چپتر 163: امپراتوری بزرگ حلزونها. (۱)
0۱.
بلافاصله بعد از پاکسازی مرحله.
به زور به طبقه ۳۲ کشیده شدم، جایی که همرزمان شکارچیام راسالها همراه با [بانویی که در سراب راه میرود] پیدا کردم. بانو کهبرای در میان آنها نشسته بود، بالشی با ظاهری عجیب را در آغوش داشت.
«نه. اون...؟»
با دقت بیشتر، فهمیدم کهباشه آن یک بالش نیست، بلکهحالی یک عروسک پولیشی حلزون است.
نمیتوانستم باورش کنم.
از آنجایی که عروسک حلزون وجودکنیم داشت، برایم سوال شد که آیاسالها عروسک گابلین هم هست یا نه...
«من یهبیا عروسک گابلینناکجاآباد هم دارم.»
«ها؟»
«بیا.»
بانو انگار از ناکجاآباد یک عروسککنیم گابلین بیرون کشید. عروسک گوشهای دراز،سالها دماغی چاق و گونههایی برجسته داشت.
«اوه، اینو از کجا آوردی...؟»
«خودم درستش کردم.»
«میشه نشونش بدی به...»
درست زمانی که میخواستم بهعنوان خدایکنیم گابلینها یک درخواست کاملاً مشروع بکنم،سالها یک نفر حرفم را قطع کرد.
«داری چیکار میکنی؟»
ارباب اژدهایزمان سیاه با چهرهایباشه کلافه نگاهم کرد.
«اگه وقت داری که با صورت فلکی مسخرهبازی دربیاری، پس باید بریم مرحله بعدی.حالی فقط ۲۴ روز طول کشید تا طبقه ۳۱ رو پاکسازی کنیم... نه، یعنی حس زمانقایم من عجیب شده؟ هرچی باشه، سالها طول کشید تا طبقه ۱۰ رو پاکسازی کنیم. شاید...»
«واقعاً میتونی در حالیروز که اونو تو دستتزمان گرفتی، این حرف رو بزنی...»
«ایـ... این فقط برای تحقیقه.»
ارباب اژدهای سیاه بهسرعتهرچی عروسک مینیاتوری خفاش راواقعاً پشت سرش قایم کرد.
کنت و جنگجوی صلیبی همیعنی به ترتیب داشتند با عروسکهایسالها الف و پری دریایی ور میرفتند.
«من فقط دارم این آیتم رو بررسییعنی میکنم. مگه پیدا کردن چیزی که مستقیماً توسطمیتونی یه صورت فلکی ساخته شده باشه، نادر نیست؟»
«توضیحات آیتم خیلی جالبه.»
این آدمها...
«پادشاه مرگ، بیا.»
«آه. ممنون.»
عروسک گابلین را گرفتم و درکشید حالی که به اطراف نگاه میکردم،برجسته آن را محکم در آغوشم فشردم.
ما در یک فضای کاملاً سفید بودیم. انگارواقعاً یک کاغذ نقاشی سفید بود که تا بینهایت کشیدهایـ شده بود. و ما در مرکز آن ایستاده بودیم.
ممم.
«...اینجا طبقه ۳۲ئه؟»
این را پرسیدم، هرچند فکر نمیکردم آنجا طبقه ۳۲دماغی باشد. و همانطور که انتظار داشتم، بانو در حالی کهمیشه عروسک حلزون را در آغوش داشت، سرش را تکان داد.
«بهتره اینجا رو یهجور اتاق انتظار در نظر بگیرید. برای شروعاونو طبقه ۳۲، همه شما اول باید "پاکسازی مرحله" رو اعلام کنید. آه.پشت در مورد مار سمی (افعی)، اون از ۱۵ روز پیش اینجا منتظره.»
«فکر کردم از بیحوصلگی میمیرم!»
مار سمی (افعی) کهروز روی زمین نشسته بود،زمان چهرهاش در هم رفت.
«چرا اینقدر طولش دادید؟ من به بچههای کوچیکم رسیدگی کردم و بعدشبرجسته تا جایی که میتونستم سریع زدم بیرون. حتی نمیتونستم تماشا کنم شماهامیخواستم دارید چیکار میکنید، برای همین مجبور شدم کل روز رو مدیتیشن کنم.»
«اونم با عروسک پری.»
«به مدیتیشن کمک میکنه. من از کاربردیترین وهرچی عملگرایانهترین استراتژیای که به ذهنم میرسید استفاده کردم،دستت اما شماها چی؟ انتظار نداشتم اینقدر غرقش بشید. انگار...»
«نه. توبعدی بیش ازروز حد بیتفاوت بودی.»
جنگجوی صلیبی آهی کشید.
«بانو همون موقع که وارد طبقه ۳۱ شدیم اینو گفت. [از طبقه ۳۱ تا ۴۰، یک جنگایـ نژادی خواهد بود]. به عبارت دیگه، همیشه این احتمال وجود داشت که طبقات ۳۱ تا ۴۰ بهدریایی هم متصل باشن. ممکنه مجبور بشیم به حکومت بر نژادهایی که تو طبقه ۳۱ انتخاب کردیم ادامه بدیم.»
«ها؟»
«اگه فقط بحث پاکسازی طبقه ۳۱ بود، حق با تو میشد، رهبر گیلد چنواقعاً مو-مون. اما اگه قراره تا طبقه ۴۰ به حکومت ادامه بدیم، قضیه کاملاً فرقخفاش میکنه. حتی اگه ما حضور نداشته باشیم، بازم باید از قبل برای پیشرفتشون آمادهسازی میکردیم.»
رنگ ازبیا رخسار مار سمیبیرون (افعی) کمی پرید.
«صـ... صبرزمان کن. اینوهرچی از کجا شنیدی؟»
«برای هر کسیطول که دقت کردهزمان باشه، کاملاً واضحه.»
جنگجوی صلیبی آه سنگینی کشید.
«فقط بهش فکر کن، لیائو فان.کشید تو عادت داری به چیزایی کهبرجسته ربطی به هنرهای رزمی ندارن توجه نکنی...»
«جـ... جدی؟ برایشده همینه که همهتون اینقدرشاید تو طبقه ۳۱ موندید؟»
مار سمی (افعی) با چشمانی ناامیدزمان به اطراف نگاه کرد، به این امیدمیتونی که کسی حرفهای او را انکار کند.
متأسفانه، هیچ شکارچیایفقط آنجا نبود که بهیعنی خواستههای او اهمیتی بدهد.
«نگرانش نباش، مار سمی (افعی).»
برای دلداری دادنش،شده به شانهاش زدم وشاید با مهربانی لبخند زدم.
«پا... پادشاه مرگ... راسته؟ جنگجوی صلیبیزمان حتماً اشتباه کرده، مگه نه؟ امکان ندارهمیتونی من تنها کسی باشم که متوجه نشده...؟»
«حتی اگه قبیله توروز نابود بشه، ما هنوز ششتاشده قبیله دیگه برامون باقی میمونه.»
«لعنتی!»
مار سمی (افعی)شده صورتش را میانسالها دستانش پنهان کرد.
بانو در حالی که نمایشیعنی کوچک ما را تماشا میکرد،سالها لبخندی شیطنتآمیز بر لب داشت.
«لازم نیست زیاد نگران باشید. هر هفت قبیله تا عصر بعدی زندهسالها میمونن... به عبارت دیگه، همهشون به طبقه ۳۲ میرسن. به لطف تلاشهای سختتحقیقه شما، دوران پیشاتاریخ خیلی سریع به پایان رسید. و حالا، نوبت دوران باستانه.»
باستان.
از طبقه ۳۱ تاهرچی ۳۲، یک شکاف زمانیواقعاً بین دورهها وجود داشت.
«حداقل هزار سال گذشته.»
هزاران سال. کمی نگران گابلینهاطول بودم، اما خوشحال شدم کههرچی بانو اعلام کرد آنها هنوز زندهاند.
اما بانوبیا سپس حرفناکجاآباد کاملاً غیرمنتظرهای زد.
«خب پس! حالاشده که همه اینجان، مرحلهشاید بعدی رو باز میکنم.»
عروسک حلزونی که بانو در دست داشت به هوا بلندسالها شد و او روی آن خزید. سپس، مانند یک سوارهنظامبزنی سوار بر اسب، دستش را بالا برد و فریاد زد.
«تنظیمات طبقه ۳۲،فقط ۲۰۰ سال بعدکنیم از طبقه ۳۱ئه!»
«...»
همراهانم همگی در سکوتهرچی به او خیره شدند.واقعاً واکنش من هم فرقی نداشت.
«ها؟»
بانو تازه گفتهفقط بود ۲۰۰ سال،کنیم نه ۲۰۰۰ سال.
به عبارت دیگر، این یعنی دوران پیشاتاریخگوشهای در عرض ۲۰۰ سال به پایان رسیده وکجا پس از آن دوران باستان آغاز شده بود.
«دویست سال؟ بانویشده من، نکنه منظورتونسالها دو هزار سال بود؟»
چهرهای گیجروز و سردرگمکنیم داشتم. غیرقابلباور بود.
در گذشته، حتی زمانی که امپراتور شعله از تمام امتیازاتش برای پرورش الفهاشاید استفاده کرده بود، فاصله بین طبقه ۳۱ و ۳۲ بیش از هزار سالبهسرعت بود. و حتی اگر حافظهام دقیق نبود، مطمئناً کمتر از ۵۰۰ سال نمیشد.
اما ۲۰۰ سال؟
یعنی واقعاً آنشده بچهها را اینقدرسالها خوب بزرگ کرده بودیم؟
«درست شنیدی.»
بانو به نرمی لبخند زد.
«منم غافلگیر شدم. میدونستم که سریع عمل میکنید، اما فکر نمیکردم تا این حد سریعکجا باشه. نه. در این مورد، فکر کنم باید بگم [کند] بود، نه [سریع]... هوم. بهمشروع نظر میرسه گاهی اوقات، انتخاب مسیر طولانیتر هم میتونه یه میانبر در نظر گرفته بشه.»
«منظورت چیه؟»
«وقتی برسیدروز به طبقه ۳۲یعنی متوجه میشید. ههه.»
بانو عروسک گابلین را روی زمین سفید گذاشت.زمان سپس دستانش را کاملاً باز کرد. (یادداشت مترجم:حالی مگه عروسک گابلین رو نداده بود به گونگجا؟)
«حالا طبقهبیا ۳۲ روناکجاآباد باز میکنم!»
«یک لحظه صبر کن.»
ارباب اژدهای سیاه به حرف آمد.زمان او هم از اینکه فقط ۲۰۰واقعاً سال گذشته بود، شوکه به نظر میرسید.
«هنوز همهمونبعدی نرسیدیم. مفتشروز بدعتکار اینجا نیست.»
حق با ارباب اژدهای سیاه بود. در حال حاضردماغی فقط شش نفر از ما در «اتاق انتظار» بودیم. یکیمیشه از اعضای گروهمان، یعنی مفتش بدعتکار، هنوز پیدایش نشده بود.
«ما فقط بعد ازهرچی اینکه اون پاکسازی رو اعلاممیتونی کنه میتونیم بریم طبقه ۳۲...»
«آه. لازمروز نیست نگران اونیعنی باشید. مشکلی نیست.»
بانو بابعدی بیخیالی دستشروز را تکان داد.
«همونطور که قبلاً گفتم، [هر کسی که باید اینجا باشه،چاق اینجاست]. اگه نگران رتبه ۴، مفتش بدعتکار هستید، اون اولیننشونش نفری بود که به طبقه ۳۲ رسید و الان منتظر شماست.»
«...چی؟»
«همونطور که گفتم.»
بانو لبخند درخشانی زد.
«وقتی برسیدبیا اونجا خودتونناکجاآباد متوجه میشید.»
پـاااات!
نور درخشانیروز ما راکنیم در بر گرفت.
۲.
وقتی چشمانمان را باز کردیم،بیرون دیدیم که در هوا شناوریم.چاق جهان زیر پاهایمان گسترده شده بود.
دفعه قبل، چیزی که دیدیم یک جنگل بزرگ بود. اماحالی این بار فرق داشت. نه جنگلی در کار بود، نهبهسرعت جویباری و نه نور خورشیدی که از میان برگها بتابد.
حتی آسمانی هم وجود نداشت.
- خدای من.
ارباب اژدهایبیا سیاه باناکجاآباد بهت زمزمه کرد.
- اینجا دیگه کجاست...؟!
جهانِ زیر پاهایمان.
منظرهای که ارباب اژدهای سیاه به عنوان «اینجا» بهشده آن اشاره کرد، یک «شهر زیرزمینی» بود. شهری که تاگرفتی به حال نه نامش را شنیده و نه دیده بودیم.
- خیلی سختهانگار چون راه خونهکشید خیلی دوره، ریم.
ناگهان صداییزمان تیز اماهرچی واضح طنینانداز شد.
- شنیدم نزدیکطول اون حفره بزرگ یهشده میخانه جدید باز شده...
- کاش میتونستمفقط خدمت اجباری امسالمکنیم رو عقب بندازم، ریم.
موجودات کوچکی در سراسرناکجاآباد شهر میخزیدند. درست است.دراز آنها راه نمیرفتند؛ میخزیدند.
آنها حلزون بودند.
این موجودات نیمهشفاف به اینیعنی طرف و آن طرف میخزیدند.سالها با صدفهای حلزونی بزرگی بر پشتشان.
- این دیگه چه کوفتیه...؟
این شهر زیرزمینی. نه، این دنیای زیرزمینی با شهرهایی که به آنها عادتاوه داشتیم بسیار متفاوت بود. این طبیعی بود. بالاخره، وقتی حلزونها به انتهای جادههاییخدای که روی آنها میخزیدند میرسیدند، به سادگی شروع به بالا رفتن از دیوارها میکردند.
- همینطوریزمان الکی از دیوارهاباشه بالا نرو، ریم!
- مسخرهبازی درنیار. هر دیواری برای ما یه جادهباشه خوبه، ریم. خدا تصمیم میگیره کجا باید بریم، امااین من میتونم تصمیم بگیرم چطوری به اونجا برسم، ریم.
حلزونها آزادانه و راحت ازطول چپ به راست و ازهرچی بالا به پایین حرکت میکردند.
این یکبیا دنیای زیرزمینیِناکجاآباد عظیم بود.
ساختمانهای بزرگ متعددی وجود داشتند که به نظر میرسید بیش ازاونو ۲۰ طبقه ارتفاع داشته باشند، اما هیچکدام پله نداشتند. حلزونها بهخفاش سادگی از دیوارها بالا میرفتند و از پنجرهها به داخل میخزیدند.
- اجاره ماهیانهطول این چند روزهزمان خیلی بالا رفته، ریم...
- حیف شد، اما فکرطول کنم این زمستون رو بایدهرچی تو همین «صدف قدیمی» خودم بمونم...
حتی بعضیهایشان صدف نداشتند.
این حلزونهای بیصدف در غارهای کوچکی که در آن لانه کرده بودند، دور هم جمعحرف میشدند. آنها همچنین جواهرات آبی درخشانی را جابهجا میکردند. هر زمان که یک حلزون این جواهراتعروسکهای را میبلعید، بدن نیمهشفافش به رنگ آبی میدرخشید. گویی بدنشان واقعاً به رنگ آبی درآمده بود.
- ریم... امروزطول برای این یه لقمهشده خیلی سختی کشیدم، ریم...
- از روی درخششون بهطول نظر میاد اون حرومزادهها این بارباشه چیزای خوبی برامون نگه داشتن، ریم.
- شانس آوردیم. این روزها، تاجرها هیچ اخلاق ودماغی وجدانی ندارن. چطور میتونن حتی با سیگارهای سنگی هم تقلبمیشه کنن؟ این کاری نیست که آدمای عادی انجام بدن. ریم.
- بذارزمان منم یههرچی مزهای بکنم...
ماجرا بهروز همین جاکنیم ختم نمیشد.
- زودتربعدی بار روروز جابهجا کن، ریم!
یک حلزون شاخک خود را تاب داد. پک! و صدای برخورد بابرجسته گوشت به گوش رسید. موجودی که ضربه شاخک به او خورده بود،میخواستم در حالی که سنگهای سنگینی را روی یک گاری میگذاشت، ناله کرد.
نژاد اصیل.
موجوداتی که مارطول سمی (افعی) برزمان آنها حکومت میکرد.
- واقعاً کهفقط این نژاد اصیلکنیم خیلی تنبلن! ریم!
حلزونی که بهانگار نظر میرسید سرکارگرکشید باشد، غرولند کرد.
- با اینکه اینهمه براشون پول دادیم، تا چشم ازشونحالی برمیداریم، سعی میکنن یه غلطی بکنن. ما نجاتشون دادیم، بهشون غذامینیاتوری دادیم، لباس پوشوندیم و گذاشتیم بخوابن. نمیدونم چرا هنوز اینقدر نمکنشناسن.
- درسته. فقط به خاطر اینه که اینهرچی بردهها میتونن یکم بهتر بالا برن و زور بازوگرفتی دارن. وگرنه این نژاد بیصدف هیچ فایده دیگهای نداشتن.
- هی، برده. یه بارطول بگو «ریم»، ریم. اگه بتونیهرچی درست تلفظش کنی، ولت میکنم.
حلزونها بسیار کوچکتر از نژاد اصیل بودند. نژاد اصیل بدنهایی به اندازهبرجسته اورکها داشتند و یک شاخ در وسط پیشانیشان بود. با این حال،میخواستم به نظر میرسید از این حلزونها که فقط تا کمرشان میرسیدند، میترسیدند.
- ری... ریمی.
- دیدی؟! این برده حتی نمیتونه «ریم» رو درست بگه،سالها ریم! اینا اونقدر پست و حقیرن که حتی نمیتونن کلمه مقدسایـ رو به زبون بیارن. موجودات بیمصرف. فقط سنگها رو جابهجا کن!
- وو.
خدای من.
آیا حلزونهازمان اسپرایتها را بردهباشه خود کرده بودند؟
- نه...روز این... دیگهکنیم چه کوفتیه...
دهان ماربعدی سمی (افعی) ازطول تعجب باز ماند.
به طور ناگهانی،انگار نژاد او تبدیلکشید به برده شده بودند.
- ایـ... این اصلاً با عقل جور درنمیاد. مـ... من قبل از ترک طبقهاین ۳۱ام هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم! بهشون یاد دادم چطور شمشیر و نیزهترتیب بسازن، بهشون یاد دادم چطور بجنگن... پس این دیگه چیه؟ چرا نژاد من برده شدن؟!
- آرا.
در همین لحظهفقط بود که صدایکنیم آشنایی را شنیدیم...
- بالاخره میتوانم چهرههاییناکجاآباد که دلم برایشان تنگدراز شده بود را ببینم!
او مفتش بدعتکار بود.
- آهاها. پس بالاخره تشخیص داد که ما وارد عصر جدیدی شدهایم. همم. وقتی بخواهداونو کند باشد، کند است و وقتی بخواهد سریع باشد، سریع است. نه. اگر بخواهم ازکنت یک دیدگاه بیطرفانه به آن نگاه کنم، گمان میکنم خیلی سریع این موضوع را تشخیص داد!
مفتش بدعتکار مثل همیشه بود. همان ردای سیاه کشیشی را بر تن داشت وواقعاً همان لبخند همیشگی بر لبانش نقش بسته بود. به همین دلیل بود که مارخفاش سمی (افعی) وقتی به سمت مفتش بدعتکار هجوم برد، هیچ چیز عجیبی احساس نکرد.
- هی! ای حرومزادهی روانی!
- آه، بله؟
- چطور این اتفاقکنیم افتاد؟ چرا نژاد منهرچی بردههای نژاد تو شدن؟!
مار سمی (افعی) یقه مفتش بدعتکار را گرفت وشده او را به شدت تکان داد. با این وجود، باگرفتی وجود این تکانهای شدید، لبخند مفتش بدعتکار هیچ تغییری نکرد.
- تمام تلاشم را میکنم تا به طور خلاصه توضیح بدهم! تمدن فعلی حلزونها که من خلقخودم کردم، به نیروی کار عظیمی نیاز داشت. بردهداری سیستم بسیار مفیدی برای تأمین نیروی کار است. کاملاً تصادفی،کرد نژاد اصیل ۱۱۲ سال پیش به ما حمله کردند، و حلزونها آنها را شکست داده و اسیرشان کردند!
- چـ... چی داری میگی...؟
- آه. جای نگرانی نیست. رام کردن آنها سخت بود، زیرا نژاد بسیار مغروری هستند، ودستت با اینکه هنوز هم کار دشواری است، اما حداقل توانستهایم تا حدودی روحیه آنها را درصلیبی هم بشکنیم. شاید تا سه نسل دیگر، بتوانیم ماهیت این نژاد را به کل تغییر دهیم.
- ...
دهان مار سمی (افعی) باز ماند. به نظر میرسید که او قادربرجسته به درک حرفهای مفتش بدعتکار نبود. از سوی دیگر، سایر شکارچیها که تازهبهعنوان داشتند متوجه میشدند چه اتفاقی افتاده است، در سکوت به یکدیگر خیره شدند.
- ...آقای مفتش بدعتکار.
من دهانم راطول باز کردم وزمان تصمیم گرفتم پیشقدم شوم.
- یهبعدی چیزی هست کهطول میخوام ازتون بپرسم.
- آه، پادشاه مرگ!ناکجاآباد بله! شما میتوانید هردراز چیزی از من بپرسید.
مفتش بدعتکار لبخند زد. اگر دمی داشت،شاید احتمالاً در آن لحظه شروع به تکاناین دادن آن میکرد. لبخندش مثل همیشه درخشان بود.
- همه ما بعد از پاکسازی طبقه ۳۱ام به اتاقسالها انتظار رفتیم، اما شما اونجا نبودید. بانو هم گفت که شماایـ اولین نفری بودید که وارد طبقه ۳۲ام شدید... این یعنی چی؟
- مم؟ آه. متوجهم. هاها.
مفتش بدعتکار قبل از اینکه سرکشید تکان دهد، سرش را چند باربرجسته به عقب و جلو کج کرد.
- راستش را بخواهید، این بیان کاملاً درست نیست.میتونی من اولین نفری نبودم که به طبقه ۳۲ام رسیدم.برای در واقع، من هرگز طبقه ۳۱ام را ترک نکردم!
- ...
سکوت.
- ...ها؟
- دقیقاً همانطور است که گفتم، پادشاه مرگ! میدانم که همه شما یکییکی پاکسازی مرحلهحرف را اعلام کردید. برج به من گفت. با این حال، فکری به ذهنم رسید! اگرداشتند طبقه ۳۱ام به طبقه بعدی متصل است، آیا اصلاً نیازی به اعلام پاکسازی مرحله بود؟
- ...
- من کمی درباره چگونگی توسعه تاریخ بشر میدانم. و باور داشتمسالها که این دانش قطعاً کمک بزرگی به توسعه تمدن حلزونهای من خواهدبرای کرد. بنابراین، به برج گفتم که پاکسازی مرحله را اعلام نخواهم کرد.
- پس...
- بله! من
*** 164 - CH.159. [The Great Snail Empire. (2)].txt ***