---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 244: کیم یول • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 244: کیم یول

0

مترجم: Seven

۴.

کیم یول.

با پژواک این‌آن‌ها​ نام در سرم، با‌چهره‌ای​ آن مرد روبه‌رو شدم.

«خوش‌قیافه‌ست.»

مرد موهای بلندی داشت. با وزش نسیم شبانگاهی، موهای نقره‌ای‌اش چنان نرم‌اینجا​ می‌رقصیدند که گویی هیچ وزنی نداشتند. اگر از ریشه بریده می‌شدند، احتمالاً به‌نمی‌تونستم​ جای دوری پر می‌کشیدند... حس می‌کردم به سوی صحرایی ناشناخته پرواز خواهند کرد.

درست است. به نظر می‌رسید موهای نقره‌ای‌اش در حسرت یک صحرای شنی بودند. جایی که‌سلطنت​ آن را ترک کرده بود، جایی که هر لحظه می‌توانست ترکش کند، جایی که ترکش‌اون​ می‌کرد. تارهای بی‌شمار و سرگردان موهایش گویی در آرزوی پرسه زدن در صحرایی شنی بودند.

«آقای کیم یول.»

«صدام زدی. اما اینجا دیگه چه سرزمین جادویی‌ایه؟‌تارهای​ این همه موجود قدرتمند اینجان که حتی اگه تو‌زدی​ اوج قدرتم هم بودم، نمی‌تونستم پیروزیم رو تضمین کنم.»

چشمان آبی و تیزبینش حیاط را از نظر گذراند. نخبگان فرقه‌اما​ شیطانی آنجا بودند، کسانی که حالا جنگجویان قبیله خانواده من محسوب‌اوج​ می‌شدند. گارد خونین با انرژی شرورانه‌ای نگاه کیم یول را پاسخ داد.

«—فوق‌العاده قدرتمند.»

کارمند پاره‌وقت کافه، کسی که به عنوان یک قدرت مطلق در‌دقیقاً​ طبقه ۵۰ برج سلطنت می‌کرد، با حالتی صادقانه آن‌ها را ارزیابی‌جادوگرهایی​ کرد. در واقع، کیم یول همیشه چهره‌ای صادقانه و بی‌ریا داشت.

«فوق‌العاده قدرتمند یعنی دقیقاً چقدر؟»

«حتی اگه همین‌طوری به طبقه ۵۰ برن، اون اوباش جرئت نمی‌کنن بهشون نزدیک‌دیگه​ بشن. حتی اون جادوگرهایی که تو برج‌های جادوی پوشیده از تار عنکبوت زندگی می‌کنن،‌تضمین​ تازه بعد از جنگیدن با این‌ها می‌تونن بفهمن اربابان واقعی طبقه ۵۰ کیا هستن.»

«پس.»

تق، به‌صادقانه​ بازوی اوبورکا‌ارزیابی​ ضربه زدم.

«اگه این‌بود​ بچه رو هم‌ترکش​ اضافه کنیم چی؟»

«...»

کیم یول با دقت بدن اوبورکا را بررسی کرد. از عضلات سینه‌ای‌مطلق​ برجسته‌اش گرفته تا ران‌های ستبرش. کیم یول در حالی که ابرویی بالا‌فوق‌العاده​ انداخته بود، با تق، تق به عضلات اطراف مجرای تنفسی اوبورکا ضربه زد.

«شگفت‌انگیزه. هیولاست؟»

کیم یول‌بود​ هیچ حالتی‌می‌توانست​ در چهره نداشت.

اما از چشمانش مشخص بود که دارد تحسین خالصی را‌زدی​ ابراز می‌کند. احتمالاً به جز من و کتابدار، هیچ‌کس در‌حتی​ خواندن حالات چهره کیم یول تا این حد مهارت نداشت.

«تجسم کامل بدن جنگجوی آسمانیه. رزمی‌کارانی هستن که در بهترین حالت، وقتی شمشیرشون رو تاب می‌دن فقط می‌تونن انسان‌ها رو ببرن، برای همین بهشون می‌گن جنگجویان انسانی. جنگجویان بزرگی هم هستن‌اوباش​ که با یک چرخش شمشیرشون می‌تونن زمین رو بشکافن، برای همین بهشون می‌گن جنگجویان زمینی. اما جنگجویان آسمانی متفاوتن. وقتی شمشیرشون رو تاب می‌دن و آسمون رو می‌شکافن، براشون مهم نیست‌دقت​ چند نفر می‌میرن یا چند کشور به آشوب کشیده می‌شه. عظیمه. فقط با قدرتی که تو این اقامتگاه جمع شده، حمله و نابود کردن طبقه هر صورت فلکی اصلاً کار سختی نیست...»

«پسرمه.»

«...»

برای اولین بار از‌موهایش​ زمانی که احضار شده‌آقای​ بود، کیم یول ساکت شد.

در چشمان آبی‌اش،‌پاسخ​ ترکیبی از شوک‌کارمند​ و سردرگمی موج می‌زد.

من موجودی بودم که‌ارزیابی​ می‌توانست کیم یول را‌بی‌ریا​ گیج کند. شگفت‌انگیز نبود؟

«اگه پسرته...؟»

کیم یول سرش را چرخاند و جثه اوبورکا را برانداز کرد، سپس به جثه من‌جادویی‌ایه​ و بعد به راویل نگاه کرد. به نظر می‌رسید معادله‌ای به شدت پیچیده در ذهنش‌آبی​ در حال پردازش است. در کمال تعجب، قطرات عرق روی پیشانی کیم یول شکل گرفت.

«چطور؟ ...غیرممکنه. از نظر فیزیکی و‌کارمند​ نژادی باید غیرممکن باشه. نفرین برجه؟‌مطلق​ تأثیر یه مهارت؟ نه، ولی سرعت رشدش...»

«پسرخوندمه.»

«می‌خوای بمیری، پادشاه مرگ؟»

ناگهان، کیم یول گلویم را چسبید. او یکی از صد روح‌اما​ بود که قدرت دوران اوجش را از دست داده بود، بنابراین‌اوج​ دردی نداشت، اما خیره شدن آن چشمان آبیِ عمیق، مرا ترساند.

«بـ-بیان احساساتت خیلی متنوع شده. با این‌که صورتت‌کافه​ هنوز بی‌حالته، اما تحسینت برای اوبورکا و خشمت‌حالتی​ نسبت به من رو کاملاً واضح نشون دادی...»

«منم یه‌صادقانه​ آدمم. دست‌ارزیابی​ خودم نیست.»

کیم یول گلویم‌لحظه​ را رها کرد‌کند​ و آهی کشید.

«من مهارتی رو که بهم اجازه می‌داد با قربانی کردن خاطراتم‌اما​ قدرت به دست بیارم، از دست دادم. تو این دفترچه، تمام‌اوج​ چیزهایی رو که دور ریختم نوشتم، به عبارتی، نیمی از زندگیم رو.»

کیم یول دفترچه‌ای از جیبش بیرون آورد و به‌کسی​ آن نگاه کرد. چشمانش در حالی که جلد چرمی و‌ارزیابی​ کهنه دفترچه را از نظر می‌گذراند، پر از احساس بود.

«من از قبل هر چیزی رو که می‌تونستم دور بندازم، دور ریختم، پس‌همین‌طوری​ غیرممکنه بتونم چیز بیشتری رو دور بندازم، که یعنی دیگه چیزی برای به‌تار​ دست آوردن وجود نداره. پادشاه مرگ، همون‌طور که قول دادی. من دارم زندگی می‌کنم.»

«چیزهایی که قبلاً حس نمی‌کردم و چیزهایی که حس می‌کردم اما سریع دور می‌ریختم، حالا دارن‌صدام​ آروم‌آروم تو ذهنم جمع می‌شن. هر چی چیزهای بیشتری انباشته بشن، قلب خفته‌ام هم به تدریج لبریزتر‌پیروزیم​ می‌شه. وقتی اون زمان برسه، منم می‌تونم مثل بقیه بخندم، گریه کنم، عصبانی بشم و عشق بورزم.»

کیم یول‌بی‌شمار​ به من‌موهایش​ نگاه کرد.

«اگه مبصر کلاس رو برنمی‌گردوندی و ما رو به‌کسی​ هم نمی‌رسوندی، من هنوز هم چیزی بیشتر از یه ماشین‌ارزیابی​ با قلبی خالی نبودم. پادشاه مرگ. همه‌چیز به خاطر توئه.»

لبخند زدم.

«این عالیه. کیم‌لحظه​ یول آدم باحالیه.‌کند​ اما، غمگین نیستی؟»

کیم یول‌بی‌شمار​ سرش را‌موهایش​ کج کرد.

«غمگین؟ داری در‌پاسخ​ مورد چی حرف‌کارمند​ می‌زنی، پادشاه مرگ؟»

«به نظر می‌رسه آقای کیم یول شخص ارزشمندی رو پیدا کرده. مبصر کلاسِ آقای کیم یول.‌اوباش​ با این‌که یکم غیرقابل‌اعتماده، اما هاموسترا هم آقای کیم یول رو دوست داره. حتی اگه دوباره مهارت‌این‌ها​ دور ریختن خاطرات رو به دست بیاری، دیگه اون‌ها رو به این راحتی دور نمی‌ندازی، مگه نه؟»

«...»

کیم یول‌بی‌شمار​ با چهره‌ای‌موهایش​ بی‌حالت فکر کرد.

«درسته.»

بعد از‌صادقانه​ مدتی، سر‌ارزیابی​ تکان داد.

«نمی‌تونم دور بندازمشون.»

«...»

«کسی هست که به خاطر مرگ من به زندگیش ادامه داد. کسی هست که مجذوب‌سلطنت​ زندگی منه و دوستم داره. تجملاتی که انسان‌ها از بدو تولد تا مرگ غرق در‌اون​ اون‌ها هستن، باید از همشون لذت برد. نمی‌تونم این همه خوش‌شانسی رو از دست بدم.»

کیم یول‌صادقانه​ به آسمان‌ارزیابی​ شب نگاه کرد.

«می‌فهمم.»

سپس آرام‌بی‌شمار​ نگاهش را‌موهایش​ به چهره‌ام برگرداند.

«من الان خوشحالم. پادشاه مرگ.»

«...»

«تو من رو خوشحال کردی.»

در چشمان کیم یول، خجالت، غافلگیری، قدردانی... دیده می‌شد،‌صدام​ اما همه‌چیز این نبود. احساسات زیادی در آن چشمان‌قدرتمند​ که یادآور دریای آبی و عمیق بودند، شناور بود.

«این آرزوته؟»

آمیخته با‌صادقانه​ آن‌ها، اضطرابی ناشناخته‌واقع​ نیز وجود داشت.

«قصد داری هر کسی رو که باهاش روبه‌رو‌تارهای​ می‌شی خوشحال کنی؟ حداقل در مورد خودم که‌صدام​ می‌دونم رسوندنم به این حال، اصلاً کار آسونی نبود.»

«اوه. واقعاً متفاوت بود.»

«من خاطراتم رو از دست دادم. تو [دنیای تروما] رو ساختی تا قطعات اون خاطرات از دست‌رفته رو بازیابی‌ارزیابی​ کنی. من غمگین بودم. اما برای این‌که ثابت کنی من فقط غمگین نبودم، مبصر کلاس رو آوردی... این کار‌برج‌های​ هیچ سودی برات نداشت. مرهم گذاشتن روی حتی یه زخم هم سخته، پادشاه مرگ. تو چه رویایی تو سرت داری؟»

با خنده‌ای،‌صادقانه​ پشت سرم‌ارزیابی​ را خاراندم.

«دیدنش قشنگه.»

«چی؟»

«قشنگه که‌نگاه​ لبخند زدن‌داد​ همه رو ببینی.»

«...»

وقتی ما غمگین می‌شدیم،‌می‌توانست​ خدایی بود که بار بدبختی‌بی‌شمار​ ما را به دوش می‌کشید.

کار دشواری بود.

اگر زودتر به دنیا‌داد​ آمده بودم، شاید برای این‌کسی​ بود که لبخندهای بیشتری ببینم.

سخت بود،‌صادقانه​ اما فکر می‌کردم‌واقع​ ارزشش را دارد.

«آقای کیم یول.»

«بگو.»

«تو الان‌نگاه​ چیزهایی برای‌داد​ محافظت کردن داری.»

مدیر پرورشگاه، هاموسترا،‌آن‌ها​ و کافه افلاک‌نما‌همیشه​ که دوستش داشت.

«با این‌بود​ حال، قدرت محافظت‌ترکش​ ازشون رو نداری.»

«...»

«با وضعیتی که الان داری، می‌تونی با آرامش از بوی کتاب‌ها و قهوه تو کافه‌ای که تو کتابخانه بزرگ ساخته شده لذت‌چهره‌ای​ ببری. شکارچی‌ها نمی‌تونن برن اونجا و دردسر درست کنن. من، اژدهای سیاه، معبد ده هزار، چون مو-مون، اتحادیه تجار و شبه‌نظامیان مدنی می‌تونیم‌تازه​ امنیتش رو تضمین کنیم، چون همه‌مون مشترکاً روش سرمایه‌گذاری کردیم. اما به عبارت دیگه، خوشبختی فعلی آقای کیم یول کاملاً به دیگران وابسته‌ست.»

شانه کیم یول را گرفتم.

زمانی در زندگی‌ام بود که جانم‌کند​ را از دست داده بودم، بی‌آنکه‌آرزوی​ حتی بتوانم بدنش را لمس کنم.

اما حالا، واقعاً آسان بود.‌آرزوی​ کیم یول نمی‌توانست دستم را پس‌اما​ بزند یا از من فرار کند.

«...»

کیم یول‌صادقانه​ هم این‌ارزیابی​ را می‌دانست.

به همین دلیل‌لحظه​ بود که لرزشی در‌می‌کرد​ چشمان زیبایش دیده می‌شد.

با دیدن‌بی‌شمار​ این لرزش،‌موهایش​ لبخند زدم.

«نمی‌ترسی؟»

«...»

«مدیر پرورشگاه ضعیفه. اون پیره. اگه یه شکارچی دیوانه‌بی‌شمار​ تصمیم بگیره بهش حمله کنه، قطعاً ما به طرز بی‌رحمانه‌ای‌اینجا​ انتقامش رو می‌گیریم، اما مدیر پرورشگاه در هر صورت می‌میره.»

لرزش به شانه کیم‌موهایش​ یول، که هنوز در‌آقای​ دستان من بود، سرایت کرد.

«هاموسترا دیگه یه صورت فلکی نیست. حالا فقط یه بچه کوچیکه. یه‌مطلق​ پسر بچه ضعیف که خوندن رو دوست داره. اون بچه قدرتش رو از‌یعنی​ دست داده. پس اگه یه عوضی دیوانه بهش حمله کنه، اون هم می‌میره.»

«...چی.»

کیم یول‌بود​ دهانش را‌می‌توانست​ باز کرد.

«می‌خوای... چیکار کنم.»

«اگه ازم بخوای‌پاسخ​ ازشون محافظت کنم،‌کارمند​ این کار رو می‌کنم.»

این را گفتم.

«به جنگجویانم که تیزهوش و چشم‌وگوش‌باز هستن دستور می‌دم به کتابخونه نفوذ کنن و‌زدن​ ۲۴ ساعته ازشون محافظت کنن. نه تنها این، حتی اگه اتفاقی بیفته و اون‌ها‌اگه​ بمیرن، من این توانایی رو دارم که [زمان رو یک روز به عقب برگردونم].»

«...»

«پس می‌تونی‌نگاه​ همه‌چیز رو‌داد​ به من بسپاری.»

حتی اگر‌صادقانه​ این‌طور هم‌ارزیابی​ می‌شد، مشکلی نبود.

سرزنشش نمی‌کردم.

در مورد گناهانی که مرتکب‌آرزوی​ شده بود، تا این حد را‌اما​ می‌توانستم به دوش بکشم و بپوشانم.

با این حال،

«اگه این رو نمی‌خوای.»

اگر می‌خواست چیزی‌لحظه​ غیر از امنیت و‌می‌کرد​ آسایش را انتخاب کند.

«من به آقای‌سرگردان​ کیم یول فرصتی برای‌زدن​ دوباره زندگی کردن می‌دم.»

کیم یول به آرامی‌داد​ سرش را بلند کرد‌کافه​ تا به چشمانم نگاه کند.

«زندگی کردن...؟»

«من کمی از قبل قوی‌تر شدم. توانایی‌هایی که بعد‌بی‌شمار​ از تبدیل شدن به یکی از صد شبح مجبور‌اما​ شدی ازشون دست بکشی. مهارت‌ها. می‌تونم همه‌شون رو بهت برگردونم.»

کیم یول خشکش زد.

او به جنگجویانی نگاه کرد که چشمانشان در سرتاسر حیاط می‌درخشید. تا همین چند وقت‌سلطنت​ پیش، آن‌ها هم به اندازه کیم یول درمانده بودند. با وجود اینکه همه آن‌ها دانش‌اون​ مبارزه و سرسختی فوق‌العاده‌ای داشتند، استفاده از انرژی درونی یا اجرای هنرهای رزمی برایشان غیرممکن بود.

«...درسته.»

سرانجام، نگاه‌بود​ کیم یول‌می‌توانست​ به استل افتاد.

چیزی که می‌توانست از قامت خاموش استل احساس‌آقای​ کند، قدرت یک صورت فلکی بود، همان کسی‌همه​ که به تنهایی امپراتوری اِگیم را نابود کرده بود.

وقتی کیم یول پادشاه اهریمن مسئول‌کارمند​ نابودی امپراتوری‌ای را که خودش تأسیس کرده‌طبقه​ بود دید، به حقیقت حرف‌هایم پی برد.

«تو روز‌صادقانه​ به روز‌ارزیابی​ قوی‌تر می‌شی.»

«خب. این دنیا‌لحظه​ به من اجازه‌کند​ نمی‌ده ضعیف باشم.»

«...تعریف «قوی بودن» از فردی به فرد دیگه فرق می‌کنه. اما، اگه کسی که نان‌آور خانواده‌ست هر روز وقتش رو‌حتی​ ذخیره کنه تا کلنگ بزنه، اگه بی‌وقفه دست‌هاش رو تاب بده چون داره ثانیه‌ها و دقیقه‌ها رو از دست می‌ده،‌جنگجویان​ پس اون شخص قویه. اونا وقت تلف نمی‌کنن. اونا دارن زمان می‌خرن. این می‌تونه معیاری برای قدرت در نظر گرفته بشه.»

کیم یول‌نگاه​ به من‌داد​ نگاه کرد.

«تو همیشه زمان می‌خری. حتی اگه بتونی به عقب برش گردونی، حتی اگه بتونی یک‌اون​ روز یا یک سال به عقب برگردی، حتی اگه ارزش زمان برای تو کمتر از‌تازه​ بقیه باشه، تو هر روزت رو طوری زندگی می‌کنی که انگار هرگز نمی‌تونی به عقب برگردی.»

کیم یولِ‌بود​ بی‌احساس درباره‌می‌توانست​ من حرف می‌زد.

«برای همینه‌بی‌شمار​ که فکر می‌کنم‌آرزوی​ تو قوی هستی.»

سپس، کیم یول گفت:

«من هم‌صادقانه​ می‌خوام مثل‌ارزیابی​ تو قوی باشم.»

«...»

«من سخت‌بی‌شمار​ تلاش می‌کنم.‌موهایش​ پادشاه مرگ.»

مدتی سکوت کردم.

«همه دارن سخت تلاش می‌کنن.»

می‌خواستم مدتی را‌لحظه​ صرف لذت بردن‌کند​ از این حقیقت کنم.

استل. کودکی که زمانی یک همزاد بود و می‌خواست انسان شود.‌اما​ این آرزوی استل بود. پس او سخت تلاش می‌کرد تا انسان شود‌قدرتم​ و سخت تلاش می‌کرد تا رابطه پدر و دختری با من بسازد.

سیلویا اوانایل. بانوی جوان و خامی از اشراف که می‌خواست راویل را داشته‌طبقه​ باشد. این آرزوی سیلویا بود. پس او سخت تلاش می‌کرد تا راویل را‌دقیقاً​ به دست آورد و سخت تلاش می‌کرد تا شرایط راویل را برآورده کند.

کیم یول. مردی که زمانی با دور ریختن خاطراتش قوی‌تر می‌شد، اکنون چیزهایی‌همین‌طوری​ داشت که نمی‌توانست دور بیندازد. او دیگر نمی‌خواست چیزی را دور بیندازد. این‌تار​ آرزوی کیم یول بود. پس او سخت تلاش می‌کرد تا خودش را دور نیندازد.

«خوبه.»

بقیه هم همین‌طور.

«اوهوم. خوبه.»

از آنجا‌صادقانه​ که همه چیزی‌واقع​ برای خود داشتند.

مطمئن بودم‌بود​ که قطعاً سخت‌ترکش​ تلاش خواهند کرد.

«تا زمانی‌بی‌شمار​ که یه فرصت‌آرزوی​ کوچیک داشته باشن.»

و،

من می‌توانستم‌صادقانه​ آن فرصت‌ارزیابی​ برایشان باشم.

«من به شما‌لحظه​ یک بدن می‌دم،‌کند​ آقای کیم یول.»

من قوی شدم‌سرگردان​ تا به فرصتی‌پرسه​ برای دیگران تبدیل شوم.

پنجره اطلاعات

جعبه اژدهای استخوان زمین فعال شد.

پنجره اطلاعات

جعبه اژدهای استخوان زمین تکمیل شد.

درست مانند استل، چهار ارباب اهریمنی، اعضای فرقه و سیلویا اوانایل، وجود کیم یول نیز به مهره‌ای سیاه تبدیل شد که قلبم را لکه‌دار کرد.

با احساس کمی اندوه از اینکه آن مهره سفید نبود، نفسم را بیرون دادم.

نفسم به سیاهی قلبم بود و به محض خروج از میان لبانم، مانند مه غلیظی روی زمین نشست.

از درون آن، بدنی به تدریج شروع به شکل‌گیری کرد.

«...»

قاتل صورت‌های فلکی.

مردی که از شبح بودن رهایی یافته و دوباره به یک انسان تبدیل شده بود، به آرامی دست راستش را باز کرد و بست. او این کار را چند بار تکرار کرد.

سپس، زمزمه کرد:

«از متن‌هایی که امروز تو کتاب خوندم خوشم اومد. زیبا بودن.»

کیم یول به آسمان شب نگاه کرد.

«با این حال، چیزهای خیلی زیباتری در انتظارم هستن.»

در آن لحظه.

قاتل صورت‌های فلکی دستش را تکان داد و از آن هاله‌ای امتداد یافت که هوای شب را شکافت. هاله، ابرهای مهتابی را به دو نیم کرد. در حالی که ماه کامل میانشان می‌درخشید، ابرهای تیره در سکوت به جهات مختلف پراکنده شدند.

ماه سپید از میان ابرهای پراکنده تابید.

کیم یول به نور مهتابی که بر او می‌بارید نگاه کرد.

«حالا، دیگه اون متن رو یادم نمیاد.»

«...»

«پادشاه مرگ. چطور باید خطابت کنم؟»

به سمت کیم یول قدم برداشتم.

«فعلاً، من رو ارباب خاندان صدا کن.»

«ارباب خاندان.»

«آره. یه روزی، ما خانواده همدیگه می‌شیم. با این حال، نگرانم که از همین اول با عجله درباره خانواده حرف بزنم. ما هنوز چیز زیادی از هم نمی‌دونیم و با هم آشنا نیستیم.»

«...»

«ما قطعاً به هم نزدیک‌تر می‌شیم.»

چیزی از جیبم بیرون آوردم.

یک هفته از ملاقاتم با خدا می‌گذشت.

در این مدت، در شهر پرسه زده بودم و این و آن را آماده کرده بودم. هنگام عبور از یک خیابان قدیمی، به یک مغازه لوازم‌التحریر برخوردم. پس از گذشتن از دانش‌آموز دبستانی‌ای که از مدرسه جیم زده بود و جلوی مغازه با یک دستگاه بازی سرگرم بود، وارد مغازه شدم و آن را پیدا کردم.

«زیاد گرون نبود.»

شوک.

کش لاستیکی زردرنگی را که موهای قاتل صورت‌های فلکی را پشت سرش بسته بود، باز کردم.

کش لاستیکی محکم بود و موهای نقره‌ای را سفت بسته بود.

«این هدیه‌ایه که با تصور رسیدن چنین روزی گرفتم.»

لحظاتی بعد.

«ممم. اولین باره که مو می‌بندم، برای همین خیلی خوب از آب درنمیاد.»

«...»

«آه. به نظر می‌رسه خیلی وقت گذشته... این‌طوری خوبه؟ خب، به هر حال فکر کنم خوب باشه.»

موهای قاتل صورت‌های فلکی با یک کش موی معمولی بسته شده بود.

کش لاستیکی زرد را برداشتم.

«دیگه به این نیازی نداری.»

و آن را با هاله‌ام سوزاندم.

«...»

احتمالاً زمان زیادی گذشته بود.

صدها سال.

لفانتا اِگیم احتمالاً در حالی که افکار کیم یول را دور می‌ریخت، با خود فکر کرده بود:

«حتی اگر خاطراتم را پاک کنم، فراموش نخواهم کرد که دنیا مرا طرد کرده است.»

دانش‌آموزان دبیرستان شینسئو احتمالاً کیم یول را با زور وادار کرده بودند که از آن کش لاستیکی زرد استفاده کند. بستن مو با کش لاستیکی دردناک بود. این یک قلدری ساده اما مؤثر بود.

همه می‌توانستند کیم یول را با آن کش لاستیکی ببینند، بنابراین همه می‌دانستند که او فقیر است و همه می‌توانستند ببینند که او مورد قلدری قرار می‌گیرد.

این یک داغ ننگ بود.

لفانتا اِگیم در دور ریختن خاطرات کیم یول تردید نکرده بود. به هر حال او هیچ خاطره خوبی نداشت. بنابراین از اینکه می‌توانست آن‌ها را دور بیندازد خوشحال بود.

اما این یک مدرک بود.

او می‌خواست مدرکی به جا بگذارد که نشان دهد دنیا او را طرد کرده است. او می‌خواست ثابت کند که چه نوع آدمی است، چگونه متولد شده و زندگی‌اش چگونه داغ خورده است.

تنها در این صورت بود که می‌توانست هر طور که دلش می‌خواهد دنیا را نفرین کند.

«...»

مدرک گذشته که قاتل صورت‌های فلکی را برای مدت طولانی به بند کشیده بود، اکنون سوخته بود.

کیم یول بدون هیچ حالتی در چهره‌اش، دستش را به عقب برد و پشت سرش را لمس کرد. انگشتان کیم یول کش موی ۱۰۰ وونی را که در هر مغازه لوازم‌التحریری فروخته می‌شد، لمس کردند.

«می‌خوام به عنوان یکی از رهبران خاندان ما خدمت کنی.»

«...»

«آقای کیم یول، لطفاً سایه خاندان ما بشید. سایه خاندان ما باشید که حرکات دشمنانمون رو زیر نظر می‌گیره و اطلاعات جمع‌آوری می‌کنه.»

«منظورتون جاسوسیه.»

«بله.»

به سمت جنگجویانی که در سایه‌ها پنهان شده بودند اشاره کردم.

«در میان چهار ارباب اهریمنی، یکی به نام اهریمن روح شعله وجود داره. اون عضو فرقه‌ای بود که مسئولیت جاسوسی برای فرقه شیطانی رو بر عهده داشت و اسکادران یادبود به رهبری اون، واحدیه که در جاسوسی از قدرت‌های مختلف تخصص داره. آقای کیم یول. رهبری اونا رو به عهده بگیرید.»

«...این واقعاً جایگاه مناسبی برای منه؟»

«شما در ثبت و تحلیل اطلاعات مهارت دارید.»

به دفترچه‌ای که کیم یول هنوز در دست داشت، ضربه زدم.

دفترچه قدیمی لرزید.

«از این به بعد، در مورد اینکه چه کسی رو کشتی، چه کسی رو باید بکشی و چه چیزی رو باید دور بندازی، ننویس.»

«...»

«لطفاً برای ما بنویس، برای خاندان ما. اون دفترچه تبدیل به خاطرات ما می‌شه. کیم یول، لطفاً با قلم و نوشته‌هات برای ما مدرک بساز.»

سپس.

«اون‌وقت من هم خوشحال می‌شم.»

کیم یول ساکت بود.

زمان گذشت و ابرهای پراکنده ناپدید شدند.

زیر نور کم‌رنگ مهتاب، در یک هانوک در گوشه‌ای از شهر زادگاهش که در آن متولد شده و مرده بود، کیم یول روی زمین زانو زد.

«متوجه شدم.»

او سرش را در برابرم خم کرد.

«من جانم را فدای رؤیاهای شما خواهم کرد.»

و کیم یول سوگند یاد کرد:

«ارباب خاندان من.»

ناولها | novelha.net