چپتر 262: فصل 262
0۳.
مرحله سی و هشتم.
پیش از بازگشتم، اینجا جاییکرده بود که یو سو-ها بهبخش تنهایی از آن عبور کرد.
در آن زمان، من در تیم حمله نبودم. تیموجود حمله که جای خود داشت، من یک شکارچی آشغالاینها بودم که حتی به ردهبندی هم راه پیدا نکرده بود.
«دقیقاً چطوراژدهای به اینجاساکن حمله کرد؟»
مدتی بعد، باهمچین خواندن یک مقالهیارو متوجه این موضوع شدم.
- طبقهچرا ۳۸؟ خیلیبازی آسون بود.
استراتژیای که امپراتورمیکنه شعله در آن مصاحبهرتبه فاش کرد، ساده بود.
- فقط هیچ کاری نکن.
بیعملی.
- باس اونجا، باسی نبود که قرار باشه شکست بخوره. اوه، چرا؟ خب، اگه بازی کرده باشی، میدونیعوضیها که بعضی وقتا تو بخش آموزشی هیولاهای شکستناپذیر ظاهر میشن، مگه نه؟ اون عوضیها رو حتی با ادیترهبری یا چیت هم نمیشه شکست داد. میدونی، عوضیهایی مثل پادشاه اهریمن تو طبقه ۱۳ و کتابدار تو طبقه ۲۱.
برای یو سو-ها، صورتهای فلکی [هیولاهای باسی بودند که مجبور بود از آنها شکست بخورد] و الفهایی که رهبری میکرد هیچ تفاوتی با [NPCهای داخل بازی] نداشتند.
- باس طبقهانرژی ۳۸ هم دقیقاًعمیق مثل همون عوضیهاست.
بنابراین، نتیجهگیریعمیق یو سو-هاچیزی ساده بود.
- نیازیچرا نیست هیچبازی کاری بکنیم.
تماشا کردن.
نادیده گرفتن.
- اون هیولای باس... اژدهای انرژی ساکن در دریای عمیق یا یه همچین چیزی. بهروش هر حال، اون یارو از اون عوضیهایی نیست که مانع پاکسازی مرحله بشه. اون فقطلزوماً یه فیلتره که بچههایی رو که از طبقه ۳۸ به طبقه ۳۹ میرن، فیلتر میکنه.
این روش عملکرداگه امپراتور شعله، شکارچیباشی بلامنازع رتبه ۱ بود.
هیچ شکارچیای وجودمیکنه نداشت که بتواند امپراتوررتبه شعله را متوقف کند.
حالا که به گذشتهساکن نگاه میکردم، اینها لزوماًچیزی فقط افکار امپراتور شعله نبود.
حالا دیگر نمیتوانستم بگویم که توانایی اومانع در رسیدن به چنین ایده غیرانسانیای، او راروش به یک عوضی شیطانی بیرقیب تبدیل کرده بود.
- چند تا NPC از دست رفتن. اما چه کار میشه کرد؟
در نظر گرفتن ساکنان برج به عنوان «NPC» و صورتهای فلکی به عنوان «باس».
انکار کردن پیشینه تمام کسانی که زندگی کردهچیزی بودند، زندگی میکردند یا قرار بود زندگی کنند، وفیلتر تعریف کردن هر مرحله به عنوان یک فضای تاکتیکی.
در نظرعمیق گرفتن برج بهحال عنوان یک «سیاهچال».
- مهم اینهاگه که ما ازباشی برج بالا بریم.
این یک اصل اساسی بود که نه تنها امپراتور شعله، بلکه تمام کسانیکند که در آن زمان از برج بالا میرفتند در آن اشتراک داشتند. نه،چنین این اصل حتی تا مدتها پس از بازگشتم نیز با من باقی مانده بود.
«و با این اصلساکن اساسی، مرحله بعدی... طبقهچیزی ۳۹ دچار بدترین پیامد میشه.»
سرم را تکان دادم.
پس از پایان یافتن خاطراتمکرده و بازگشت به واقعیت، صدایبخش ساییده شدن دندانهای آناستازیا را شنیدم.
«این دیگه چه کوئستیه؟!»
آناستازیا به وضوح خشمگین بود.
«غربالگری؟! کشتن اون بچههاییچیزی که هاله رو درک نمیکنن.بشه این مانع خیلی بزرگ نیست؟!»
«درسته. نباید حداقل بهشونبازی فرصت میداد تا یهبعضی نوع پیشکشی ارائه بدن؟»
کنتس نتوانستفیلتر تعجب خودروش را پنهان کند.
«همم! این یه فاجعهست.»
بامبولینا در حالی کهچیزی لبخند محوی بر لبپاکسازی داشت، چانهاش را لمس کرد.
«جنگجوی صلیبی میگفت که خالق، دنیایی رو که خلق کرده نابودآموزشی نمیکنه، اما صاحب یک عمارت، باغ رو تزئین میکنه تا زیباداد به نظر برسه. و اینکه خدا شخصیت صاحب یک عمارت رو داره.»
سکوت سنگینیفیلتر جنگجوی صلیبیروش را فرا گرفت.
با دیدناژدهای همراهانم در ایندریای وضعیت، تلخند زدم.
«بد نیست. وضعیت فعلی.»
راضی بودم.
«در مقایسه با قبل از بازگشتم... نه. راستششکارچیای رو بخوام بگم، شرایط اونقدر بهتر شده کهنگاه از مقایسه کردنشون احساس بدی بهم دست میده.»
هیچکس فکر نمیکرد کهساکن [اگر هیچ کاری نکنیم،چیزی کوئست خودبهخود پاکسازی میشود].
«همه ساکنان برجهمچین رو آدمهایی دقیقاًیارو مثل خودشون میدونن.»
وقتی مردم را به عنوان انسانباشی میدیدی، نگرشت نسبت به آنها نیز بهشکستناپذیر طور طبیعی با این دیدگاه همسو میشد.
اگر آنها به رها کردن بچههایی که نمیتوانستند ازوجود هاله استفاده کنند فکر میکردند، دیگر نمیشد این نگرشاینها را به عنوان رفتاری برابر با آنها در نظر گرفت.
«حتی اگه این نگرشی باشه که پس ازچیزی بررسی دقیق تصمیم به اتخاذش گرفتن، دارن از منظرفیلتر یک [رهبر] بهش نگاه میکنن، نه یک [بازیکن بازی].»
با این طرزهمچین فکر، وزن تصمیماتییارو که میگرفتند یکسان نبود.
نمیتوانست باشد.
«...کیم گونگجا.»
آناستازیا با دندانهایش صدایی درآورد.
او به عنوانهمچین یک رهبر در برج،مانع به من نگاه کرد.
«تو هیچ... ایدهای داری؟»
سؤالی که معانی بسیاری درعملکرد خود داشت و هر کدام وزنبتواند خاص خود را به دوش میکشیدند.
سرم را تکان دادم.
«بله، البته.»
به هولوگرام نگاه کردم.
در آنجا، هفت نژاد از جمله گابلینها روشن شده بودند و میشد دید که بهگذشته سمت شورای رودخانه آتش میروند. حلزونها از دیوارها بالا میرفتند، اونیها در خیابان اصلی قدمشیطانی برمیداشتند و خونآشامها بالهایشان را به هم میزدند و از ستونهای تالار شورا آویزان میشدند.
«من مدتها پیش بذریساکن اونجا کاشتم و کشاورزی روحال برای مراقبت ازش باقی گذاشتم.»
۴.
ساختمان شورای رودخانهاگه آتش پر زرق ومیدونی برق و باشکوه نبود.
در عوض،فیلتر تا حدودی شلختهعملکرد و بینظم بود.
پلهها با الگویی دایرهای حفر شده بودند و یک گودال را تشکیل میدادند و دربچههایی مرکز این گودال، رئیس شورا روی زمین خالی نشسته بود. کف زمین از همان خاکگذشته سفت پلهها ساخته شده بود. وسایل مورد استفاده در نمایشهای آتش نیز در اینجا پراکنده بودند.
سخت بود که اینجا راحال به عنوان [اوج قدرت حاکمفیلتره بر قاره] در نظر گرفت.
- صدایچرا پارس یه سگکرده رو شنیدم. ریم.
حلزونی درفیلتر وسط گودال دایرهایعملکرد دراز کشیده بود.
- نمیدونماژدهای شما هم شنیدیندریای یا نه. ریمو.
ششصد وعمیق بیست و نهمینحال رئیس شورا، سیماسلم.
قهرمانی که در مرحلهبازی قبلی سر یک اژدهابعضی را قطع کرده بود.
در یک چشم به هم زدن، این جنگجو پیر شده بود. صدف اوکند چروکیده و جمع شده بود و شاخکهایش دیگر سفت نبودند. شاخکهایی که قطعچنین شده بودند دوباره رشد نکرده بودند، بنابراین فقط تنها شاخک باقیماندهاش تکان میخورد.
- میگفت کسایی که میتونن از هاله استفاده کنن زنده میمونن و کسایی که نمیتونن ازشمیرن استفاده کنن میمیرن... با خودم فکر میکردم نکنه یه عوضی نترس داره باهام شوخی میکنه. سعی کردماینها ردش رو بگیرم، اما فایدهای نداشت چون اون عوضی احتمالاً تو سطح خیلی بالاتری نسبت به منه.
سیماسلم باعمیق تنها شاخک باقیماندهاشحال پشتش را خاراند.
پشت نژاد حلزون بابازی الگوهای آبی زرق وبعضی برقداری تزئین شده بود.
شاید رسم گابلینها در کشیدن خالکوبی روی بدنشان... تأثیر [فشنکار بدوی] که در مرحله اول به آنهامیکردم یاد داده بودم، سینه به سینه منتقل شده بود. با گذشت سالها، الگوها پیچیدهتر شده بودند، اما اینرفتن چیزی بود که با گذشت زمان از بین نرفته بود و باعث شد کمی تحت تأثیر قرار بگیرم.
- شمااژدهای بچهها چیساکن فکر میکنین؟
- اوگو. ما همچیزی سعی کردیم ردش روپاکسازی بگیریم ولی شکست خوردیم!
- من وجودی روبازی حس کردم که خیلی قویتره،وقتا خیلی خیلی قویتر از ما.
وقتی رئیس حلزون از آنها سؤال کرد، گابلینها با احترام پاسخ دادند. یک حرکت عاقلانه. این به ایناینها دلیل بود که ۱۱ جنگجو وجود داشتند که فکر میکردند مسخره است که رئیس فقط یک شاخک برایش باقیکار مانده، بنابراین حمله کردند و در نهایت مانند رئیس فقط با یک پای باقیمانده به کار خود پایان دادند.
- اون چیز برایساکن اینکه یه موجود زنده درحال نظر گرفته بشه خیلی قدرتمنده.
- درسته. در عوض،چیزی دقیقتره که اون رو ارادهبشه طبیعت یا خشونت جهان بنامیم.
- نه، شما دارین درباره چی حرف میزنین؟ پسوقتا یعنی میگین چون نمیدونیم اون عوضی چیه، باید بذاریم همهادیت بچههایی که نمیدونن چطور از هاله استفاده کنن بمیرن؟ هان؟
- برای همینه که نمیتونم با الفها ارتباط برقرار کنم. همهبتواند چیز به نتیجهگیری ختم میشه. تنها چیزی که میگم اینه کهنمیتوانستم اون عوضیای که این همه سروصدا به پا کرد یه هیولای سرسخته.
- این همونانرژی چیزیه که قبلعمیق از تسلیم شدن میگی!
- یا میتونه بهچیزی این معنی باشه که میخوایمبشه چند راند باهاش مبارزه کنیم.
- ما، به عنوان [گروه رسیدگی به حادثهبعضی صدای درون سرمان] خواستار تشکیل یک کمیته حقیقتیابمگه برای کشف کامل احتمال توطئه در این وضعیت هستیم...
بحث داغیفیلتر در شورای رودخانهعملکرد آتش در گرفت.
سیماسلم در چند دهه گذشته رئیس شورا بود. در آن زمان، ظاهر شورا که زمانی گابلینهامیرن اکثریت مطلق آن را در اختیار داشتند، تغییر کرده بود. چندنژادی شدن، مقابله با موقعیتهای مختلفمیکردم را برای شورا آسانتر میکرد، اما در عین حال برخورد دهها عقیده متفاوت را نیز راحتتر میساخت.
افراد بیشتری شروعهمچین به گفتن چیزهای عجیبیمانع مانند بیانیه آخر کردند.
در همان زمان بود.
- همه ساکتمیکنه شین! همین الان یهرتبه اطلاعاتی به دستم رسید!
در میاناژدهای هرج و مرجدریای شورای رودخانه آتش.
نماینده نژاد خونآشام که در میانیارو آنها نشسته و به خواب رفته بود،فیلتر ناگهان هر دو چشمش را باز کرد.
- همه چشمهاتون رو ببندین و یهمیدونی ساعت چرت بزنین! از الان به بعد، ازمیشن [اعلان رویا] استفاده میکنم تا براتون تصاویری بفرستم!
اعضای شورای رودخانه آتش به یکدیگربلامنازع نگاه کردند. طولی نکشید که همه بهکند صندلیهایشان تکیه دادند و به خواب رفتند.
خوابیدن در شورا معمولاً به عنوان کوتاهیهمچین در انجام وظیفه دیده میشد، اما درفیلتره این مورد، یک انجام وظیفه غیرقابل انکار بود.
در رویایی که به آن دعوت شده بودند، نماینده نژاد خونآشام [اعلان رویا] را گشود. این قدرتی بود که از طریق ادغامبتواند با اهریمنان رویا به دست آمده بود. در نتیجه چندین محدودیت، تجاوز به رویاهای مردم مانند آنچه اهریمنان رویا در گذشته انجامچند میدادند امکانپذیر نبود، اما آنها همچنان میتوانستند از آن برای به اشتراک گذاشتن تصاویر پراکنده استفاده کنند، که برای الان کافی بود.
- این دیگه چیه؟
- اون هیولا دیگه چیه؟
به این ترتیب، جدیدترین اطلاعاتی که واحد اطلاعاتیچیزی نژاد خونآشام با بال زدنهای بیوقفه خود به دستفیلتر آورده بودند، به اعضای شورای رودخانه آتش منتقل شد.
اژدهای انرژی ساکن در دریای عمیق.یارو در کمتر از یک روز، مکانمیرن و هویت این لاکپشت غولپیکر فاش شد.
- خیلی بزرگه!
- لعنتی، این لاکپشتهروش یا یه قاره؟ احتمالاً بتونیموجود بریم اون بالا زندگی کنیم.
- مهم نیست چند باردریای شمشیرم رو تاب بدم، احتمالاً حتیمانع نمیتونم یه خراش هم روش بندازم!
- بدنش با هالهچیزی پوشیده شده؟ نه، انگار کلبشه بدنش از هاله ساخته شده!
اعضای شورا که یکیبازی پس از دیگری بیدار میشدند،وقتا دوباره شروع به هیاهو کردند.
- ساکت.
شترق!
قویترین فرد حاضر، برایچیزی متوقف کردن این همهمه، شاخکبشه خود را به زمین کوبید.
- اولچرا بیاید اوضاعبازی رو مرتب کنیم.
آشوب وفیلتر هیاهو بهروش تدریج آرام گرفت.
سیماسلم به حرف آمد.
- اون هیولای ناشناخته، اون لاکپشت خودش رو [اژدهای انرژی ساکن در دریایفیلتر عمیق] نامید. احتمالاً موجودی با یک نام خاصه، درست مثل خدایانی که میپرستیم،گذشته بنابراین باید از کسی که در تماس مستقیم با خدایان بوده مشورت بگیریم.
حرفهای سیماسلمچرا ولولهای در شوراکرده به پا کرد.
- خدایان...
- رئیس سیماسلم، داری درباره چیزی مثلهمچین [تولهسگ بزرگ] حرف میزنی؟ اما، ریمو، مگهفیلتره خط خونی اون جانور الهی قطع نشده بود...
- لعنت بهش! نه تنها سرزمین مقدسمانع رو از دست دادیم، بلکه حتی نوادگانمیکنه تولهسگ بزرگ رو هم از دست دادیم!
- اگه به خاطر شکلاتهای دنیای جدید نبود، ریم... ما،بخش [گروه یادبود تولهسگ بزرگ] قویاً پیشنهاد میکنیم که یک کمیتهچیت حقیقتیاب برای کشف توطئه مسموم کردن اون جانور الهی تشکیل بشه...
- سکوت!
شترق!
سیماسلم بارعمیق دیگر شاخکش راحال به زمین کوبید.
- زمانی بود که [تولهسگ بزرگ]، [شیر سفید] ووقتا [خدای مار] در میان ما راه میرفتند. ریم. و کسانیادیت مثل گورکه بودند که مستقیماً با اونها ارتباط برقرار میکردند.
سیماسلم نگاهی به جمعیت انداخت.
در چشمانش، نوعی درایتساکن دیده میشد که فراتر ازحال تعصب و بیاعتمادی نژادش بود.
- و مگه دومین پیامبری که بعد از گورکه اومد هنوز زندهمیرن نیست؟ همونی که به تنهایی در خطرناکترین کوههای برفی قاره نشسته، چشمانشکند رو بسته و منتظر روزیه که رئیس خانوادهاش دوباره او رو فرا بخونه؟
درست است.
درست همانطور که مار سمی (افعی) تصمیمرتبه گرفت در این مرحله بماند و استقامتحالا کند، اوبورکا نیز در دنیای زادگاهش باقی ماند.
«اگه من با باباساکن برم و اینطوری ناپدیدچیزی بشم، دردسر درست میشه.»
«علاوه بر این، از اونجا که بابا باباست، فقط میتونه استقلال بچههاش رو تماشا کنه، اماعملکرد من پسر ارشد بابام، پس برادر بزرگتر نژاد گابلینها هستم. برادر بزرگشون. و یه برادر بزرگ میتونهنمیتوانستم هر وقت که بخواد تو کار خواهر و برادرهای کوچیکترش دخالت کنه، چه خوششون بیاد چه نیاد.»
«پس برو و برگرد، بابا.»
«من درستفیلتر مثل قبلروش منتظرت میمونم.»
با این حال، او امیدواردریای بود که این بار کمی زودترمانع از دفعه قبل به هم بپیوندند.
این گفتگویی بود کهچیزی من و اوبورکا قبلپاکسازی از جدا شدن مسیرهایمان داشتیم.
«پسر قابل اعتمادیه.»
در حالی که با خودم فکر میکردم واقعاً پسر خوبی دارم، شورای رودخانه آتش در نهایتنگاه تصمیم گرفت رسماً اوبورکا را دعوت کند. برخی اعتراض کردند و گفتند که دخالت جدشان را نمیخواهند،چند اما آنها فقط توانستند خواسته خود را بیان کنند و نتوانستند هیچ طرح جایگزین مناسبی ارائه دهند.
ارادهای که نتوان آن را ثابت کرد، چیزی بیش ازیارو یک رعد و برق توخالی نیست. سیماسلم با در هم شکستنبلامنازع تمام این رعد و برقها با تنها شاخک خود، فریاد زد:
- اوبورکا، دویست وچیزی دوازدهمین رئیس شورای رودخانهپاکسازی آتش رو احضار کنید!
سپس یکچرا مراسم احضاربازی برگزار شد.
به نظر میرسید اوبورکا به نوادگانشبلامنازع گفته بود که اگر زمانی به اوکند نیاز داشتند، مراسم خاصی را اجرا کنند.
دوازده جنگجو که مقادیر بسیار زیادی هاله داشتند،چیزی تمام هاله خود را جمع کردند و بامیرن تمام توان آن را مستقیماً به هوا شلیک کردند.
آبی، زرد، زردآلویی؛ ترکیبی از دوازده رنگ مختلف ابرها را شکافت. پرتوهای نافذ هاله به قدری واضح بودندرتبه که از آن سوی قاره نیز دیده میشدند. این هاله، که تنها به عنوان یک پرتو نور و بدونچنین هیچ قدرت کشندهای شلیک شده بود، فقط حدود ۶ ثانیه دوام آورد و سپس شروع به محو شدن کرد.
- هاف، هاف...
- من دیگهمیکنه هرگز، اوگو، اینبلامنازع کار رو، نمیکنم...
جنگجویان که کاملاًانرژی از نفس افتادهعمیق بودند، روی زمین افتادند.
- امـ... اماهمچین آیا واقعاً این همونمانع چیزیه که جدمون میخواست؟
- نمیدونم. اوگو. بهبازی نظر میرسه این اولینبعضی باریه که امتحانش میکنیم.
- با اینمیکنه حال، فکر نمیکنم بهرتبه این زودیها پیداش بشه...
بیایید بشماریم چقدر زمان گذشت.
۱ دقیقه، ۲ دقیقه، ۳حال دقیقه... درست زمانی که دقیقاً ۲۰۰بچههایی ثانیه در حال سپری شدن بود.
- اوگو؟
درست در همان لحظه، گابلینیعملکرد که به آسمان نگاه میکرد، سرشبتواند را به یک طرف کج کرد.
- یه چیزی شبیه شهابسنگ...
همان لحظه.
چیزی با صدای بلندیبازی درست در وسط شورایبعضی رودخانه آتش فرود آمد.
بوووووم!
شورای رودخانهاژدهای آتش زیرساکن و رو شد.
- اوگیاک!
- ریم!
گرد و غبار مانند موجی به هر طرف پخش شد. آنهایی که شاخککند داشتند، شاخکهایشان را تکان دادند تا در برابر فشار هوا مقاومت کنند، آنهاییچنین که شاخ داشتند از شاخهایشان، بالدارها از بالهایشان و آبششدارها از آبششهایشان استفاده کردند.
پس از مدتی، گرد و غبار فروهمچین نشست و پیکر غولپیکری دیده شد که دربچههایی دهانه ایجاد شده بر اثر برخورد ایستاده بود.
[عضلهکلّهای کهعمیق رویای گناه علیهحال بهشت را دارد.]
اوبورکا.
یک افسانه زندهمیکنه به معنای واقعیبلامنازع کلمه ظاهر شده بود.
- اوگو، حسیانرژی بهم میگفت کهعمیق به زودی صدام میزنید.
اوبورکا از اعضایهمچین شورا نپرسید که چرامانع او را احضار کردهاند.
در واقع، آنچه دربازی حال حاضر در دنیا رخوقتا میداد برای همه آشکار بود.
- اوبورکا!
سیماسلم فریاد زد.
- ما میخوایم از شما، رئیسیارو قبلیمون راهنمایی بگیریم! آیا توصیهای در موردفیلتر تهدید اون لاکپشت حرومزاده برای ما دارید؟
- همم.
اوبورکا لبخند درخشانی زد.
- با توجه به اینکه بهش گفتی لاکپشت حرومزاده،حال به نظر میرسه که هویت اون هیولا رو ازمیکنه قبل فهمیدید. اوگو. شما بچهها واقعاً سریع کار میکنید.
- از تعریفتونهمچین ممنونم، اما آیایارو این موضوع اهمیتی داره؟
- البته کهاگه داره. توصیه من بهمیدونی شما خیلی ساده است.
اوبورکا دستهایشفیلتر را رویروش سینهاش صلیب کرد.
- از اونجا که هویتش رو فهمیدید، پس بایدحال بدونید که اژدهای انرژی، توده عظیمی از هالهست. بهمیکنه خودی خود، میشه اون رو تبلور خالص هاله نامید.
اوبورکا، جنگجویی که به آسمانهاحال رسیده بود، در حالت نیلوفرفیلتره آبی نشست و نفس عمیقی کشید.
این روشچرا اولیه تمرینبازی هاله بود.
- و،فیلتر اوگو، اگهروش قضیه اینطوره.
جریانی از هوای سفید خالص بهعمیق داخل سوراخهای بینیاش مکیده شد و قبلبشه از خارج شدن، در تمام بدنش چرخید.
- آیا نفسهمچین کشیدنش به اینیارو شکل کافی نیست؟
اعضای شورایچرا رودخانه آتش سرشانکرده را کج کردند.
- نفس بکشیم...؟
- منظورتون چیه؟
اوبورکا در حالیهمچین که روی پاهایشیارو میایستاد، نیشخندی زد.
- شما متوجه نمیشید.
- چی؟
- احمقها! بدن اون لاکپشت به اندازه یه کوهه و از [هاله خالص] تشکیل شده.بچههایی ای کاش من هم میتونستم اینقدر هاله جمع کنم. اوگو، اون بدن غولپیکر هیچ فرقیگذشته با یه [اکسیر معجزهآسا] نداره که حتی یه جینسینگ وحشی هزار ساله رو هم شرمنده میکنه!
تازه آن موقعهمچین بود که برخی ازمانع اعضای شورا مکث کردند.
اعضای شورا که متوجه حرفهای اوبورکا شده بودند،بعضی چشمانشان گشاد شد، یا شاخکهایشان را تکان دادندمگه و به زودی شروع به گفتگو با اطرافیانشان کردند.
اوبورکا که در میانروش آنها ایستاده بود، ضربهشکارچیای نهایی را وارد کرد.
- مردم رو جمع کنید. نه فقط اونهایی که میدونن چطور از هاله استفاده کنن، حتی اونهایی که هنوز در مسیر هالهرتبه قدم نذاشتن رو هم بیارید. دهها، صدها، هزاران، دهها هزار، صدها هزار و میلیونها نفر رو جمع کنید. اوگور. این یه بحرانعوضی نیست. این یه فرصته! این یه فرصت طلاییه که دیگه هرگز تکرار نمیشه تا حتی پایینترین افراد هم بتونن به اوج برسن!
- ...!
تمرین دستهجمعی هاله.
نه، چیزی که اوبورکاروش پیشنهاد میکرد را میشدشکارچیای «تکنیک جذب بزرگ» نامید.
- همه رو جمع کنید وعمیق بذارید از پشت اون لاکپشت بالاپاکسازی برن تا تمریناتشون رو انجام بدن!
دهان اعضایعمیق شورا ازچیزی تعجب باز ماند.
همراهان من نیزاگه با دهانهای باز بهمیدونی هولوگرام خیره شده بودند.
و من،فیلتر از طرف دیگر،عملکرد درخشان لبخند میزدم.
«همونطور کهاژدهای انتظار میرفت، مندریای پسر خوبی دارم.»
یو سو-ها طبقه ۳۸چیزی را با انجام ندادن هیچبشه کاری مورد حمله قرار داد.
استراتژی حمله من که قسمکرده خورده بودم با امپراتور شعلهبخش متفاوت باشد، کمی مشابه بود.
«حالا حتی اگه به حالعملکرد خودشون رهاشون کنم، میتونن خودشون ازبتواند پس کارها بربیان. کارت عالی بود!»
بیعملی.
با این حال، حتی اگر یو سو-ها باپاکسازی بیعملی خود اجازه داد میلیونها کودک بمیرند، منعملکرد با بیعملی خود به نتیجه کاملاً متفاوتی دست مییافتم.
درون هولوگرام، پسرماگه در حال شرح دادنمیدونی این [نتیجه متفاوت] بود.
با لبخندی شیطانی بر لب.
- بیاید اون لاکپشت حرومزاده روعمیق مثل سوپ برنج سر بکشیم وپاکسازی همهمون به استادان اوج تبدیل بشیم!
یادداشت مترجم
مترجم انگلیسی: سون