.
«اگه نژادی باشه که توتوجه رهبریش میکنی، دیگه حرفی ازنداشت شرافت یا درستی باقی نمیمونه.»
«...»
«آه، خیلی عصبانیم... درسته. حقکودکِ با توئه. این همون کاریه کهوسط آدمی مثل من انجام میده، لعنتی.»
«ارباب چون مو-مون،»
«چطور اون بچههانمیخواست رو اینقدر شرافتمند واجتماعی درستکار بزرگ کردی، لعنتی!»
ترق تروق-
جریان الکتریکی در زیر پاهای مار سمی (افعی) رقصید. گویی در پاسخ به آن، صاعقهای از آسمانتمام بارانی فرود آمد. بوم! تلاطم هاله، زمین را لرزاند. قطرات بارانی که روی زمین جمع شده بودندمفتش به اطراف پاشیدند و آب بارانی که آسمان را زینت داده بود، در برخورد با صاعقه تبخیر شد.
«لعنت بهش!»
جریان الکتریسیته از میان گودال آب روی زمین عبور کرد. قطرات بارانِهمانطور باردار شده در هر جهتی به خود میپیچیدند. مار سمی (افعی)، کهدید در وسط این گودال برقدار قرار داشت، محکم روی هر دو پایش ایستاد.
«بچههای من!»
در کمال تعجب،وقتی رنگ جریان الکتریسیتهپریمانندی و صاعقه بنفش بود.
«چرا برای بالاهمانطور بردن آدمی مثل مناست اینقدر به دردسر میافتن!»
«...»
«ها؟ پادشاه مرگ!!»
مار سمی (افعی) دربرگشت حالی که صاعقه را ازسطل آسمان پایین میکشید، زوزه کشید.
۳.
آن روز باران میبارید.
- مجبور نبودی بکشیشون.
مار سمی (افعی) در مقابل جسدپریمانندی در حال سرد شدن در یکخیابان کوچه پسکوچه، زیر لب زمزمه کرد.
- چرا کشتیشون؟ واقعاً نیازی به ایناست کار بود؟ مفتش بدعتکار. تو یه بچهپریمانندی اعجوبهای. اما چرا همیشه این کار رو میکنی...
- اوم، راستش...
مفتش بدعتکار در حالی که هرداشتند دو دستش آغشته به خون بود،راهنمایی سرش را به یک طرف کج کرد.
مار سمی (افعی) نمیتوانست تشخیص دهدپریمانندی که آیا دارد از مفتش بدعتکارخیابان پاسخی دریافت میکند یا از آسمان بارانی.
- چونچیه این روشانتظار کارآمدتر است!
- ...
- اجساد نمیتوانند صحبت کنند. آنها نمیتوانند کاری انجام دهند. بنابراین نمیتوانند زیرعابر قولشان بزنند یا به تهدیدات آینده تبدیل شوند! به همین دلیل است کهخواهم بهتر است کسانی را که خصومت نشان میدهند، هر زمان که میتوانم بکشم!
با افزایش روزهای بارانیبرگشت یکی پس از دیگری، زمانسطل سپری شده دو برابر میشد.
اکنون، در خیابانی که تعداد تیرهای چراغ برق در آن افزایش یافته بود، فرزندپریمانندی یک خدای درهمشکسته که بارها مردم را به بخشی از خیابان تبدیل کرده بود،اشتباهی سرانجام، گویی که از آن خسته شده باشد، چانهاش را در دست گرفت و گفت.
- ارباب چون مو-مون.
- ...
- من میدانموقتی که شما سعیپریمانندی دارید مرا «اصلاح» کنید.
مفتش بدعتکار لبخند درخشانی زد.
- تلاشهای شما نتیجه داده است و اکنون میتوان گفت که ماهمانطور دو نفر رابطهای داریم که در آن، به جای رفتن به یک کافهمثل برای نشان دادن نزدیکی بین گیلدهایمان، میتوانیم برای سفارش قهوه به آنجا برویم.
- ...
- باطلا این حال،برگشت این تمام ماجراست.
مفتش بدعتکارچیه به مار سمیمیرفت (افعی) نگاه کرد.
چشمانش، که شبیه به آسمان بودند، نهاجتماعی جسد را منعکس میکردند و نه مارمیرفت سمی (افعی) را که در مقابلش ایستاده بود.
- شما فقط میتوانید مانندقطعی بقیه از من استفاده کنید. شمابدون نمیتوانید اصول رفتاری مرا تغییر دهید.
وسایل نقلیهطلا قدیمی دربرگشت جاده میتاختند.
همه آنها ماشینهایی بودند که باید تا به حال به عتیقهفروشیوقتی فرستاده میشدند، اما در بابل، دیدن چنین قراضههایی که در حال حرکتنظر بودند، عادی بود. بنگ! بنگ! صدای اگزوزشان شبیه خسخسِ ریههایی ضعیف بود.
- چرا؟
- چون شمادلشان نمیتوانید مسئولیت مراداشتند بر عهده بگیرید.
اگرچه بیرحمانه بود، اما کلماتِ تیزپریمانندی و برندهای که زیر باران اداخیابان شدند، حقایقی ساده و محض بودند.
ـ من اینگونه متولد شدهام. اینگونه زیستهام. این تنها راهی استوقتی که میتوانم زندگی کنم و تلاشهای شما برای القای یک سبککودکی زندگی متفاوت به من، با وجود نیت خیرتان، محکوم به شکست است.
یک چراغ خیابانِنمیخواست خراب بر اثرجایگاه باران سرنگون شد.
با این وجود،دلشان مفتش بدعتکار با آغوشیانواع باز، لبخند درخشانی زد.
ـ با این حال،برگشت ارباب چون مو-مون. آیامثل این واقعاً چیز بدی است؟
ـ من کسانی را که سعی میکنند مرا بکشند، چون نمیتوانند مسئولیتم را بپذیرند، به عنوانمثل دشمنانم تعریف میکنم. متأسفانه، ۹۹ درصد جهان از دشمنان تشکیل شده است. از این نظر، اربابمیزد چون مو-مون یک مورد بسیار نادر است. شما احتمالاً حتی اگر فرصتش را هم داشتید، مرا نمیکشتید!
رعد و برق زد.
در آن باران سیلآسا، صاعقه بنفش به نظر میرسید. ماشینی که از آن جا خورده بود،قدیس از آن نزدیکی رد شد و به شدت در یک گودال آب افتاد. گویی دست نامرئیاینجا آب را پاشیده باشد، فوارهای از آب به هوا برخاست و به آن دو نفر پاشید.
ـ اگر بخواهم سادهبرگشت بگویم، ما دو نفرمثل دوست و همکار هستیم.
ـ همین کافی نیست؟
این کافی نبود.
اما اگر ایندلشان بهترین گزینه بود، چارهایانواع جز رضایت دادن نداشت.
این چیزیطلا بود کهبرگشت او فکر میکرد.
فکر میکرد.
۴.
رعد ووقت برق درمیخواست میان باران زد.
تمام هالهها رنگ متفاوتی دارند. با این حال، فقط رنگ نیست که تفاوت دارد. حتی بامیرسید یک هاله قرمزِ یکسان، ممکن است معنای «خون» یا «گل سرخ» را بدهد. بسته به تصویری کهمیافزود کاربر هاله در قلبش دارد و تصویری که در هستهاش نهادینه شده، هاله نیز متفاوت خواهد بود.
هاله منچیه شبیه به خونمیرفت و شعلهها بود.
و به نظر میرسید شکارچیتوجه رتبه ۶، مار سمی (افعی)، صاعقهچیه بنفشِ مخرب را در قلبش داشت.
«...که، من،»
شمشیر یکی از اجسادیبرگشت که در همان نزدیکیمثل افتاده بود را چنگ زدم.
«من از کجا باید بدونم؟!»
«چرا نمیدونی، عوضی!»
مار سمیوقت (افعی) بهمیخواست جلو هجوم آورد.
درست همانطور که فرم هالهاش صاعقه بود، مار سمی (افعی) که در وضعیت ناهماهنگی فرو رفته وتمام کی واقعیاش را آزاد کرده بود، به سرعتِ رعد بود. دنبال کردن حرکات مار سمی (افعی) بامفتش چشم غیرمسلح تقریباً غیرممکن بود. در یک چشم به هم زدن، قامت مار سمی (افعی) از کنارم گذشت.
سوووش!
«لعنتی،»
خطی از خوندلشان از شانهام شکافت. خونانواع به بیرون فواره زد.
یک شمشیر سریع و عجیب. اگر کمی عمیقتر بریدهسطل بود، ممکن بود دست چپم را از دست بدهم، اماهیچ من به دلایل دیگری عصبانی بودم، نه به خاطر جراحت.
«لعنتی، چراچیه همونجا ماتانتظار و مبهوت وایسادی؟!»
قبل از اینکه بازگشت را تجربه کنم، اربابدیوانه چون مو-مون یکی از آن شخصیتهای بزرگی بوداست که حتی جرئت نمیکردم به او نگاه کنم.
حتی بعد از اینکه فهمیدم او یک امپراتوراقسام لایتناول با خلق و خویی شلخته است، درقدیس سطحی بنیادین، هنوز هم به این مرد احترام میگذاشتم.
حتی با در نظر گرفتن این واقعیت کهمثل در وضعیت ناهماهنگی نمیتوانست درست فکر کند، نمیتوانستممیرسید تحمل کنم که چنین مردی اینگونه رفتار میکند.
«اینطوری باچیه یه تازهکار رفتارمیرفت میکنی، خجالت نمیکشی؟!»
«تازهکار؟ هه. کجاینمیخواست دنیا یه تازهکارجایگاه مثل تو پیدا میشه!»
صدای مار سمی (افعی) از هر طرف به گوشجرایم میرسید. این به خاطر آن بود که مار سمیاین (افعی) بدون توقف بدنش را در هر جهتی حرکت میداد.
با سرعتی که یک ثانیه را به چندین تکه تقسیم میکرد، پیش از آنکه متوجه شوم، مارتمام سمی (افعی) در برابرم ظاهر شد. از هاله استفاده کردم تا حواسم را تا جای ممکن تقویتمفتش کنم. اما در آن زمانِ بینهایت کِشآمده، مار سمی (افعی) به شکم، چانه و سرم ضربه زد.
ضربهای کشنده.
عزم کشتندلش من در هرتوجه ضربهاش نهفته بود.
با حرکت دادن پاهایم،میخواست هل دادن دستهایم و چرخاندنجرایم کمرم، از ضربات جاخالی دادم.
«چرا!»
مار سمی (افعی) متوقف نشد.
تات، پیش از آنکه صدای قدمش محو شود، مار سمی (افعی) درهمانطور سمت دیگر ظاهر شد. شمشیرش را تاب داد. با هل دادن هالهامدید تا مرز محدودیت، به سختی از ضربه شمشیر مار سمی (افعی) جاخالی دادم.
«پادشاه مرگ! چرا تو؟!»
در همان لحظهایوقتی که از ضربهپریمانندی شمشیر جاخالی دادم.
چشمان مار سمی (افعی) با چشمانم تلاقی کرد. چشمانش از زهر میسوخت.برگشت آنقدر زهرآگین بود که آدم را به این فکر میانداخت که آیامیرسید حشرات سمیِ «گو» وقتی در یک کوزه حبس میشوند، چنین شکلی پیدا میکنند.
مردمکهای مار سمی (افعی) بهتوجه کوزههایی از زهر تبدیل شدندنداشت که به رنگ قرمز تیره میدرخشیدند.
«چرا فقطوقت تویی که بقیهقطعی رو خوشحال میکنی!»
«یهو چی داری...»
«تو میراثچیه بهشتهای دوزخی رومیرفت به ارث بردی!»
آن داستان.
برای من خیلی ناگهانی بود.
و بر سرِ منی که خشکمپریمانندی زده بود، مار سمی (افعی) فریادخیابان کشید؛ گویی داشت خون بالا میآورد.
«تو بهترین لحظه رو برای اهریمن آسمانی رقم زدی! بهش یه هدیهبرگشت دادی. با وجود اینکه داشت از درد مرگ ذرهذره از بین میرفت،میرسید اهریمن آسمانی باز هم تونست از تهدل به هدایایی که بهش دادی بخنده!»
او نیز همکاری بودبرگردد که در «تاریخچه اهریمندیوانه آسمانی» به من پیوسته بود.
من در سمت جناح فرقه شیطانیداشتند میجنگیدم، در حالی که مار سمیراهنمایی (افعی) برای جناح فرقه صالح میجنگید.
من اهریمن آسمانی را به عنوانپریمانندی استادم انتخاب کردم و مار سمی (افعی)،ایستاده ارباب موریم را به عنوان استادش برگزید.
«چرا!»
همکاری که آن زمستانبرگردد را با من شریکدیوانه شده بود، فریاد کشید.
«چرا اربابوقت این کارمیخواست رو نکرد!»
«...»
آن فریاد قدرتی داشتانتظار که پاهایم را برای لحظهایروکش در جای خود میخکوب کرد.
کیِ شمشیرِ مار سمی (افعی) گونهام رااجتماعی خراشید و باعث پاشیدن خون شد، امامیرفت نتوانستم کاری جز بیحرکت ایستادن انجام دهم.
«پدربزرگ نامگونگ یون هم با ناامیدی زندگی کرد! اون میخواست تبدیل به انسانی بشه که بتونه با اهریمن آسمانی مقابله کنه، هر طور کهمدنی شده... اون تمام زندگیش رو وقف تمرین و ممارست کرد! تو همون یک چشمِ من، ارباب موریم باشکوه به نظر میرسید! اما چرا... چراسرش یه همچین مرد شریفی باید با چنین پایانی روبهرو میشد، چرا همیشه باید شادی رو تو مراقبت از آدمایی پیدا میکرد که هیچی نمیدونستن...»
هاله مارطلا سمی (افعی)برگشت تاریکتر شد.
هاله بنفش از شانههایش برخاست،میرفت به آرامی به سمت بالا زبانهوقتی کشید و در هوا امتداد یافت.
«تقصیر منه.»
«...»
«اونم تقصیر منه. درست همونطور که ازدید این بچهها خوب مراقبت نکردم، سعی نکردمکودکی پدربزرگ ارباب موریم رو هم عمیقتر درک کنم...»
سر مارچیه سمی (افعی)انتظار هنوز پایین بود.
اما درست به همان اندازهای که ساکت شده بود، بهنداشت همان میزان هاله از بدنش سرازیر میشد. حالا، هاله مار سمیبرگشت (افعی) از پشتش آویزان بود و مانند شاخکهایی به خود میپیچید.
سکوت.
مبارزه بین چون مو-مونبرگشت و خانواده پادشاه مرگ ازسطل قبل رو به پایان بود.
هر بار که کیم یول شمشیرش را تاب میداد، یک یا دو بدنِ تسخیرشده میمردند. هر بارسطل که اوبورکا تبرش را میچرخاند، پنج یا شش نفر متلاشی میشدند. هر بار که استل شمشیرش را تابتازهاش میداد، ردیفی از اجساد تسخیرشده که سعی در ضدحمله داشتند، در یک چشم به هم زدن تبخیر میشدند.
«...»
تنها صدا،وقت فریادهای خودِ مارقطعی سمی (افعی) بود.
هرچه شکستطلا عمیقتر میشد، سکوتکودکِ نیز سنگینتر میگشت.
«پادشاه مرگ...»
«بله، ارباب چون مو-مون.»
«من، چرا...»
سپس.
مار سمیچیه (افعی) سرشانتظار را بالا آورد.
چشمانمان با هم تلاقی کرد.
وقتی چشمان سیاهدلشان و لرزانش راداشتند دیدم، متوجه شدم.
«آه.»
تنها پس از دیدن آن چشمها بود که مطمئن شدم. معنای نهفته درکودکِ چشمان مار سمی (افعی) و لرزش صدایش را درک کردم. این احتمالاً چیزی بودهیچ که در سن و سال خودم بیشتر از هر چیز دیگری آن را میفهمیدم.
زیرا این هماننمیخواست چشمها و صدایی بوداجتماعی که در گذشته داشتم.
اولین آرزوی من. حسرتی که تا زمان اولین مرگم برآورده نشد. آرزویم، جوهرهی وجودم برای ایستادن بر فراز یک خطالرأسخسته بلند تا هر طور که دلم میخواهد هوای تازه را تنفس کنم، هر طور که دلم میخواهد شمشیرم را تابصدای دهم، تنها در مسیری قدم بگذارم که میخواهم در آن راه بروم و زندگیای را داشته باشم که میخواهم زندگی کنم.
اولین مهارتیطلا که بهبرگشت دست آوردم.
[میخواهم درست مثل تو شوم].
به محض اینکه به چشمان مارجایگاه سمی (افعی) نگاه کردم، نام «سمی» راانتظار بیشتر از هر کس دیگری درک کردم.
«من هم...»
مار سمیطلا (افعی) این راکودکِ به زبان آورد.
«من همچیه میخوام مثلانتظار تو بشم.»
درست است.
در مقطعی از زمان،میخواست من برای دیگران بهاقسام چنین وجودی تبدیل شده بودم.
یادداشت مترجم
عنوان فصل در نام فایل اصلی موجود نبود.