چپتر 189: بازیگر تازهکار (۲)
0۲.
نژاد گابلینهاتوخالی فرهنگ بسیارجنتلمن خوبی داشت.
قویترینها در رأس بودند.
اگر شکایتی داشتی،پاشو به جای زبان،فکر با مشتهایت حرف میزدی.
«اول بیایدتوخالی اینجا روجنتلمن تمیز کنیم، ارشدها.»
و اینجا، من قویترین بودم.
«به تئاتر نگاه کنید. این دیگه چیه؟ دارید از تار عنکبوت به عنوان دکوراسیون داخلیدستمال استفاده میکنید؟ کپکها رو جای کاغذدیواری زدین؟ ایگو. ببینید اینجا چقدر بوی گندی میده. مثلآدم سطل آشغاله. اگه یه مشتری پاشو بذاره اینجا، احتمالاً فکر میکنه اینجا محل دفع زبالهست.»
-نه... اما...
«شما از من قویترید؟ میتونید بهترنمیکند از من بازی کنید؟ میتونید بهترتنبل از من از هاله استفاده کنید؟»
-نه...
«پس اون دستمال رو تکون بده، ارشد. ما آماتور نیستیم. نمایش آتش فقط درباره بازیگری نیست، محیط همارشد مهمه. محیط اطراف یه آدم مثل پنجرهای به قلبشه. اگه فکر کنن قلب ارشدها مثل زبالهست، اونوقت فکرنمیکنن نمیکنن تئاتر هم زبالهست؟ نه، بهت گفتم اون دستمال رو تکون بده. به حرفم گوش نمیدی؟ دلت کتک میخواد؟»
من از آنپاشو دسته آدمهایی نبودم کهمیکنه فقط حرف توخالی بزنم.
یک جنتلمنتوخالی تهدید نمیکند. اوتهدید مستقیماً ضربه میزند.
یک هابگابلینِ بهشدت تنبل راتهدید انتخاب کردم و یک ماساژهابگابلینِ مشت حسابی به او دادم.
«بازم کتک میخوای؟»
بازیگرها در حالی کهبذاره قیافههای غمگینی به خود گرفتهدفع بودند، دستمالهایشان را نگه داشتند.
چهرههایشان انگار میگفت: «فکر میکردم ایننمیکند الف اومده تا یه تازهوارد باشه،تنبل اما معلوم شد یه ببر درندهست.»
«مرطوب بودنش مشکلی نداره. این یکی از ویژگیهای نژاد گابلینهاست. اما کی از آب گندیده و بوی تعفن خوشش میاد؟میخوای شما فقط تنبلید. اگه سعی کنید این قضیه رو با بهانههایی مثل "گابلینها جاهای مرطوب و نمدار رو دوست دارن" ومرطوب "بازیگرهای واقعی نیازی ندارن به محیط اطرافشون اهمیت بدن" ماستمالی کنید، محیط تبدیل به یه طویله میشه. شما سگ هستید، ارشدها؟»
-تـ-تازهوارد. فکرفکر کنم داریمحل خیلی تند میری...
«هاه. میپرسم سگ هستید چون به نظر میرسه هنوز به کارهاتوناما فکر نکردید. الان فقط میتونم ارشدها رو به عنوان تولهسگ ببینم.ارشد از این به بعد، اگه چیزی گفتم، با "هاپ" جواب میدید. فهمیدید؟»
-هـ-هاپ...
«شبیه یه تولهسگ ضعیف بود.»
-هاپ!
«خوبه. حالا اون دستمالها رو بگیرید تو دستتون. موقع تمیز کردن،اما به این فکر کنید که دارید همزمان تئاتر و ذهنهای خودتونارشد رو تمیز میکنید. محکم بسابید تا وقتی که دیگه تولهسگ نباشید. فهمیدید؟»
-هاپ!
آنها آن روز، روز بعد، روزنمیکند بعدش و دو روز دیگر پستنبل از آن را به تمیزکاری گذراندند.
«ارشد. وقتی سطل رو از چاه میکشی بالا، این کار رو بدون فکر انجام نده. در عوض، در حالی بکشش بالا که خودت رو به عنواننیست خدمتکار یه نجیبزاده تصور میکنی. خودت رو تو بازیگری غرق کن. به این فکر کن که این چه فرصت ارزشمندی میتونه باشه. حتی وقتی داری تمیزکاری میکنیمستقیماً و از شر اون تولهسگِ درون قلبت خلاص میشی، تصور کن که داری نقش یه خدمتکار رو بازی میکنی. اینطوری میتونی با یه تیر سه نشون بزنی.»
-هـ-هاپ...
بازیگر یکدست، آب گندیده کفتهدید تئاتر را جمع کرد و گلبهشدت و لای پوسیده را هم کند.
«بیل زدن فقط بیل زدن نیست. اینمستقیماً اوج پوچیه. تبریک میگم. داری سه هزارکردم پوچی رو به صورت رایگان تجربه میکنی.»
«تصور کن. تو الان یه جنگجو تو میدون نبردی. دستت رو تو جنگ از دست دادی. خب؟ جنگ اونقدر وحشتناک بوده که یه دستت روبازیگری از دست دادی، اما فرمانده هنوز هم نمیذاره استراحت کنی. در عوض، بهت دستور داده یه خندق بکنی و یه سد چوبی بسازی. یکی پس ازتهدید دیگری. این وظیفه یه جنگجوئه که از میدون نبرد عقبنشینی نکنه، اما آیا بیل زدنِ خاک هم هنوز وظیفه یه جنگجوی یکدسته؟ نه. این فقط کثیفه.»
-هاپ... کثیفه...
«وظیفه چیز زیباییه. اما وقتی تو یه سری موقعیتهای افراطی مجبور به انجامش میشی، دیگه زیبا به نظر نمیرسه. زمانهایی هست که وظیفه کثیفغمگینی میشه و فضایل تو هم کثیف میشن. تو اون موارد، هرچی بیشتر به وظایفت وفادار باشی، همهچیز عجیبتر میشه. کثیفه. عجیبه. غریبه. زمین روگندیده بکن، ارشد. آب رو جمع کن. این کار رو در حالی انجام بده که شک داری واقعاً یه جنگجو هستی یا نه. محکم بکن.»
-آآآه... میکنم...
بازیگر یکدستفکر دستوراتم رامحل بینقص اجرا کرد.
«آشغالها رو بیرون بردی؟»
-هاپ. ارشد.
«از الان به بعد، بایدتهدید درختها رو قطع کنی تاهابگابلینِ صندلیهای جدید بسازی. مشکلی که نیست؟»
-هاپ.
«اینا صندلیهایی هستن که مشتریها قراره روشون بشینن. بیا فرض کنیم که نمایش آتش یک ساعت طول میکشه. تماشاچیهادستمال شاید یک ساعت به شما نگاه نکنن، اما باسنشون یک ساعت به اون صندلیها میچسبه. تنها چیزی که تو ایناونوقت تئاتر از اول تا آخر به تماشاچیها خدمت میکنه، همون صندلیهاست. اگه صندلیها راحت نباشن، اونوقت تئاتر هم ناراحتکننده میشه.»
-هاپ. اهمیتتوخالی این ماموریت روتهدید درک میکنم، تازهوارد.
«بیا امروز با هم صندلیهای جدید بسازیم.مستقیماً حالا که داریم این کار رو میکنیم، بایدماساژ در کنار صندلیهای معمولی، صندلیهای ویژه هم بسازیم.»
-هاپ هاپ. وفاداری.
و.
مالک تئاتر همبزنم در این تارنمیکند گرفتار شده بود.
-نه... سونیا، من تاجنتلمن حالا ندیدم یه کمپانیضربه تئاتر همچین کارهایی بکنه...
فحشهایش بسیارفکر تند ومحل زننده بود.
-حالا که بهش فکر میکنم، اشتباههفکر که یه مشت آدمِ بهدردنخور همینطوریشما ول بگردن! عجله کنید و تمیز کنید!
اعضای کمپانی تئاتر «گل و غبار» تسلیم اقتدار شما شدهاند.
کمپانی تئاتر «گل و غبار» شما را به عنوان رئیس به رسمیت میشناسد!
حتی بعد از تمیزکاری هم از حرکت نایستادند.
بعد از شنیدن صدای برج، چیز دیگری به یادم آمد که باید درست میشد.
-هی، سونیا...
«بله؟»
-حتی اگه بپرسم با اون نردبون داری چیکار میکنی... نه، اصلاً اجازه دارم بپرسم؟
از نردبان ورودی تئاتر بالا رفتم. در حالی که هاله از هر دو دستم ساطع میشد. روبهروی صورتم تابلویی بود که کلمات [گل و غبار] روی آن نوشته شده بود.
«همونطور که میبینی، میخوام تابلو رو عوض کنم.»
مالک تئاتر دستپاچه شد.
-تـ-تابلو رو عوض کنی؟
«آره. ۱۳۰ سال سنت چیز خوبیه، اما راستش رو بخوای، کمپانی تئاتر ما به ته خط رسیده. به جای اینکه با اسمی مثل [گل و غبار] تظاهر کنیم که خیلی باحالیم، به اسمی نیاز داریم که برای تماشاچیها جذاب باشه.»
تابلو را برگرداندم.
خوشبختانه، پشت آن چیزی نوشته نشده بود.
با تزریق هاله به ناخنم، حروفی را روی تخته چوبی حک کردم.
«خب. این عالیه.»
از تابلوی جدید راضی بودم.
[کمپانی تئاتر صدای سگ].
-...
هابگابلین نگاهش را بین من و تابلو رد و بدل کرد.
-من... سونیا؟
«بگو.»
-نیازی نیست از صدای سگ استفاده کنیم، مگه نه؟ ما هنوز ۱۳۰ سال سنت داریم...
«از ارشدها شنیدم، مالک تئاتر. اونا میگفتن که تو به چند تا الف پول زیادی بدهکاری؟»
مالک تئاتر جا خورد.
«شنیدم که حداقل هر دو هفته یه بار، یه الفِ متفاوت برای جمعآوری بدهیها میاد.»
-اوه، اون احمقها. آخه چرا باید همچین چیزی رو به یه تازهوارد بگن...
«سنت اصلاً باحال نیست. اول باید مسئولیت آدمهات رو به عهده بگیری. مشتری جذب کنی و محبوبیت به دست بیاری. بازیگرها نباید مثل میگو تو اتاق رختکن مچاله بشن و بخوابن، بلکه باید یه خوابگاه مناسب داشته باشن. موافق نیستی؟»
-...
«من هنوز یه الفم. پس بهتر از گابلینها میدونم چطور تجارت کنم. الان وقتشه که بیشتر از فقط یه مشتریِ گذری داشته باشیم. اگه همینطوری پیش بری، کمپانی تئاتر دیگه زیاد دوام نمیاره.»
تراکتهایی را که برای نمایش ساخته شده بودند برداشتم و به سمت خیابان رفتم.
«[کمپانی تئاتر صدای سگ]! [کمپانی تئاتر صدای سگ] عصر شنبه آینده اجرا خواهد داشت!»
-اوگور.
هابگابلینهایی که از خیابان میگذشتند، در حال عبور پوزخند زدند.
بلیتفروشهای الف هم که برای تبلیغ تئاترهای خودشان بیرون آمده بودند، خندیدند.
-اون چی بود؟ صدای سگ؟
-اون دیگه کجاست؟
خوبه. واکنشی نشان دادند. حداقل بهتر از بیتفاوتیِ مطلق بود.
حالا که توجهشان جلب شده بود، وظیفه بلیتفروش بود که آن را حفظ کرده و به مسیر درستی هدایت کند.
«هاپ! هاپ! اینجا جشنی از صداهای سگ برگزار میشه که هیچجای دیگهی شهر نمیتونید بشنوید یا تجربهاش کنید! برای کسانی که از شنیدن درباره اون شعله خسته شدن! برای کسانی که فکر میکنن آدمبدها باید بد بمونن! خوش اومدید! هیچ جای دیگهای تو دنیا پیدا نمیشه که تولهسگهایی مثل ما رو توش پیدا کنید! ما تولهسگهای واقعی هستیم.»
- اوگور.
- این پری واقعاً جالبه.
- خیلی هم بامزهست.
هابگابلینهای توی خیابان ریزریز خندیدند.
- ...
صاحب تئاتر با چهرهای خالی و مبهوت به من خیره شده بود.
وقتی حس کردم به اندازه کافی رهگذر جمع کردهام، برگ برندهام را رو کردم.
«خب پس! جنگجویان شجاع! این از اون نمایشهای آتش معمولی نیست که هر روز میتونید ببینید!»
بشکن زدم.
دینگ-!
نت شادی در هوا طنینانداز شد.
رهگذران از صدایی که شبیه به نواختن کلید پیانو بود، جا خوردند.
- اوگو؟
- اون دیگه چی بود؟
منبع صدا ساده بود. من همزمان دو رشته هاله بیرون فرستادم و کاری کردم که با هم برخورد کنند.
با لرزش هاله و ارتعاش هوا، صدایی شبیه به کلید پیانو ایجاد شد.
انجام این کار با هاله نسبتاً سخت بود، اما برای من کاری نداشت.
«تماشا کنید!»
کاری کردم رشتههای هاله یکی پس از دیگری به هم برخورد کنند.
این آهنگی بود که حتی منِ ناآشنا به موسیقی هم میتوانستم بازسازیاش کنم. مارش چاپاستیک.
«خوب دقت کنید! حتی یه بلیتفروش مثل من هم میتونه اینقدر عالی از هاله استفاده کنه! کمپانی تئاتر صدای سگ! خودتون میتونید تصور کنید که نمایش آتش ما چقدر قراره شگفتانگیز باشه!»
در خیابانی آفتابی زیر آسمانی روشن.
تنها با حرکت دادن انگشتانم موسیقی نواختم.
و جواب هم داد.
- موسیقی با ضربه زدن به هوا؟
- چقدر عجیب. خدای من.
- واقعاً ممکنه با هاله همچین صداهایی درآورد...؟
رهگذران بالاخره شروع به توقف کردند و تمام توجهشان را به من دادند. فقط رهگذران نبودند، حتی بلیتفروشهای کمپانیهای تئاتر بزرگ هم با چشمانی گشادشده به من زل زده بودند.
«نمایش آتش کمپانی تئاتر صدای سگ حتی یه خط دیالوگ هم نخواهد داشت! امپراتور شعله! کرکرکر! هیچکس هیچ دیالوگی نمیگه! نقاشی آتش به کلمات نیازی نداره. همهچیز فقط شعلهست! شاهد اولین نمایش آتش بدون دیالوگ در تاریخ باشید!»
- انگار یه اجرای صحنهایه...
هابگابلینها با چشمانی گرد به دستانم که با حالتی نمایشی حرکت میکردند، نگاه میکردند.
- واقعاً میتونه یه نمایش آتش بدون هیچ دیالوگی وجود داشته باشه؟
- خب، فکر نمیکنم بشه هیچ کلمهای نگفت...
کسانی که از اجرای هالهام شوکه شده بودند. و کسانی که به تبلیغاتم برای نمایش آتش مشکوک بودند.
کلمات «چطور ممکنه؟» و «غیرممکنه» در حالی که تعجب و سوءظنشان بیشتر میشد، بینشان رد و بدل میشد. دو تا از بهترین احساسات برای تبلیغ، در فضای این سهراهی با هم ترکیب شده بودند.
«اگه بازیگرها حتی یه خط دیالوگ بگن، ما تمام پولتون رو پس میدیم! بازپرداخت کامل برای یک خط دیالوگ! برای دو خط دیالوگ، دو برابر پول بلیت رو پس میدیم! برای سه خط دیالوگ، تمام داراییمون رو بهتون میدیم!»
در حالی که تراکتها را بین جمعیت پخش میکردم، لبخند زدم.
«این یه نمایش آتش نیست که بتونید هر روز ببینید! اگه با این تراکت بیاید، میتونید یه مهمان رو رایگان با خودتون بیارید! یک همراه برای هر نفر، کاملاً رایگان! این نمایشی نیست که بخواد از شما پول بگیره، بلکه نمایشیه که بهتون پول میده! ممنونم! بله، بله، ممنونم!»
رهگذران دیگر چارهای جز قبول کردن تراکتهایی که به دستشان میدادم نداشتند.
آنها کمی مسحور شده بودند و بدون اینکه کاملاً بفهمند چه خبر است، تراکتها را میگرفتند.
طولی نکشید که تراکتهایم تمام شد.
«ممنونم! تا روز نمایش آتش، من هر روز اینجا اجرا خواهم داشت! البته که این اجراها رایگان هستن! آه، این یه مسئله خیلی بزرگه. رئیس ما به آدمهای زیادی بدهکاره و ما داریم ورشکست میشیم! ما کاملاً ناامیدیم!»
دست صاحب تئاتر را گرفتم.
صاحب تئاتر غافلگیر شد، اما با این حال دستم را پس نزد. وقتی رهگذران برای نگاه کردن به او برگشتند، حتی لبخند معذبی هم زد.
خوبه.
«هیچکس نمیتونه بهتر از بازیگرهایی که در آستانه ورشکستگی هستن، بازی کنه! هیچکدوممون خونهای نداریم! تنها چیزی که برامون مونده همین صحنهست! در محافل آکادمیک این باور رایج وجود داره که مهارتهای بازیگری و وضعیت کیف پول رابطه معکوس دارن. کمپانی تئاتر صدای سگ. من هم قراره روی صحنه بیام. شنبه عصر هفته آینده! نمایش ما شنبه عصر هفته آیندهست! ممنونم! صدای سگ! شنبه عصر هفته آینده!»
برای جمعیت تعظیم کردم.
صاحب تئاتر که دستش هنوز در دستم بود، به طور طبیعی با من همراهی کرد.
هیچکس دست نزد یا تشویق نکرد، اما فضا بد نبود. خیلی هم خوب بود. با لبخند حرفهای که از ارباب اژدهای سیاه یاد گرفته بودم و به هر کسی که نگاهم میکرد تحویل میدادم، سریع خیابان را ترک کردم.
- واو.
به هو-ریونگ زیر لب گفت.
- خجالت نمیکشی؟
«دارم کاری رو که باید بکنم انجام میدم. چرا باید خجالت بکشم؟»
- تو واقعاً ارباب جوان فرقه شیطانی هستی.
«در مقایسه با کارهایی که توی فرقه شیطانی کردم، پخش کردن تراکت تو خیابون چه ایرادی داره؟ اینم یه جور کاره دیگه.»
- جدی میگم... حتی اگه تو رو وسط یه جنگل یا صحرا هم ول کنن، بازم یه جوری گلیمت رو از آب بیرون میکشی و زنده میمونی. اون یارو امپراتور شعله واقعاً شگفتانگیزه. که تونست یه نفر مثل تو رو به این دنیا بفرسته.
- سرورم کرکرکر...
سونیا، که حالا به یک بدن ذهنی تبدیل شده بود، حالت عجیبی در چهرهاش داشت، انگار نمیتوانست چیزی را که تازه دیده بود هضم کند.
حالت چهرهاش ترکیبی از احترام و تردید بود.
- شگفتانگیزه، اما یه جورایی... با اون کرکرکری که همیشه میشناختم فرق داره... نه... یعنی کرکرکر واقعی این شکلیه؟
درسته.
این من بودم.
در همین حین، بعد از اینکه بالاخره خیابان را به طور کامل ترک کردیم، صاحب تئاتر دهان باز کرد.
- حرفت جدی بود؟
«ها؟ منظورت چیه؟»
- در مورد اولین نمایش آتش صامت تاریخ. چطور میتونی یه نمایش آتش رو بدون دیالوگ اجرا کنی؟
«البته که جدی بود. نمیتونم که به مشتریهای آیندمون دروغ بگم، میتونم؟»
- اما...
«نگران نباش. تمام تلاشم رو میکنم تا به بقیه کمک کنم اجرایی داشته باشن که ارزش پول دادن داشته باشه. اگه نشد، خودم میرم روی صحنه. لازم نیست نگران دروغ گفتن به مشتریها باشی.»
- ...
«اما ما کارهای بیشتری برای انجام دادن داریم. تا الان باید صندلیهای جدید آماده شده باشن. صندلیهای VIP هم همینطور... لطفاً برای اون ۱۲ تا صندلی بلیتهای جدید و جداگانهای درست کن. قیمتشون باید دوازده برابر صندلیهای معمولی باشه.»
- دـ، دوازده برابر؟
صاحب تئاتر شوکه شده بود.
- اگه اینطور باشه...
«تراکتهای ما دیگه پخش شدن. و ۹ نفر از هر ۱۰ مشتری قطعاً تراکتهاشون رو با خودشون میارن. این یعنی مشتریهای رایگان زیادی خواهیم داشت. به همین خاطره که برای اطمینان از سوددهی، به صندلیهای ویژه نیاز داریم.»
- اـ، اما این خیلی گرون نیست؟
«گرونه. فقط مشتریهایی که فکر نمیکنن گرونه، اون رو میخرن.»
دینگ.
ضربه آرومی به هالهام زدم و باعث شدم صدایش دربیاید.
«دیدی که چطور از هالهام استفاده کردم. اگه جنگجویی با عطش پیروزی وجود داشته باشه، دلش میخواد اجرای من رو از نزدیکترین فاصله ممکن ببینه. اونا میخوان تماشا کنن و یاد بگیرن.»
- ...
«ممکنه برای مهمانی که فقط اومده تا نمایش رو ببینه خیلی گرون باشه، اما برای جنگجویی که اومده تا هاله رو یاد بگیره ارزونه. ما گروه اول رو با اشانتیون و هدایا جذب میکنیم و از گروه دوم پول میگیریم. صاحب تئاتر. بهم اعتماد کن، این قیمت واقعاً مفته.»
روز بعد.
حوالی ظهر، سه یا چهار هابگابلین در ورودی تئاتر پرسه میزدند.
- اینجا تئاتر صدای سگه؟
- شنیدم که شنبه هفته آینده یه اجرا هست. میخوام از الان یه صندلی تو ردیف جلو رزرو کنم.
- شنیدم که یه الف هم قراره روی صحنه اجرا کنه... راسته؟ من فقط به خاطر اون الف دنبال بلیت میگردم.
حتی بعد از شنیدن قیمت، جنگجویان هابگابلین بدون هیچ تردیدی بلیتها را خریدند.
بعد از فروش سریع چهار صندلی VIP پشت سر هم، صاحب تئاتر با چهرهای ناباورانه به من نگاه کرد.
«چطور بود؟»
لبخند ملایمی زدم.
«حق با من نبود؟»
دو روز بعد.
بلیتهای VIP کاملاً به فروش رفتند.
(یادداشت مترجم:
۱. برای کسانی که کنجکاو هستند، میتوانید نام آلبر کامو را جستجو کنید؛ او یک فیلسوف ابزوردیسم فرانسوی بود.
۲. این چیزی است که سربازان کرهای معمولاً هنگام ادای احترام به افراد مافوق خود میگویند.
۳. کلمه "صدای سگ" در زبان کرهای اصطلاحی به معنای "چرت و پرت / حرف مفت" است.)