چپتر 177: نبرد برای سرزمین مقدس (۲)
0ارتش متحدباید شروع بهپاهاتون همهمه کرد.
- پایانضعیف دادن بهبشن جنگ قدیمی...؟
- اوناپاهاتون نمیخوان حلزونهاببندید رو نابود کنن.
و این همهمه اصلاً نشانه خوبی نبود. در عوض، فرماندهانانساننما نژادهای دیگر که در گوشهای ایستاده و گوش میدادند، همگیجنگل شروع به خالی کردن خشم خود بر سر گابلینها کردند.
- این یعنیدوباره اونا دارن طرفببندید بردهدارها رو میگیرن.
- اینا همش مزخرفه!
- احتمالاً به همینببندید خاطر بود که برای شرکتصدها تو جنگ دو دل بودن!
- اونا احتمالاً صبر کردن تا هر دو ارتش ضعیف ودرآمد خسته بشن و بعد وارد عمل بشن. ممکنه حلزونها ازشون کمکهستم خواسته باشن. شماها خجالت نمیکشید تو چشم ارواح اجدادتون نگاه کنید؟
انتقادات مثلباید سیل بهپاهاتون سویشان سرازیر شد.
اما جنگجویانضعیف گابلین حتی خمبعد به ابرو نیاوردند.
- مهم نیست چه میگویید. ما با شجاعت نیت خودمان را آشکار کردهایم. شورای رودخانه آتشآویزان ۱۲ جلسه کوچک و ۶ جلسه بزرگ برگزار کرد. و در نهایت اجماع ما بر اینفرم شد که [این جنگ که به انقراض حلزونها منجر میشود، فراتر از یک انتقام ساده است].
- خائنها!
- بایدباید دوباره بهپاهاتون پاهاتون زنجیر ببندید!
- یک لحظه صبر کنید.
صدای بال زدن.
صدها خفاش که از حصارِ کشیده شده دور اردوگاه آویزان بودند، بالهایشان راشنلی باز کردند. سپس، یکی از آنها پایین پرید و به شکل یک انساننما درآمد.اجداد یک خونآشام که شنلی تیره به تن داشت. این فرم تکاملیافته نژاد خونآشام بود.
- من کاراجان از جنگل خون هستم. فرمانده ۱۶۰۰بال سرباز نخبه. اجداد من روی سقف رایمپولیس زندگی میکردندآویزان و پدربزرگ و مادربزرگم در آخرین لشکرکشی، جنگجویان بزرگی بودند.
ارباب اژدهای سیاه لرزید. با اینکهوارد تا حدودی انتظارش را داشت، اماباشن تکامل نژاد خودش او را غافلگیر کرد.
- ای جنگجویان سرزمینهای مرطوب. شما اولین کسانی بودید که در دوران فرار بزرگدور از رایمپولیس گریختید. شما اولین کسانی بودید که تبرهای سنگی خود را برداشتید، اما وقتیشنلی فرصت این را داشتیم که حلزونها را برای همیشه نابود کنیم، به ما پشت کردید.
یک نجیبزاده از نژادسپس خونآشام، یک نجیبزاده خونمَک،پرید نیشهایش را نشان داد.
- طبق افسانهها، تعقیبکنندگانپاهاتون حلزونی هم به دلیلیصدای نامعلوم شما را رها کردند.
- ...
- نمیتوانم جلوی شک و تردیدم را بگیرم. شما که از شرکت درشده هرگونه لشکرکشی امتناع کردید، حالا پیش روی ما ظاهر شدهاید و فریاد میزنید کهدرآمد جنگ باید متوقف شود. چرا احساس میکنم مدتها پیش با حلزونها پیمانی مخفیانه بستهاید؟
- بیش از نیم هزاره از آن زمان میگذرد. به لطف دستاوردهای ککرکر و حواریاشداشت گورکه بود که ما بر تعقیب حلزونها غلبه کردیم. حواری گورکه، بر پشت ککرکر سواررایمپولیس شد و ۱۳ جنگجوی حلزونی را پشت سر هم در نبردهای تن به تن شکست داد.
هی.
«گورکهی ماضعیف به عنوانبشن حواری انتخاب شده؟»
به دلیلی نامعلوم، هم احساس خوشحالی میکردم و هم غم. او بچهایکشیده بود که من را اهریمن صدا میزد و میگفت نمیخواهد از منپرید کتک بخورد. اما حالا نامش را در تاریخ به جا گذاشته بود.
- فرمانده حلزونها که تحتیکی تأثیر توانایی آنها قرار گرفتهانساننما بود، با ارتش خود عقبنشینی کرد.
- هه. چقدر تأثیرگذار.
خونآشام پوزخند زد.
- دوئل شرافتمندانه پیامبر نجیب و تحسین دشمنش. این واقعاً یک داستان حماسی است کهاردوگاه میتواند در افسانهها خوانده شود. نمیدانم این فقط حس من است یا نه، اما احساستیره میکنم این بیشتر شبیه [یک پیمان بین دو طرف] بود تا [تحت تأثیر قرار دادن دشمن].
حالت چهرهبالهایشان فرمانده گابلینهاسپس کمی تغییر کرد.
- ...این به هیچ وجه یک دوئل شرافتمندانه نبود.بال ککرکر جنبهای بیرحم و شرور دارد. او گورکه راآویزان که نمیخواست بجنگد، مجبور به شرکت در نبرد کرد.
ها؟
- حواری گورکه حتی در هنگام مرگ نیز درخواستی از ما داشت. ککرکر خدای مااردوگاه نیست. در عوض، او دوستی است که میخواهد به ما کمک کند. اما از آنجاییتیره که دهانی کثیف و اخلاقی گند دارد، دوستی نیست که بخواهید به او نزدیک شوید.
جانم؟
- درست است.دوباره به بیان ساده، ککرکرلحظه یک دوست بد است.
- چطور میتونید خدایبشن خودتون رو یه دوستممکنه بد خطاب کنید؟ این کفرگوییه!
فرمانده انسانها با صدای بلندی فریاد زد. بازدن این حال، حالت جدی چهره جنگجوی بزرگی کهآویزان از طرف گابلینها اعزام شده بود، تغییری نکرد.
- این چیزی است که در افسانهها آمده. نامهایی که برایدرآمد اشاره به ککرکر استفاده میشوند عبارتند از [شیرِ بددهن]، [کسی که عاشقفرمانده کتک زدن با دستهایش است] و [معتقد به آموزش از طریق خشونت].
«...»
بقیه شکارچیها بهخسته آرامی برگشتند ووارد به من نگاه کردند.
اوووه...
میتوانستم از حالت چهره و نگاههایشان بفهمم. انگار همگی به مندرآمد مشکوک شده بودند و در دل داشتند سرزنشم میکردند. مدت زیادیهستم از آخرین باری که چنین نگاههایی از همراهانم دریافت کرده بودم میگذشت.
«پادشاه مرگ...»
ارباب اژدهایضعیف سیاه دهانبشن باز کرد.
«تو... فکر نمیکردم همچین آدمی باشی. وقتیبال حواسمون نبود داشتی این بچهها رو کتک میزدی؟اردوگاه شوکه شدم. راستش رو بخوای، خیلی شوکه شدم.»
«...میگن ذات واقعی یه نفر وقتیآنها معلوم میشه که پدر یا مادرخونآشام میشه و باید بچه بزرگ کنه.»
جنگجوی صلیبی بادوباره نگاهی تیز بهببندید من خیره شد.
«چقدر با گابلینها بدرفتاری کردی که همچین افسانههایی در موردتکمک سینه به سینه نقل شده؟ پادشاه مرگ. چند بار اونکنید پسر کوچولوی گابلین رو کتک زدی؟ امیدوارم به کارات فکر کنی...»
«نه، نه، نه.زنجیر یه لحظه صبر کنید!بال وایسید! دست نگه دارید!»
دستهایم را باباز شدت به چپآنها و راست تکان دادم.
«اینطوری نیست! مندوباره آدم خشنی نیستم!ببندید خودتون که میدونید!»
«خب. حتماً یه کاریبشن کردی دیگه...؟ وگرنه همچین حرفهاییازشون نسل به نسل منتقل نمیشد.»
«آره کتکش زدم! اما وقتی داشتم از آیتم [تسخیر رویا] استفاده میکردم این کاردور رو کردم. تو آیتم بود. آیتم! تو رویا هر چقدر هم که کتک میخورد،خونآشام هیچ جراحتی برنمیداشت. برای همین من از سریعترین روش برای آموزش هاله بهش استفاده کردم...»
«خدای من. سعیباز کردی گابلین رو توپایین رویاهاش به کشتن بدی؟»
جنگجوی صلیبی با چشمانیپاهاتون گشاد شده پرسید. بقیه همراهانمبال هم به آرامی پچپچ کردند.
«اینکه روی بدنش هیچ زخمی باقی نمونده باممکنه آسیب روانی فرق داره. آسیبهای روانی میتونن چندینچشم برابر جدیتر باشن. تازه، آموزش از طریق خشونت...»
«[شیرِ بددهن]...»
«[کسی کهبالهایشان عاشق کتکسپس زدن با دستهاشه]...»
«[معتقد بهباید آموزش ازپاهاتون طریق خشونت]...»
«نه، یه لحظه صبر کنید. جدی میگم، این حرفها من رو آدم بدی نشون میده، اما اصلاً اینطوریاجدادتون نبود! نمیتونم دقیقاً بهتون بگم چطوری بود، اما بهتون اطمینان میدم که اونقدرها هم بد نبود! واقعاً! مننیت فقط داشتم مطمئن میشدم که اون گابلینهای کوچولو فرهنگشون رو از دست ندن. باید حرفم رو باور کنید.»
«توجیههای همیشگی...»
«دقیقاً مثل پروندههای خشونت خانگی...»
آه، آاااه!
آبروم! وجههام داشت لکهدار میشد!
وجهه باارزشم که میشد در هرصدای زمان و مکانی بهم تکیه کرد، اینکهشده من آدمی قابلاعتماد، مهربون و توانمند بودم!
- هی.بالهایشان داری در موردیکی کی حرف میزنی...؟
«معلومه، خودم.»
- توضعیف واقعاً یهبشن عوضی دیوونهای...
در حالی که وجهه من داشتصدای نابود میشد، رهبران ارتش متحد هم باشده شوک به جنگجوی بزرگ گابلین نگاه میکردند.
- همه میدوننباز که نوادگان معدنچیهایآنها سنگ نمک دیوونه شدن...
- چطور میتونن باپاهاتون خدای خودشون اینطوری رفتار کنن؟بال عقلشون رو از دست دادن؟
- همونطور که انتظار میرفت،بعد ما نمیتونیم با این آدمایکمک عجیب و غریب قاتی بشیم.
خب. به نظرزنجیر میرسید گابلینها هم وجههبال عجیبی پیدا کرده بودند.
این که تقصیر منسپس نبود، بود؟ نه. فکرپرید نمیکنم... شاید هم بود؟
- اوگور.
جنگجوی بزرگ گابلین آهی کشید.
- ما نیت شورا را به شما منتقل کردیم. برایم اهمیتی ندارد که ما را بپذیرید یا نه.بالهایشان با این حال، به خاطر داشته باشید که ما اینجا هستیم تا به این جنگ پایان دهیم. چهجنگل نژاد حلزون باشد و چه نژادی دیگر، ما دست روی دست نمیگذاریم تا نابودی آنها را تماشا کنیم.
- هوه! فکرباز میکنید میتونید هر کاریپایین که دلتون میخواد بکنید؟!
-ما همیشهباید هر کاریپاهاتون دلمون بخواد میکنیم.
بعد از گفتنخسته این حرفها، گابلینوارد شیرش را چرخاند.
-یادتون باشه. ما فقط پیشقراولیم. رئیس شورا مستقیماًزدن داره یگان اصلی رو رهبری میکنه. «شیرهای باراننوش» وبودند «جنگجویان عاشق آتش» همه تو راهن. بهتره که بترسید.
سپس رو به زیردستانش گفت:
-بریم.
جنگجویان گابلین یکپارچه به حرکت درآمدند و ارتش متحد را با چهرههایی ناامید و مستأصل به حال خود رها کردند. اگرانتقادات میخواستند جلویشان را بگیرند، باید میجنگیدند، اما جنگیدن با نیروهایی که نه متحد بودند و نه دشمن، هیچ سودی نداشت. ارتشآتش متحد فقط توانست با ابروهای گرهکرده به تماشای گابلینها بنشیند که این طرف و آن طرف میرفتند و کارهای عجیبی میکردند.
-نه.
در همان لحظه.
-اونا...؟
با نگاه به گابلینها، ارتشبعد متحد ناگهان منفجر شد. حتیکمک رهبرانشان هم در شوک فرو رفتند.
-اـ اوناپاهاتون دارن اونجاببندید اردوگاه میزنن؟!
درست در فضایباز بین اردوگاه ارتشآنها متحد و نژاد حلزون.
جنگجویان گابلین در مکانی مستقر شدند کهلحظه به آنها اجازه میداد در یک چشمکشیده به هم زدن به هر دو طرف برسند.
-اووگ. چسبندگیضعیف خاک اینجابشن بد نیست.
-به اندازهی کافی چسبناکه.
-از راهپیماییبالهایشان خسته شدم. پشتمیکی رو برام بمال.
جویباری از میان دشتها میگذشت و در کنار آن، حدود ۴۰۰ گابلین مشغول ورز دادن گلولای حاشیهی رود بودند.بودند آنها گل را به پشت یکدیگر میمالیدند و الگوهای پیچیدهای روی بدنشان حک میکردند. این منظرهای بیدغدغه و آرامبخش بود،خون درست شبیه به گروهی که به تعطیلات رفته باشند. هیچکس انتظار دیدن چنین صحنهای را در وسط میدان جنگ نداشت.
کسانی که از هیچچیز خبربعد نداشتند، ممکن بود فکر کنند آنهاخواسته فقط برای تفریح به آنجا آمدهاند.
«چقدر بیشرم...»
«نمیدونم چرا،بالهایشان ولی حس میکنمیکی این صحنه آشناست...»
«حس میکنمباید قبلاً این روزنجیر یه جایی دیدم...؟»
شکارچیهای کنارم شروعخسته کردند به نگاه کردنعمل بین من و گابلینها.
نمیفهمیدم چرا.
من که جز خوبیسپس هیچ کار دیگهای برایپرید اون بچهها نکرده بودم.
-به محض اینکهدوباره یه شماره انتخابببندید کردید، حرکت کنید.
بعد از حمامشان،خسته دو جنگجوی گابلینوارد از اردوگاه خارج شدند.
یکی روپاهاتون به ارتشببندید متحد ایستاد.
و دیگریبالهایشان رو بهسپس نژاد حلزون.
تنها دو جنگجو ایستادهپاهاتون بودند و مسیر دوصدای ارتش را مسدود کرده بودند.
-اوگور.
جنگجوی گابلین در حالی کهلحظه شمشیر بزرگی در دست داشت،خفاش به ارتش متحد خیره شد.
انگار با نگاهش به آنهایکی میگفت که برای پیشروی، اول بایددرآمد از روی جنازهی او رد شوند.
-اون، اونها...!
رهبران ارتش متحد بابشن درک معنای پشت این حرکتازشون و نگاه، به خشم آمدند.
-اون حرومزادههای گستاخ! واقعاًببندید فکر میکنن ما جرئت نداریمصدها تن به تن باهاشون بجنگیم؟!
-گابلینها همیشه همینطورن!باز مثل نجیبزادهها حرف میزنن،پایین اما رفتارشان مثل وحشیهاست!
-ما شوالیههایی هستیم که ارادهی مقدس محافظان راصدای برپا میداریم. این دورگههای پررو که خدای خودشان رااردوگاه مسخره میکنند، چطور جرئت میکنند راه ما را ببندند؟!
-مبارز بفرستید! فرستادن فقطبشن یکی از مبارزان ما برایازشون اونا از سرشون هم زیاده!
کمی بعد، یک مبارزببندید الف سوار بر اسبیزدن سفید به میدان آمد.
-حرومزادهی کپکزده! امروزباز اون جنازهی بدبوتآنها رو میفرستم زیر خاک!
وقتی جنگجوی گابلین الفپاهاتون را دید که درصدای برابرش ایستاده، فریاد زد:
-اسم من مورمو است. از نوادگان کرکرکر و جنگجویازشون بزرگ، گورگیرِ فرار بزرگ. من در بین جنگجویان شورایاجدادتون پنج رودخانه، رتبهی ۶۳۱ را دارم. اسم تو چیه؟
-نیازی نیستپاهاتون اسمم روببندید به تو بگـ...!
در همان لحظه،باز جنگجوی گابلین شمشیرآنها بزرگش را پرتاب کرد.
شمشیر عظیم مانند یکپاهاتون آسیاب بادی در هواصدای چرخید و جلو رفت.
-من؟!
الف که شوکه شده بود، به زحمت توانست شمشیرهای دوقلویش را به موقع بالادور بیاورد. جرنگ! با صدایی انفجارمانند، پری به پرواز درآمد. او تیغه را دفع کردهخونآشام بود، اما نیروی حمله به قدری زیاد بود که نتوانست شتاب آن را خنثی کند.
-کـ، سرفه!؟
الف که حتی نتوانست فرود درستی داشته باشد، سرفهای کرد و سعی کردحصارِ روی پاهایش بایستد. با این حال، گابلین سوار بر شیرش از قبل بهپرید او نزدیک شده بود. شیر با پنجههای جلوییاش روی شانههای الف پا گذاشت.
-هیی...
-اینکه اسم خودت و اجدادتلحظه رو فاش نکنی، نشون میدهخفاش که هیچ آدابی نداری. اوگور.
پوک!
سپس گابلین شیرش را هدایت کرد تا روی سربال الف پا بگذارد. پس از آنکه سر الف متلاشیآویزان شد، شیر پنجهاش را روی زمین کشید و غرش کرد.
دوئل در یکخسته چشم به هم زدنعمل به پایان رسیده بود.
-شیهه!
اسب سفید که صاحبش را از دست دادهپرید بود، شیههای کشید و ترحمانگیز به سمت دیگرفرم دشت دوید. یا حداقل سعی کرد که بدود.
-شیهه؟!
یکی از سربازان گابلین ناگهان نیزهای را در سینه اسبکمک فرو کرد. دشت فوراً غرق در سکوت شد. سپس گابلینکنید به سمت اسب دوید و آن را به عقب کشید.
وقتی ارتش متحد با چهرههایی بهتزده به آنهازدن خیره شدند، گابلین متوجه شد که کار خجالتآوریآویزان انجام داده و مؤدبانه سر تعظیم فرود آورد.
-ببخشید. یکم گشنمه...
-......
-فکر کردم حیفه که همینطوری بذارموارد فرار کنه. گوشت باارزشه. یا حداقل،باشن من اینطور فکر میکنم. برگردید به جنگتون.
و با اینزنجیر حرف، با خیال راحتبال به اردوگاه گابلینها بازگشت.
او دربالهایشان هنگام تعظیم کردنیکی کاملاً مؤدب بود.
-......
برای ارتش متحدخسته سخت بود کهوارد دهانهای بازماندهشان را ببندند.
-اون...
-حرومزادهی پستفطرت!
-هیچوقت فکر نمیکردمدوباره همچین حرومزادهی بیفرهنگی تولحظه دنیا وجود داشته باشه!
-تو یه دوئل شرافتمندانهبشن شمشیرش رو پرتاب کرد!ممکنه به این میگید جنگجو؟!
-اگه فکر میکنیدزنجیر ناعادلانهست، شما هم شمشیرهاتونبال رو پرتاب کنید. اوگور.
جنگجویی که الفباز را کشته بود،آنها بینیاش را چین داد.
-ما همیشه همینطوری بودیم.
-چی؟
-ما از بچگی هاله رو یاد میگیریم، و برادرهای بزرگی که بهمون یاد میدن، حسابی کتکمون میزنن. ما ذاتاً نژاد ضعیف و زشتیپایین هستیم، پس اگه نمیخوایم بمیریم، باید یاد بگیریم چطور از هاله استفاده کنیم. اونا ما رو تا حدی میزدن که آرزوی مرگ میکردیم،رایمپولیس اما تو کتک زدن اونقدر مهارت داشتن که نمیتونستیم بمیریم. با بارها و بارها کتک خوردن، یاد گرفتیم چطور از هاله استفاده کنیم.
انتخاب کردن یکی از برادرهای بزرگتر و درپرید عوض کتک زدن او، روندی بود که برای شناختهتکاملیافته شدن به عنوان یک فرد بالغ باید طی میشد.
جنگجوی گابلینباید به آسمانپاهاتون غروب نگاه کرد.
چشمان درخشانش به نظربشن میرسید حاوی غمی استممکنه که در کلمات نمیگنجد.
-حتی یه عضو شورا مثل منصدای هم نمیتونه باور کنه که همچینکشیده نژاد بیفرهنگی تو دنیا وجود داره...
-......
-اما چارهای نیست. این بهترین راهه. هیچ روشی برای آموزشزدن هاله مؤثرتر از درد مرگ نیست. این همون آموزشیه کهبالهایشان کرکرکر بیش از ۶۰۰ سال پیش به حواری، گورکه، داد.
جنگجو زمزمه کرد.
-ما به این میگیم [روش تمرینصدای هاله شیبال] که از روی طرزکشیده صحبت کردن کرکرکر الگوبرداری شده. واقعاً دیوانهکنندهست.
پشت سر او،باز دیگر جنگجویان گابلینآنها همگی فریاد زدند:
-رفاقت بهباید جای احترام! اعتمادزنجیر به جای ایمان!
-شیبال!
-شیبول!
جنگجو سر تکان داد.
-رودخانهی نژاد ما عمیق و پهناوره. تو این دنیا هیچ خدایی وجود نداره، فقط دوستایشده بد هستن. پس ما باید تمام تلاشمون رو بکنیم. چارهای جز این نداریم. ای کسانی کهشنلی زمانی با ما تو یه غل و زنجیر بودید. دست از نابود کردن نژاد حلزون بردارید.
-......
-وگرنه، شکست میخورید.
دشت غرق در سکوت شد.
من هم ساکت بودم.
اما همراهانم ساکت نبودند.
«اون پادشاه مرگه...»
«قطعاً پادشاه مرگه...»
«پادشاه مرگ، تو چرا اونجایی؟»
«پادشاه مرگ، کِیخسته دندون درآوردی و پوستتعمل رو سبز رنگ کردی؟»
صبر کنید ببینم.
یعنی تصویربالهایشان من پیش بقیهیکی یه مشکلی داشت؟