چپتر 1131: فصل ۱۱۳۱ - هدف
0«ها...»
وانگنت پوزخند زد و بهسمت پشت سر تیم امپراتوری نگاهتائو کرد، انگار که دنبال چیزی میگشت.
«پیداش کردم.»
وانگنت در حالی که منبع نوسانات انرژی را حسسرش میکرد، زیر لب زمزمه کرد. او به سرعت بهتمام جلو دوید و سعی کرد تیم امپراتوری را دور بزند.
فیش!
ناگهان، چهرهای از میاندرآمده تیم امپراتوری ظاهر شد وشدید مسیر وانگنت را مسدود کرد.
وانگنت مجبور به توقف شد. در حالینظر که به چهرهای نگاه میکرد که انگار باخود چاقو تراشیده شده بود، حالت چهرهاش جدی شد.
یکی از چهارپرتاب قدیس شمشیرزن بزرگبست امپراتوری، ریو تینتو.
ریو تینتو از قبل ۲۰۰ سال سن داشت وشکل آمادگی جسمانیاش از هر نظر رو به افول گذاشته بود،تماشا اما مهارتهای شمشیرزنی و تواناییهایش به اوج خود رسیده بودند.
بدون هیچ حرف اضافهای،درآمده ریو تینتو شمشیرش رانبردی به جلو تاب داد!
«کا کا کا...»
لایههایی از خارهای تیز روی پشت وانگنتبالهای ظاهر شدند. خارها مانند بال از پشتشبرد بلند شدند و جلوی او را مسدود کردند.
«بوم!!»
درخشش شمشیر به بالدرآمده سیاه برخورد کرد ونبردی صدای انفجاری به گوش رسید.
وانگنت پیش از آنکه بتواندآمادگی تعادلش را به دست آورد،اما چند متر به عقب پرتاب شد.
پوزخندی روی چهرهاش نقش بست،نقش در حالی که بالهای خارمیخوردند سیاه پشت سرش به هم میخوردند.
فیش!
او یک بار دیگر به جلو یورش برد، با بالهای سیاه،ترس سرعتش تقریباً دو برابر شده بود و تمام دست راستش به شکلفوقالعاده یک خار سیاه درآمده بود که به سمت ریو تینتو حملهور شد!
آن دو۲۰۰ درگیر نبردیداشت شدید شدند.
وی تائو با ترس از کناریبست تماشا میکرد. بار دیگر، حس شدیددیگر ناتوانی از اعماق قلبش جوانه زد.
یک بربر رتبه ۳؟
و قدیس شمشیرزن امپراتوری؟
چرا دوباره با دوداشت باس فوقالعاده قدرتمند که باگذاشته هم میجنگیدند روبهرو شده بود؟
جای تعجب نداشت که درجه سختی ماموریت سطح SSS بود. آنها حتی نمیتوانستند در ماموریتی در این سطح دخالت کنند!
میخائیل که در کناری ایستاده بود، بهتمام ریو تینتو خیره شد و سعی کردنبردی تمام جزئیات حرکات او را به خاطر بسپارد.
او یکی از قویترین قدیسهای شمشیرزن امپراتوریدرگیر بود و اینکه بتواند شخصاً شاهد نبرد ریواعماق تینتو باشد، قطعاً برای تمرینات شمشیرزنیاش مفید بود.
قدیس شمشیرزن، ریو تینتو، فوقالعاده قدرتمندجسمانیاش بود و با بدن پیرش میتوانست درتواناییهایش یک مبارزه تنبهتن با وانگنت مقابله کند.
و آن وانگنتپرتاب حتی از اوبست هم ترسناکتر بود!
با وجود اینکه توسط طلسمهای منفیبرابر زیادی از سوی جادوگران امپراتوری محاصره شدهدرگیر بود، هنوز هم دست بالا را داشت!
«بوم!!!»
پس از یکسال برخورد دیگر، وانگنتجسمانیاش به عقب پرید.
قدیس شمشیرزن، ریو تینتو، شمشیرش را به سمت بربرسرش گرفت و با سردی گفت: «بربر، برام مهم نیستتمام کی هستی. از اینجا برو بیرون. امپراتوری جای بربرها نیست.»
«هه، واقعاًیورش به اینسرعتش جهالتت غبطه میخورم.»
وانگنت پوزخندی زدشکل و زیر لبحملهور با خودش زمزمه کرد.
تنها در یک لحظهداشت کوتاه، چهرهاش به یک کریستالگذاشته سیاه متراکم تبدیل شده بود.
وانگنت دوباره دستانش را جلوی خودبست قرار داد و به آرامی آنهادیگر را به شکل یک صلیب درآورد.
«کا کا کا...»
با صدایی عجیب، خارهایدرآمده سیاه باریکی از سطح بدنشدید وانگنت به بیرون پخش شدند.
کلونی که کاملاً از خارهای سیاهجسمانیاش ساخته شده بود، از بدن وانگنتشمشیرزنی جدا شد و در کنارش ایستاد.
به جز چهرهاش که کاملاً بابست خارهای سیاه پوشیده شده بود، کلوندیگر هیچ تفاوتی با نسخه اصلی نداشت.
در کمتر از نیم دقیقه، هشت کلون مجزاراستش که از خارهای سیاه روی بدن وانگنت متراکمتائو شده بودند، به ترتیب پشت سر او ایستادند.
وانگنت به انتهای غاردرآمده اشاره کرد و بانبردی صدایی بم گفت: «برین!»
فیش!!!
هشت کلون خار سیاه فرماننقش را دریافت کردند و بهمیخوردند طور همزمان به جلو دویدند.
ریو تینتو اخم کرد. اوتقریباً میتوانست حس کند که سرعت کلونهایسمت خار سیاه نیز فوقالعاده زیاد است!
برش افقی!
ریو تینتو شمشیر بلندش را تابجسمانیاش داد و یک انرژی شمشیر سفیدشمشیرزنی به سمت کلونهای خار سیاه پرتاب شد.
در لحظه بعد، وانگنت در مقابلبست چی شمشیر ظاهر شد و خاردیگر سیاه در دستش به جلو خنجر زد.
«بوم!!»
چی شمشیر منفجرشکل شد! نیروی انفجار بهدرگیر همه طرف پخش شد.
وانگنت بر اثر این نیروآمادگی به عقب رانده شد واما رودرروی ریو تینتو قرار گرفت.
کریستال روی صورتش بسیار سفت و بیروح به نظرسرش میرسید، اما هنوز هم حالت تمسخرآمیزی در چهرهاش داشت: «نوچ،راستش نوچ، نوچ. نبرد تنبهتنه، پس به ضعیفترها زور نگو، باشه؟»
تمرکز ریو تینتو در بالاترین حد خود بودراستش و در حالی که با دست چروکیدهاش قبضهتائو شمشیرش را محکم گرفته بود، به حریفش خیره شد.
وانگنت تهدیدراستش بزرگی برایدرآمده او بود!
او دیگر نمیتوانست حواسشداشت را برای مقابله باافول آن کلونها پرت کند.
بخش دردسرساز ماجرا این بود کهبست نخبگان امپراتوری برای مقاومت در برابردیگر کلونهای خار سیاه با مشکل مواجه میشدند.
باید هرچهیورش زودتر این نبردتقریباً را تمام میکرد!
در پشت سر، کلونهای ظالم خار سیاه صفوف نیروهایشدید امپراتوری را در هم شکستند، به سرعت شکافی در وسطرتبه ایجاد کردند و سعی داشتند از سمت راست نفوذ کنند.
فانگ هنگ که در تاریکی پنهان شده بود، در ابتدا قصدمهارتهای داشت فقط تماشاگر یک نمایش خوب باشد، اما وقتی متوجه حرکاتشمشیرش کلونهای خار سیاه شد، ناگهان فهمید که یک جای کار میلنگد.
چه خبر بود؟
در ابتدا فکر میکرد که کلونهای خار سیاه به پشت ارتشسمت امپراتوری حمله کرده و آنها را قتلعام میکنند. با این حال،قلبش هرگز انتظار نداشت که آنها ناگهان فقط به یک سمت یورش ببرند.
پلکهای فانگ هنگ پرید.
آن مسیر بهسال نظر نمیرسید کهجسمانیاش به سمت خروجی باشد.
بیشتر شبیه این بود که...
داشتند تانگیورش مینگیوئه راسرعتش تعقیب میکردند؟
امکان نداره؟راستش فقط یهدرآمده تصادف بود؟
در حالی که او در حالجسمانیاش فکر کردن بود، یک اعلان سیستمشمشیرزنی روی شبکیه چشم تیم آزمون درخشید.
[هشدار: آیتم ویژه تیم بازیکنان، یک سنگ ناشناخته، شناسایی شده است. سنگ ناشناخته به هدف بربرها تبدیل شده است.]
[نکته: بازیکن مأموریت فرعی آزمون را فعال کرده است - محافظت از سنگ ناشناخته.]
عنوان مأموریت: محافظت از سنگ ناشناخته.
درجه سختی مأموریت: سطح S.
توضیحات مأموریت: شما متوجه شدهاید که هدف بربرها تغییر کرده است. لطفاً از غنائم خود محافظت کنید.
الزامات مأموریت: حداقل ۵ ساعت از سنگ ناشناخته محافظت کنید و مطمئن شوید که به دست بربرها نمیافتد.
پاداش مأموریت: افزایش جزئی در امتیاز آزمون و بازیکن زمان آزمون اضافی دریافت خواهد کرد.
چی؟!
کدوم سنگ ناشناخته؟
اون دیگه چیشکل بود؟ کِی بهحملهور دستش آورده بود؟
وی تائو وقتیسال اعلان بازی را دید،نظر هنوز کمی گیج بود.
وقتی با چنین چیز غیرقابل توضیحیبست روبرو شد، بهطور غریزی برگشت و بایورش حالتی متعجب به فانگ هنگ نگاه کرد.
فانگ هنگیورش فوراً متوجهسرعتش ماجرا شد.
این همان سنگ سیاه مرموزی بود کهدرگیر از انبار امپراتوری دزدیده شده بود. نشان روحیاعماق امپراتوری در ابتدا روی سنگ باقی مانده بود.
علاوه بر قابلیت ردیابی، اینآمادگی نشان میتوانست هاله برخی ازاما سنگها را نیز از بین ببرد.
وقتی او سنگ را دزدیده بود، نشان روی آنسرش را پاک کرده بود که این کار باعث شده بودراستش هاله سنگ ناشناخته با سرعت بیشتری به بیرون نشت کند.
سنگ ناشناخته در انبار امپراتوری بسیاربرابر بزرگتر از آن دوتایی بود که قبلاًدرگیر دیده بود و نوسانات هالهاش شدیدتر بود.
بنابراین، طبیعی بودشکل که بربرها آنحملهور را حس کنند.
ذهن فانگ۲۰۰ هنگ پر ازآمادگی افکار مختلف شد.
هدف بربرها اون سنگ بود؟!
نه! با چنین سنگ بزرگی، احتمالبرابر زیادی وجود داشت که درخت مقدس پسدرگیر از جذب آن به مرحله رشد برسد!
نمیتوانست بیخیالش شود!
فانگ هنگ پس از اینکه به سرعت در ذهنشگذاشته سبک و سنگین کرد، فوراً فریاد زد: «بچهها، بیایدبدون با هم یه راهی برای متوقف کردنشون پیدا کنیم!»
«باشه، بسپارش به من.»
میخائیل پس از مشاهده نبرد قدیس شمشیرزن ریو تینتو الهام گرفته بود و پس از شنیدنتائو حرفهای فانگ هنگ، با صدایی بم پاسخ داد و از کنار به بیرون هجوم برد وروبهرو به یکی از کلونهای خار سیاه که در حال مبارزه با نخبگان امپراتوری بود، نزدیک شد.
فیش!!!
شمشیر بلند جوهر بنفشداشت در دست میخائیل، نور بنفشیگذاشته را در هوا ترسیم کرد.
کلون خار سیاه خطرپوزخندی را حس کرد و بازوهایشسرش را برای دفاع بالا آورد.