چپتر 1280: شناسایی شبانه
0چهره کارکیلااوضاع گرفته وتوجه جدی بود.
توی کمتر از دوبودن روز، مگه توی شهرنازکی لینکلن چه اتفاقی افتاده بود؟
او با عجله خودش رو به اینجا رسوندهنازکی بود؛ واسه همین ظهر فقط یه نگاه سرسریوضوح به آخرین اطلاعات مربوط به شهر لینکلن انداخته بود.
شایعه شده بود که کارآموزهای زیادی ازبیخیال انجمن جادوگران توی شهر لینکلن جمع شدنبهشون تا به تحصیلات و یادگیریشون ادامه بدن.
اون موقع، کارکیلا باتوجه خودش فکر کرده بود کهمشخص این قضیه یه مقدار عجیبه.
چرا بایدچهارتاق حتماً میرفتنبودن شهر لینکلن؟
تازه الان بود که به وخامت اوضاع پینازکی برد. با توجه به غلظت مه ارواح نامرده،وضوح کاملاً مشخص بود که داشتن جادوی مرگ تمرین میکردن!
در حالی که غرقدروازه در افکارش بود، کالسکهاونا بازرگانها سرعتش رو کم کرد.
ورودی شهر در مقابلشون دیدهغلظت میشد. افراد اتاق بازرگانی داشتن آمادهجادوی میشدن تا برای بازرسی جلو برن.
کارکیلا سرش رو از پنجره بیرونزیر آورد و به بیرون نگاهی انداخت.میکرد دلش حتی بیشتر از قبل هری ریخت.
از نیمهشب گذشتهباز بود، ولی دروازههای شهرلایه لینکلن چهارتاق باز بودن.
تمام شهر زیر لایه نازکی از مه ارواح نامرده پوشیدهمجوز شده بود. این مه حتی دیدش رو هم مختل میکردخودشون و باعث میشد نتونه داخل شهر رو به وضوح ببینه.
نگهبانهای دروازه شهر فوقالعاده سهلانگار و بیخیال بودن. اونا فقط نگاهی به برگهتمرین مجوز اتاق بازرگانی انداختن و با اشاره دست بهشون اجازه ورود دادن. حتی اونقدراتاق تنبل بودن که به خودشون زحمت ندادن بارهای همراهشون رو برای بازرسی باز کنن.
کاروان کمتر از نیمدقیقه متوقف شد ولایه بعد دوباره به راه افتاد. به اصرارنتونه و عجله نگهبانها، خیلی سریع وارد شهر شدن.
اعضای تیم دربار مقدس که داخل کالسکه نشستهنازکی بودن، نتونستن جلوی تعجب خودشون رو بگیرن و نگاههایببینه پر از تردیدی بین هم رد و بدل کردن.
بر اساس اطلاعاتی که به دستش رسیده بود،اونا دروازههای شهر معمولاً توی شب مهروموم میشدن و تدابیردادن امنیتی و نگهبانی بسیار سفت و سختی برقرار بود.
پس چرااوضاع امشب اینقدرتوجه شل گرفته بودن؟
گروه چند دقیقهای به پیشروی ادامه داد. پسر جوونی از افراد اتاق بازرگانی روی کالسکهداخل پرید و با احترام گفت: «آقایون، بازرسی بیرون شهر رو با موفقیت پشت سر گذاشتیم. بلافاصلهورود شما رو به محله هتلها میبریم و دم درِ هتل سانست پیادهتون میکنیم. لطفاً آماده باشید.»
«باشه.»
یکی از پالادینهای مقدس مسن تیم پرسید:بیخیال «برادر کوچیک، توی شهر چه خبر شده؟بهشون چرا نگهبانهای دم دروازه اینقدر بیخیال بودن؟»
«اوه، از اونجایی که تازه از بیرون رسیدین، احتمالاً خبر ندارین. الان کل شهر به روی عموم بازه. انجمن جادوگران و لرد چادویک به توافق رسیدن تا شهر لینکلنآماده رو به یه مکان مقدس برای مطالعه جادوی مرگ تبدیل کنن. الان اون بیرون اینهمه آدم دارن رفتوآمد میکنن که بیشترشون بازرگانهای اتاق بازرگانی و کارآموزهای جادوگرن. مردم عادیپوشیده که اصلاً سمت این شهر پیداشون نمیشه. هر روز حجم عظیمی از بار و منابع وارد شهر میشه، واسه همین نگهبانها اصلاً نیازی نمیبینن وقت رو با بازرسی تلف کنن.»
یکی از داوران مقدس دربار مقدس،زیر ماری فیل، اخم کرد و گفت:میکرد «نگران نیستین که جاسوسها مخفیانه نفوذ کنن؟»
«خب بیان، مگه چی میشه؟ اگه واقعاً یه آدم کلهگنده بخواد دزدکی وارد شهر بشه، بازرسی دم دروازه جلودارش نیست. در موردبیخیال دزدهای معمولی هم که اصلاً جای نگرانی وجود نداره. همه میدونن که اینجا قلمرو لرد فانگ هنگ، ارباب سرزمین طاعونه. اینجا مکانبعد مقدس جادوی مرگه. با اینهمه جادوگری که ریخته اینجا، کی جرئت میکنه سرش رو بندازه پایین و بیاد به پیشواز مرگش بره؟»
«دیگه داریم بهنگهبانهای محله هتلها میرسیم.سهلانگار لطفاً آماده بشید.»
پسر جوون همینطور که حرف میزد،ارواح شمشیر پهن پشت کمرش رو جابهجامرگ کرد و دوباره از کالسکه پایین پرید.
«مکان مقدس برای جادوی مرگ...»
کارکیلا از پنجره به وضعیت بیرونزیر کالسکه خیره شد. دلشورهش لحظه به لحظهباعث بیشتر میشد و زیر لب زمزمه کرد.
چند لحظهببینه بعد، کالسکه جلویفوقالعاده یه هتل ایستاد.
توی اون خیابون هتلهای زیادی باز بودن و به مشتریاداشتن سرویس میدادن. چراغها حسابی روشن بودن و هیاهو و سرسرعتش و صدای داخل ساختمونها حتی از دم در هم شنیده میشد.
صدای رسایی ازباز بیرون کالسکه بلندزیر شد: «دوستان، رسیدیم!»
کارکیلا بقیه رو بهبودن سمت بیرون هدایت کرد وپوشیده همگی از کالسکه پیاده شدن.
مسئول اتاق بازرگانی دستهاش رو بهسهلانگار نشانه احترام جلوی سینه به هم فشرددست و رو به کارکیلا و بقیه کرد.
«من هنوز یه محموله تدارکات اضطراری برای جادوگرها دارم که باید برسونم به قلعه لردحالی شهر. همونطور که میبینید، شهر در حال حاضر چندان امن نیست. توی محوطه هتلها آرایههای جادوییبرای برپا شده، برای همین مه ارواح نامرده نمیتونه به اینجا نفوذ کنه. مراقب خودتون باشید، دوستان.»
«ممنون.»
«حرکت میکنیم! یادتونباز نره، حسابی حواستونزیر رو جمع کنید!»
سرپرست کاروان دوباره هشدار داد و بابیخیال تکون دادن دستش به افراد اتاق بازرگانیبهشون اشاره کرد تا به انتقال تدارکات ادامه بدن.
هفت عضواوضاع دربار مقدس بهغلظت کارکیلا چشم دوختن.
«درسته، این بارباز باید بیش از حدلایه محتاط باشیم. راه بیفتید.»
کارکیلا جلوتر ازباز بقیه به سمتزیر هتل قدم برداشت.
دینگ دانگ، دینگ دانگ...
با هل دادن درِ هتلغلظت سانست توسط کارکیلا، صدای زنگولههایداشتن بادی با طنین واضحی بلند شد.
«هتل پره.چهارتاق میتونید برید جاهایتمام دیگه رو بگردید.»
پسر جوونی که پشت پیشخوان نشسته بود، سیاهی عمیقی زیر چشمهاش دیده میشد. سرشنتونه رو بالا آورد و با گیجی نگاهی به دمِ در انداخت. بعد از گفتندست این حرف، دوباره سرش رو روی میز گذاشت تا کسریِ خوابش رو جبران کنه.
کارکیلا نگاهی به اطراف انداخت.
با اینکه حسابی از نیمهشبغلظت گذشته بود، هنوز هم جوونهایداشتن زیادی توی سالن جمع شده بودن.
اکثرشون نشانهها وباز تزئینات یک کارآموز جادوگریلایه رو به همراه داشتن.
با قضاوت از روی هالهتمام انرژیشون، ردپای انرژی نامردگان ازدیدش بیشتر این جادوگرها به مشام میرسید.
بیش از هشتاد درصدشوندروازه کارآموزهایی بودن که رویاونا جادوگری مرگ تمرین میکردن!
کارکیلا ناخودآگاهاوضاع مشتهاش روتوجه گره کرد.
فانگ هنگ! دقیقاًباز قصدش از اینزیر کارها چی بود؟
مرد جوونی که در گوشه سالن نشسته بود، متوجه تازهواردهها شد.مختل برقِ چشمهای سرزندهش درخشید، سریع جلو اومد و پچپچکنان گفت: «شمابیخیال جناب اسقف اعظم هستید؟ من گرتم. قبلاً باهاتون تماس گرفته بودم.»
«درسته.»
کارکیلا سری برای گرت تکون داد ونامرده به رونِ دربار مقدس روی مچ دستشمیکردن اشاره کرد. بعد پرسید: «هتل همیشه اینقدر شلوغه؟»
«اسقف اعظم، این کارآموزهای جادوگری همین امروز رسیدن. همهپوشیده هتلهای اطراف پر شدن. هیچ جایی برای موندن ندارن، واسهدروازه همین خیلیاشون شب رو دارن توی همین سالن سر میکنن.»
اوضاع دیگهچهارتاق به اینجابودن کشیده بود؟
مگه چند تا جادوگردروازه توی شهر لینکلن مشغولاونا تمرین جادوگری مرگ بودن؟
دلِ کارکیلا هُری ریخت پایین.
دربار مقدس همیشه به جادوگری مرگ به چشم دشمن دیرینه خودشمختل نگاه میکرد. همراهان دربار مقدس با دیدن اینکه جادوگری مرگ کمکم داشتاونا به جریان اصلی محافل علمی تبدیل میشد، چهرههاشون سخت در هم رفت.
ماری فیل پرسید:باز «همهشون اومدن اینجا تالایه جادوگری مرگ یاد بگیرن؟»
«بله، انجمن جادوگران از قبل جادوگری مرگ رو به عنوان یه آزمون ارزیابی پیشرفته تعیین کرده. جادوگرهایی که روی جادوگری مرگ مطالعه میکنن، اولویت ورودکنن به برج روح رو برای ادامه تحصیل به دست میارن. لردهای فئودال مختلف هم دارن برای استخدام پژوهشگرهای جادوگری مرگ با هم رقابت میکنن، پسبدل این پژوهشگرها یارانهها و دستمزدهای خیلی بالاتری میگیرن. ترکیب این عوامل باعث شده اکثر جادوگرهایی که وارد آکادمی میشن، شاخه جادوگری مرگ رو انتخاب کنن.»
«شنیدم خیلی از جادوگرهایی که چند سال، یاکاملاً حتی بیش از ده سال مطالعه داشتن، دارن آمادهافکارش میشن تا رشتهشون رو به جادوگری مرگ تغییر بدن.»
گرت هر چی میدونست رو به زبون آورد و در ادامه توضیح داد: «فقط این هتلوضوح نیست. چندین هتل دیگه توی شهر تا خرخره پر شدن. خبرِ سرزمین مقدس نامردگان دیروز بعدازظهردادن پخش شد. فکر کنم طی این دو روز، پای افراد باز هم بیشتری به اینجا باز بشه.»
کارکیلا، اون چند تا پالادین مقدسزیر و دو داور مقدسی که همراهشون بودن،باعث همگی چهرههاشون بهشدت تاریک و گرفته شد.
فانگ هنگ!
طی صدها سال، دربار مقدس زحمت زیادی کشیده بود تا این تفکر روتمرین جا بندازه که مکتب جادوگری مرگ، مایه فاجعه و مصیبت برای جهانه. در نتیجه،اتاق جادوگری مرگ به یکی از نامحبوبترین و متروکترین شاخههای تحصیلی قاره تبدیل شده بود.
ولی از زمان سربودن و کله پیدا شدنِنازکی این نکرومنسر، فانگ هنگ...
لعنتی!
اقدامات فانگ هنگ رسماًدروازه داشت ریشه و بنیان درباربرگه مقدس رو از جا میکَند!
چهره کارکیلا بیشبرد از پیش برافروختهارواح و خصمانه شد.
حتی حس میکرد فانگ هنگتمام از همون اولِ کار، مستقیماًدیدش دربار مقدس رو هدف گرفته بوده.