چپتر 1010: روستا
0وی تائو باکار صدایی بم گفت: «آزمونسنگی این بار خیلی عجیبه.»
فانگ هنگ درجعبه تایید حرف اودیده سر تکان داد.
راستش را بخواهید، روند خطرناککولهپشتیاش اما هیجانانگیز فرار در اینبلندی آزمون چندان هم دشوار نبود.
تا زمانی که خودشان را به کشتن نمیدادند، حتی چیوروی یاوکانگ و چند انپیسی دیگر که معجونهای تقویتی شرکت شهابسنگآوردم را مصرف کرده بودند هم میتوانستند با موفقیت فرار کنند.
در بدترین حالت،کار فقط کافی بود معجونهایسنگی سرزندگی بیشتری مصرف کنند.
آیا از همانجعبه اول نیازی بهدیده این کار بود؟
مشکوکترین چیز، جعبهعقب سنگی بود کهآورد پیشتر دیده بودند.
با یادآوری جعبه،برداشت همه بیاختیار بهصدای تانگ مینگیوئه نگاه کردند.
تانگ مینگیوئه سنگینی نگاه همه را حس کرد ودیده فورا دست راستش را بالا برد و با مظلومیت گفت:فورا «نه، هیچی تو اون جعبه سنگی نیست. قسم میخورم، باشه؟»
«مینگیوئه، ما فقط فکر کردیمپیشتر عجیبه. وقتی داشتی جعبه روتانگ بررسی میکردی، چیز خاصی پیدا نکردی؟»
تانگ مینگیوئه با قاطعیت سرش را تکان داد: «هیچی تو جعبه نبود.زمین اون موقع خودم هم فکر کردم عجیبه، برای همین مخصوصا نور چراغقوه رودیر انداختم توش و با یه نگاه تهش رو دیدم. واقعا هیچی اونجا نبود.»
«بیرون جعبه چطور؟ چیزکولهپشتیاش خاصی بیرونش ندیدی، مثلاشدن الگوهایی یا یه همچین چیزی؟»
«این...» ابروهای تانگ مینگیوئه درچیز هم گره خورد و سعییادآوری کرد با دقت به یاد بیاورد.
فانگ هنگ دو قدم به عقب برداشت،یادآوری جعبه سنگی را از کولهپشتیاش بیرون آورد وکرد با صدای کوبیده شدن بلندی روی زمین انداخت.
با دیدن جعبهای که فانگ هنگآورد بیرون آورده بود، همه شوکه شدندزمین و هماهنگ به او نگاه کردند.
«مشکلی نیست. من جعبه روآورد آوردم بیرون. الان هم برایروی نگاه کردن بهش دیر نشده.»
تانگ مینگیوئه احساس کرد که بیگناهیاشجعبه ثابت شده است. او با تعجب گفت:تانگ «واو، برادر فانگ هنگ، تو یه نابغهای!»
با دیدن اینکه فانگ هنگ واقعا جعبه سنگی را بیرون آورده بود،نگاه میخائیل هم برای لحظهای مات و مبهوت ماند و فورا انگشت شستشقسم را به نشانه تایید برای فانگ هنگ بالا برد: «برادر، کارت خیلی درسته!»
تازه آن موقع بود که وی تائو فهمیدکوبیده چرا فانگ هنگ آخرین نفری بود که بیرونآورده آمد. او رفته بود تا جعبه را بردارد.
اینکه او توانسته بود در چنین وضعیت پر هرج وروی مرجی، بدون هیچ ترسی چنین قضاوت دقیقی داشته باشد وآوردم جعبه را بردارد، همه را در دل تحت تاثیر قرار داد.
با این حال، بامشکوکترین کمی فکر کردن، تانگ مینگیوئهدیده هم در دل شوکه شد.
او خودش درِ جعبه سنگی را بلند کرده بود وتانگ میدانست چقدر سنگین است. فانگ هنگ چطور توانسته بود درمظلومیت چنین شرایطی، چنین جعبه سنگینی را از غار بیرون بیاورد؟
تانگ مینگیوئه با صدایی ضعیف زمزمه کرد: «اونکوبیده یه هیولاست...» و با نگاهی که کمی غیرطبیعیآورده به نظر میرسید، به فانگ هنگ خیره شد.
وی تائو زیاد به این موضوع فکر نکرد وبلندی بازیکنان را به آن سمت آورد. آنها دور جعبههماهنگ سنگی حلقه زدند و شروع به بررسی آن کردند.
دقیقا همانطور بود که ویچیز تائو حدس زده بود. روی سطحهمه خارجی جعبه، الگوهایی حک شده بود.
متاسفانه، به دلیل گذشت زمان، بیشتر خطوطیادآوری کمی تار شده بودند و اصلا نمیتوانستندسنگینی تشخیص دهند که آن الگوها چه هستند.
«چطور شد؟قدم کسی چیزیبرداشت پیدا کرد؟»
همه سرشان را تکان دادند.
فقط سندی ملچ ملوچی کرد و گفت: «خطوط حک شده روی جعبه، نوعی هنر ظریف و نفیسه. فقطکرد بعد از این همه مدت به شدت آسیب دیده. فانگ هنگ، وقتی وارد شهر شدیم کمکم کن چندخاصی تا ابزار پیدا کنم. میتونم یه راهی برای تعمیرش پیدا کنم. اون وقت میتونیم با یه قیمت خوب بفروشیمش...»
وقتی همه شنیدند که سندیپیشتر میتواند جعبه سنگی را تعمیرتانگ کند، چشمانشان دوباره برق زد.
حداقل این یک سرنخ بود.
«ماموریت این آزمون واقعا عجیبه. به هرکوبیده حال، بیاید محتاط باشیم و طبق راهنماییهایجعبهای خط ماموریت، اول به شهر هانی برگردیم.»
تانگ مینگیوئه پرسید: «راستی، هیچکدوم ازجعبه شما تصوری از شهر هانی دارید؟ میتونیدتانگ تایید کنید که تو چه دنیایی هستیم؟»
«فعلاً نمیتونم مطمئن باشم،» وی تائو هم احساس میکردبیاختیار که شرایط پیچیدهست، «شهرهای زیادی توی دنیای بربر وجودبالا دارن. یادم نمیاد جایی به اسم تانی وجود داشته باشه.»
از لحظهای که وارد بازی شده بودن، همهکوبیده در سردرگمی مداوم به سر میبردن و احساس میکردنشوکه که ماموریت داره اونها رو به دنبال خودش میکشه.
«همم. ماموریت محدودیت زمانی داره. بیاید زودترکوبیده بریم به هانی و افسر تدارکات روجعبهای پیدا کنیم. مشکل اینه که نمیدونیم هانی کجاست.»
«میرم یه نگاهی بندازم.» فانگ هنگ بعد ازپیشتر گفتن این حرف، زیر نگاه خیره همه به یهسنگینی خفاش تبدیل شد و به سمت آسمون پرواز کرد.
در حالی که به صورتپیشتر مارپیچ به سمت آسمون اوجتانگ میگرفت، به دوردستها نگاه کرد.
خیلی زود، متوجهعقب دودی شد که ازصدای سمت غرب بلند میشد.
اونجا یه روستای انسانی بود.
پس از اون، فانگ هنگ به فرم انسانی خودش برگشت و جلوی جمعیت فرودمینگیوئه اومد: «یه روستا حدود شش کیلومتری غرب اینجاست. میتونیم بریم اونجا و درباره شهرمیخورم هانی پرسوجو کنیم. در ضمن میتونیم یکم اطلاعات و تدارکات هم به دست بیاریم.»
بازیکنها با حسادت به فانگپیشتر هنگ که توانایی پرواز درتانگ ارتفاع بالا رو داشت، نگاه کردن.
«بسیار خب،قدم وقت طلاست.برداشت بیاید بریم.»
گروه دیگه بیشتر از این معطل نکرد. بعدشدن از یه استراحت کوتاه، شروع به سازماندهی نیروهاشونشوکه کردن و به سمت شهرک غربی راه افتادن.
فانگ هنگ به جعبه سنگیچیز که روی زمین رها شده بودهمه نگاه کرد و آه سنگینی کشید.
«چی شده؟» میخائیل به کنار فانگدیده هنگ اومد و با گیجی پرسید:نگاه «به نظر میرسه تحت فشار زیادی هستی.»
فانگ هنگ به زور لبخندیکولهپشتیاش زد و به جعبه اشاره کرد:روی «جعبه خیلی سنگینه. نمیتونم تکونش بدم.»
«درسته، حمل کردن جعبههای سنگی برای شما بازیکنهای کلاس جادو خیلی خستهکنندهست. بذاردیدن کمکت کنم.» میخائیل متوجه جدیت ماجرا نشده بود. او با بیخیالی این رو گفت،بیگناهیاش به سمت جعبه سنگی رفت و کمی زور زد تا اون رو بلند کنه.
هان؟ چقدر سنگینه؟
میخائیل سر جاش ایستاد و ناگهان تمام زورش روبیاختیار زد. عضلات بازوهاش در یک لحظه متورم شدن! بابالا این حال، جعبه سنگی فقط از یه گوشه بلند شد.
«بام!» میخائیل جعبه روبرداشت رها کرد و جعبهکوبیده سنگی دوباره روی زمین افتاد.
فضای معذبکنندهایعقب در هواکولهپشتیاش موج میزد.
«همم؟» میخائیل ناگهان سرش رو چرخوند تا به سمت راست نگاههمه کنه: «آه، مثل این که تانگ مینگیوئه داره صدام میکنه. میرم یهمظلومیت نگاهی بندازم. اون یه دختره، پس شاید نتونه وسایل رو جابهجا کنه.»
فانگ هنگ در سکوتسنگی به میخائیل که داشتهمه ازش دور میشد نگاه کرد.
«لعنتی، این یه هیولاست...» میخائیل در حالیصدای که به سرعت به دنبال تیم بازیکنهادیدن در جلو میدوید، زیر لب زمزمه کرد.
...
شمارش معکوس ماموریت آزمایشی مثل یهجعبه حکم اعدام بود که بازیکنها روبیاختیار وادار میکرد سرعتشون رو بیشتر کنن.
بعد از بیش از ده دقیقه پیادهروی، یه مسیربیاختیار کوچیک پیدا کردن. پس از دنبال کردن مسیر برای نزدیکبرد به یک ساعت، بالاخره روستایی در میدان دیدشون ظاهر شد.
«سلاحهاتون رو غلاف کنید!»برداشت با دیدن روستا، ویکوبیده تائو نفس راحتی کشید.
در طول راه، اونها در آمادهباشصدای کامل بودن تا با هر هیولایی کهدیدن ممکنه در طبیعت ظاهر بشه، مقابله کنن.
با این حال،کار سفرشون به طرزجعبه غیرمنتظرهای بیدردسر بود.
اونها حتیچیز با یه هیولاپیشتر هم روبهرو نشدن.
وی تائو به بازیکنها دستور داد: «ممکنه بازیکنهایی توی روستابلندی باشن. مراقب باشید که شناسایی نشید. ما وانمود میکنیم یهمشکلی گروه مزدور هستیم که داریم ماموریت مخفی امپراتوری رو انجام میدیم.»
«بله!»
همه تفنگها و سلاحهاشون روچیز به کولهپشتیها برگردوندن و مسیر روهمه به سمت داخل روستا دنبال کردن.
مساحت روستا نسبتاً بزرگسنگی بود و آدمهای زیادیهمه توی خیابونها دیده نمیشدن.
چند جوان که قصد داشتن روستا رو ترک کنن، با دیدن فانگ هنگ و گروهشجعبهای هیچ تعجب یا وحشتی نشون ندادن. حتی دو نفر از شجاعترهاشون پیشقدم شدن و پرسیدنشده که آیا به اتاق نیاز دارن یا نه، و حتی حاضر بودن تخفیف هم بدن.
وی تائو دستش رو به نشانه رد کردن تکون داد.روی او به زیر یه درخت بزرگ توی روستا رفت وآوردم به همه اشاره کرد تا برای جمعآوری اطلاعات پخش بشن.