چپتر 158: [اوجگیری. (۲)]
0«هوپ؟!»
در نهایت، قدیس شمشیر هنوز هم قدیس شمشیر بود. بنابراین بابیشتر اینکه شوکه شده بود، باز هم شمشیرش را چرخاند. اگر از قبلحرفی تمرکزش را به هم نریخته بودم، احتمالاً میتوانست حملهام را دفع کند.
اما این بار،کمی من یک قدمآدم از او جلوتر بودم.
«...!»
شمشیر مقدس من به سمت گردن پیرمرد نشانه رفته بود. متوقف شدم. پیرمرد نگاهی به شمشیری انداخت کهبکشد فقط ۵ سانتیمتر با گردنش فاصله داشت و او هم متوقف شد. قدیس شمشیر در آخرین تلاشش، شمشیرمراعات خود را به سمت گردن من بالا آورده بود، اما بیش از ۱۵ سانتیمتر با آن فاصله داشت.
«هوف.»
تکخندهای زدم.
«من بردم. پیرمرد.»
«...»
حالت چهره قدیسصورت شمشیر به سرعتنگاه در هم رفت.
«ایـ... اینصورت حساب نیست!لرزید باطله! این باطله!»
«ها. نمیفهمم داری در مورد چی حرف میزنی. برد، برده.احساس نکنه قراره بعد از باخت تو میدون جنگ هم گریهخاطر و زاری راه بندازی که باطله؟ هان؟ نمیدونستم اینجوری هستی، پیرمرد.»
«اما بازم بایدمیکنم یه حدی داشتهزیستن باشه! این... این...»
«این چی؟»
«این اوج بیشرمی بود!»
چی؟ بیشرمانه؟آدم مگه اینالان یه تعریف نبود؟
«پوهاها! خیلی ممنون، پیرمرد. هیچوقت فکر نمیکردم از زبون قدیس شمشیربرکتی بشنوم که بهم بگه بیشرم! بالاخره حس میکنم این زندگی ارزشاینطور زیستن رو داره. امیدوارم عمر طولانی و با برکتی داشته باشی.»
«تو...»
صورت قدیس شمشیر کمی لرزید. اگر نگاه میتوانست آدممرده بکشد، احتمالاً تا الان مرده بودم. اما هر چهخودم بیشتر اینطور به من چشمغره میرفت، بیشتر احساس خوشحالی میکردم.
«من جلوی خودم رو گرفته بودم تا درباره ‹استاد›مون حرفیاحساس نزنم! به خاطر مراعات حال تو صبر کردم. چطور تونستیخاطر اینقدر بیرحمانه قلب یه پیرمرد رو زیر پا له کنی!»
«آره حتماً، بازنده.»
«با... بازنده؟! همف. ما تا الان ۵۳ بار مبارزه کردیممرده و من ۵۲ بارش رو بردم! اگه از ۵۳ تا مبارزه،درباره ۵۲ تا برد و ۱ باخت داشته باشم، طبیعتاً من برندهام!»
«مبارزه آخر همیشه از همه مهمتره. مگه داستان پادشاه هژمون، شیانگ یو رو نمیدونی؟احساس حتی اگه تو ۱۰۰ تا نبرد بجنگی و ۹۹ تاش رو ببری، اگه فقط ۱چطور بار ببازی، بازندهای. اگه تو شیانگ یو هستی، پس منم لیو بانگم. من ارباب جهانم.»
«پس بایدآدم یه دورالان دیگه مبارزه کنیم!»
«همف. دلم نمیخواد مبارزه کنم. تا شش ماه آینده هم نمیخوام مبارزه کنم. در عوض،لرزید قراره تا شش ماه خبر اینکه قدیس شمشیر رو شکست دادم رو به گوش هرگرفته کسی که میشناسم برسونم. بعدش به این فکر میکنم که دوباره باهات مبارزه کنم یا نه.»
«هو... کوه، هوک...!!»
در آن لحظه، قدیس شمشیر طوری به نظر میرسید که انگار هرچشمغره آن ممکن است غش کند. گویی قلب و رگهای خونیاش مسدود شدهخاطر و جریان خونش بند آمده بود. در دل برای پیرمرد دعایی خواندم.
سپس، صدایی ازبکشد فاصلهای نهچندان دوربیشتر به گوش رسید.
«...به نظر میرسهمیکنم شما دو تا خیلیداره با هم صمیمی هستین.»
پات!
شخصی در هوا ظاهر شد و سپس به آرامی روی زمین فرود آمد. او اربابخوشحالی اژدهای سیاه بود. تماشاچیان اطراف زمین به محض ظاهر شدن ارباب اژدهای سیاه با مهارتتونستی تلهپورت، بلافاصله غرق در همهمه شدند. ۳ شکارچی برتر همه در یک مکان جمع شده بودند.
«هاه.»
ارباب اژدهای سیاه بالاخره متوجه شدزیستن که افراد دیگری هم آنجا هستند.باشی لبخندی زد و دستش را تکان داد.
چیلیک! چیلیک!
شکارچیان با عجله گوشیهایشان را بیرون آوردند و شروع به عکساینطور گرفتن از ما سه نفر کردند. تازه آن موقع بود کهحرفی ارباب اژدهای سیاه با حالت عجیبی در چهرهاش به سمت ما برگشت.
«پادشاه مرگ که همیشه بچگانه رفتار میکنه، پس چیز عجیبی نیست، اما... قدیسجلوی شمشیر، تو چت شده؟ نکنه بیش از حد با پادشاه مرگ گشتی؟ همینتونستی باعث شد سن عقلیت بیاد پایین؟ به جز اون ظاهر گوشهگیرت، کاملاً فاسد شدی.»
«دلم نمیخواد این حرفزندگی رو از جادوگری بشنوم کهعمر ادای آدمای خجالتی رو درمیاره!»
«آه. درسته. حالا که بهش فکر میکنم، وقتی تازهالان وارد برج شده بودی، یکم پرشور و حرارت بودی. بهخودم زور یادم میاد... اما واقعاً هم دلم براش تنگ نشده.»
چشمان ارباب اژدهای سیاه با یادآوری گذشته کمی باریک شد. امااینطور این فقط برای یک لحظه کوتاه بود. ارباب اژدهای سیاه فوراًحرفی حالت چهرهاش را کنترل کرد و دلیل حضورش را به ما گفت.
«برام مهم نیست اگه یه وقت دیگه مثل بچهها رفتار کنید، اما برایجلوی امروز، لطفاً وجههای در شأن رتبههای اول و دوم از خودتون نشون بدید.تونستی به جز شما دو نفر، بقیه رتبهدارها همه تو کتابخانه بزرگ جمع شدن.»
«هان؟»
در حالی که سرمکمی را کمی کج کرده بودم،الان شمشیر مقدسم را غلاف کردم.
«اتفاقی افتاده؟»
«نمیدونم چطور میتونید هر روز بدونبیشتر اینکه خسته بشید این کار رومیکردم بکنید، اما... همف. امروز روز مهمیه.»
ارباب اژدهایبالاخره سیاه بهزندگی آرامی زمزمه کرد.
«قراره طبقهباشی ۳۱ روکمی باز کنیم.»
۳.
از زمانی که کتابخانهالان بزرگ را پاکسازی کردهچشمغره بودیم، ۵۶ روز میگذشت.
در دو ماهمیکنم گذشته، روزها بهزیستن شدت پرمشغله بودند.
چی؟ اینکه پاکسازی طبقات ۲۱ تا ۳۰ برایمان سخت بود، پس میتوانستیم استراحت کنیم؟ ایناحساس فقط برای شکارچیهای معمولی صدق میکرد. شکارچیهای برتر، مثل ارباب اژدهای سیاه و من، حسابیچطور سرمان شلوغ بود. راستش را بخواهید، آنقدر سرم شلوغ بود که حس میکردم دارم میمیرم.
حدود یک ماه پیش، یکی از قدرتمندترین جنگسالاران آفریقا با موفقیت سرنگون شده بود وخوشحالی حدود ۱۳۰۰ سرباز شکستخورده به برج فرار کرده بودند. خیلی دیوانهوار بود، اما چنین اتفاقاتیتونستی نسبتاً زیاد رخ میداد. با این حال، هنوز هم برای تقسیمبندی تازهواردها دستمان حسابی بند بود.
«خوش آمدید! منتظرتان بودم!»
وقتی به کتابخانه بزرگزندگی رسیدیم، مفتش بدعتکار باامیدوارم لبخندی به استقبالمان آمد.
ظاهرش به اندازه یک فرشته بامزه بود، اما وقتی آدم به ایناینطور فکر میکرد که او در طول فرآیند جداسازی، ۳۳ نفر از سربازان راخاطر با همین لبخند بازجویی کرده بود، سطح بامزه بودنش به شدت افت میکرد.
«شنیدهام که قصدکمی دارید طبقه ۳۱آدم را باز کنید!»
«بله! ما مهمترین وظایف را تا حدودی به پایان رساندهایم. هنوز کارهایمیکردم زیادی برای انجام دادن وجود دارد، اما مطمئنم که سطح اجرایی قادر بهچطور مدیریت آن خواهد بود. بله. هر کسی باید نقش خودش را ایفا کند!»
«مم.»
سرم را تکان دادم.
نقش شکارچیان رتبهبالا این بود که به طور مداوم به برج حمله کنند. ما به سمت بالا حرکت میکردیم،گرفته پرچمهایمان را میکاشتیم و به کسانی که ما را دنبال میکردند نشان میدادیم که هنوز «راه بیشتری برای رفتن»بازنده داریم. ما مسیر را به آنها نشان میدادیم. و وقتی آنها این مسیر را میدیدند، به آنها امید میداد.
در ازایآدم آن، ما قدرتمرده و اختیار داشتیم.
مسئولیتی کهبالاخره جانمان را برایشارزش به خطر میانداختیم.
«پادشاه مرگ. در مبارزه تمرینی امروز صبحآدم چه اتفاقی افتاد؟ قیافه قدیس شمشیر طوری استاحساس که انگار تپهای از مدفوع میل کرده است!»
«شاید باید بره دستشویی. بیا بهآدم خاطر مراعات حال بزرگترها، این جلسهچشمغره رو هر چه زودتر تموم کنیم.»
«اوه، نه! قدیس شمشیر، اگر میخواهید از سرویس بهداشتی استفاده کنید هیچ اشکالیجلوی ندارد. ما میتوانیم چند دقیقه بیشتر صبر کنیم. اینطور نیست که طبقه ۳۱تونستی قرار باشد فرار کند. اوه. آیا یبوست دارید؟ این میتواند کمی مشکلساز باشد.»
«شماها...»
«همم.»
جنگجوی صلیبی سرفه آرامی کرد.
«حالا کهآدم همه اینجان،الان بیاید شروع کنیم.»
جنگجوی صلیبی سپسمیکنم سرش را چرخاند تاداره به هاموسترا نگاه کند.
هاموسترا در سکوت کنار میز ایستاده بود و هنوز لباس یکیبیشتر از کارکنان کافه را به تن داشت. هاموسترا دیگر کتابدار کتابخانه بزرگحرفی نبود. حالا، او فقط یک کارمند پارهوقت در کافه کتابخانه پلانتاریوم بود.
«پس [کتابدار] رو صدا کن.»
«مم. متوجهم.»
هاموسترا پیش از اینکه از کافه کتابخانه بیرون برود، لبخندی زد.برکتی نه از در جلویی، بلکه از در پشتی. جایی که تابلویی رویچشمغره آن نصب شده بود و میگفت: «عبور فقط برای کارکنان مجاز است».
کمی بعد.
کودکی با لباسکمی خواب پشمالو به دنبالبکشد هاموسترا به اتاق برگشت.
«صدام کردین...؟»
کودک بابالاخره صدای بلندیزندگی خمیازه کشید.
«آه، پادشاهباشی مرگ. خیلیکمی وقته ندیدمت.»
کودک بالشی را در آغوش گرفته بود، انگار کهمرده تازه از خواب بیدار شده است. بالش بزرگ بودخودم و طرح هلوهای رنگارنگی روی آن نقش بسته بود.
مهم نبود چطور بهالان او نگاه میکردید، فکر میکردیدمیرفت فقط یک بچه کوچک است.
[بانویی که در سراب راه میرود به شما درود میفرستد.]
این همان موجودی بود که به عنوان کتابدار درمرده طبقه ۳۰ جانشین هاموسترا شده بود. این هیچ صورتخودم فلکی معمولیای نبود، بلکه یکی از به اصطلاح «ستونها» بود.
کمی تعظیم کردم.
«آره. خیلیبالاخره وقته ندیدمتون،زندگی بانوی من.»
بعداً فرصتی پیشصورت میآمد تا درباره آنآدم صورت فلکی صحبت کنم.
فعلاً حقیقت مهم این بود که [بانویی که در سراب راه میرود]چشمغره مسئول کتابخانه بزرگ و آخرالزمانها بود. همچنین این یک حقیقت بود که اومراعات در حین حمله ما به برج، به عنوان راهنما و یاریرسان عمل میکرد.
«همم.»
بانو با چهرهایمیکنم خوابآلود به دورزیستن میز نگاه کرد.
«همه رتبهبرترها اینجا جمعکمی شدهن... قصد دارید ازبکشد همین امروز شروع کنید؟»
«درسته.»
این ارباب اژدهای سیاهالان بود که به نمایندگیچشمغره از ما جواب داد.
«شما دو ماه پیش به ما گفتید که مرحله بعدیطولانی هر وقت که ما بخواهیم باز میشه. ما تمام برنامهریزیهامونمرده رو تموم کردیم، برای همین میخوایم از امروز شروع کنیم.»
«هه. سرعتتون خیلی بالاست...»
بانو باصورت دستهای کوچکشلرزید چشمهایش را مالید.
«این رو فقط برای این میگم که یه وقت دچار سوءتفاهم نشده باشید. برای حمله بهدرباره برج هیچ محدودیت زمانیای وجود نداره. مهم نیست ۶۰۰ روز طول بکشه یا ۱۲۰۰ سال. حتی اگهحتماً اصلاً نتونید پاکسازیش کنید هم مشکلی نیست. واقعاً مطمئنید که میخواید امروز طبقه ۳۱ رو باز کنید؟»
«درسته. ما...»
«آه. ببخشید، سیاهصورت کوچولو. اما روینگاه صحبتم با تو نبود.»
بانو حرفصورت ارباب اژدهای سیاهنگاه را قطع کرد.
«این چیزیه که فقط نفر اول میتونه در موردشمیرفت تصمیم بگیره. قانون اینه. توی هر برجی هم همینطوره. تونزنم در حال حاضر رتبه سومی، پس حق نداری تصمیم بگیری.»
«......»
ارباب اژدهایباشی سیاه دهانشکمی را بست.
«ببخشید. حتماً با خودت فکر میکنی که خیلی ازخودراضی و سختگیرم، نه؟چشمغره متأسفانه قانون، قانونه، مخصوصاً توی برج. همهچیز به کسی بستگی داره کهخاطر در جایگاه اول قرار داره. راستش رو بخوای، شماها خیلی خوششانسید. در گذشته...»
«بانو.»
هاموسترا بهبالاخره آرامی از گوشهایارزش به حرف آمد.
«نمیخوام به روتونصورت بیارم، اما داریدنگاه خیلی حرف میزنید.»
«آه. ببخشید. از وقتی اومدم اینجا همشبکشد خوابم میاد... به هر حال، شمشیری. مطمئنیاحساس که میخوای طبقه ۳۱ رو باز کنی؟»
بانو داشت بهبکشد شکارچی رتبه یک برجاینطور نگاه میکرد. قدیس شمشیر.
«......»
قدیس شمشیر به آرامی نگاهی به اطراف انداخت. هر شکارچیای که با نگاه پیرمردمیرفت تلاقی میکرد، به نوبه خود سر تکان میداد. وقتی جنگجوی صلیبی که نگاهش درصبر آخر به او افتاد نیز سرش را تکان داد، قدیس شمشیر بالاخره دهان باز کرد.
«مایل هستم که بازش کنم.»
«همم. متوجه شدم.»
بانو دستهایشبالاخره را اززندگی هم باز کرد.
بالشی کهباشی در آغوش داشتلرزید روی زمین افتاد.
«من، [بانویی که در سراب راه میرود]،بکشد به عنوان راهنمای موقت این برج، سفراحساس شما به سوی بهشت رو به رسمیت میشناسم.»
ناگهان، صدایی طنینانداز شد.
[اعلام به همه.]
[امروز، مرحله بعدی باز شده است]
این صدای برج بود.
«مم. از اونجاییبالاخره که همه اینجاارزش هستن، از تشریفات میگذرم...»
بانو دستش را تکان داد.
سپس، لیستیحالت در برابر چشمانرفت ما ظاهر شد.
۱. نژاد خالص
۲. نژاد اهریمن
۳. نژاد حلزون
۴. نژاد فرشته
۵. نژاد باستانی
مهم نبود چقدر پایین میرفتم، انگارصورت لیست پایانی نداشت. دهها و صدها ناممرده یکی پس از دیگری ردیف شده بودند.
'بالاخره وقتش رسید.'
در حالی که قلبم درصورت سینه میکوبید، تمام تلاشم رابکشد کردم تا خونسردیام را حفظ کنم.
با این حال، به نظر میرسید همراهانمحساب بیشتر کنجکاو بودند تا هیجانزده. همه آنها بابرد ابروهای در هم گرهخورده به لیست نگاه میکردند.
در این موقعیت، اولینبرکتی کسی که سوال پرسید،لرزید طبیعتاً مفتش بدعتکار بود.
«این چیست؟»
«سوال خوبیه.»
بانو خندید.
شاید از پاسخطولانی دادن به سوالصورت ما خوشحال بود.
«سعی کنیدبیشرم روشون ضربه بزنید.زندگی خودتون متوجه میشید.»
وقتی مفتش بدعتکار کلماتباشی بانو را شنید، روینگاه 'نژاد خالص' ضربه زد.
پات.
بلافاصله پس ازطولانی آن، هولوگرامی درصورت ذهن ما نقش بست.
[نژاد خالص]
درجه انقراض: F (بدون خطر)
ضربالمثل: «ما جهان را تعیین میکنیم.»
توضیحات: نژادی با تواناییهای متوسط. بسته به جهان، نژاد خالص میتواند برده سایر نژادها باشد یا به عنوان اربابان آن جهان حکومت کند. «ما نمایندگان موجودات هوشمند هستیم.» نژاد خالص ادعا میکند که خالصترین موجودات است—به عبارت دیگر، انسانهای خالص. به گفته آنها، متوسط بودن طبیعی است و آنها آن را به عنوان استاندارد خود تعیین میکنند.
استعدادها: [تغییر موضع سریع]، [میراث سوابق]، [علاقهمند به میدان]
تکاملها: هیچ
نامهای مستعار: انسان، هیوم، هومو ساپینس، و غیره.
تصویری درطولانی کنار اطلاعاتباشی شناور شد.
هر طور که نگاهسرعت میکردیم، موجود نشان دادهنیست شده دقیقاً شبیه ما بود.
«......»
قلبم حتیبیشرم تندتر شروعمیکنم به تپیدن کرد.
اگر درست بهبرکتی خاطر داشته باشم، مرحلهایلرزید که داشتیم واردش میشدیم...
«این یک جنگ نژادی است!»
جنگ نژادها.
«هر کدوم از شما باید یک نژاد رو انتخاب کنید!عمر اون نژاد شما رو به عنوان خدای خودشون میپرستن والان تمدنهاشون رو بر اساس خواستهها و دستورات شما توسعه میدن.»
انتخاب یکطولانی نژاد ازباشی میان صدها نژاد.
در گذشته، امپراتور شعله که نفر اول رتبهبندی بود، نژاد پری را انتخاب کرد. اوبرد نژادی را انتخاب کرد که اغلب 'الف' نامیده میشد. و آن پریها را مثل هرهستی چیز دیگری دستکاری کرد. این روند چنان وحشتناک بود که ترجیح میدادم به آن اشارهای نکنم.
با این حال، چیزی که میتوانستم بگویمکمی این بود که هرگز فکر نمیکردم الفها بتواننداینطور به چنین نژاد خشن و بیرحمی تبدیل شوند.
'برای خدای آتش!'
الفها در حالی که این کلمات رالرزید فریاد میزدند، به جلو یورش میبردند واینطور نژادهای دیگر را با کمال میل قتلعام میکردند.
این نمونهای از فاجعهای بود کهایـ وقتی شکارچی رتبه اول از نظرمورد روانی بیثبات بود، میتوانست رخ دهد.
«همم.»
مفتش بدعتکار سرشبالاخره را به یکارزش طرف کج کرد.
«منظورتان ازطولانی 'توسعه تمدنشان'باشی دقیقاً چیست؟»
«دقیقاً همون. تمدنشون رو به هر شکلی که دوست دارید توسعه بدید. میتونیدحرف تمدنی از راهزنهای جنگطلب بسازید، یا میتونید تمدنی از دانشمندان خلق کنید کهبندازی دانش رو میپرستن. همهچیز به خودتون بستگی داره. آه، درسته. اینطوری بگم فهمیدنش راحتتره؟»
بانو قبل از اینکهبرکتی خم شود و بالشش رانگاه بردارد، به آرامی آه کشید.
«این بار، همه شما...»
سپس، در حالی کهباشی بالش هلوییرنگ را درنگاه دست داشت، لبخند زد.
«...تجربه میکنید کهچهره صورت فلکی بودنایـ چه حسی داره!»
همهمهای در اتاق پیچید.
در همین حین، چشمان من به لیستزیستن دوخته شده بود و سعی میکردم تصمیمصورت بگیرم کدام نژاد بهترین انتخاب خواهد بود.
'زیرنژاد اژدها. این بچهها همهشون مثل اژدها درنده و قدرتمند به نظر میرسیدن، اما آیا در واقعیتاحساس به وایورنها نزدیکتر بودن؟ پریها... شاید قبل از بازگشتم اونها رو انتخاب میکردم. اما حالا، فکر استفادهاینقدر از پریهایی که امپراتور شعله زمانی ازشون استفاده میکرد، زخمهای عمیقی بر قلب لطیفم به جا میذاره...'
- دیوونه.
به هو-ریونگ نوچنوچ کرد.
- فقط همون نژاد خالصِ ساده رو انتخاب کن.امیدوارم تو خودتم یه خالصی. به عنوان عضوی از اینآدم نژاد، بهتر از هر کسی میدونی چطور باید بزرگش کنی.
'نه.'
کاملاً واضح بودچهره که باید کدامایـ نژاد را انتخاب کنم.
۱۰۳. نژاد دوکبی
در سکوت،طولانی نام آن نژادصورت را لمس کردم.
[نژاد دوکبی]
درجه انقراض: A (بسیار خطرناک)
نامهای مستعار: گابلین، و غیره.
گابلین.
با نگاه کردن به اینرفت کلمه دو بخشی، احساس کردمنمیفهمم جریان برقی از بدنم عبور کرد.
چطور میتوانستمعمر احساس این جریانباشی را بیان کنم؟
عشق؟
سرنوشت؟
نه.
'من بازگشتکنندهای هستمطولانی که ۱۱ سالصورت به گذشته برگشته.'
پس این-
'باید به دستش بیارم.'
کارتی از جیبم بیرون آوردم.
این برگ برندهای بودبرکتی که برای مدتی بسیار طولانینگاه با دقت نگهش داشته بودم.
رازی کهبیشرم هیچکس حتی نمیتوانستزندگی تصورش را بکند.
'وقتش رسیده.'
روی این کارت، که رنگشرفت بینهایت شبیه به مدفوع بود،نمیفهمم حروفی پیچیده حک شده بود.
[جامعه عالی گابلین]
رتبه: F
تأثیرات: پادشاه گابلین غرق در افکارش بود. «سطح فرهنگ ما گابلینها خیلی پایینه. همه زبانها به 'کرک، کرک' ختم میشن. من نمیتونم با این وضع، شأن و منزلتم رو نشون بدم!» سپس، ذهن نابغه پادشاه گابلین جرقهای زد. «درسته! از این به بعد، من به جای 'کرک'، 'گورک' میگم. گورک! این تلفظیه که کاملاً برازنده یک پادشاه ارزشمنده.»
※ با این حال، درگیریهای درون قبیله بدتر میشود.
※ این مهارتی است که از هیولای پادشاه بزرگ گابلین کپی شده است.
- هوی؟عمر هوی. یهبرکتی لحظه صبر کن.
تقریباً میتوانستم تغییر حالتمیکنم چهره روحی که پشتمداره بود را حس کنم.
- این کار رو نمیکنی، مگه نه؟ گونگجا.نگاه حتی اگه یکی از عوضیترین حرومزادههای دنیا هممیرفت باشی، دیگه تا این حد بد نیستی. مگه نه؟
حالت چهرهامحالت جدی وسرعت باوقار بود.
'گابلین.'
با لحنیبیشرم استوار درمیکنم ذهنم اعلام کردم.
'من گابلین رو انتخاب میکنم.'
به هو-ریونگحالت برای لحظهایسرعت ساکت شد.
سپس منفجر شد.
- هوی! حرومزاده روانی!!
حالا.
وقت اوجگیری بود.
(یادداشت مترجم:
۱. شیانگ یو یکی از بزرگترین ژنرالهای تاریخ چین است و بهمیکردم خود لقب «پادشاه هژمون چوی غربی» را داده بود. گفته میشود کهکردم او در تمام نبردها به جز یکی، یعنی آخرین نبردش، پیروز شده بود.)