---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 1222: تعقیب • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1222: تعقیب

0

فصل ۱۲۲۲ - تعقیب

خورشید بالا‌همین‌جا​ آمده و در‌شخصاً​ میانه‌ی آسمان می‌درخشید.

در مرکز امپراتوری، مو جیاوی گروهی‌برای​ از بازیکن‌ها را رهبری می‌کرد و با‌شجاعت​ شتاب در دل جنگلی متراکم پیش می‌رفتند.

دردسر اصلی این بود که در‌همین‌جا​ طول مسیر، باید محموله‌ای از سنگ‌های معدنی‌همین​ کمیاب و متریال را هم اسکورت می‌کردند.

«بچه‌ها، یکم دیگه دووم بیارید!‌نمودند​ ورودیِ دنیای زیرزمینی درست رو‌به‌رومونه.‌شخصاً​ اون سگ‌ها عمراً بتونن بهمون برسن.»

مو جیاوی دستش را تکان داد‌نیروهایش​ و سعی کرد روحیه‌ی گروه را بالا‌اجداد​ ببرد، اما در دلش مدام فحش می‌داد.

این لرد‌های فیودالِ دردسرساز!

واقعاً سگ‌صفت بودند!

بعد از اینکه اعلان سیستم اعلام کرد رابطه میان‌نشد​ سرزمین طاعون و امپراتوری تیره و تار شده، پای‌اجداد​ مو جیاوی هم ناخواسته به این معرکه کشیده شد.

لرد چادویک ناگهان تغییر موضع داد، از پشت خنجر زد و مو جیاوی را کاملاً غافلگیر‌نبرد​ کرد. افراد او بخش زیادی از تدارکات را که موقتاً در شهر لینکلن انبار شده بود‌آوازه‌ی​ تصاحب کردند و حتی متریال خامِ سنگ روشنگری را که مدتی پیش خریداری شده بود، ضبط نمودند.

ماجرا به همین‌جا ختم نشد؛‌نیروهایش​ لرد چادویک شخصاً نیروهایش را‌سایه‌به‌سایه‌شان​ برای تعقیب مو جیاوی رهبری کرد.

و در تمام طول‌نمودند​ این مسیر تا همین‌نشد​ لحظه، سایه‌به‌سایه‌شان تاخته بود!

اجداد لرد چادویک به شجاعت و دلاوری‌همین‌جا​ در نبرد شهره بودند. نیاکان او در گذشته‌لحظه​ قلمروهای پهناوری را برای امپراتوری فتح کرده بودند.

طبیعتاً چادویک حاضر نبود چنین فرصتی را برای احیای دوباره‌ی‌لحظه​ نام و آوازه‌ی خاندانش از دست بدهد. او تمام مسیر‌قلمروهای​ را به دنبالشان تاخت تا اینکه وارد این جنگل متراکم شدند.

«سرورم، هنوزم باید به‌شخصاً​ تعقیب ادامه بدیم؟ اونا به‌لحظه​ زودی از قلمرو خارج می‌شن.»

«تعقیبشون کنید!»

برقی از ولع‌خریداری​ و اشتیاق در‌ماجرا​ چشمان چادویک موج می‌زد.

مدت‌ها بود که طعم‌نشد​ لذت‌بخش شکار و تاختن به‌همین​ دنبال طعمه را نچشیده بود.

او پیش از این‌شخصاً​ در احداث برج جادوگر‌همین​ هم سرمایه‌گذاری کرده بود.

هرگز فکرش را نمی‌کرد‌نمودند​ که سرزمین طاعون جرئت‌نشد​ کند آشکارا جلوی امپراتوری بایستد!

هه...

چادویک در دلش پوزخندی زد.

این اتفاق‌ختم​ حتی برایش‌شخصاً​ بد هم نبود.

به محض سرنگون کردن این دشمنان خائن، قلمرویش نه تنها‌نیروهایش​ به انبوهی از سنگ‌های معدنی و متریال دست می‌یافت، بلکه‌نبرد​ نام خاندان چادویک نیز از نو بر سر زبان‌ها می‌افتاد!

فانگ هنگ؟

همان سرزمین طاعونی که‌نشد​ اخیراً شایعاتش مثل آتش‌تمام​ در سرتاسر امپراتوری پیچیده بود؟

آن درخت مقدس کذایی را هم‌برای​ نباید فراموش کرد؛ درختی که گفته می‌شد‌شجاعت​ به تنهایی جلوی تهاجم بربرها ایستاده است.

اما همه‌اش باد هوا بود!‌ماجرا​ شایعات و حرف‌های پوچ دنیای‌نیروهایش​ بیرون را که نمی‌شد جدی گرفت!

با دیدن فرار سراسیمه‌ی گروه مو‌ماجرا​ جیاوی در تمام طول مسیر، غرور‌برای​ و خودبزرگ‌بینیِ چادویک به اوج رسیده بود.

با این وضعیت، هیچ بعید نبود‌نیروهایش​ یک‌راست به سرزمین طاعون حمله کند و‌اجداد​ سر فانگ هنگ را هم یک‌جا ببرد!

در حالی که چادویک با‌نیروهایش​ هیجان در افکارش غرق بود،‌سایه‌به‌سایه‌شان​ ناگهان اخم‌هایش در هم رفت.

اِ؟

جلوتر چه خبر شده بود؟

نیروهای پیشرو که با شتاب‌شخصاً​ دشمن را تعقیب می‌کردند، ناگهان‌لحظه​ سرعت حرکتشان را کم کردند.

پس از سکوتی کوتاه، پیشروی‌نیروهایش​ دسته‌ی جلویی کاملاً متوقف شد‌سایه‌به‌سایه‌شان​ و هرج‌ومرج شدیدی در میانشان افتاد.

چادویک به شکل محو، صدای‌ماجرا​ فریادها و نعره‌هایی را از‌نیروهایش​ میان ارتش خط مقدم شنید.

اوضاع از چه قرار بود؟

به نظر نمی‌رسید‌ختم​ نبردی رودررو با‌نیروهایش​ دشمن درگرفته باشد.

نکند تله‌ای در کار بود؟

«اوضاع از چه قراره؟»

دستیارش فوراً گزارش داد: «قربان، لطفاً‌ماجرا​ آرامش خودتون رو حفظ کنید. برای بررسی‌تمام​ وضعیت جلو به کمی زمان احتیاج داریم.»

چادویک با اخم به‌نشد​ نیروهای پشت سرش علامت‌تمام​ داد تا متوقف شوند.

با نگاهی به درختان‌شخصاً​ اطراف، چادویک به وضوح‌همین​ بوی خطر را استشمام کرد.

«فیش! فیش‌فیش‌فیش‌فیش!»

صدای ضعیف و‌خریداری​ مشکوکی از میان‌ماجرا​ بوته‌های اطراف بلند شد.

«اون چیه؟»

چادویک ناخودآگاه‌ختم​ نگاهش را به‌نیروهایش​ سمت راست کشید.

«آاااخ!»

پیش از آنکه چادویک بتواند چیزی را تشخیص دهد، ناگهان یکی از‌برای​ سربازان ارتش امپراتوری جیغ دلخراشی کشید. او روی زمین افتاد، دست‌هایش را‌گذشته​ به دور ران پایش حلقه کرد و از شدت درد به خودش پیچید.

«چی شد؟»

«چه بلایی سرش اومد؟»

«نمی‌دونم! یهو این‌طوری شد...»

سرباز امپراتوری که فریاد می‌زد، حالتی وحشت‌زده‌همین‌جا​ بر چهره داشت. بدنش بی‌اختیار منقبض می‌شد‌همین​ و دست‌هایش را محکم روی گردنش گرفته بود.

سربازهای دوروبرش هرگز چنین صحنه عجیبی ندیده‌برای​ بودند. برای لحظه‌ای، ناخودآگاه چند قدم به‌شجاعت​ عقب برگشتند و جرئت نمی‌کردند زیاد نزدیک شوند.

یکی از معاون‌ها جلو آمد، چمباتمه‌برای​ زد و دست سرباز را که گردنش‌شجاعت​ را پوشانده بود با زور کنار زد.

با نگاهی دقیق‌تر،‌ضبط​ گردن برهنه‌ی سرباز‌همین‌جا​ اندکی وول می‌خورد.

انگار چیزی زیر‌خریداری​ پوستش در حال‌ماجرا​ خزیدن و جنبیدن بود.

از چشم‌های‌همین‌جا​ سرباز امپراتوری خون‌شخصاً​ جاری شده بود.

«فیش!»

معاون خنجرش را‌ضبط​ حرکت داد و پوست‌ختم​ بیرونی سرباز را شکافت.

خون سرخ‌مدتی​ از زخم‌ضبط​ بیرون جهید.

کرم؟!

سربازهای اطراف،‌ختم​ حشرات بنفش‌رنگی را‌نیروهایش​ درون زخم دیدند!

تنها با یک نگاه گذرا‌ماجرا​ معلوم بود که حشرات در امتداد‌برای​ پوستش به عمق بدنش رخنه می‌کنند.

اون‌ها دیگه چی بودند؟

تنها چیزی که سربازها‌نشد​ حس می‌کردند، عرق سردی‌تمام​ بود که بر پشتشان می‌نشست.

«آه!»

ناگهان، فریاد‌خریداری​ دیگری به‌نمودند​ گوش رسید.

تنها در عرض یک لحظه‌نمودند​ کوتاه، تمام گروه پر از‌شخصاً​ صدای جیغ و ناله شد.

با دیدن هم‌رزمان دوروبرشان که به شکلی فوق‌العاده‌تمام​ عجیب به زمین می‌افتادند و مدام جیغ و‌نبرد​ زاری سر می‌دادند، روحیه کل گروه ضربه سهمگینی خورد.

ارتش پانصد تا ششصد نفره‌ی سربازان گویی‌تمام​ نفرین شده بود؛ گروه‌های بزرگی از سربازها‌دلاوری​ به زمین می‌افتادند و سر جایشان خشکشان می‌زد.

چادویک هم به‌ضبط​ وحشت افتاده بود و‌ختم​ رنگ چهره‌اش کمی می‌پرید.

او رو به اسقفِ‌ضبط​ همراه کلیسای دربار مقدس کرد‌نشد​ و پرسید: «چه خبر شده؟»

«این نفرین شیطانی نامردگانه.‌نشد​ همگی عقب‌نشینی کنین! مراقب باشین‌همین​ از منشأ نفرین دوری کنین!»

این اولین باری بود که اسقف بونو با چنین وضعیتی مواجه‌تاخته​ می‌شد. او کمی دستپاچه شده بود و بلافاصله کتاب آفرینش را‌کرده​ بیرون آورد تا با اجرای فیض الهی گروهش را نجات دهد.

نور مقدس طلایی‌رنگ بر سربازانی که از درد‌نشد​ ضجه می‌زدند تابید، اما مهارت نور مقدس فقط‌تاخته​ می‌توانست برای یک لحظه درد را تسکین دهد.

دردی حتی‌مدتی​ شدیدتر در‌ضبط​ پی آن آمد!

«حشرات! مراقب‌همین‌جا​ باشین، حشرات‌نشد​ دارن میان!»

در میان‌ختم​ هرج‌ومرج، یکی از‌نیروهایش​ معاون‌ها فریاد زد.

او با چشمان خودش‌نمودند​ دید که لاروهای بنفش از‌شخصاً​ اجساد سربازان مرده بیرون می‌خزند!

«مراقب زیر پاتون باشین، روی‌نمودند​ زمین حشره‌ها دارن می‌خزن! همون کرم‌های‌نیروهایش​ بنفش! نذارین بیان بالا روی بدنتون!»

رنگ از رخسار همه پرید. بعد‌نیروهایش​ از این هشدار، بلافاصله متوجه قضیه شدند‌اجداد​ و به زمین گل‌آلود دوروبرشان نگاه کردند.

چادویک هم به‌نشد​ جاده گل‌آلود زیر پای‌تمام​ اسب جنگی‌اش نگاه انداخت.

با بررسی دقیق‌تر، متوجه‌نمودند​ شد تعداد زیادی لارو بنفش‌شخصاً​ به سرعت روی زمین می‌خزند.

سربازی نتوانست به موقع جاخالی دهد و فقط‌ختم​ توانست با درماندگی تماشا کند که چطور کرمی‌سایه‌به‌سایه‌شان​ بنفش از طریق پاهایش به درون بدنش نفوذ کرد.

«نجاتم بدین! نجاتم بدین!»

دسته وارد‌ختم​ هرج‌ومرج حتی‌شخصاً​ بزرگ‌تری شد!

در این دشت و طبیعت وحشی، علف‌های هرز دوروبر‌شخصاً​ تا ساق پا رسیده بودند و تشخیص دادن حشرات‌شجاعت​ در حال حرکت در چنین محیطی به مراتب دشوارتر بود.

نگاهی پر از‌خریداری​ وحشت بر چهره‌ماجرا​ چادویک نقش بست.

این دیگه چه‌ختم​ جور حشره‌ای بود؟ چرا‌برای​ تا حالا ندیده بودشان؟

اسقف کلیسای دربار مقدس، بونو، واکنشی مشابه‌تمام​ چادویک داشت. چهره‌اش پر از شگفتی بود،‌دلاوری​ اما بیشتر از آن، مات‌ومبهوت مانده بود.

از کِی تا‌ضبط​ حالا قدرت نفرین نامردگان‌ختم​ این‌قدر قوی شده بود؟

چرا در سوابق‌خریداری​ دربار مقدس هرگز چنین‌همین‌جا​ چیزی ثبت نشده بود؟

چرا طلسم‌های رفع‌ختم​ اثر و شفابخشِ‌نیروهایش​ نور مقدس اثری نداشتند؟

نایب‌فرمانده دید که اوضاع وخیم است و‌تمام​ فوراً گزارش داد: «سرورم، این منطقه بیش‌دلاوری​ از حد عجیبه. بهتره اول عقب‌نشینی کنیم.»

حالت چهره چادویک چند بار تغییر‌همین‌جا​ کرد و در مواجهه با چنین دشمن‌همین​ غریبی، ناگهان قصد عقب‌نشینی به سرش زد.

«دستور من رو‌خریداری​ ابلاغ کنین، دیگه‌ماجرا​ تعقیبشون نمی‌کنیم. عقب‌نشینی!»

«فیش، فیش فیش...!!»

هنوز دستور داده نشده بود‌نیروهایش​ که تمام جنگل در بخش‌سایه‌به‌سایه‌شان​ روبه‌رو شروع به خش‌خش کرد.

به دنبال آن، گروه‌های بزرگی از‌همین‌جا​ لیکرها از جنگل بیرون جهیدند و‌تمام​ به سمت لرد‌های فیودال امپراتوری هجوم بردند.

ناولها | novelha.net