چپتر 378: خون آبی (۲)
0قاتل صورتهای فلکی، نامی که در میان صورتهای فلکیبذار مترادف با وحشت بود، من را به عنوان «موجودیاستراتژیای به وضوح قدرتمندتر» شناخته بود و برای شکارم آماده میشد.
خاطرات ۳۰قویتر روز گذشتهبگیرد را دور میاندازم.
این نتیجهاش بود.
کوه، اوغ... کوه، هاک!
در نهایت، خون بالا آوردم. این بهاییزانوهایم بود که برای پخش کردن هالهام بهقبل منظور محافظت از روباه و شاینی پرداختم.
به لطف آن، روباه و شاینی در امان بودند. با این حال،نمیدانستم هالهای که با افتخار در رگهایم جریان داشت، خشک شده بود ومیکنم هالهای که قلبم را پر کرده بود نیز به ته کشیده بود.
دارم میمیرم. آخر خطه.
روی زانوهایم افتادم.
نه، بذار بمیرم.
خون بیوقفهقویتر از دهانمبگیرد جاری بود.
بذار بمیرم و به روز قبل برگردم. میدونم دشمنهمین از چه استراتژیای استفاده میکنه، پس دفعه بعد میتونمفرا باهاش مقابله کنم. بذار بمیرم. مردن تنها راه زنده موندنه.
حتی در میان درد جانکاهی کهنظر سرم را میفشرد، به دنبال آنفقط تنها مسیر زندگی بودم، نه، مسیر مرگ.
به هر حال هیچ هالهایخطه برای دفع ضربه بعدی باقی نمونده.بیوقفه دفعش نکن. ولش کن. دارم میمیرم!
سرفه.
لختهای خوننظر به بیرونتمام تف کردم.
و منتظر ششمین حملهای ماندم که قرار بود به من اصابت کند. انتظار نداشتم شکارچی بزرگی مثل قاتل صورتهای فلکیچیکار خودش را به عنوان طرف ضعیفتر و من را به عنوان طرف قویتر در نظر بگیرد و با تمام توانشنخواهم به من حمله کند. اما این فقط همین یک بار بود. فقط این بار نمیدانستم. دفعه بعد، در نبرد بعدی، باید...
سرفه! کوه، هو... اوغ؟
چرا.
داری... چیکار میکنی...
حمله بعدی فرا نرسید.
عجله کندارم و من روخطه بکش، خواهش میکنم...
با زحمتقویتر سرم رابگیرد بالا آوردم.
مردمکهای آبی روشن.
مردمکها.
نُه جفت چشم آبی از هرروی طرف مرا احاطه کرده بودند ودهانم از بالا به من نگاه میکردند.
«من تو را نخواهم کشت.»
چی...
چی.
«من تو رامیمیرم نخواهم کشت، آسمانی کهزانوهایم فریادها را جمع میکند.»
از میان نُه عروسک خیمهشببازی کشتار، پنج تایشان به من نزدیک شدند. بازوی راست. بازویچرا چپ. پای راست. پای چپ. هر کدام از اندامهایم را گرفتند و حتی پشت گردنمنُه به شدت فشرده شد. تمام بدنم به معنای واقعی کلمه توسط عروسکها قفل شده بود.
«من تحقیقاتنظر زیادی رویتمام تو انجام دادهام.»
در حالی که پشت گردنم را فشار میدادند، حتی نمیتوانستم دهانم رافقط آزادانه حرکت دهم. نفس کشیدن سخت بود. نه، با توجه به اینکه چگونهبکش رگهایم را مسدود کرده بودند، نفس کشیدن به یک تقلا تبدیل شده بود.
«صورتهای فلکی بسیاری به تو علاقهمند شدهاند. من به سراغ تکتک آنهادهانم رفتم و میخواستم حقایقی را که درباره تو میدانستند، بفهمم. تنها پس ازمقابله اینکه نُه صورت فلکی را نابود کردم، طرح کلی تو برایم روشن شد.»
به نظر میرسد آنها نه تنها هر سیزده بدنفقط را برای دستگیری من مستقر کردهاند، بلکه نُه صورتمیکنی فلکی را فقط برای جمعآوری اطلاعات کشتهاند. این حرومزاده دیوانه.
«تو قوینظر هستی. و خیلیتوانش سریع قوی شدی.»
کوه، هوه...
«اینکه بگوییم در یک زمان محدود رشد کردهای، به طرز غیرطبیعیایبیوقفه سریع است. ممکن است استعداد عظیمی داشته باشی، اما من یکبعد فرضیه منطقیتر را مطرح کردم. یعنی اینکه زمان برای تو محدود نیست.»
لعنتی.
مکالمهای را که قبل ازتوانش شروع مبارزه با قاتل صورتهایبار فلکی داشتم، به یاد آوردم.
«ما قطعاًخودش قبلاً همدیگرضعیفتر را ملاقات کردهایم.»
«میفهمم. آیادارم تو یکآخر کنترلکننده زمان هستی؟»
در آن زمان،نظر قاتل صورتهای فلکی خیلیحمله ساده پاسخ داده بود.
فکر میکردم این فقط بخشی از شخصیت اوست کههمین رک و راست باشد، اما شاید، او حتی قبل ازنرسید شروع مبارزه مشکوک شده بود که من قدرتهای زمانی دارم.
او تا این حدضعیفتر بیتفاوت بود، چون از قبلتوانش آن را پیشبینی کرده بود.
«البته، نتوانستم بفهمم چگونه زمان را کنترل میکنی. احتمالاتبذار بسیار زیادی وجود داشت. با این حال، در هراستراتژیای صورت، واضح بود که زمان منبع و نقطه قوت توست.»
وقتی به آن فکر میکنم.
قاتل صورتهاینظر فلکی همیشهتمام یک شکارچی بود.
او تنها پس از درک اینکهنظر دشمنش کیست، چرا قوی است وفقط نقاط ضعفش چیست، وارد نبرد میشد.
از همین حالا هم شبیه یک گذشته دور و دراز به نظردهانم میرسد... وقتی برای اولین بار در طبقه ۵۰ با قاتل صورتهای فلکیباهاش روبرو شدم، آیا او از شکار هیولاها امتناع نکرده بود و نگفته بود:
«برای کشتن کسی که با دو نیمحمله شدن میمیرد، همانطور که از نامش پیداست، بایدچرا او را دقیقاً به دو نیم تقسیم کرد.»
«شکل واقعی جیغکش در فریادشتوانش نهفته است، بنابراین با غرقبار کردنش در صدا، او را بکش.»
استراتژیستی که باطرف دقت نقاط ضعفنظر دشمن را مطالعه میکرد.
قاتل صورتهای فلکی اینگونه بود.
و این بار، قاتل صورتهایتمام فلکی قبل از اقدام، وجود مرابار به طور کامل مطالعه کرده بود.
«بنابراین، من تو را نخواهم کشت، آسمانیاما که فریادها را جمع میکند. من صرفاًچرا زمان تو را مهر و موم خواهم کرد.»
مهر و موم.
دقیقاً... چطور...
«ساده است. من فضا-زمان اینجا را از دنیای بیرون مخدوش خواهم کرد.نمیدانستم و تو را در یخ حبس میکنم و همینجا رهایت میکنم. اینمیکنم یخ یک یخ معمولی نیست. یخی است که هرگز ذوب نخواهد شد.»
«تو برای همیشه در اینجا که زمان متوقففقط شده است به دام خواهی افتاد و قادر بهمیکنی فرار نخواهی بود. من این کار را خواهم کرد.»
لعنتی.
برای قرار دادن یک نفرخطه در شکنجه ابدی، این کلمات روبیوقفه خیلی با آرامش به زبون میاری!
«نمیفهمم چه میگویی.»
قاتل صورتهای فلکی سرشتمام را کمی کج کرد وهمین خنجری از جیبش بیرون کشید.
«تو که انسان نیستی، هستی؟»
شوووش!
لمسی سرمابخش سینهامنظر را شکافت وتوانش قلبم را سوراخ کرد.
[نسخه کپی پنجه آغشته به یخبندان شروع به مهر و موم کردن شما میکند.]
خنجری که قاتل صورتهای فلکی در قلبم فرو کرده بود، از یخ ساخته شده بود. به عنوان کسی که برای قرنهای بیشمار در دنیاها پرسه زده بود، حتماً آیتمهای عجیب و غریب متنوعی به دست آورده بود. خنجر یخی که بخشی از کلکسیون قاتل صورتهای فلکی بود، به محض اینکه در سینهام فرو رفت، اثرات خارقالعادهای ایجاد کرد.
[هشدار. پس از تکمیل مهر و موم، شما تنها قادر خواهید بود با هوشیاری خود فکر کنید.]
[دنیای شما تا لحظاتی دیگر مهر و موم خواهد شد.]
[زمان باقیمانده، ۶۱ ثانیه.]
ترق، تروق... غیژ.
یخ از نقطهای که چاقو در آن فرو رفته بود، شکل گرفت. ابتدا در اطراف سینه، سپس استخوانهای ترقوه و شانهها مانند غنچههای گل آبیرنگی که در حال شکفتن باشند، گسترش یافت.
«حتی اگر الان به رفقایت پیام بدهی و درخواست نیروی کمکی کنی، دیگر خیلی دیر شده است.»
حواسم در حال محو شدن بود.
«کاملاً غیرممکن است که کسی ظرف ۶۰ ثانیه به اینجا برسد تا تو را نجات دهد. و پس از یک دقیقه، این مرحله ایزوله خواهد شد. من این کار را خواهم کرد.»
و در حالی که حواسم محو میشد، متوجه شدم که قبلاً در جایی احساس کرده بودم این سرما در سینهام فرو میرود.
زمستان...
«چی گفتی؟»
دنیای موریم... تکنیک مهر و مومی که روی «اژدهای زردی که در دریاچه سلسله میماند» استفاده شد... همینه؟
قاتل صورتهای فلکی سرش را کمی کج کرد.
«بله. جای تعجب است که حتی این را هم میدانی.»
«در حین جستجوی راههایی برای شکست دادن تو، این آیتم را پیدا کردم. من هنگام مهر و موم کردن اژدهای زردی که در دریاچه سلسله میماند از چندین آیتم استفاده کردم، و سوابق واضحی وجود دارد که این آیتم در کنار سایرین استفاده شده است.»
چطور میتوانستم فراموش کنم؟ این احساس. این سرما. این لرز.
چیزی نبود جز یخ و برفی که دنیای استادم در آن برای همیشه منجمد شده بود.
«اژدهای زردی که در دریاچه سلسله میماند» در اصل یک صورت فلکی بود که بر دنیای استادم حکومت میکرد. شمشیر شفقت در سینه اژدها فرو رفته بود و او در حالی که تا ابد قادر به مردن نبود، پوسیده میشد. این کارِ قاتل صورتهای فلکی بود.
در آن لحظه متوجه شدم که نه تنها شمشیر شفقت، بلکه این آیتمی که اکنون در قلبم فرو رفته است نیز توسط قاتل صورتهای فلکی هنگام مهر و موم کردن اژدها استفاده شده بود.
پس.
زمستانی که دنیای استادم را کشته بود، اکنون در تلاش بود تا مرا بکشد.
[زمان باقیمانده، ۲۱ ثانیه.]
اگر هنوز رمقی برای فشردن دندانهایم داشتم، صدای ساییده شدنشان در سراسر این فضا طنینانداز میشد.
[زمان باقیمانده، ۲۰ ثانیه.]
بله. قاتل صورتهای فلکی.
اعتراف میکنم.
تو شکارچی ترسناکی هستی. بالاخره میفهمم چرا امپراتور شمشیر نتوانست تو را بکشد و چطور توانستی با او مساوی کنی. این بار واقعاً درکش میکنم.
تویی که سیزده بدن را به کار گرفتی و تمام تلاشت را به خرج دادی، بدون شک همتراز با امپراتور شمشیر هستی. حتی در مقایسه با تنها کسی که به طبقه ۹۹ رسید هم چیزی کم نداری.
[زمان باقیمانده، ۱۹ ثانیه.]
پس، او مرا به سمت شکست سوق داد. نه یک مرگ ساده، بلکه یک شکست واقعی. اگر اوضاع به همین منوال پیش میرفت، زمان برای من متوقف میشد، مرحله طبقه ۸۱ منزوی میشد و فرو میریخت، و به جزیرهای متروک تبدیل میشد که دسترسی رفقایم به آن غیرممکن بود.
بله.
اگر تنها بودم.
[زمان باقیمانده، ۱۸ ثانیه.]
اگر من هم مثل تو موجودی تنها بودم، چارهای جز پذیرش شکست نداشتم.
[زمان باقیمانده، ۱۷ ثانیه.]
راویل.
[آسمانی که فریادها را جمع میکند، پیامی برای بانوی زنبق نقرهای ارسال میکند.]
متأسفم.
[آسمانی که فریادها را جمع میکند، از بانوی زنبق نقرهای درخواست مرگ میکند.]
لطفاً همین الان بمیر.
؟
قاتل صورتهای فلکی به من نگاه کرد و دوباره سرش را کج کرد.
«نمیفهمم.»
حالا یخ تمام بدنم را پوشانده بود. سرد بود. تمام بدنم یخ کرده بود. تنها قسمتهایی که هنوز در سرمای ابدی فرو نرفته بودند، صورتم بود؛ فقط چشمها و دهانم. قاتل صورتهای فلکی داشت به پوست برهنه صورتم که به زحمت به اندازه یک کف دست میشد، نگاه میکرد.
«چرا داری لبخند میزنی؟»
ها...
اینطور است؟ دارم لبخند میزنم؟
یخ تا نزدیک لبهایم بالا خزیده بود و من حتی متوجه هم نشده بودم. اما بدون شک، لبهایم به سمت بالا انحنا پیدا کرده بودند. این یک پوزخند نبود، بلکه لبخندی بود که واقعاً از سر خوشبختی متولد شده بود.
«میتونی تصور کنی...»
«چی رو؟»
«کسی رو که حتی ۱۰ ثانیه بعد از شنیدن درخواستت، حاضر باشه برات بمیره.»
چشم چپم با یخ پوشیده شد.
«تو همچین کسی رو داری؟»
چشم راستم در یخ گرفتار شد.
«نه، نداری.»
تیغه بینیام.
«برای صدها سال، تو این فرصت رو داشتی اما انتخاب کردی که ازش استفاده نکنی... همیشه انتخاب کردی که تنها باشی.»
در نهایت.
«به همین خاطره که به من باختی، قاتل صورتهای فلکی.»
لبهایم.
[زمان باقیمانده.]
[۵ ثانیه.]
قلبم.
[۴ ثانیه.]
درست قبل از یخ زدن.
[مهارت عشق یک بازگشتکننده (رتبه EX) فعال میشود.]
[۳ ثانیه.]
نفسم بند آمد.
[شما یک خط زمانی را با طرف مقابل به اشتراک میگذارید.]
[خط زمانی به پایان میرسد.]
[۲ ثانیه.]
مرگ، پیش از آنکه زمستان بتواند مرا بپوشاند، چشمانم را بست.
[شما مردهاید.]
[۱ ثانیه.]
در سرم، دو صدا روی هم افتادند.
[مهر و موم کامل شد. شما مهر و موم شدهاید.]
[شما به ۲۴ ساعت قبل بازخواهید گشت.]
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوباره.
وقتی چشمانم را باز کردم.
«امروز چی بخوریم؟»
«خب، دلم میخواد بعد از مدتها فیش اند چیپس بخورم.»
«آهاها، این واقعاً انتخاب غیرمنتظرهایه!»
اینجا مکانی بود که برایم بیش از حد آشنا بود.
یک فضای زندگی مشترک.
درست در وسط مکانی که رفقا، دوستان و خانوادهام هر وقت که میخواستند دور هم جمع میشدند، هر وقت که حسش را داشتند با هم حرف میزدند و هرچه که هوس میکردند میخوردند، در حالی که روی مبل نشسته بودم، چشمانم را باز کردم.
.
من به ۲۴ ساعت قبل برگشته بودم.
«شما چه فکر میکنید، ارباب؟»
مفتش بدعتکار که روی مبل روبهرو نشسته بود، برگشت تا به من نگاه کند.
«هر طور حساب کنید، فیش اند چیپس دیگر کمی زیادهروی است... هوم؟ ارباب، به نظر عجیب میرسید.»
«ها؟»
به دنبال حرفهای مفتش بدعتکار، ارباب اژدهای سیاه، کنت، مار سمی (افعی) و جنگجوی صلیبی هم به من نگاه کردند. کسانی که زمانشان را با من شریک شده بودند و قول داده بودند که زمان بیشتری را شریک شوند، به من خیره شده بودند.
«راست میگه. واقعاً عجیب به نظر میرسی.»
«دقیقاً. مثل یه ماهی تن که فکر میکرده داره یه تیکه غذا رو گاز میگیره، اما خیلی دیر فهمیده که اون یه کیسه پلاستیکیه.»
«هی، این دیگه چه قیافهایه؟»
«نیشا. همهاش تقصیر توئه که پیشنهاد دادی یه چیز عجیبغریب مثل فیش اند چیپس بخوریم. من که میگم بهتره فقط همون سیبزمینی سرخکرده رو بخوریم.»
«آه، سیبزمینی سرخکرده خوبه. بیاید همون سیبزمینی سرخکرده رو بخوریم. خیلی وقته نخوردیم. اون قدیما که سخت کار میکردیم، روزهایی بود که هر سه وعده رو همبرگر میخوردیم.»
«همم. این واقعاً مال خیلی وقت پیشه!»
لبخند زدم.
آهاها.
واقعاً.
بعید است که من ببازم.
«بامبولینا.»
«بله، ارباب؟»
«ببخشید، اما میتونی ساعت زنگدار رو برام بیاری؟»
مفتش بدعتکار گوشی هوشمندش را بیرون آورد و برنامه ساعت زنگدار را باز کرد. در حالی که گوشی را به من میداد، سرش را با گیجی کج کرد.
«البته که آن را تقدیمتان میکنم، اما چرا ناگهان به دنبال ساعت زنگدار میگردید؟»
«خب، دقیقاً به آلارم نیاز ندارم، بیشتر یه کرونومتر میخوام... بذار ببینم.»
دکمه تایمر را فشار دادم.
ساعت که روی ۰۰:۰۰:۰۰ بود، بلافاصله شروع به کار کرد.
با لبخندی سرم را تکان دادم.
«آره، همین خوبه. صبر کن، بذار ببینم چقدر طول میکشه.»
«؟ من نمیدانم موضوع از چه قرار است، اما اگر ارباب به آن نیاز دارند، پس حتماً از آن استفاده کنید!»
«ممنونم.»
به پشتی مبل تکیه دادم.
دوستانم طوری به من نگاه کردند که انگار آدم عجیبی هستم، اما در نهایت به گپ و گفتشان برگشتند، انگار که یک روز عادی دیگر بود. منوی میانوعده شب، سیبزمینی سرخکرده تعیین شد. مار سمی (افعی) همراه با سیلویا به آشپزخانه رفت تا سیبزمینیها را سرخ کند.
۱ دقیقه.
زمان با آرامش سپری میشد.
۳ دقیقه.
جنگجوی صلیبی و کنت درگیر یک دعوای عاشقانه شدند که در ظاهر شبیه یک جر و بحث بود.
۶ دقیقه.
ارباب اژدهای سیاه با دمپاییهایش به سر هر دوی آنها کوبید تا متوقفشان کند.
۷ دقیقه.
۸ دقیقه.
۹ دقیقه.
و وقتی صفحه گوشی عدد ۰۰:۰۹:۲۱ را نشان داد.
«هی، شما نمیتونید اینجا این کار رو بکنید!»
بیرون سر و صدا به پا شد.
صدای یکی از چهار ارباب اهریمنی که مسئولیت امنیت خوابگاه را بر عهده داشت، با فوریت فریاد زد. تق. تق. صدای قدمها، نه فقط یک نفر، بلکه دهها نفر، در راهرو پیچید و به سالن استراحت رسید.
ارباب اژدهای سیاه و مفتش بدعتکار بلافاصله از جا پریدند. با اینکه لباس ورزشی و دمپایی پوشیده بودند و حتی ارباب اژدهای سیاه یک لنگه از دمپاییاش را هم نداشت، هر دوی آنها چهرههایی به شدت محتاط و گاردگرفته به خود گرفتند. آنها از در سالن به راهرو و قدمهایی که نزدیک میشدند خیره شدند.
«اینجا مکانیه که رؤسای برج ما دور هم جمع میشن. هر چقدر هم که وضعیت اضطراری باشه، اینطوری رفتار کردن مشکلسازه...»
«ساکت شو. چقدر پر سر و صدایی.»
بوم!
درِ سالن استراحت از جا کنده شد.
دوستانم که فکر میکردند حملهای در کار است و میخواستند به جلو هجوم ببرند، با دیدن کسی که در چارچوب درِ از جا کنده شده ظاهر شد، متوقف شدند. چشمانشان از شدت حیرت گشاد شد و به فرد مزاحم خیره ماندند.
«همم.»
با این حال، فرد مزاحم اصلاً به نگاههای خیره صاحبان خانه اهمیتی نداد. در حالی که دهها شوالیه پشت سرش ایستاده بودند، به آرامی سرش را چرخاند تا سالن را بررسی کند.
نگاههایمان به هم گره خورد.
لحظهای که چشمانمان در هم قفل شد، نتوانستم جلوی پوزخندم را بگیرم.
«۹ دقیقه و ۴۳ ثانیه. راویل.»
«برای تو ۱۳ دقیقه و ۲۷ ثانیه طول کشید. ثابت شد که من بسیار از تو سریعترم. گونگجا.»
راویل لبخند زد.
چشمان قرمزش نیمهباز شدند.
«پس، کدام حرامزادهای را باید لت و پار کنیم؟»