---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 895: بدون عنوان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 895: بدون عنوان

0

در داخل غار، اعضای‌آمد​ شورای شیوخ از مدت‌ها‌پادشاه​ قبل در ورودی منتظر بودند.

با دیدن ورود مایکا و بقیه، خون‌آشام‌ها فوراً دوک ژائو تایِ‌بود​ در حال مرگ را با خود بردند. آن‌ها او را بلند‌پیشکش‌ها​ کردند و داخل استخر خون که از پیش آماده کرده بودند، انداختند.

دوک ژائو‌سرزمین​ تای در استخر‌آنجا​ خون غوطه‌ور شد.

«مراسم رو شروع کنین!» شیوخ خون‌آشام در مقابل‌فدراسیون​ محل اصلی مراسم نشستند و در حالی که‌خوش‌شانس​ زیر لب اورادی را زمزمه می‌کردند، تمرکز کردند.

همراه با حدود دوازده‌آمد​ خون‌آشام دیگر در اطرافشان،‌پادشاه​ مراسم مرکزی آغاز شد.

«قل، قل.» مجموعه‌ای‌درگیر​ از حباب‌ها از‌شهرها​ استخر خون بیرون آمد.

تحت تزریق خون، قلب‌اسکورت​ پادشاه خون‌آشام‌ها به‌تدریج شروع‌عملیات​ به تثبیت شدن کرد.

بالاخره، قبل از‌اسکورت​ اینکه جهشی رخ بدهد،‌عملیات​ قضیه فیصله پیدا کرد!

مایکا بالاخره احساس آرامش کرد،‌تحت​ اما سپس حس بی‌پایانی از‌تثبیت​ خستگی به او هجوم آورد.

او رو به یکی دیگر‌مستقیماً​ از شیوخ کرد و پرسید:‌خوش‌شانس​ «راستی، چرا جناب دوک رو نمی‌بینم؟»

«یه قدم دیر رسیدی. مهر و موم پای راست‌فدراسیون​ پادشاه کاملاً باز شده. بیشتر از بیست دقیقه پیش،‌بود​ جناب دوک شخصاً "قربانی" رو تا سرزمین منشأ اسکورت کرد.»

از آنجا که تیم‌های اصلی دپارتمان عملیات فدراسیون درگیر شاهزاده‌های خون‌آشام‌مستقیماً​ شده بودند که مستقیماً به شهرها حمله می‌کردند، منطقه برگزاری مراسم‌ترتیب​ کاملاً خوش‌شانس بود و توجه فدراسیون را به خود جلب نکرده بود.

به این ترتیب، آن‌ها با موفقیت مهر و‌پادشاه​ موم روی بدن پادشاه را برداشتند و دوک‌بدهد​ بلافاصله همراه با پیشکش‌ها به سرزمین منشأ بازگشت.

برای مایکا، این تنها خبر‌مستقیماً​ خوبی بود که از زمان‌خوش‌شانس​ ورود به دنیای واقعی شنیده بود.

خون‌آشام‌ها از همان ابتدا امید زیادی به‌دپارتمان​ جمع‌آوری تمام بقایای پادشاه خون‌آشام‌ها نداشتند، اما وضعیت‌منطقه​ آشفته‌ی پیش رویشان واقعاً فراتر از انتظاراتشان بود.

انسان‌ها واقعاً گروهی‌اسکورت​ از موجودات متفاوت‌دپارتمان​ و پیچیده بودند.

تعداد کسانی که دوست داشتند‌تحت​ از آب گل‌آلود ماهی بگیرند،‌تثبیت​ بیش از حد زیاد بود.

مایکا بعد از این‌همه مدت مبارزه، از قبل‌منطقه​ به‌شدت خسته شده بود. او به دیواره‌ی سنگی تکیه‌موفقیت​ داد و چشمانش را بست تا تجدید قوا کند.

حدود ده دقیقه بعد، یک شیخ خون‌آشام به مایکا نزدیک شد و با صدایی‌حمله​ بم گفت: «لرد مارکیز، وضعیت "پیشکش" به‌تدریج تثبیت شده. با این حال، ذخیره‌ی خون‌بلافاصله​ اینجا کمه. به دلایل امنیتی، پیشنهاد می‌کنیم که فوراً به سرزمین منشأ فرستاده بشه.»

«همم...» مایکا تردید کرد.

طبق نقشه‌اش با اولد بلک و فانگ هنگ، آن‌ها قرار بود اینجا‌کرد​ با هم ملاقات کنند و منتظر بمانند تا وضعیت پیشکش تثبیت شود،‌بی‌پایانی​ و بعد به راهی برای اسکورت کردن دسته‌جمعیِ بدن پادشاه خون‌آشام‌ها فکر کنند.

در حال حاضر، به نظر می‌رسید‌شهرها​ اولد بلک و فانگ هنگ به‌توجه​ دردسر افتاده‌اند، چون هنوز پیدایشان نشده بود.

مزدوران اولد بلک به دو گروه تقسیم شده بودند. دو نفر از آن‌ها‌شهرها​ اتوبوس را می‌راندند تا اولد بلک و فانگ هنگ را به نقطه‌ی تله‌پورت برسانند،‌برداشتند​ در حالی که دو نفر دیگر مایکا را تا این غار دنبال کرده بودند.

در طول مسیر، مزدوران از طریق سیگنال تلفن وضعیت اولد بلک‌مستقیماً​ را بررسی می‌کردند. یکی از آن‌ها سر تکان داد و گفت: «اولد‌موفقیت​ بلک تو راه برگشته. لطفاً یه لحظه صبر کنین، اونا به‌زودی می‌رسن.»

مایکا از جایش بلند شد و به‌قلب​ سمت ورودی غار رفت. او دوربین دوچشمی‌اش‌اینکه​ را بالا آورد و به پایین نگاه کرد.

دو دوک خون‌آشام در حال رهبری‌شهرها​ خون‌آشام‌ها برای مبارزه با انسان‌هایی بودند که‌جلب​ سعی داشتند از کوه شیان‌ووشان بالا بیایند.

علاوه بر این، انسان‌های‌اسکورت​ زیادی در جنگل انبوهِ‌عملیات​ پایین مخفی شده بودند.

کاملاً مشخص بود که این افراد‌دپارتمان​ برای تصاحب بقایای پادشاه خون‌آشام‌ها آمده بودند،‌حمله​ و حتی از یک گروه هم نبودند!

شیخ پیشنهاد داد: «مایکا، باید فوراً تصمیم بگیریم. خون زیادی باقی نمونده و‌بالاخره​ مراسم نمی‌تونه زیاد دوام بیاره. این کار فقط می‌تونه امنیت قلب پادشاه رو‌هجوم​ برای مدتی تضمین کنه. اگه بیشتر از این تأخیر کنیم، می‌ترسم اوضاع خراب بشه.»

«آره.»

او نمی‌توانست بیشتر از این‌آنجا​ صبر کند! اگر این کار‌درگیر​ را می‌کرد، انسان‌ها به آن‌ها می‌رسیدند.

مایکا سر تکان داد:‌آنجا​ «باشه، آرایه‌ی تله‌پورت رو‌فدراسیون​ فعال کنین، ما می‌ریم.»

پیرمرد برای لحظه‌ای‌بیرون​ سکوت کرد و‌تزریق​ از جایش تکان نخورد.

«مشکل چیه؟»

«مایکا، گذرگاه‌سرزمین​ تلپورت دیگه‌اسکورت​ کار نمی‌کنه.»

«این...» مایکا ناگهان‌اسکورت​ متوجه موضوع شد‌دپارتمان​ و به پیشانی‌اش کوبید.

لعنتی! این‌حباب‌ها​ رو کلاً‌آمد​ فراموش کرده بود!

کانال تلپورت خون‌آشام‌ها‌درگیر​ خاص بود و‌شهرها​ با گره‌ها کار می‌کرد.

به محض اینکه گره اصلی‌آنجا​ نابود می‌شد، گذرگاه تلپورتِ زیرمجموعه آن‌شاهزاده‌های​ نیز کارایی‌اش را از دست می‌داد.

در این نبرد، خون‌آشام‌ها سه گره اصلی و یک گره‌شاهزاده‌های​ اصلی پشتیبان ایجاد کرده بودند تا فدراسیون نتواند با پیدا کردن‌این​ یک گره فرعی، تمام کانال‌های تلپورت را به یکباره نابود کند.

هر گره اصلی به سه گره فرعی‌قلب​ سطح دوم متصل بود و گره‌های فرعی سطح‌جهشی​ سومِ بسیاری نیز زیرمجموعه گره‌های سطح دوم بودند.

این طراحی بسیار دقیق و پیچیده بود،‌حمله​ به‌طوری که هر گره فرعی سطح دوم‌نکرده​ با موقعیت قطعات بدن پادشاه خون‌آشام‌ها مطابقت داشت.

با این حال، خودتخریبی ریو یکی از گره‌های اصلی‌فدراسیون​ را منفجر کرده بود و در نتیجه، گره‌های فرعیِ‌بود​ آرایه تلپورتِ مرتبط با آن کاملاً از کار افتاده بودند.

پیرمرد خون‌آشام درمانده شده بود.

در ابتدا، پس از برداشته شدن مهر و موم، دوک قصد داشت اول با بدن تکه‌تکه شده پادشاه‌فیصله​ آنجا را ترک کند. خون‌آشام‌هایی که در نقطه مهر و موم باقی مانده بودند، از قبل شروع به‌رسیدی​ جمع‌آوری وسایل و ترک محل کرده بودند و آماده عقب‌نشینی و پشتیبانی از سایر نقاط مهر و موم بودند.

آن‌ها هرگز انتظار نداشتند که‌مستقیماً​ در میانه راه عقب‌نشینی، ناگهان‌خوش‌شانس​ متوجه مشکلی در گذرگاه تلپورت شوند.

پس از کمی فکر کردن، متوجه شدند‌دپارتمان​ که مشکلی در گره اصلی وجود دارد،‌حمله​ بنابراین آماده شدند تا به زور تلپورت کنند.

اما درست زمانی که کوه شیان‌ووشان را‌عملیات​ ترک کردند، به‌طور تصادفی با خون‌آشام‌هایی برخورد‌منطقه​ کردند که مایکا برای درخواست کمک فرستاده بود.

بنابراین، خون‌آشام‌ها سریعاً با هم مشورت کردند‌قلب​ و با عجله به گره مهر و موم‌جهشی​ شده برگشتند تا مراسم را دوباره راه‌اندازی کنند.

این رفت‌فدراسیون​ و برگشت هم‌مستقیماً​ بسیار طاقت‌فرسا بود.

مایکا پرسید: «نزدیک‌ترین‌منشأ​ نقطه تلپورتی که می‌شه‌دپارتمان​ ازش استفاده کرد کجاست؟»

«نقطه BE81، در صد کیلومتری اینجا.»

چی؟ بیشتر‌حباب‌ها​ از صد‌آمد​ کیلومتر فاصله؟

این یعنی باید برای‌شاهزاده‌های​ صد کیلومتر دیگه توسط‌منطقه​ اون انسان‌های دیوانه تعقیب می‌شد؟

پس بهتر بود خودش‌اسکورت​ دست به کار بشه و‌فدراسیون​ مستقیم تا سرزمین منشأ بدوه!

مایکا هنوز با ناامیدی در حال‌دپارتمان​ فکر کردن به این موضوع بود که‌حمله​ مارکیز خون‌آشام، فانت، به داخل پرواز کرد.

او کمی مجروح شده بود.

فانت به مایکا‌درگیر​ و پیرمرد نگاه کرد‌حمله​ و پرسید: «تموم شد؟»

«تقریباً. داشتیم‌سرزمین​ در مورد نحوه‌آنجا​ تخلیه بحث می‌کردیم.»

با شنیدن این حرف، فانت اخم کرد و گفت:‌درگیر​ «انسان‌های بیشتری دارن بیرون جمع می‌شن. سخته که از‌توجه​ دستشون فرار کنیم و با پیشکش از اینجا بریم.»

مایکا تصمیمش را گرفت و‌تحت​ گفت: «پس بی‌خیالش، همین‌جا رو نگه‌شدن​ می‌داریم و منتظر نیروی کمکی می‌مونیم.»

در این وضعیت،‌درگیر​ آن‌ها فقط می‌توانستند‌شهرها​ منتظر نیروی کمکی بمانند.

اولد بلک! نیت!

حالا که به آن فکر می‌کرد، مایکا احساس کرد که اولد بلک و نیت‌منطقه​ آینده‌نگری خوبی داشتند. آن‌ها از همان ابتدا تصمیم نگرفتند با او فرار کنند، بلکه تصمیم‌بازگشت​ گرفتند از هم جدا شوند و برای پیدا کردن آقای جیان به سرزمین منشأ بروند.

آن دو حتماً‌بیرون​ برای کمک گرفتن پیش‌قلب​ آقای جیان رفته بودند!

صبر کن! بهترین راه‌حل الان این‌شهرها​ بود که منتظر بمونن تا نیروهای کمکی‌جلب​ نیت از راه برسن و نجاتشون بدن!

مایکا با اطمینان گفت: «ما‌آنجا​ هم نیروی کمکی داریم. اونا‌درگیر​ برمی‌گردن تا ما رو نجات بدن.»

سپس، مایکا به افراد‌آنجا​ اولد بلک نگاه کرد‌فدراسیون​ و پرسید: «مگه نه؟»

مزدور کمی گیج شده بود.

نیروی کمکی؟

او هم چیزی نمی‌دانست،‌اسکورت​ چون ارتباطش با اولد‌عملیات​ بلک گاهی اوقات قطع می‌شد!

با این حال، اگر الان سرش‌دپارتمان​ را به نشانه منفی تکان می‌داد،‌شهرها​ خون‌آشام‌ها به احتمال زیاد فرار می‌کردند.

در آن صورت،‌بیرون​ دستمزد استخدامش به‌تزریق​ شدت کاهش می‌یافت.

به همین دلیل، مزدور‌شاهزاده‌های​ سریع سر تکان داد:‌منطقه​ «بله، ما نیروی کمکی داریم.»

خون‌آشام‌ها به یکدیگر‌منشأ​ نگاه کردند و نگاه‌هایی‌دپارتمان​ رد و بدل کردند.

«بسیار خب. ما به عقب نگه‌داشتن اونا ادامه‌فدراسیون​ می‌دیم و اجازه نمی‌دیم از دیواره سنگی بالا‌خوش‌شانس​ بیان. بیاید برای رسیدن نیروهای کمکی زمان بخریم.»

ناولها | novelha.net