چپتر 1060: سه در برابر یک
0پیام بازی بهآشفته سرعت روی شبکیه چشمریز فانگ هنگ ظاهر شد.
نکته: شما یک جانور جهشیافته ناشناخته را تغییر شکل دادهاید، در حال تصفیه خون جانور...
نکته: پیشرفت فعلی بیداری خون برای بذر درخت مقدس ناشناخته: ۲۹.۹٪...
نکته: پیشرفت فعلی بیداری خون برای بذر درخت مقدس ناشناخته: ۳۱.۶٪.
روی برج نگهبانی، نگهبانان امپراتوری با دیدننظر مه خونین در میدان نبرد و صحنهتحریفشده شیطانی مقابل تابوت، لرزهای بر اندامشان افتاد.
چه نکرومانسر وحشتناکی!
...
با پیوستن شاهزاده خونآشامهاگسترش به نبرد، آشوب بزرگی درمتوجه پیشقراولان بربرها به وجود آمد.
این هرجومرج بهچهرهاش سرعت به ارتشآشفته میانی گسترش یافت.
فرمانده ارتش بربرها، المونتا،نظر وقتی متوجه هرجومرج پیشزخم رو شد، اخم کرد.
اول ناپدید شدن نوادگان خونیرده رهبر بزرگ بود و حالا حتیآشفته پیشقراولان هم به دردسر افتاده بودند؟
این روستاارتش چه رازیگسترش را پنهان میکرد؟!
«خودم میرماما و ازبسیار نزدیک نگاهی میندازم.»
المونتا تازه ایستاده بود و قصد رفتنریز داشت که فرمانده گردان پیشقراول، کولر، تحتسیاه محافظت دو نگهبان بربر به سوی او آمد.
کولر هنوز در حالت ردهرده ۲ خود بود، اما چهرهاش بسیارآشفته درهم و آشفته به نظر میرسید.
المونتا چشمانش رامیانی ریز کرد و رویالمونتا زخم کولر متمرکز شد.
یک فرورفتگی تحریفشده و گردابمانند رویآشفته کوتیکولهای سیاه در جایی که قلبمتمرکز کولر قرار داشت، ظاهر شده بود.
این یک زخم نادر بود.
در حالت رده ۲، لایهرده شاخی سیاه روی سطح بدندرهم بربر توانایی دفاعی فوقالعاده قویای داشت.
اما او واقعاًمیانی در چنین وضعیتفرمانده اسفناکی قرار داشت؟
المونتا با صدایی بمبسیار پرسید: «چه خبره؟ چرا اونچشمانش جلو اینقدر سروصدا و آشوبه؟»
کولر نمیدانست آن سه خونآشامی که ناگهان از تابوتها بیرون آمدهتحریفشده بودند، چه کسانی هستند. او دندانهایش را به هم سایید وسطح گفت: «سرورم، ما در ورودی روستا مورد کمین امپراتوری قرار گرفتیم.»
«منظورت چیه؟ یههنوز گروه از جادوگرانخود امپراتوری تو روستا هستن؟»
المونتا اخم کرد.
این فقط یک روستای کوچک بود. با وجود تعداد زیادیریز از جانوران وحشی زرهپوش در تیم، آنها میتوانستند به راحتی آنجاشده را با خاک یکسان کنند. چطور کارشان به اینجا کشیده بود؟
کولر که مویی با مرگ فاصله داشت، هنوز کمی ترسیده بود. او گفت: «نه،سیاه فقط جادوگران امپراتوری نیستن. سرورم، اونا دشمنانی هستن که تا حالا ندیدیم. اونا قدرتمندنواقعاً و میتونن از یه نوع توانایی سپر استفاده کنن که کاملاً ضد خارهای سیاه ماست.»
«علاوه بر این، قدرت فیزیکیشونرده اصلاً از ما کمتر نیست.درهم زخمی که روی بدنمه، کار اونه.»
کولر توضیح داد: «اونا همچنین یه توانایی مهر ومتوجه موم فوقالعاده خطرناک دارن. به محض اینکه افراد مارهبر مهر و موم میشن و توی تابوت انداخته میشن...»
کولر با به یاد آوردن همراهانش که پس ازچشمانش مهر و موم شدن و پرتاب به داخل تابوتها بهقلب خاکستر تبدیل شده بودند، نتوانست جلوی لرزش بدنش را بگیرد.
حالت چهره المونتا نامطمئننظر بود. او از صدایزخم کولر احساس ترس میکرد.
افراد قدرتمند زیادی در امپراتوری وجودخود داشتند و این اولین باری نبودنظر که کولر در یک نبرد شکست میخورد.
با این حال،میانی این میتوانست باعث شودالمونتا کولر احساس ترس کند...
اگر آنچه کولر گفته بود حقیقت داشت، سپر دشمن وریز توانایی مهر و موم که میتوانست در برابر خارهای سیاهقرار مقاومت کند، به نقطه ضعف نژاد بربر تبدیل شده بود.
آنها چه کسانی بودند؟!
ممکن بود امپراتوری ازحالت قبل راهی برای مقابلهچهرهاش با بربرها پیدا کرده باشد؟
و آنها این زمانگسترش را برای رو کردن برگمتوجه برنده خود انتخاب کرده بودند؟!
چرا بایداما در چنین روستایدرهم کوچکی اتفاق میافتاد؟
المونتا پیشحسی داشت کهنظر حمله به شهر انسانها بهمتمرکز این راحتی پیش نخواهد رفت.
با این حال، نژاد بربررده هرگز به راحتی تسلیم نمیشد، حتیآشفته اگر به شدت آسیب دیده بودند.
المونتا با صدای بلند خرناسی کشید و با صداییمتوجه بم گفت: «به دستور من گوش کنید! ارتش میانی،رهبر حمله! دنبالم بیاید! ما اونا را در هم میشکنیم!»
«بله!»
المونتا بلافاصله بربرهای نخبهنظر خود را به خطزخم مقدم میدان نبرد هدایت کرد.
المونتا در حالی که بهرده سمت روستا میدوید، خیلی زوددرهم متوجه هرجومرج در میدان نبرد شد.
همچنین نوسانات قدرتمندمیانی خون حیات از فاصلهایالمونتا نهچندان دور احساس میشد.
آن دیگر چه بود؟
المونتا مشکوک شده بود.نظر او هرگز قبلاً با چنینمتمرکز حضور قدرتمندی روبرو نشده بود.
...
«بوم! بوم بوم بوم!!!»
در میدان نبرد،چهرهاش سه شاهزاده خونآشامهاآشفته به جلو پیشروی میکردند!
هر موج از بمبهاینظر قرمز خونی آسیب عظیمی بهمتمرکز پیشگامان نژاد بربر وارد میکرد.
تحت تاثیر آرایش جادویی در عقب، خون در میدان نبرددرهم کشیده میشد و مدام از اجساد به بیرون جریان مییافتگردابمانند و لایه ضخیمی از مه خون در هوا تشکیل میداد!
مه خون در جهتگسترش تابوت پادشاه خونآشام دروقتی حال جمع شدن بود.
در پشت او، مه غلیظ خونآشفته به تدریج به آب خون متراکم شدفرورفتگی و به داخل تابوت پادشاه خونآشام ریخت.
ناگهان، سه شاهزاده خونآشامها که در حال تعقیبزخم نژاد بربر بودند، همزمان چیزی را احساس کردند.قلب آنها سرهایشان را چرخاندند و به دوردست نگاه کردند.
تغییر شکل خار سیاه!
یک بربر رده ۳!
چشمان المونتا بینهایت سرد بود.
در مقایسه با بربر رده ۲، لایه شاخی سیاه المونتای رده ۳ تمام بدنشسیاه را پوشانده بود و چندین خار لوزیشکل سیاه و غولپیکر از پشتش بیرون زده بود.چنین در نگاه اول، او بیشتر شبیه به هیولایی پر از تیغهای سیاه به نظر میرسید.
«فیش!!!»
المونتا در فرم خارگسترش سیاه خود، دستش راوقتی در هوا بالا برد!
«کاکاکا...»
بیش از دوجین خار سیاه از بازویش بیرونزخم زد و به شاهزاده کارل که در هواقلب از همه به او نزدیکتر بود، ضربه زد.
«بوم! بوم بوم!!»
خارهای سیاه به سدگسترش خونی مقابل کارل برخورد کردندمتوجه و باعث انفجاری مهیب شدند!
کارل با عجله جاخالی داد وآشفته عقبنشینی کرد، در حالی که نگاهیمتمرکز حاکی از تعجب در چهرهاش دیده میشد.
خارهای سیاه قدرت انفجاری وحشتناکیمیرسید داشتند و در واقع توانسته بودندتحریفشده به سد خونیرنگ او نفوذ کنند!
شاهزاده بولر وهنوز شاهزاده ژوئل پشتخود سر کارل ظاهر شدند.
«مراقب باش، اون خیلی قویه.»
لوئب سر تکانچهرهاش داد و گفت: «آره،نظر بیایید با هم بریم.»
سه نفردرهم در برابرنظر یک نفر!
با درک اینکه دشمن قدرتمندی در حال نزدیکچهرهاش شدن است، سه شاهزاده خونآشامها نیروهایشان را بازخم هم متحد کردند و به سمت المونتا پرواز کردند.
«ها!»
چهره المونتا تحقیر و تمسخر را نشان میداد. سرعتش دوباره افزایش یافت وفرورفتگی خارهای سیاه باریکی از کف دستانش امتداد یافتند. او از خارهای سیاه بهبدن عنوان سلاحی برای مبارزه نزدیک استفاده کرد تا فاصلهاش را کم کرده و بجنگد.
هر سه شاهزاده خونآشامها باسهای کارکشتهای در بازیهای ابتدایی بودند. آنها تجربه رزمی غنیای داشتند. وقتی دیدندقرار المونتا در حال نزدیک شدن است، تشخیص دادند که طرف مقابل در مبارزه نزدیک مهارت دارد. آنهاخبره فوراً فاصله گرفتند و مجموعهای از بمبهای قرمز خونی را در هوا به سمت المونتا شلیک کردند!
در یک چشم به همرده زدن، صدها بمب قرمز خونیدرهم متمرکز، المونتا را بمباران کردند.
او نمیتوانستارتش از آنگسترش اجتناب کند!
«بوم! بوم بوم بوم!!!»
در میان یک انفجار قرمزمیرسید خونی، بدن المونتا ناگهان ازفرورفتگی دل انفجار به بیرون پرتاب شد!
در کمال تعجب بیتاثیر بود!
سه شاهزاده خونآشامهامیانی غافلگیر شدند وفرمانده دلشان هری ریخت.
توانایی دفاعی طرفچهرهاش مقابل به طرزآشفته وحشتناکی قوی بود!
با نگاه دقیقتر، لایه شاخی سیاه زیر پوست المونتا از قبلتحریفشده کریستالیزه شده بود و قابلیتهای دفاعیاش بار دیگر افزایش یافته بود.سطح حمله به تمام بدن او به اندازه یک جوجهتیغی دشوار بود.
«یهراهی برایسوی مهر و مومرده کردنش پیدا کنید.»
شاهزادگان خونآشامها تجربه رزمی غنیای داشتند و از تواناییمتوجه دفاعی وحشتناک المونتا آگاه بودند، بنابراین از مزیت شناوررهبر بودنشان در هوا برای مقابله با او استفاده کردند.
«هو!»
تنفس المونتا سنگین شد.
حملات دوربرد خارهای سیاه توسط سد حریفاما مسدود شده بود و او قادر نبود قویترینریز توانایی مبارزه نزدیک خود را به نمایش بگذارد.
آنها چندین بار پیاپی سعی کردهفرمانده بودند به دشمن نزدیک شوند، اما آنهااول هر بار از قبل فرار کرده بودند.
او به حمله به شاهزادگاندرهم خونآشامها در هوا ادامه دادریز و سعی کرد فرصتی پیدا کند.