---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 902: منفجر شد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 902: منفجر شد

0

فانگ هنگ‌همراه​ دندان‌هایش را‌بودند​ به هم سایید.

لعنتی! او واقعاً‌چهره‌اش​ کنترل فرم تایرانت را‌اینکه​ از دست داده بود!

در ابتدا، او‌قراره​ واقعاً دنبال بهانه‌ای برای‌آشنا​ حمله به نان می‌گشت.

اما هرچه نبرد شدیدتر‌آورد​ شد، فرم تایرانت دیگر‌چهره‌اش​ تحت کنترل او نبود!

فانگ هنگ احساس کرد که مقدار عظیمی از قدرت‌کوهپایه​ ذهنی‌اش را مصرف کرده و در کمتر از چند ثانیه،‌چهره‌اش​ کنترل فرم تایران همجوش خود را از دست داده است.

مایکا با احساس نوسانات هاله فرم تایرانت، وحشت‌دوک​ کرد و گفت: «این خیلی بده. نیت، حس‌رفتند​ نمی‌کنی این نوسانات خیلی آشنان؟ قراره منفجر بشه؟»

این حس‌آشنان​ بیش از‌منفجر​ حد آشنا بود!

قبلاً در غار، قربانی قبل‌نگاه​ از انفجار، دقیقاً همین نوع نوسانات‌فکر​ را از خود ساطع کرده بود.

فانگ هنگ سر تکان‌بودند​ داد. او هم آن‌کردند​ را حس کرده بود.

به نظر می‌رسید‌چهره‌اش​ که واقعاً در‌فکر​ حال انفجار است.

بالا در آسمان، فرم تایران همجوش یک بار‌قبلاً​ دیگر به نان نزدیک شد و با قدرت‌ساطع​ خشن خون حیات، مشتی به جلو پرتاب کرد!

«بوم!» هنوز مشتش کامل پرتاب‌نگاه​ نشده بود که خون حیات‌خبر​ ناگهان در هوا منفجر شد!

یک ستون نورانی و خیره‌کننده‌همزمان​ از خون حیات یک بار‌ژانگ​ دیگر به آسمان شلیک شد!

چشمان فانگ‌می‌رفت​ هنگ با درخششی‌خبر​ قرمزرنگ پوشیده شد.

«عقب‌نشینی کنید!» چند خون‌آشامی که همراه‌بیش​ با فانگ هنگ در حال تماشا بودند،‌دقیقاً​ همزمان به غار پشت سرشان عقب‌نشینی کردند.

در کوهپایه، ژانگ‌پایین​ یوانشینگ دوربین دوچشمی‌اش‌کوهستان​ را پایین آورد.

با نگاه به ستون نورانی خون‌پشت​ حیات که در کوهستان بالا می‌رفت،‌دوربین​ چهره‌اش پر از شک و سردرگمی شد.

نه، چه خبر بود؟

فکر اینکه دوک خون‌آشام در حال مبارزه با آن‌غار​ فرم‌های تایران همجوش بود. و آن انفجار در آخر‌داد​ چه بود؟ آیا آن‌ها با هم از بین رفتند؟

ژانگ یوانشینگ برگشت‌پایین​ تا به اولد‌کوهستان​ بلک نگاه کند.

اولد بلک هم مبهوت شده بود.‌پشت​ او سرش را تکان داد و گفت:‌دوچشمی‌اش​ «مطمئن نیستم. شاید از کنترل خارج شده.»

یک سرباز فدراسیون پیشنهاد‌سردرگمی​ داد: «فرمانده، باید بریم بالا‌خون‌آشام​ و وضعیت رو بررسی کنیم؟»

ژانگ یوانشینگ اخم کرد.

خون‌آشام‌ها بیش‌دوچشمی‌اش​ از حد‌آورد​ عجیب بودند.

«نه، نزدیک نشید. یکم‌بودند​ دیگه صبر کنید. تیم‌کردند​ پشتیبانی به زودی می‌رسه.»

در غاری در نیمه‌های کوه، مایکا در‌اینکه​ داخل پناه گرفته بود و به ستون‌آن‌ها​ نوری که به تدریج کم‌رنگ می‌شد، نگاه می‌کرد.

او دهانش را باز‌منفجر​ کرد، سپس برگشت تا‌قبلاً​ به فانگ هنگ نگاه کند.

«چرا منفجر شد؟»

فانگ هنگ در حالی که عرق سرد روی پیشانی‌اش‌کوهپایه​ را پاک می‌کرد و خودش هم بسیار متعجب بود،‌می‌رفت​ گفت: «به نظر می‌رسه که قربانی خیلی پایدار نبوده.»

در ابتدا، او فقط می‌خواست از قدرت فرم تایرانت‌خون‌آشام​ برای متوقف کردن دوک خون‌آشام استفاده کند. انتظار نداشت‌اولد​ که مرتکب اشتباه شود و باعث انفجار آن شود.

استفاده از بقایای پادشاه خون‌آشام‌ها دشوارتر از حد انتظار‌غار​ بود. اگر مراقب نبود، فرم تایران همجوش او به‌داد​ حالت جنون درمی‌آمد و کنترل آن را از دست می‌داد.

فکرش را‌دوچشمی‌اش​ بکن که‌آورد​ منفجر شد!

آن‌ها باید‌همراه​ سریعاً به وضعیت‌همزمان​ صحنه رسیدگی می‌کردند!

فانگ هنگ به سرعت به سمت محلی که انفجار‌خون‌آشام​ رخ داده بود دوید: «سریع باشید، بقایای پادشاه هنوز‌اولد​ باید همونجا باشه. بیاین بریم و قلب رو پس بگیریم!»

درسته! بقایا! مهم‌ترین‌قراره​ چیز الان پیدا‌بیش​ کردن بقایا بود!

مایکا هم به خودش آمد‌نگاه​ و به دنبال فانگ هنگ‌خبر​ به سمت محل انفجار رفت.

قدرت قلب پادشاه خون‌آشام‌ها تقریباً تمام‌پشت​ شده بود، بنابراین شدت انفجار این‌دوربین​ بار بسیار کمتر از دفعه قبل بود.

ستون نور قرمز خونی که به آسمان‌اینکه​ اوج گرفته بود، کمتر از نیم ثانیه‌آن‌ها​ دوام آورد و سپس کاملاً محو شد.

یک گودال بزرگ در مرکز انفجار شکل‌آشنا​ گرفته بود. فرم تایران همجوش در اثر‌همین​ انفجار از قبل به خاکستر تبدیل شده بود.

فانگ هنگ با‌پایین​ عجله به کنار گودال‌می‌رفت​ رفت و اخم کرد.

او هنوز‌همراه​ یک قدم‌بودند​ دیر رسیده بود.

قلب پادشاه به طور خودکار‌خبر​ به دوک نان که به شدت‌فرم‌های​ مجروح شده بود، متصل شده بود.

«این...» مایکا با‌قراره​ دیدن این وضعیت،‌بیش​ چشمانش سیاهی رفت.

آن‌ها این همه مدت منتظر رسیدن یک نیروی کمکی در‌خبر​ سطح دوک بودند، اما قبل از اینکه حتی بتوانند ببینند شخص‌رفتند​ تازه‌وارد کیست، او به قربانی برای پادشاه خون‌آشام‌ها تبدیل شده بود؟!

مایکا در دلش احساس تلخی کرد. او‌سرشان​ به فانگ هنگ که در کنارش بود‌پایین​ نگاه کرد و پرسید: «حالا چیکار کنیم؟»

فانگ هنگ نگاهش را به‌خبر​ سمت جمعیت حاضر در کوهپایه‌مبارزه​ تغییر داد و احساس سردرد کرد.

«اول برش گردونین به غار!»

«باشه!»

آن دو، نانِ بی‌هوش‌بودند​ را برداشتند و به‌کردند​ سرعت به غار برگشتند.

...

در غار، خون‌آشام‌ها‌قراره​ در دوراهی سختی‌بیش​ گرفتار شده بودند.

خون تمام شده بود‌آورد​ و حالا توسط افراد‌چهره‌اش​ فدراسیون محاصره شده بودند.

همه بی‌اختیار به فانگ‌بودند​ هنگ نگاه می‌کردند و منتظر‌کوهپایه​ بودند تا او تصمیمی بگیرد.

فانگ هنگ هم سرش‌سردرگمی​ را پایین انداخت و‌دوک​ در دلش به محاسبه پرداخت.

اگر می‌خواستند با زور و‌بشه​ به همراه قربانی از آنجا‌قربانی​ خارج شوند، درصد موفقیتشان چقدر بود؟

یکی از شیوخ خون‌آشام‌ها وضعیت دوک نان را بررسی کرد و برای همه توضیح داد: «وضعیت قربانی به شدت‌آن‌ها​ ناپایداره. سرزمین منشأ از ما خیلی دوره. اگه بخوایم با زور منتقلش کنیم، قطعاً در طول مسیر کنترلش رو‌بریم​ از دست می‌دیم. امن‌ترین نقشه اینه که فوراً مراسم رو اجرا کنیم و وضعیت قربانی رو به ثبات برسونیم.»

مایکا با اضطراب گفت: «پس‌همزمان​ منتظر چی هستیم؟ یه راهی‌ژانگ​ برای اجرای مراسم پیدا کنین!»

«خون باقی‌مونده‌می‌رفت​ برای تکمیل‌سردرگمی​ مراسم کافی نیست.»

عجب، یک بن‌بست کامل.

خونی که از انسان‌های‌آورد​ بیرون غار جمع‌آوری شده‌چهره‌اش​ بود، تقریباً تمام شده بود.

یعنی باید پایین می‌رفتند‌بودند​ و با فدراسیون می‌جنگیدند تا‌کوهپایه​ از آن‌ها کمی خون بگیرند؟

در گوشه‌ای، بازیکنی که توسط اولد بلک استخدام شده بود، به گوشی‌اش نگاه کرد‌آن‌ها​ و حالت چهره‌اش تغییر کرد. او به سمت فانگ هنگ رفت و گوشی را‌سرباز​ به او داد: «فانگ هنگ، اولد بلک ازم خواست این گوشی رو بهت بدم.»

فانگ هنگ گوشی را‌منفجر​ گرفت. امیدوار بود اولد بلک‌غار​ خبرهای خوبی برایش داشته باشد.

در پایین کوه، اولد بلک به غار بالای‌چهره‌اش​ سرش نگاه کرد و پرسید: «فانگ هنگ، سر‌فرم‌های​ و صدای زیادی به پا شد. اوضاع چطوره؟»

«خیلی خرابه،‌همراه​ اما اون‌بودند​ دردسر حل شد.»

اولد بلک خنده‌ای خشک کرد و گفت: «هه‌دوک​ هه، تو واقعاً شاهکاری.» او می‌دانست که منظور‌رفتند​ فانگ هنگ از «دردسر»، همان دوک خون‌آشام، نان است.

«تو چطور؟‌آشنان​ اوضاع سمت‌منفجر​ تو چطوره؟»

«نیروهای کمکی فدراسیون تو راهن. فانگ هنگ، نیروهای کمکی این بار، نخبگان دفتر بازرسی هستن. اونا به شدت قدرتمندن. پیشنهاد می‌کنم هرچه زودتر از اونجا تخلیه کنی.‌شده​ دفاع در سمت شرق از همه ضعیف‌تره. از خون‌آشام‌ها به عنوان طعمه استفاده کن تا از سمت غرب حمله کنن، بعد بقایای پادشاه خون‌آشام‌ها رو بردار و‌نیمه‌های​ تنهایی به سمت شرق فرار کن. با توانایی‌هایی که داری، باید بتونی این کار رو انجام بدی. منم یه راهی پیدا می‌کنم تا اونجا بهت ملحق شم.»

فانگ هنگ سرش را خاراند و گفت: «نمی‌تونم. یه اتفاقی افتاد. قلب پادشاه الان به بدن‌نگاه​ دوک نان متصل شده که وضعیتش خیلی ناپایداره. باید یه راهی پیدا کنی تا فدراسیون رو‌رفتند​ معطل کنی. علاوه بر این، باید یه راهی پیدا کنم تا کمی خون به دست بیارم...»

اولد بلک حرفش را قطع کرد: «فانگ هنگ، ما‌خون‌آشام​ وقت نداریم. من می‌تونم کمکت کنم حمله فدراسیون شمالی رو‌بلک​ به تاخیر بندازی، اما نمی‌تونم جیان موژی رو معطل کنم.»

«ها؟ جیان موژی؟»

جیان موژی، لرد جهان منطقه‌نگاه​ ۱ و مغز متفکر پشت‌خبر​ تمام ماجرای جانشینی پادشاه خون‌آشام‌ها بود.

«آره، فضای همجوشی سرزمین منشأ اوضاع خوبی نداره. اون دیگه نمی‌تونه بیشتر از این‌پایین​ صبر کنه. همین الان درخواست کمک مایکا رو دریافت کرده و برای همین، یه شاهزاده‌آیا​ خون‌آشام دیگه رو فرستاده تا تعداد زیادی از خون‌آشام‌ها رو به سمت شما رهبری کنه.»

لعنتی!

از یک طرف شاهزاده خون‌آشام بود و از‌قبلاً​ طرف دیگر تیم نخبگان دفتر بازرسی فدراسیون. فرقی نمی‌کرد‌تکان​ کدام طرف باشد، او نمی‌توانست هیچ‌کدام را شکست دهد.

یعنی واقعاً آسمان‌ها‌پایین​ قصد نداشتند هیچ‌کوهستان​ راه فراری برایش بگذارند؟

فانگ هنگ‌همراه​ حتی دلش‌بودند​ می‌خواست ناسزا بگوید.

«پیشنهاد می‌کنم سریع تصمیم بگیریم و این خون‌آشام‌ها‌دوک​ رو رها کنیم. می‌خوام برم سرزمین منشأ تا‌رفتند​ ببینم می‌تونم تابوت‌ها رو به دست بیارم یا نه...»

همم؟ انگار یه چیزی بود...

فانگ هنگ به حرف‌های اولد بلک‌کوهستان​ توجهی نکرد. او چشمانش را ریز‌اینکه​ کرد و ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

او حرف اولد بلک را قطع کرد‌سرشان​ و پرسید: «اولد بلک، شاهزاده خون‌آشام احتمالاً‌پایین​ نمی‌دونه که تو بهشون خیانت کردی، درسته؟»

«نمی‌تونم با اطمینان‌چهره‌اش​ بگم، اما قطعیه‌فکر​ که بهم مشکوک شدن.»

فانگ هنگ بعد از کمی فکر‌بیش​ کردن پرسید: «اولد بلک، فکر می‌کنی نخبگان‌دقیقاً​ تیم بازرسی فدراسیون با شاهزاده درگیر بشن؟»

ناولها | novelha.net