چپتر 192: [شعله (۲)]
0۳.
صدای طبلهاپرسه در فضاییقدمی تاریک طنینانداز شد.
دونگ-
نه، صدای طبل نبود. دونگ. در عوض، شبیه صدای قدمها بود، اما نمیتوانست صدای قدمرفتهرفته باشد چون هیچکس پاهایش را حرکت نمیداد. بازیگرانی که از قبل روی صحنه پخش شده بودندبلند — یکی یکدست، یکی یکچشم، و یکی یکگوش — همزمان سرشان را به سمت صدا چرخاندند.
به سمت من.
با شعلههایی کهمیزدند روی تمام بدنم میرقصیدند،برای به روی صحنه خزیدم.
-واگار...
امپراتور شعله.
شانههای بازیگران لرزید.
-کار...
-که.
-کارکاسا...
آنها از ترس میلرزیدند. صدای لرزششان از طریق کفمیشدم زمین منتقل میشد و بازیگران شروع کردند به پچپچزیبا کردن با یکدیگر، مانند مارهایی که در سایه پنهان شدهاند.
-سوی.
-راک.
-گور.
این زبانِ دوران کنونی نبود. زبانی از زمانهای بسیار دور بود،شدت زمانی که زیر درختان باستانی بلوط جمع میکردند. بازیگران با لحنیغررر آهنگین پچپچ میکردند، کلماتشان نامفهوم بود. سوی. راک. گور. سوی. راک. گور.
-...
تماشاچیان کمکمتارهای از اینخارج پچپچها مضطرب میشدند.
زبان اجدادشان از دورانقدمی باستان چیزی نبود کهساختن این هابگابلینها بتوانند بفهمند.
اما نیازیبرای هم بهموسیقی فهمیدنش نداشتند.
تماشاچیان نفسهایشان را در سینه حبس کردند. اینساختن جانوران سبزپوست میتوانستند تاریکی و اضطراب را در صداهاییمیگرفت که از تارهای صوتی بازیگران خارج میشد، حس کنند.
-سوی.
-راک.
-گور.
بازیگران با ترس دور من پرسه میزدند. سوی. با هر قدمی که برمیداشتم،نزدیکتر هالهام برای ساختن موسیقی طنینانداز میشد. راک. وقتی قدمهایم کند میشد، موسیقی همهستم کند میشد. گور. و وقتی به آنها نزدیکتر میشدم، موسیقی رفتهرفته شدت میگرفت.
-واگار.
شعلههای منپرسه در میان شعلههایبرمیداشتم تاریک پخش شد.
[درست است.]
من مانند یکمیزدند وحشی زیبا روی چهاربرای دست و پا خزیدم.
[من امپراتور شعله هستم.]
غررر، غرشهایپرسه بمی ازقدمی گلویم بلند شد.
بازیگرانی که مراساختن احاطه کرده بودند،قدمهایم ایستادند و لرزیدند.
[من آتش این جهانم.]
هاله به صدایم تبدیل شد.
و غرشهاییپرسه حیوانمانند بیوقفه ازبرمیداشتم دهانم بیرون میریخت.
[من فردی برجستهام.]
صحنه شروع به لرزیدنقدمی کرد و هوای اطرافساختن تماشاچیان نیز با آن لرزید.
هاله خونین من.
ملودی و ریتمی عجیب فضا را پر کرد. سوی-راک-گور. موسیقی عجیب طنیناندازکند شد. سوی-راک-گور. انگار داشتم دنیا را مسخره میکردم و به همه افراد درونشدست توهین میکردم. کسانی که در ردیف جلو نشسته بودند، خودشان را عقب کشیدند.
[به من غبطهساختن بخورید. به منقدمهایم حسادت کنید. مرا بپرستید.]
تنها صداهایی که از دهانم خارج میشد در بهترینموسیقی حالت میشد آنها را هیسهیس توصیف کرد. چون کلمات غیرضروریمیان بودند. من با کلمات صحبت نمیکردم، با هاله حرف میزدم.
[این دنیا تنهاصوتی هیزمی است تا کمکمیزدند کند من درخشانتر بسوزم.]
سوی.
[من تشنه حسادت شمایم. میخواهم درخشش مرا به رسمیت بشناسید.رفتهرفته آتش نمیتواند بهتنهایی بسوزد. اینجا شما موجودات ناچیز، این افتخار راهستم خواهید داشت که هیزمی باشید که بیوقفه در اطراف من میسوزد.]
راک.
[من به موفقیت خودم میخندم. اما به کسانی که موفقهالهام نمیشوند، با صدای بلندتری میخندم. من توجه شما را به سخرهمیگرفت میگیرم. اما کسانی را که توجه نمیکنند، حتی بیشتر مسخره میکنم.]
گور.
[من آدم فروتنی هستم.]
[من با چشمانی بیتفاوت به همهچیز نگاه میکنم. با چهرهای آرام بهکند زندگی مینگرم. حتی موفقیت خودم هم در برابر چشمانم هیچ است. اما ازدست آنجا که از همه موفقترم، مدام موفقیتم را به شما یادآوری خواهم کرد.]
[چشمانی بیتفاوت.]
[چهرهای آرام.]
[و بدین ترتیب، موفقیت شما موفقیت نیست. و بدونمیشدم موفقیت، تلاش سخت و رنجهایتان بیمعنی است. از بزرگترین رنجهایتانچهار گرفته تا ناچیزترین موفقیتهایتان، همهچیز در برابر من بیاهمیت میشود.]
قدمی به جلو برداشتم.
شعلههایم زبانه کشیدند.
بازیگران غافلگیر شدهمیزدند و پراکنده شدند.هالهام آنها فرار کردند.
-واگار!
لبخندی روی لبانم نقش بست.
[همه شماتارهای مثل انسانهاخارج رفتار میکنید.]
[با این حال،میزدند در این دنیا تنهابرای یک انسان وجود دارد.]
[و آنبرای یک نفر،موسیقی «من» هستم.]
آتش شدت گرفت.
از روی صحنهصوتی گذشت و تماشاچیان رامیزدند نیز در بر گرفت.
-هیک
نالهای ازبرای میان تماشاچیانموسیقی به گوش رسید.
برخی از آنها بهطورقدمی غریزی از هالهشان برایساختن دفع شعلههای من استفاده کردند.
بلندتر خندیدمتارهای — موسیقیخارج شدت گرفت.
[تنها من یک انسانم.]
شعلههای منبرای دور هالهموسیقی تماشاچیان پیچید.
و بهآرامیپرسه گلویشان راقدمی لمس کرد.
-...، اورک...
یکی از تماشاچیان که در ردیف جلو نشسته بود، به خودقدمهایم لرزید. او جنگجویی بود که میگفتند در شورا رتبه ۲۱ را دارد.زیبا با چشمانی گشاد نشسته بود و پیشانیاش غرق در عرق سرد بود.
تئاتر بهبرای جهنم تبدیلموسیقی شده بود.
[وقتی موفقیتمپرسه را معرفی میکنم،برمیداشتم میگویم «چیزی نبود».]
[پس شماتارهای که نمیتوانید بهکنند هیچچیزی برسید، کیستید؟]
[چیزی کهپرسه حتی «هیچ»قدمی هم نیست.]
[چیزی بدتر از غبار.]
خنده امپراتور شعله.
حرکات دست امپراتور شعله.
لبخند امپراتور شعلهمیزدند در حالی که بهبرای اطراف صحنه نگاه میکرد.
بازیگری که نگاهمساختن با او تلاقیقدمهایم کرد، آریکا، یکه خورد.
[من عاشق حیواناتیمیزدند هستم که گردنشانهالهام را نمایان میکنند.]
او فرار کرد.
با فریادی،پرسه آریکای یکچشمقدمی فرار کرد.
[آنهایی که معصومانه بهموسیقی کسی باور داشتند. ونزدیکتر آن معصومیت را نشان دادند.]
[آنهایی که آنقدر نرمقدمی هستند که بشود باساختن یک لقمه قورتشان داد!]
شعلهها در مقابلصوتی آریکای در حالپرسه فرار زبانه کشیدند.
او برگشتپرسه و درقدمی جهت دیگری دوید.
اما بار دیگرساختن توسط دیواری ازقدمهایم شعلهها مسدود شد.
داشتم شکارمپرسه را بهقدمی گوشهای میراندم.
-بهم رحم کن!
دهان آریکاپرسه باز وقدمی بسته شد.
به نظر میرسید میخواهد حرفوقتی بزند، اما تنها چیزی کهرفتهرفته بیرون آمد یک جیرجیر خفیف بود.
درست همانطور که میتوانستم بابرمیداشتم هاله صدا تولید کنم، میتوانستموقتی صدا را مسدود هم بکنم.
فریاد آریکا را همانطورخارج که از لبانش خارج میشدبرمیداشتم قاپیدم و در هم شکستم.
[چرا فرار میکنی؟]
-بهم رحم کن! خواهش میکنم...
[فرار نکن. من پدرت هستم.]
آریکا آنقدرتارهای فریاد زدخارج تا صدایش گرفت.
-خواهش میکنم! بهممیزدند رحم کن، منوهالهام نکش... لطفاً منو نکش...!
با اینبرای حال، صدایش هرگزوقتی به تماشاچیان نرسید.
از دید تماشاچیان، به نظر میرسید کهبرای آریکا در حالی که دست و پامیشدم میزند، دهانش را بهسرعت باز و بسته میکند.
-...
تماشاچیان با حبس کردنقدمی نفس در سینه، این تقلاهایموسیقی خاموش مرگ را تماشا کردند.
[فرزندم.]
به سمت آریکا رفتم.
[به تو آسیبی نمیرسانم.]
آریکا درپرسه پردهای از شعلههابرمیداشتم گرفتار شده بود.
با نزدیکتر کردنساختن دیوارها، دامنه حرکتشقدمهایم را محدود کردم.
حالا، آریکا فقطمیزدند میتوانست مانند کودکی گرفتاربرای در اتاقی کوچک بنشیند.
-منو نکش...
[چیزی نیست.]
-خواهش میکنم...
کودک یکچشم اشک ریخت.
-کمکم کن، مامان...
سپس.
دهانم را بازساختن کردم و گردنقدمهایم آریکا را گاز گرفتم.
دندانهایم در پوستش فرو نرفت.
در عوض،تارهای هالهام گوشتشخارج را درید.
-آآآآآآه!!
آریکا فریاد کشید.
او از درد زوزه کشید.
دیگر صدا را مسدودخارج نکردم، بنابراین فریادی کهقدمی سر داد تئاتر را شکافت.
-آآآه! آآآآآه!!
تماشاچیانی که تا آن لحظه تقلا کردن او را در سکوت تماشامیگرفت میکردند، با این جیغ ناگهانی به لرزه افتادند. انگار صحنه قتلی جلویبمی چشمانشان در حال وقوع بود که دیگر نمیشد اسمش را «بازیگری» گذاشت.
-چی...
-او... اون...
بعضیها آب دهانشان را قورت دادند. بعضیها گریه کردند. حتی بعضی از کسانی که دررفتهرفته ردیفهای عقب بودند آنقدر ترسیدند که از سالن تئاتر فرار کردند. با این حال، بیشتر تماشاچیانبلند در جای خود ماندند و به صحنهای که در شعلههای آتش غرق شده بود خیره شدند.
[من آتش این دنیام.]
شکار به همینجا ختم نشد.
درست در وسط یک جهنم.
من به جانور تشنه بهبرمیداشتم خونی تبدیل شدم که شروعوقتی به جستجوی طعمه بعدیاش کرد.
با دیدن این صحنه،موسیقی یومار و ساکوم جیغنزدیکتر کشیدند و فرار کردند.
-کمکم کنید!
موسیقی به جریان افتاد.
-داره دنبالمپرسه میکنه! یه هیولابرمیداشتم داره دنبالم میکنه!
تقصیر من نبود.
اگر قرار بود کسی سرزنش شود، آن دنیاساختن بود که اجازه داد من به دنیا بیایم.شدت این دنیا بود که مرا به این شکل درآورد.
آدمها فقط درصوتی امتداد پیچ و خمهایمیزدند دنیا جریان پیدا میکردند.
من محکوم بودم همانطورقدمی که ساخته شدهام زندگی کنم،موسیقی پس چطور تقصیر من بود؟
[بیاین برقصیم!]
سویی، راک، گور.
[تمام دنیا صحنه نمایش منه!]
سویی، راک، گور.
[من رو سرزنش نکنید. من هم مثلکند شماهام. من هم فقط موجودیام که مثلمیان شما تو این دنیا به دنیا اومدم.]
[فقط فرقشپرسه اینه که منبرمیداشتم از شما قویترم.]
[این قانون طبیعته که ضعیف توسطپرسه قوی خورده بشه، پس نباید منساختن رو سرزنش کنید، دنیا رو سرزنش کنید.]
شعلههای درخشان.
من وحشیانه تاختم.
هر طور که دلم میخواستبرمیداشتم آتش تف میکردم و هروقتی طور که دلم میخواست گاز میگرفتم.
-آآآآآک!
یومارِ یکدست بهمیزدند زمین افتاد. وهالهام بعد ساکومِ یکگوش.
مشکلی نبود.برای آنها فقطموسیقی حیوان بودند.
برای انسانها، حیوانات فقطقدمی گوشت بودند، پس اینساختن قتل نبود، یک سلاخی بود.
دانگ!
صدای طبلها بلندتر شد.
دانگ!
شعلههای خونینپرسه سالن تئاتر رابرمیداشتم در بر گرفتند.
حتی بعد از افتادن هر سه بازیگر، جنون و طغیان منبرای هیچ نشانهای از توقف نداشت. سویی! راک! گور! تماشاچیان میلرزیدند. آنهاشعلههای با وحشت به هاله من که روی صحنه میرقصید نگاه میکردند.
-اوپ... !
یکی از تماشاچیان جوانتر غش کرد. سرش روی شانه فرد کناریاششدت افتاد و از دهانش کف بیرون زد، اما فرد کناریاش ازغررر ترس خشکش زده بود و حتی نمیتوانست به او کمک کند.
دانگ!
درست زمانیتارهای که موسیقی بهکنند اوج خود رسید...
درِ سالن تئاتر با صدایبرمیداشتم بلندی باز شد و گروهیوقتی از افراد به داخل هجوم آوردند.
-همه چیز رو متوقفموسیقی کنید! ما نیروی امنیتیِ وابستهمیشدم به شورای رودخانه آتش هستیم!
هابگابلینهای باتجربهپرسه و آموزشدیده تماشاچیانبرمیداشتم را محاصره کردند.
-همه، بایستید!تارهای همه چیزخارج رو متوقف کنید!
-ما بعد از دریافت گزارشی مبنی بر وقوع قتلعام و آتشسوزی عمدیکند در این مکان اعزام شدیم! اگر کسی دستورات ما رو نادیده بگیرهچهار و حرکت کنه، بدون هیچ تردیدی دستگیر میشه! و این تازه اولشه.
تنش در هوا آنقدرموسیقی غلیظ بود که میشدنزدیکتر آن را با چاقو برید.
تنها در آن لحظه بود که تماشاچیانیبرای که مدتی نفسشان را در سینه حبسمیشدم کرده بودند، توانستند نفسشان را بیرون بدهند.
-هاف...
-هاف... سـ-سرفه...!
تماشاچیان در سرتاسرساختن سالن تئاتر رویقدمهایم صندلیهایشان وا رفتند.
آنها به پشتی صندلی تکیهبرمیداشتم دادند، انگار که فشار ازوقتی روی قفسه سینهشان برداشته شده بود.
«همم.»
با از بین رفتن حس غرق شدنم در نقش، نتوانستم جلوی خودم رانزدیکتر بگیرم و با ابروهای درهمگرهخورده به نیروی امنیتی نگاه کردم. نمیدانستم گزارش چقدرهستم جدی بوده، اما اعضای نیروی امنیتی با احتیاط به همه طرف نگاه میکردند.
-اول نجات و امداد!
-آتشافروز کجاست؟!
-چند نفر روی صحنه افتادن!
هابگابلینها به سمت بازیگران هجوم بردند. وقتی آنساختن سه نفر را دیدند که روی صحنه درازشدت کشیده بودند، آنها را با «مرده» اشتباه گرفتند.
البته، در طولساختن نمایش هیچ مرگیقدمهایم اتفاق نیفتاده بود.
-نه... یه لحظه صبر کنید.
-مـ-ما بهتارهای کمک نیازخارج نداریم. حالمون خوبه!
بازیگران یکی پس ازقدمی دیگری بلند شدند وساختن دستهایشان را تکان دادند.
-کجاتون آسیببرای دیده؟ صدمهموسیقی دیدید؟ سرتون سالمه؟
-اوه، منپرسه هیچیم نیست!قدمی من کاملاً خوبم!
-به ما گفتن که یهکنند قتلعام اینجا در حال وقوعه.هالهام مجرم کجاست؟ شما رو گروگان گرفتن؟
-چی...
آریکا بابرای چهرهای گیج سرشوقتی را کج کرد.
-قتلعام؟ گروگان؟پرسه هیچکدوم ازقدمی این اتفاقا نیفتاده.
یومارِ یکدست فریاد زد:
-ما داشتیمپرسه بازی میکردیم!قدمی شما عوضیهای دیوونه!
اعضای نیروی امنیتی خشکشان زد.
-...بازی میکردید؟
-درسته! این یه نمایش بود! ما یهمیزدند کمپانی تئاتر هستیم! کمپانی تئاتر صدای سگ! اینجاقدمهایم یه سالن تئاتره، ما وسط یه نمایش بودیم!
-......
در ضمن، من توسط مأمورانی که فکر میکردند مجرم هستم دستگیرشدت شده بودم. بهراحتی میتوانستم خودم را از چنگشان رها کنم، اماغررر آنقدر مات و مبهوت بودم که فقط گذاشتم هر کاری میخواهند بکنند.
رهبر گروهپرسه به آرامی بهبرمیداشتم سمت من برگشت.
-به ما همچنینصوتی گفتن که یهپرسه آتشسوزی اتفاق افتاده...
سرم را تکان دادم.
فوووش.
هاله ازپرسه نوک انگشتمقدمی بالا آمد.
«این هاله منه.صوتی کاری کردم که شبیهمیزدند آتیش به نظر برسه.»
-...اونا گفتن یهمیزدند جانور داشته مردم روبرای گاز میگرفته و میکشته.
«من داشتم نقش یه سگ حرومزاده رو بازینزدیکتر میکردم، و ارشدهام هم نقش طعمهها رو داشتن.است طبیعتاً باید در طول نمایش اونا رو زمین میزدم.»
به عبارت دیگر.
«به نظر میرسه یه نفر به خاطرمیزدند اینکه ما بیش از حد تو نقشمونوقتی غرق شده بودیم، این گزارش رو داده.»
-......
در این نقطه، حتی اعضای نیروی امنیتی هم فهمیدند کهرفتهرفته یک جای کار میلنگد. در مقایسه با چهرههای هوشیار و خشنشانهستم در لحظه ورود، حالا اعضای نیروی امنیتی خجالتزده به نظر میرسیدند.
همهمهای همپرسه در میان تماشاچیانبرمیداشتم به پا شد.
-چه خبره؟
-کی گزارش داده...؟
واکنش آنهابرای به سرعتموسیقی شدت گرفت.
-پس نمایش چی میشه؟
-قرار نیستتارهای که اینطوریخارج تموم بشه، نه؟
-چی شده؟!
-کار اینبرای عوضیهای لعنتیِموسیقی نیروی امنیتیه!
-اونا همیشه هرمیزدند روز پیداشون میشههالهام تا دردسر درست کنن!
پچپچ پچپچ.
شکایتها از هر طرف سرازیربرمیداشتم شد و حالت چهره رهبر نیرویقدمهایم امنیتی به سرعت در هم ریخت.
با لبخندی به سمتش رفتم.
«حالا باید چیکارمیزدند کنیم؟ فکر کنمهالهام نمایش امروزمون خراب شد.»
-اهه...
«از همگی عذر میخوام! به خاطر یه اتفاق ناگوار، مجبوریم نمایش امروز رو همینجا تموم کنیم!شدت طبق دستور نیروی امنیتی، به کمپانی تئاتر صدای سگ ما گفته شده که [همه چیز رومرا متوقف کنید]! لطفاً تحت راهنمایی نیروی امنیتی با نظم و ترتیب سالن رو ترک کنید. اوه، راستی...»
لبخند درخشانیبرای به رهبرموسیقی گروه زدم.
«شما مسئولیت پسمیزدند دادن پول بلیتهای نمایشبرای رو به عهده میگیرید؟»
-......
صدای اعتراضپرسه تماشاچیان یک باربرمیداشتم دیگر بلند شد.
آن روز،برای صنعت تئاترموسیقی شهر منفجر شد.
به خاطر [نمایشی کهقدمی آنقدر واقعی بود کهساختن به خاطرش گزارش تخلف دادند].