چپتر 391: باغ زمان (۳)
0امپراتور شمشیر با خروجکرده از باغ گلهای پژمرده،دیگهای به آرامی قدم میزد.
زیر غروبی که کمکم رنگ میباخت،روز در مکانی که مردگان همچون گلها بهاینجا خواب رفته بودند، امپراتور شمشیر چنین گفت:
– عالی بود.
به جای اینکه با طعنه جوابشقبل را بدهم و بپرسم این چهبودی مزخرفاتی است که میگوید، این را گفتم:
– ممنونم.
امپراتور شمشیر به جای اینکهاون بپرسد چرا اینقدر حرفگوشکن شدهام، انگاردیدم که چیز عجیبی خورده باشم، گفت:
– این خیلیمختلف خوبه که حتیاینجا خاک هم مرده.
– ...
– روزی که انرژی کی خودم رو بیدار کردم، یه ذره خاک گذاشتم کف دستم و با دقت بهش نگاهراست کردم. وقتی چشمها و گوشهام رو متمرکز کردم، فهمیدم این خاک که به ظاهر ساکته، در واقع خیلی هم پرزدیم سروصداست. روی همون یه ذره خاک، و توی دلش، چقدر چیزها داشتن با شور و حرارت با هم رقابت میکردن.
امپراتور شمشیر چمباتمه زدکرده و با نوک انگشتانشدیگهای خاک پوسیده را نوازش کرد.
هرچند نوک انگشتانش تنها خاک را لمس کرد، اما نسیمینیاز تصادفی ذرات خاک را پراکنده ساخت و صحنهای را خلقکنی کرد که گویی زمین نوازش امپراتور شمشیر را احساس کرده است.
– اون روز بیشترگونگجا از هر روز دیگهایحقیقیای چیزهای مختلف دیدم و شنیدم.
– ...
– اما خاک اینجا واقعاًاون ساکته. و این سکوت، همون چیزیهدیدم که گلهای اینجا بهش نیاز دارن.
امپراتور شمشیر کمرشمختلف را راست کرد وواقعاً به من نگاه انداخت.
– گونگجا، من واقعاً شگفتزدهام که تو حتیحقیقیای قبل از اینکه چنین آرامش حقیقیای رو حسفقط کنی، از قبل همچین جایی رو خلق کرده بودی.
این بارزمین هم سرکرده به سرش نگذاشتم.
فقط در سکوتاحساس یک بار سرمروز را تکان دادم.
– ممنونم.
– آره.
مدتی در سکوت قدم زدیم.
منطقهای که از آن میگذشتیم به عنوان [منطقه تابستان] شناخته میشد. در مکانیاینجا که هوا مانند نفس کشیدن زیر پتویی که رویت کشیدهای، ولرم جریان داشت،حقیقیای استل با دستانی در هم گرهخورده آماده میشد تا باران را فرا بخواند.
– این هم قشنگه.
– بله.
سرم را تکان دادم.
با عبور از کنارکرده استل که شروع به گریهچیزهای کرده بود، امپراتور شمشیر گفت:
– گونگجا.
– بله.
– یادت میاد اون موقع که گفتمبیشتر اگه نتونی به طبقه ۹۹ صعود کنی،واقعاً پیرمرد مارکوس ممکنه به جات بره بالا؟
البته کهزمین حرفهایش راکرده به خاطر داشتم.
– یادتچیزهای میاد بعدشدیدم چی اضافه کردم؟
قطعاً یادم بود.
– خندهداره که میگیکرده به جام، مگه نه؟ اونچیزهای پیرمرد که جایگزین من نیست.
امپراتور شمشیر سر تکان داد.
– با این حال، باورشنیدم دارم که خودت هم میدونینیاز منظورم از اون حرف چی بود.
واقعاً همینطور بود.
– خب.
امپراتور شمشیر پرسید:
– فکر میکنیمختلف منظورم از اوناینجا حرف چی بود؟
این موضوعی بود کهگونگجا به هر حال چندین بارکنی به آن فکر کرده بودم.
بنابراین پاسخزمین به راحتی براون زبانم جاری شد.
– فقط اینکه بهم باور داری، پس باید سرم رو بالادیدم بگیرم؟ یا از روی ملاحظه بود که قدیس شمشیر میتونه بهترگونگجا از من عمل کنه، پس اگه برام سخته اشکالی نداره استراحت کنم؟
– هیچکدوم نبود، درسته؟
در کنار امپراتورانداخت شمشیر قدم برداشتم وآرامش به او نگاه کردم.
قدمهایم به همان طبیعیکرده بودن کلماتی شده بوددیگهای که از دهانم خارج میشد.
– چون منماحساس یادمه که بعدشروز چی اضافه کردی.
[راستش رو بخوای،مختلف حتی اگه شکستاینجا بخوری هم اشکالی نداره.]
[...]
[باور داشتن یعنی فکر کنی که طرف مقابلت تمام تلاشش رو میکنه. و بهترین تلاش چیزی نیست کهدارن دیگران تعیینش کنن، بلکه فقط خود فرد میتونه اون رو مشخص کنه. پس، یه رابطه بر اساس اعتمادتکان یعنی هر کس بهترینِ خودش رو تعیین کنه و تصمیمات اون یکی رو بپذیره. همهش همینه. نه چیزی بیشتر.]
– چیز مهماحساس اینجا این نیست کهبیشتر شکست خوردن اشکالی نداره.
– اون بخشیه که درست بعداینجا از اینکه گفتی بهم باور داری، برامراست توضیح دادی که [باور] چه معنایی داره.
بنابراین.
توانستم اینگونه پاسخ دهم:
– [در هراحساس صورت، فرقی نمیکنه.]روز ...منظورت این بود.
– چه من از این مصیبت عبور کنم. چه شکست بخورم و زندانی این صحرای ابدی بشم. چه قدیس شمشیرکنی ارادهی من رو به دوش بکشه و به طبقه ۹۹ صعود کنه. یا حتی اگه اون هم با یه حادثهمیشد غیرمنتظره روبرو بشه و به یه مسافر بیبازگشت تبدیل بشه. واقعاً، در هر صورت، فرقی نمیکنه چون منظورت همین بود.
امپراتور شمشیر قدمهایش را متوقفشگفتزدهام نکرد. درست مانند دنیای بهشتهمچین حقیقی، سرعت قدمهایش تنها تندتر شد.
برخلاف گذشته که مجبور بودم دندانهایم را بهدیگهای هم بسایم و بدوم تا به او برسم،چیزیه حالا میتوانستم در کنارش به صحبت کردن ادامه دهم.
– و این به خاطر این نیستبیشتر که بهم اعتماد نداری. به این خاطرواقعاً هم نیست که به قدیس شمشیر اعتماد نداری.
به صحبت ادامه دادم:
– توراست به منگونگجا اعتماد داری.
و به همان اندازه، به پیرمردیروز اعتماد داری که تمام دستاوردهایش راشنیدم رها کرد تا وارد برج شود.
– توزمین به قدیسکرده شمشیر اعتماد داری.
و به همان اندازه، به مرد بیکاری اعتماد داریچیزیه که در جوانی به برج پناه آورد و درآرامش سکوت و تنهایی، در کوچهای در طبقه اول زندگی میکند.
– توراست به عنکبوتگونگجا خاکستری اعتماد داری.
باز هم به همان اندازه،اون به مقاومتی اعتماد میکنی کهمختلف زیر پای برج جادو له شد.
– توزمین به نویسندهکرده دستیار اعتماد داری.
و یک بار دیگر، با کمال تعجب، حتی به یک شرور خردهپا که مقاومتانداخت برج جادو را آزار میداد و در حالی که شهوت قدرتش را ارضا میکردسرم از برج جادو شاکی بود، تو حتی به کسی مثل چارومو هم اعتماد میکنی.
– تو اغلب میگی که خیلی فوقالعادهای. بعضیحقیقیای وقتها اونقدر لاف میزنی که دلم میخواد بزنمت.فقط اما لاف زدن تو با امپراتور شعله فرق داره.
این صرفاً به این معنااون نبود که امپراتور شمشیر واقعاًمختلف فوقالعاده بود و امپراتور شعله نبود.
حتی امپراتور شعلهی قبل از بازگشت من هم بدون شک آدم توانمندی بود. چهواقعاً امپراتور شمشیر، چه امپراتور شعله، یا حتی خود من، از این جنبه که ادعا میکردیمجایی میتوانیم کاری را انجام دهیم و سپس آن را انجام میدادیم، تفاوتی با هم نداشتیم.
اما یکچیزهای تفاوت اساسیدیدم وجود داشت.
– امپراتورراست شعله فکر میکردشگفتزدهام [فقط خودش خاصه].
– فقط من میتونم انجامش بدم. من به تنهایی خاصم. فقط اون میتونه انجامشواقعاً بده، و بنابراین بقیه، حتی اگه دوباره متولد بشن، نمیتونن مثل اون انجامش بدن...همچین این همون نیروی محرکهای بود که امپراتور شعله رو به چیزی که بود تبدیل کرد.
به امپراتور شمشیر نگاه کردم.
– اما از طرف دیگه،شنیدم تو، جناب امپراتور شمشیر، باورنیاز داری که [تو هم خاصی].
به عبارت دیگر.
– تو هم میتونی انجامش بدی. تو هم میتونیچیزهای خاص باشی. هیچ دلیلی وجود نداره که بقیه نتونندارن کاری رو که تو تونستی انجام بدی، انجام بدن.
بنابراین.
– میشه گفت،مختلف [تو به تمام آدمهایواقعاً این دنیا باور داری].
به همین دلیلانداخت بود که آن زمانآرامش آن حرف را زدی.
– اگه من نه، پس قدیس شمشیر. اگه حتی قدیس شمشیر هم شکست بخوره،واقعاً پس آناستازیا یا عنکبوت خاکستری، اگه اونا هم براشون غیرممکن باشه، پس یه ناشناسهمچین از بین تمام مردم، به هر حال، یه نفر بالاخره به طبقه ۹۹ میرسه.
– هرزمین کسی اینکرده پتانسیل رو داره.
مدتی از عبور من و امپراتور شمشیر ازسکوت کنار استل گذشته بود. در این مدت، ماشگفتزدهام با قدمهایی تند در این باغ قدم زدیم.
از میانراست دشتها. ازگونگجا فراز کوهها.
بر فراز دریاها.
– فقط توانمندها موفق میشن، ناتوانها شکست میخورن، وچیزهای آدما هرگز عوض نمیشن... اینا حرفاییه که وقتی عمردارن کوتاهی داری و نمیتونی آیندهی دور رو ببینی، میزنی.
و اینگونه در دوردستها. سرزمینیشنیدم که در آن باران سرخنیاز میبارید، پیش روی ما قرار داشت.
– اگه این حرف که [اون شخص تونست انجامشکنی بده، اما تو نمیتونی] بیمعنیه، پس مسلماً برعکسش، یعنیتکان [من تونستم انجامش بدم، اما بقیه نمیتونن] هم بیمعنیه.
بله. پیش از آنکهکرده متوجه شویم، یک دور کاملچیزهای در این دنیا چرخیده بودیم.
– این یه نگرش منصفانهست.
قطرات باران ازمختلف درون ما عبور میکردندواقعاً و بر زمین میچکیدند.
– در واقعیت،انداخت مگه در موردقبل تو همینطور نیست؟
من به آن سرخیکرده خیره شدم، مرثیهای برایدیگهای مرگهای بینام و نشان.
حالا که در معنای واقعی کلمه قادر به [دیدن] بودم، در آنشنیدم منظرهای که اینچنین واضح به چشم میآمد، حس میکردم باران به جایقبل آنکه از آسمان ببارد، به آرامی از زمین به بالا صعود میکند.
– گونگجا، تو گاهی اون روزاییاینجا رو که تو اون اتاق کوچیککمرش گذروندی به یاد میاری. و بعد میگی.
[ چطورراست به اینجاگونگجا رسیدم؟ ]
– بقیه هم اگه تو رو اونبیشتر زمان که داشتی تیکههای روزنامه درباره یوواقعاً سو-ها رو میبریدی میدیدن، نوچنوچ میکردن و میگفتن.
[ چطور ممکنهاحساس یه نفر اینقدرروز احمق باشه؟ ]
[ اون یارومختلف تو هیچ کاریاینجا موفق نمیشه. ]
[ توراست نباید مثلگونگجا اون بشی. ]
– با این حال.
حسی شبیه به قدم زدناون زیر باران نداشت، بلکه انگارمختلف قدم در آب گذاشته بودم.
امپراتور شمشیر از راه رفتن باز نایستاد. گوییسکوت جای هوا و آب عوض شده بود، حبابهایشگفتزدهام سرخ بینهایتی در اطراف ما میترکیدند، قلقل، قلقل.
– اماراست با اینگونگجا وجود، حالا اینجایی.
تاپ.
قلبم تپید.
– آدما تغییر میکنن. حتی با یه محرک کوچیک،چیزیه دگرگون میشن. مگه این همون چیزی نیست که هرآرامش بار با برگردوندن زمان به یه روز قبل ثابتش کردی؟
درست مثل زمانی که بچهشگفتزدهام بودم و برای اولین بارهمچین از مدیر پرورشگاه تحسین شنیدم.
– فقط همین بود؟ حتی عنکبوتروز خاکستری که هزار سال بدون تغییرشنیدم زندگی کرده بود هم عوض شد.
– ....
– به خاطر تو؟ البته.شنیدم اما آیا این کاری بودنیاز که فقط از دست تو برمیومد؟
قطعاً این حرفی نبود کهشگفتزدهام بتوان آن را به عنوانهمچین یک تحسین خالص در نظر گرفت.
اگر با بدجنسی تفسیر میشد، کاملاً میتوانست اینطور باشد. میشد آن راشنیدم به عنوان غرولند پیرمردهایی دید که میپرسند چرا نمیتوانی مثل آنها باشی،قبل یا به طرز متناقضی به عنوان اعلامیهای که فقط خودِ شخص خاص است.
اما میدانستمزمین که منظور امپراتوراون شمشیر این نبود.
– شاید به همین دلیلهشنیدم که اولین مهارتی که وقتینیاز وارد برج شدم گرفتم، این بود.
وقتی هیچ سوءنیتی وجود ندارد، وقتی هیچ انگیزه پنهانی درهمچین آن رسوخ نکرده است، وقتی کلمات صرفاً به عنوان کلماتآره عمل میکنند، جمله امپراتور شمشیر دقیقاً همان معنای تحتاللفظیاش را داشت.
– باز شدن کارت مهارت.
امپراتور شمشیر دستش را بالااون برد. از لبهی پارهپارهی ردایش،مختلف یک کارت مهارت بیرون لغزید.
روی آنچیزهای کارت مهارتدیدم نوشته شده بود:
[میتوانی درست مثل من شوی]
رتبه: F
تأثیر: میتوانید تمام مهارتهایی که حریفتان در اختیار دارد را ببینید.
※ با این حال، حریفانی که توسط شما شکست خوردهاند، میتوانند یکی از مهارتهای شما را کپی کرده و از آنِ خود کنند. حریفانی که قبلاً یک بار از شما شکست خوردهاند، از این تأثیر مهارت مستثنی هستند. علاوه بر این، اینکه کدام مهارت کپی شود، به صورت تصادفی تعیین میگردد.
گویی تسخیر شدهبیشتر باشم، یک دستممختلف را بالا بردم.
– باز شدن کارت مهارت.
اولین مهارتی که داشتمدیدم را بیرون آوردم وسکوت به آن نگاه کردم.
[میخواهم درست مثل تو شوم]
رتبه: S+
تأثیر: هنگام کشته شدن توسط دشمن به طور خودکار فعال میشود. شما یک مهارت از دشمنی که شما را کشته است کپی میکنید و آن را از آنِ خود میسازید. نمیتوانید از یک حریف بیشتر از یک بار کپی کنید. اینکه کدام مهارت کپی شود، به صورت تصادفی تعیین میگردد.
※ با این حال، شما میمیرید!
دو کارتزمین با همکرده تماس پیدا کردند.
یک مهارت رتبه F و یک مهارت رتبه S+. این دو مهارت مانند آینههایی رو در رو، یکدیگر را منعکس میکردند.
در میان این دو مهارت، در دنیاییآرامش از شباهتها، من و امپراتور شمشیر حضور داشتیم...نگذاشتم ما رو در روی هم قرار گرفته بودیم.
گفتم.
– امپراتور شمشیر.
– بله.
– پناهگاه تو چه شکلیه؟
این را دراحساس حالی گفتم که دربیشتر پناهگاه خودم ایستاده بودم.
– حتی قاتل صورتهای فلکی هم یه پناهگاه داشت.چیزهای و از اونجایی که تو الان تو طبقه ۹۹دارن هستی، حتماً تو هم یه پناهگاه برای خودت ساختی. من...
من.
– کنجکاومراست بدونم پناهگاهگونگجا تو چه شکلیه.
– همم.
امپراتور شمشیرزمین دستش راکرده بالا برد.
ردایش به اهتزازمختلف درآمد و موجاینجا برداشت. و سپس.
– آه.
دنیایی درزمین برابر ماکرده گشوده شد.
■.
در جنگلی با نوردیدم کمرنگ خورشید، گل نیلوفر پیچکچیزیه گردنش را حتی درازتر کرد
به نصف اندازه، با سرهایی که تا نیمه خم شده بودند، باز هم بهسرش نصف اندازه، تاج گل نیلوفر پیچک کوچک و کوچکتر شد، درست به همان اندازهایشناخته که صبح به ظهر، ظهر به عصر بدل گشت، و خورشید در غروب جان سپرد
در حالیزمین که خورشیدکرده خسته میشد،
در برهوتی کمباران درکرده دل شب، گلهای آفتابگردان گلبرگهایشانچیزهای را بازتر کردند و آه...
آه
در آن فصلِ کمباران و نورِ ضعیف آفتاب، آنان که نتوانستند شکوفا شوند و از بین رفتند،سرم گلهای مردم و مردمِ گلها، به همراه ده میلیون گلی که سعی در در آغوش کشیدنشان داشتند،پتویی ده میلیون گلی که میتوانستند در آغوش بکشند، ده میلیون گلی که مقدر شده بود در آغوش بگیرند
گلهای نیلوفر پیچک، گلهایکرده فرفرهای، گلهای یخ، گلهایدیگهای صدتومانی، گلهای رز، گلهای تکمهای
جهان
مردی که درمختلف حالت نیلوفری نشستهاینجا بود، آنجا حضور داشت.
«....»
مردی بودزمین که ردایی پارهپارهاون بر تن داشت.
نشسته در حالت نیلوفری، با شمشیری به بلندی قامت خودش که در بستر گلیواقعاً شکوفا از صدها میلیون گل در کنارش فرو رفته بود، مردی آنجا نشسته بود.همچین من آن مرد را به خوبی میشناختم—خیلی خوب. او را دیده بودم. تماشایش کرده بودم.
بارها وچیزهای بارها، بادیدم این حال،
این اولین باری بود کهشگفتزدهام آن مرد را که دیگرهمچین نیمهشفاف نبود، به این شکل میدیدم.
امپراتور شمشیر.
دلیل اینکه نتوانستم نامش را بهروز زبان بیاورم، شاید این بود کهشنیدم من در واقع الان اینجا نیستم.
با این وجود،مختلف او را دیدم.اینجا میتوانستم او را ببینم.
فقط این را میفهمیدم کهشگفتزدهام او این منظره را نشانمهمچین میداد چون خودش اینطور میخواست.
آن مرد—امپراتور شمشیر، با چشمانی بسته،روز بدون آنکه چشمانش را باز کند،شنیدم تنها به آرامی لبانش را گشود.
و «سخن گفت».
«بیا. کیم گونگجا.»
این اولینراست باری بود کهشگفتزدهام صدایش را میشنیدم.
«اینجا.»
در طبقه ۹۹.
«منتظرت خواهم بود.»
او منتظر من بود.