چپتر 197: پریما دونا (۴)
0۴.
کلماتی از جنس اراده.
منتظر شنیدن این کلمات بودم.
«مم.»
هاله راخنک در بدنممیکردم به جریان انداختم.
و مستیام کمکم پرید.
‘دارم به خودم میآم.’
در برج ما، اینکه «اگر تنها نیستی،آسمانهای بیادبی است که قبل از مست شدنبیا دست از نوشیدن بکشی» یک قانون نانوشته بود.
اما با اینکه عاشق این آداب و رسومشیطانی نوشیدن بودم، بیادبی بود که در حالت مستی بهبشینیم حرفهای سونیا گوش بدم. مخصوصاً برای چنین مسئله مهمی.
‘لباسهام... چه خبره؟دیده چرا بالاتنهام اینقدرغوطهور به هم ریختهست؟’
دیشب چقدر مست کرده بودم؟
شاید به این خاطربعد بود که خیلی وقتدوزخی بود چیزی ننوشیده بودم.
«ببخشید، سونیا. اشکالی نداره قبل از اینکه حرفشیطانی بزنیم یه آبی به دست و روم بزنم؟ میخوامبشینیم با بدنی تمیز و هوشیار به حرفهات گوش بدم.»
-آه. امم، اگه لازمه...
«لازمه.»
هر کسی که قصد داشتهنر تصمیم مهمی رو با منمرور در میون بذاره، شایسته احترام بود.
«باید همین نزدیکیها یه چشمهبقیه باشه. اول میرم یه دوشدوزخی میگیرم، میتونی یکم صبر کنی؟»
-...باشه.
سونیا باصبر لحن کمیلحن عجیبی جواب داد.
به طرف چشمه رفتم و خودم رو شستم. شب قبل وقتی سوار بر وان حمام بودم،روبهروی اون رو دیده بودم. همینطور که خودم رو در آب خنک غوطهور میکردم، بقیه مستیام همبله پرید. و بعد از اینکه کل هنر شیطانی آسمانهای دوزخی رو تو ذهنم مرور کردم، بلند شدم.
«بیا بشینیم و حرف بزنیم.»
-باشه.
من وصبر سونیا روبهرویلحن هم نشستیم.
«میخوای تومیکردم اجرای بعدیبعد خودت بازی کنی؟»
سونیا سر تکون داد.
«این یعنی میخوای به جایخنک بازنشسته شدن، به عنوان یکهنر بازیگر به کارت ادامه بدی.»
-بله.
«میتونی بگی چرا؟»
سونیا کمی وقت گذاشت تا بهبعد این موضوع فکر کنه. به نظر میرسیدکردم داره کلماتش رو با دقت انتخاب میکنه.
با نگاه کردن به چهره مصممغوطهور روبهرویم، ناگهان فکری کاملاً متفاوت باآسمانهای وضعیت فعلی به ذهنم خطور کرد.
‘من دقیقاًصبر مثل مدیرلحن (مدیر پرورشگاه) شدم.’
هر وقت بچهای میخواست چیزی رو باهاش در میون بذاره، مدیر (مدیر پرورشگاه) همیشه خودش رو کاملاً آمادهمیخوای میکرد. اول از همه مطمئن میشد که جسم و ذهنش آروم باشه. من هم به محض اینکه بیدار شدم،کنه فوراً مستیام رو از بین بردم و خودم رو شستم. چیزی که من رو یاد مدیر (مدیر پرورشگاه) انداخت.
«...»
درسته.
با حوصله منتظر سونیا موندم.
-...اینطور نیست که ازبعد فکر کردن به اوندوزخی سبک زندگی بدم بیاد.
در حالی که موهام رو با هالههنر خشک میکردم تا بعداً زیر نور خورشیدبلند کاملاً خشک بشن، سونیا به حرف اومد.
-در واقع، من خیلی از این ثروت بادآورده خوشم میاد. آره. نه خانوادهامدوزخی و نه نژادم دیگه نمیتونن من رو نادیده بگیرن. سکههای طلا تو خزانهامخودت فوقالعادهان. به لطف ارباب ککرکر، میتونم تا آخر عمرم با خوشحالی زندگی کنم، اما...
سونیا کمی سرش رو چرخوند.
ارباب اژدهای سیاه و جنگجوی صلیبی که هنوز تو دشت گلها بودن، تو خواب حرف میزدن.روبهروی ارباب اژدهای سیاه چیزهای نامفهومی مثل ‘اوه’، ‘آه’، ‘باید آروم شروع کنی...’ رو زمزمه میکرد. در حالیبگی که جنگجوی صلیبی مدام ناله میکرد و یک چیز رو تکرار میکرد: ‘نه’، ‘این یه سوءتفاهمه’، ‘نه’.
اینکه دقیقاً چی داشتمیکردم شروع میشد یا چی سوءتفاهمآسمانهای بود، یه راز باقی موند.
اونها همکارانم بودن،دیده اما بعضی وقتهاغوطهور واقعاً جالب میشدن...
-اتفاقات دیروزصبر من رولحن مطمئن کرد.
سونیا به نوبتبقیه به هر کدومشیطانی از ما نگاه کرد.
-همهتون داشتید مینوشیدید، میرقصیدید و حرف میزدید... من زندگی رودوزخی تو وجودتون حس کردم. حس کردم که اون زندگی رومیخوای میخوام. نه. من آرزو داشتم که چنین زندگیای داشته باشم.
دستهای سونیااون روی پاهایشهمینطور مشت شد.
-نمیدونم چرا فقط تو صدای نفس کشیدن و حرف زدن شما، زندگی روسوار پیدا کردم. اما من هم میخوام بخشی از اون باشم. من هم میخوامآسمانهای برم روی صحنه. مثل همه شما... من هم... من هم میخوام زیبا باشم.
سر تکون دادم.
من همخنک تو موقعیتی مشابهبقیه سونیا قرار داشتم.
بنابراین تو اون لحظه، بیشترخنک از هر کسی اراده وهنر عزم سونیا رو درک میکردم.
«کمکت میکنم.»
فروشگاه تمدن رو باز کردم.
['ظاهر رویایی' خریداری شد.]
[۱۰۰ امتیاز کسر شد!]
[شما در حال حاضر ۶۶۰۲ امتیاز نژاد دارید.]
«تا الان، تو از نزدیکتر از هر کس دیگهای من رو تماشا میکردی. طراحی رقص، بازیگری و نحوه استفاده از هالهام رو درست مثل اینکه تو یه کلاس درس باشی، به صورت زنده دیدی. از نظر تئوری، چیز دیگهای برای یاد دادن بهت ندارم، پس تنها چیزی که باقی مونده اینه که تجربه کسب کنی.»
-بله!
«اما قبل از اینکه کمکت کنم، یه چیزی هست که میخوام بپرسم.»
مهربانانهترین لبخندم رو بهش زدم.
به عنوان ارباب جوان فرقه شیطانی و وارث هنر شیطانی آسمانهای دوزخی، داشتن حداقل این مقدار از جذبه ضروری بود.
«سونیا، چند روز میتونی بدون غذا زنده بمونی؟»
سکوت برقرار شد.
الفی که تو یه خانواده تاجر ثروتمند به دنیا اومده بود، سرش رو کج کرد.
-...ها؟
واکنش خوبی بود.
کمتر از ۳۰ دقیقه طول کشید تا چهره بامزه سونیا با یک جیغ در هم بشکنه.
۵.
بعد از اون تمرینات جهنمی، بالاخره روز اجرا فرا رسید.
برای من، این آخرین اجرایی بود که تو این دنیا کارگردانی میکردم.
اما برای سونیا، این اولین اجرای رسمیاش بود.
[مأموریت 'دوران تئاترهای متخاصم: بحران کلاسیکها' پیشرفت میکند.]
[نرخ فعلی فرسایش بدعتکار ۱۱٪ است.]
مأموریت این مرحله داشت به خوبی پیش میرفت. سبک نمایش آتشی که خلق کرده بودم. چیزی که بهش نمایش رقص میگفتن، از قبل شروع به پخش شدن تو سطح شهر کرده بود.
دیگه فقط [صدای سگ] نبود، بقیه گروههای تئاتر هم یواشکی شروع کرده بودن تا سوار این موج بشن.
حالا، حتی اگه کار دیگهای هم نمیکردم، مأموریت تکمیل میشد.
«یاا. این اولین باریه که از زاویه دید تماشاچیها نگاه میکنم.»
با خوشحالی لبخند زدم.
پایین پام، تماشاچیها تمام صندلیها رو پر کرده بودن.
«واقعاً حس متفاوتی داره. تو چطور ارباب اژدهای سیاه؟ استرس نداری؟»
«چرا باید استرس داشته باشم...»
ارباب اژدهای سیاه موهاش رو به عقب انداخت. به نظر آروم میرسید، اما نمیتونست مشتهای گرهکردهاش رو پنهان کنه.
خندهام رو نگه داشتم و سرم رو چرخوندم.
«جنگجوی صلیبی که به نظر کاملاً خوب میاد؟»
«مم. من بارها روی صحنه رفتم و قبلاً یه بار جاز رو میچرخوندم. برای همین تا حدودی بهش عادت کردم. البته این به این معنی نیست که اصلاً استرس ندارم.»
«اوه. تو یه بار جاز داشتی؟»
«این یه داستان قدیمیه مربوط به سال دوم بعد از ورودمون به برجه.»
جنگجوی صلیبی تلخند زد.
«در گذشته، میخواستم از طریق موسیقی جاز امرار معاش کنم. خوشبختانه، مردم از موسیقیام خوششون اومد.»
«هه.»
محض اطلاع، ارباب اژدهای سیاه دیگه یک خونآشام نبود و جنگجوی صلیبی هم دیگه یک پری دریایی نبود. ما تو هوا شناور بودیم و با فرمهای اصلی خودمون داشتیم نمایش رو تماشا میکردیم.
هر سه نفر ما [تسخیر شخص] رو ترک کرده بودیم.
«من با افتخار بار جازی رو باز کردم که تو دنیای بیرون رویام بود. از خیلی جهات، تجربه فوقالعادهای بود.»
ارباب اژدهای سیاه سرش رو کج کرد.
«خودت بهم گفتی درباره اون روزها حرف نزنم. چرا یهو داری برای پادشاه مرگ تعریفش میکنی؟»
«نظرم عوض شد.»
«همف. تو همیشه همینطوری دو دل بودی... اسم بار جازت چی بود؟ یادم نمیاد.»
«ونیز کوچک.»
«آه، درسته. ونیز بود. واقعاً گند زدی بهش.»
ارباب اژدهای سیاه پوزخند زد.
«تو از یه مشت آدم خلافکار پول قرض گرفتی. کلی بهشون بدهکار بودی. وقتی داشتم با مافیا مینوشیدم این رو شنیدم. میگفتن یه هالوی رتبه S گیر آوردن و زدن به هدف.»
«من همیشه تو مدیریت پول مشکل داشتم...»
«درستش کن. واسه همینه که شبهنظامیان مدنی همیشه مشکل بودجه دارن. خب، البته به خاطر همین موضوع تونستیم رابطه خوبی با هم داشته باشیم...»
«آه.»
به صحنه اشاره کردم.
«هیس، فکر کنم داره شروع میشه.»
ارباب اژدهای سیاه و جنگجوی صلیبی فوراً دهانشان را بستند و روی صحنه تمرکز کردند. ارباب اژدهای سیاه فیلمنامه را نوشته بود، جنگجوی صلیبی موسیقی را ساخته بود و من هم طراحی رقص را انجام داده بودم. هر سه نفر ما برای کارگردانی این نمایش خیلی زحمت کشیده بودیم.
اولین همکاری مشترک بین ما سه نفر.
بازیگران قدم به صحنه تاریک گذاشتند.
«...»
ارباب اژدهای سیاه از روی استرس میلرزید.
او وقتی از دیوارهای امپراتوری اِگیم بالا رفت و برای سربازان سخنرانی کرد، نلرزیده بود. بنابراین کمی عجیب بود که در چنین لحظهای اینطور مضطرب شود.
آرام بازوی ارباب اژدهای سیاه را گرفتم.
«...پادشاه مرگ.»
«بله.»
«چرا آرنجم رو گرفتی...؟»
«معمولاً دست همدیگه رو میگیرن، اما دستهای راویل تنها دستهایی هستن که اجازه دارم بگیرمشون. گرفتن دست دوستها هم یهخورده خجالتآوره. از طرفی انداختن دستم دور شونههات هم زیادهروی بود، مگه نه؟ برای همین سر آرنجت با خودم کنار اومدم.»
«ها...»
ارباب اژدهای سیاه خنده کوتاهی سر داد.
«تو واقعاً دیوونهای.»
«فکر کنم این نظر اقلیت باشه، ملکه اژدهای سیاه.»
«جداً که...»
ارباب اژدهای سیاه آهی کشید. با این حال، همانطور که به تماشای اجرا نشسته بود، چهرهاش بسیار آرامتر شد و دیگر نمیلرزید.
«...وای. ظاهراً همه هنوز تو استفاده از هاله یه کم بیتجربهن.»
«بازم خیلی خوبه. نمیتونی انتظار داشته باشی تو سطح ما باشن.»
«به نظر میرسه اجرای همزمان موسیقی و رقص یه کم براشون سخته... اما موسیقی بهتر از حد انتظاره. حداقل اونقدرها بد نیست که نتونم بهش گوش بدم.»
بین خودمان پچپچ میکردیم.
میتوانستم پچپچ تماشاچیان را هم از پایین بشنوم.
- اوگو. حس نمیکنی این یکی نسبت به همیشه بدتره؟
- اینطوره؟ این اولین بارمه که میآم.
- مطمئن نیستم، ولی حس میکنم هالهشون ضعیفتر از همیشهست...
- تفاوتش خیلی نامحسوسه.
همانطور که انتظار میرفت.
«تماشاچیها فوراً متوجهش شدن.»
این به خاطر عدم حضور و تأثیر من در اجرا بود.
تا الان، من همیشه روی صحنه با بازیگران هماهنگ میشدم. از هالهام برای پر کردن هرگونه نقصی در اجرایشان استفاده میکردم و موسیقی را هدایت میکردم.
اما در این اجرا، بازیگران بدون من در حال رقصیدن، استفاده از هالهشان و ساختن موسیقی بودند.
- هاف.
- هوپ...!
آریکای یکچشم، یومار یکدست و ساکوم یکگوش، همگی با تمام توانشان میرقصیدند و در عین حال به سختی بخشی از ملودی که به آنها محول شده بود را آزاد میکردند.
البته سونیا هم همینطور بود.
میتوانستم تکتک قطرات عرقی که این بچهها میریختند را ببینم.
«مشکلی نیست.»
مشتم را گره کردم.
«همهچیز درست میشه. بچهها.»
همگی شما برای موفقیت آمادهاید.
«طاقت بیارید.»
همهمه تماشاچیان لحظه به لحظه بلندتر میشد. ناامیدترین افراد، تماشاچیان ثابتی بودند که با اشتیاق کارهای کمپانی تئاتر صدای سگ را دنبال میکردند.
این دیگه چیه؟ یه جای کار میلنگه.
این قبیل حرفها از گوشه و کنار سالن به گوش میرسید.
«...»
هر سه نفرمان در سکوت آب دهانمان را قورت دادیم.
نقطه اوج نمایش نزدیک میشد.
- ...
تمام بازیگران از حرکت ایستادند.
موسیقیای که با هالهشان مینواختند نیز متوقف شد.
تئاتر تاریک فوراً در سکوت فرو رفت و تماشاچیان را در بهت فرو برد. پیش از آنکه این شوک به چیز دیگری تبدیل شود، راویل ایوانسیا که نقشش را سونیا بازی میکرد، دهانش را باز کرد.
- لاشیا، کیو پیانگا—.
همراه با هالهای سرخ، آوازی بلند طنینانداز شد.
به محض اینکه آواز از لبانش خارج شد، تماشاچیان یکه خوردند.
سونیا آوازی را خواند که در حین خون بالا آوردن یاد گرفته بود.
- میا کرودا، سورته...
غیرممکن بود که بتوانم در چنین مدت کوتاهی به او یاد بدهم از هاله در سطحی مشابه من استفاده کند.
بنابراین ما سه نفر فکرهایمان را روی هم ریختیم تا ایده دیگری برای اجرا پیدا کنیم.
برای اولین بار در تئاتر ما، صحنهای که در آن یک بازیگر به تنهایی آواز میخواند، معرفی شد.
«خوبه.»
با دیدن واکنش تماشاچیان نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و زمزمه کردم.
«داره جواب میده! داره جواب میده!»
کمپانی تئاتر ما به نداشتن دیالوگ معروف بود.
گاهی اوقات بازیگران در حین رقص صداهایی درمیآوردند، اما معمولاً چیزهای بیمعنی مثل «وو!» و «هوک!» بود. یا اصطلاحات بدوی با معانیای که عمداً مبهم بودند.
هیچکس در میان تماشاچیان انتظار آریاهای اپرا را نداشت.
- لا لیبرتا...
سونیا این توانایی را داشت که این چرخش غیرمنتظره را از نارضایتی، به لذت تبدیل کند.
تنها از طریق آموزش و تمرینات فشرده بود که این لحظه امکانپذیر شد.
الفی تنها در تاریکی آواز میخواند.
- لا لیبرتا...
هابگابلینها در سکوتی بهتزده شاهد این آریا بودند.
میتوانستیم موفقیتمان را در چشمانشان ببینیم.
«خیالم راحت شد.»
«آره. هرچند که از یه حقه استفاده کردیم...»
«تو وضعیتی بودیم که چارهای جز استفاده از حقه نداشتیم. حتی اگه سطح کلی کار پایین بیاد، اگه نقطه اوج ارزشش رو داشته باشه، میتونن شرایط رو جبران کنن. حالا میتونم یه نفس راحت بکشم...»
با خوشحالی به تماشای اجرا ادامه دادیم.
[نرخ فرسایش بدعتکار کنونی ۱۰٪ است.]
[نرخ فرسایش بدعتکار با موفقیت به ۱۰٪ یا کمتر کاهش یافت.]
[مأموریت انجام شد!]
درست در همان لحظه، صدای برج را شنیدم که میگفت مأموریت به پایان رسیده است.
کمی بیشتر به سونیا و دیگر بازیگران نگاه کردم و سپس روی پاهایم ایستادم.
«بریم.»
«به این زودی؟»
«همین که میبینم این بچهها بدون من هم کارشون رو خوب انجام میدن برام کافیه. اگه ببینم تماشاچیها شروع به تشویقشون میکنن، ممکنه بزنم زیر گریه. بهتره الان بریم.»
«هیچوقت فکر نمیکردم غدد اشکیت اینقدر ضعیف باشن.»
«اینو ملکه اژدهای سیاهی میگه که تو طبقه ۱۱ گریه میکرد...»
«فکر میکنی نمیزنمت؟»
ارباب اژدهای سیاه و جنگجوی صلیبی هم بلند شدند.
با اینکه کمی زود بود و هیچکس نمیتوانست صدایمان را بشنود، بازیگران را تشویق کردیم.
روی صحنه، آریا به پایان رسید و رقص دوباره از سر گرفته شد.
«همهچیز درست میشه.»
به سونیا نگاه کردم که به شدت عرق میریخت و تمام تلاشش را میکرد.
«بدرود.»
و.
«من پاکسازی مرحله رو اعلام میکنم.»
هر سه نفرمان تقریباً همزمان این حرف را زدیم.
[ارباب اژدهای سیاه پاکسازی مرحله را اعلام میکند.]
[جنگجوی صلیبی پاکسازی مرحله را اعلام میکند.]
[مرحله پاکسازی شد!]
درست قبل از اینکه دیدم تاریک شود، دیدم که سونیا به بالای سر تماشاچیان نگاه کرد.
او به جایی که من در آن شناور بودم نگاه میکرد.
این باید غیرممکن میبود، اما در آن لحظه احساس کردم با سونیا ارتباط چشمی برقرار کردهام.
[شما طبقه ۳۴ را پاکسازی کردید.]
[پاداش شما پس از ورود به طبقه ۳۵ تسویه خواهد شد.]
[پردازش لایههای زنجیرهای در حال انجام است—شما مستقیماً به طبقه ۳۵ فرستاده خواهید شد!]
نور سفیدی ما را در بر گرفت.