چپتر 880: بدون عنوان
0«اوه؟ اونا بقایایخود جسد پادشاه خونآشامهاتیمی رو با خودشون بردن؟»
پس از شنیدن گزارش ژو شو از آنچهبودن به تازگی رخ داده بود، سو شوجیانگ چانهاش رااختیار مالید و برقی از تعجب در چشمانش نمایان شد.
«متأسفم، کاپیتان، من جلوشونو نگرفتم.»
لی هو احساس میکرد کهآورد این بار در هدایت تیمنگاه شکست خورده و شرمنده بود.
«آره، تو هنوز از جراحات قبلیت بهبوددستگیری پیدا نکردی. به خاطر این موضوع سرزنشتآخر نمیکنم. من قدرت دشمن رو اشتباه ارزیابی کردم.»
سو شوجیانگ برای دلداریشائوچیانگ دادن به لی هو،بودن دستی به شانهاش زد.
او سه تیم با خود آورده بود. سو شوجیانگ شخصاً تیمی را براینگاه دستگیری پان شیانگدونگ رهبری میکرد، تیم لی هو قرار بود با خونآشامها مقابلهکردین کند، و تیم آخر هم وظیفه داشت از فرار پان شیانگدونگ جلوگیری کند.
در کل نقشه سوشائوچیانگ شوجیانگ، دستگیری پان شیانگدونگبودن از همه چیز مهمتر بود.
با دستگیری پان شیانگدونگ و حذف جاسوسیدستگیری که سالها در اطرافشان بود، آنها هنوز هموظیفه میتوانستند اطلاعات زیادی از او به دست بیاورند.
بقایای جسد پادشاه خونآشامهاشائوچیانگ تنها میتوانست یک امتیازبودن اضافی در نظر گرفته شود.
با این حال، چیزی که عجیب بودشائوچیانگ این بود که این موضوع با اطلاعاتیکرد که قبلاً دریافت کرده بودند کمی تفاوت داشت.
در هر نقطه سه مارکیز از خونآشامهانفر نگهبانی میدادند، اما در اینجا یک مارکیزاحترام اضافی وجود داشت و قدرتش بسیار عجیب بود.
یکی از اعضای فدراسیون لی شائوچیانگ رادستگیری آورد و گزارش داد: «کاپیتان، این دوآخر نفر بودن که اطلاعات رو به ما دادن.»
سو شوجیانگ چرخید و به لی شائوچیانگ و تن شو نگاه کرد. لبخند ملایمی بر لب داشتاختیار و با احترام به آنها سلام کرد: «از اینکه اطلاعات رو در اختیار تیم بازرسی قرار دادینرئیس ممنونم. شما کمک زیادی به ما کردین. وقتی این ماجرا تموم بشه، حتماً برای تشکر به دیدنتون میایم.»
«خواهش میکنم، خواهش میکنم،یکی رئیس سو. این کاریهآورد که باید انجام میدادیم.»
لی شائوچیانگ و تن شو تعارفات را پاسخ دادند،چرخید اما چشمانشان مدام در حال برانداز کردن داخل غاربازرسی بود و هر دو به یک چیز فکر میکردند.
عجیبه، فانگ هنگ کجا بود؟
او گفت که میآید داخل وداد یک گشتی میزند، اما چرا درلبخند یک چشم به هم زدن غیبش زد؟
تحت بازجویی سو شوجیانگ، آن دوفدراسیون به طور خلاصه آنچه را کهچرخید رخ داده بود برایش تعریف کردند.
او به یاد آورد که فانگداد هنگ به آنها گفته بود نامش راملایمی فاش نکنند، بنابراین حرفی از او نزد.
مرد جوانی سیاهپوش به سو شوجیانگ نزدیک شد و زمزمه کرد: «کاپیتان،مقابله ما تأیید کردیم که تعدادی از خونآشامها خط دفاعی بیرونی رو شکستنجاسوسی و رفتن. قدم بعدی ما چیه؟ نیازی هست افرادی رو برای تعقیبشون بفرستیم؟»
«نیازی نیست.»
سو شوجیانگ دستش را تکان داد. «ما پانآورد شیانگدونگ رو دستگیر کردیم. مأموریت با موفقیت انجامملایمی شد. به همه تیمها بگو که فوراً اونو بگیرن.»
«اما...»
«اما و اگر نداریم،» سو شوجیانگ طوری به نظر میرسید که انگار همه چیز را تحت کنترل دارد. «دستورنقشه بده فوراً محاصره رو تنگتر کنن. در طول این تهاجم فداکاریهای غیرضروری زیادی انجام شده. یادت باشه، مأموریت ماگرفته محافظت از مردم منطقه شرقیه. در مورد خونآشامها هم، یه نفر به ما کمک میکنه تا باهاشون مقابله کنیم.»
«بله!»
...
در یک جاده کوچک درآورد حومه شهر، خونآشامهای رتبه بالا ماشینکرد را دیوانهوار در جادهای خالی میراندند.
در صندلی عقب، مایکاآورده شیشه را پایین کشیدپان و به عقب نگاه کرد.
«فدراسیون دنبالمون نیومد.»
فانگ هنگ شانههایشبسیار را بالا انداختفدراسیون و گفت: «شاید ترسیدن.»
خیلی عجیب بود. فانگ هنگ در ابتدانفر آماده بود تا با فدراسیون مقابله کند وسلام انتظار یک تعقیب و گریز پرهیجان را داشت.
مایکا احساس کرد که «روند فکری» فانگدستگیری هنگ کمی غیرعادی است و پرسید: «چراآخر به نظر میرسه یه کم ناامید شدی؟»
«اینطوره؟ فکراعضای کنم بدشائوچیانگ هم نشد.»
فانگ هنگ با بیتفاوتی پاسخ داد. او کتش را درآورد وبودن پاره کرد، دست چپ مهر و موم شده پادشاه را دردادین آن پیچید، گرهای زد و آن را پشت سرش آویزان کرد.
پس از انجام همه این کارها،داد فانگ هنگ ضربه آرامی به سنگ زدملایمی و پرسید: «اینطوری کمتر جلب توجه نمیکنه؟»
مایکا به فانگ هنگ نگاه کردتیمی و در حالی که زبانش بندمقابله آمده بود، سرش را تکان داد.
«نه، اینطوریاعضای حتی بیشترشائوچیانگ جلب توجه میکنه.»
بعد از نبرد با تیم بازرسی فدراسیون،شائوچیانگ مایکا تمام شک و تردیدهایش نسبت بهکرد فانگ هنگ را کاملاً کنار گذاشته بود.
خیلی زود، ماشینفدراسیون وارد کارخانهای درداد حومه شهر شد.
داخل کارخانه تاریکِ تاریکآورده بود و به نظر میرسیدشیانگدونگ مدتی است که تعطیل شده.
آنها بدون هیچ مشکلی واردآورد کارخانه شدند. دو نگهبان کمکنگاه کردند تا درِ انبار باز شود.
فانگ هنگ به دنبال مایکا ازفدراسیون در عبور کرد و با دیدنچرخید صحنه داخل انبار، ابروهایش را بالا انداخت.
آنجا در واقع یک گذرگاهآورد تلپورت بود؛ گذرگاهی ویژه کهنگاه توسط خونآشامها ساخته شده بود.
دقیقتر بگوییم، اینخود گذرگاه تلپورت نوعیتیمی آرایه جادویی کیمیاگری بود.
این آرایه جادویی در هر بار استفاده فقطبودن گنجایش یک نفر را داشت و برای فعالسازیاینکه همزمان آن، به بیش از ده خونآشام نیاز بود.
علاوه بر مصرف قدرت ذهنی، به خون انسان نیز به عنوان منبع انرژی واسطهکرد نیاز داشت، بنابراین نمیتوانست به عنوان یک گذرگاه تلپورت در مقیاس بزرگ برای خونآشامهاماجرا استفاده شود. در بهترین حالت، فقط میتوانست یک یا دو تیم کوچک را منتقل کند.
از زمانی که خونآشامها به فناوری دستگاه شکافندهبودن فضا دست یافته بودند، به ندرت از ایناینکه آرایه جادویی تلپورت به شدت عقبمانده استفاده میکردند.
اما در میدانهای نبردِ تهاجمشخصاً به دنیای واقعی، این آرایهرهبری تلپورت ابتدایی هنوز هم کاربرد داشت.
مایکا در حالی که در مرکزداد آرایه تلپورت میایستاد، گفت: «بیا بریم.لبخند باید با دوک ژائو تای ملاقات کنیم.»
یکی از دوکهای خونآشامها؟
فانگ هنگاعضای به فکرشائوچیانگ فرو رفت.
آنها با هم قدم بهشخصاً درون گذرگاه تلپورت گذاشتند. نور قرمزیقرار در برابر چشمان فانگ هنگ درخشید.
...
اینجا یکی ازبسیار مقرهای اصلی خونآشامهافدراسیون در دنیای واقعی بود.
فانگ هنگ دوباره چشمانششائوچیانگ را باز کرد وبودن به اطراف نگاهی انداخت.
در کنار دیواره سنگی قهوهای تیره، گروهیدستگیری از خونآشامها با احترام و روی یکآخر زانو، دور آرایه تلپورت زانو زده بودند.
بوی به شدتفدراسیون تند و زنندهداد خون به مشامش رسید.
مایکا به سمت فانگ هنگ رفتفدراسیون و گفت: «رسیدیم، بیا بریم. نقشه عوضنگاه شده. باید عجله کنیم. دوک هنوز منتظرمونه.»
«باشه.»
فانگ هنگ بهخود اطراف نگاه کرد ودستگیری پرسید: «راستی، اینجا کجاست؟»
مایکا از کنار فانگ هنگ گذشت ونفر مستقیم به جلو رفت: «به نظر میرسهاحترام چیز زیادی درباره نقشه این بارمون نمیدونی.»
«قبلاً که بهت گفتم. من تو دنیای واقعی فعالیت میکردم و کاملاً اتفاقی دیدم کهلبخند فدراسیون میخواد علیه شما اقدام کنه. فقط از روی حسن نیت بهتون هشدار دادم، ولیبشه کی فکرش رو میکرد تو چنین دردسر بزرگی بیفتم؟ آدمای فدراسیون حسابی از خجالتم دراومدن.»
فانگ هنگ بافدراسیون لحنی خونسرد و تمسخرآمیزنفر این حرفها را زد.
«این یکی از سهآورده پایگاهیه که آقای جیانپان تو دنیای واقعی تأسیس کرده.»
مایکا در حالی که به جلو میرفت، با حوصله برای این خونآشام «بدشانس» توضیح داد: «سهاینکه مهر و موم روی بدن پادشاه وجود داره. اولین مهر، همون مهر بیرونیه. وقتی این مهرخواهش برداشته بشه، تبدیل به همین سنگی میشه که تو دستته. خوبیش اینه که میشه جابهجاش کرد.»
«دومین مهر برایبسیار بیدار کردن کامل قدرتشائوچیانگ بقایای بدن پادشاه خونآشامهاست.»
«برای تکمیل این بخش، به خون متراکم بیشتر و بیشتری نیاز داریم. نقشه اصلی این بود کهاختیار دو بخش از مهر و موم رو تو پایگاه قبلی حل و فصل کنیم، بعد بریم بهرئیس سرزمین منشأ تا آخرین بخش مهر رو باز کنیم و میراث پادشاه خونآشامها رو به دست بیاریم.»
فانگ هنگشانهاش با شنیدن اینشخصاً حرف پرسید: «میراث؟»
«آره، به محض اینکه سومین مهر رو باز کنیم، میتونیمنگاه قدرت پادشاه خونآشامها رو بیدار کنیم و میراثش رو بهممنونم دست بیاریم. اون موقع، نفرین روی بدنهامون کاملاً از بین میره!»
چشمان مایکا پر از اشتیاقاعضای شد: «طبیعتاً، ما خونآشامها دوبارهنفر کنترل دنیا رو به دست میگیریم!»