چپتر 1256: فصل ۱۲۵۶ - ذوب شدن
0به نظر میرسید صورت سالوادورنگاهی در حال ذوب شدن استبالا و پوستش از روی استخوانهایش میریخت.
انگار که در حال پوستاندازی باشد، تکههای بافت عضلانی از استخوانهایشنگاهی جدا میشدند و حتی استخوانها نیز به تدریج ذوب شدند، تارنگ اینکه یک فرم حیات فوقالعاده عجیب در مقابل چشمان همه شکل گرفت!
هیچ پوستی نداشت و بدنش با لایهای ازپایین باکتریهای خاکستری-قهوهایِ در حال لولیدن پوشیده شده بود.مناطق شبیه دیوی بود که از جهنم بیرون خزیده باشد!
«غلوپ...»
مایع لزج قارچمانند، بیشتر و بیشتر از بدن سالوادور بهبالا پایین سرازیر میشد و فرشی از قارچ روی زمین بهکنترل جا میگذاشت که به سرعت به مناطق اطراف گسترش مییافت!
سالوادور ظاهر اصلی خود را از دست دادهچیزی بود، تنها سایهای پیچیده در باکتریها و دوبالا چشم نارنجیِ خیرهکننده از او باقی مانده بود.
«اعلیحضرتا...»
مشاور شخصی سالوادور، تئو، وقتی دید او در مقابلبدن چشمانش وارد حالت شیطانی شده، چشمانش پر از ترسیمناطق بیحد و مرز شد. ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت.
درست وقتی که یک قدم کوچک بهتوده عقب برداشت، ناگهان احساس عجیبی به او دستکنید داد، انگار چیزی به کف پاهایش چسبیده بود.
نگاهی به پایین انداخت واحساس دید که پاهایش با لایهایچسبیده از قارچ پوشیده شده است.
«غلوپ غلوپ...»
توده باکتریایی ازخزیده روی زمین شروعلزج به بالا رفتن کرد.
«اعلیحضرتا! اعلیحضرتا،چیزی لطفاً به مننگاهی رحم کنید! اعلیحضرتا!»
رنگ از چهره تئو پریده بود. اوداد متوجه شد که کنترل نیمتنه پایینش را کاملاًشروع از دست داده و اصلاً نمیتواند تقلا کند.
توده باکتریایی به سرعت از پاهایش به سمتپایین بدنش گسترش یافت، تا اینکه تئو را کاملاًمناطق در بر گرفت و یک بدن استوانهای شکل داد.
«فیش... غلوپ...»
در کمتر از دو ثانیه، لایه بیرونی قارچ شروعشروع به ریزش کرد و روی زمین افتاد و فرشیپریده را تشکیل داد که در همه جهات پخش میشد.
حالت چهره همه تغییر کرد.
تئو کجا بود؟
با دقت بیشتر، متوجه شدند تئولزج که در ابتدا در باکتریها پیچیدهمیشد شده بود، مدتها پیش ناپدید شده است!
در کمتر از دو ثانیه، اوانداخت کاملاً توسط باکتریها جذب شده وکرد به توده باکتریایی جدیدی تبدیل شده بود!
این بیشقدم از حدناگهان وحشتناک بود!
با دیدن مرگ بیرحمانه تئو، رنگ از چهره نگهبانانی که سالوادورفرشی با خود آورده بود پرید. همه آنها عقبنشینی کردند، از ترسخود اینکه اگر به توده باکتریایی نزدیک شوند، تئوی بعدی خواهند بود!
با این حال، برای برخی از سربازان امپراتوری خیلی دیر شده بود که به اینزمین موضوع فکر کنند. بیشتر تودههای باکتریایی از قبل به پاهایشان رسیده و دور پاهای بیشباکتریها از ده نگهبان پیچیده شده بودند و آنها را در جای خود گیر انداخته بودند.
«چه خبره؟»
«اعلیحضرت توسط دیو تسخیر شده!!»
«مراقب توده باکتریایی باشید!»
«عقبنشینی کنید! سریع عقب بکشید!»
وقتی سربازان امپراتوری سالوادور را که به یک هیولاشروع تنزل یافته بود و همچنین توده باکتریایی زیر پاهایشان رامتوجه دیدند، با وحشت فریاد زدند و به سرعت عقبنشینی کردند.
با دیدن این صحنه، بازیکن بلافاصله فریاد زد: «سربازان امپراتوری! مراقب باشید! این دانهباکتریایی شیطانی است! سالوادور سعی کرد از قدرت دانه شیطانی استفاده کند، اما توسط دانه شیطانیکاملاً بلعیده شده است. او عقلش را از دست داده و به یک هیولا تبدیل شده!»
«والاحضرتا!» اد از هرجومرجی که در مقابلش بود غرق در شادی شد.قارچ او بلافاصله به تانگ مو نگاه کرد و با عجله گفت: «حرکتت روتنها بکن. از جذبهت به عنوان جانشین خانواده سلطنتی استفاده کن. الان بهترین فرصتمونه!»
«درسته!»
تانگ مو سر تکان داد و به سربازان امپراتوری نگاه کرد و فریاد زد: «سربازانکنید امپراتوری، گوش کنید! سالوادور جنایات زیادی مرتکب شده و دیگه لیاقت رهبری امپراتوری رو نداره. اونفیش به دیوی تبدیل شده که مردم بیگناه رو کشته. دنبالم بیاید و این دیو رو بکشید!»
«بله، قربان!»
در یک طرف جانشین رسمی امپراتوری، تانگ موپایین قرار داشت، در حالی که در طرف دیگر هیولایاطراف دیوانهای بود که سالوادور به آن تبدیل شده بود.
سربازان امپراتوری برای انتخابغلوپ و ایستادن در کناربیشتر تانگ مو هیچ تردیدی نکردند.
اد و بقیه بازیکنان با دیدنانداخت این صحنه نفس راحتی کشیدند و حتیلطفاً میخواستند برای جشن گرفتن شامپاین باز کنند!
موفقیت!
لرد فانگغلوپ هنگ بیش ازقارچمانند حد قدرتمند بود!
پس از تکمیل مأموریت جمعآوری جرایم سالوادور تا ۲۰۰بدن درصد، او میتوانست بهراحتی تأیید امپراتوری را به دستمناطق آورد و قدرت سلطنتی را از آنِ خود کند.
او هرگز فکر نمیکرد کهنگاهی سالوادور در مقابل چشمان همهبالا به یک هیولا تبدیل شود!
این یک غافلگیری غیرمنتظره بود!
در حال حاضر،مایع آنها فقط باید بابدن سالوادورِ شیطانیشده مقابله میکردند.
در واقع، تیمهای بازیکنان ازمایع مدتها قبل برای نبرد باپایین باس نهایی آماده شده بودند.
سالوادور برای مدت طولانی در خانواده سلطنتی پنهان شده بود و بازیکنان موفق شده بودند اطلاعاتیرنگ درباره او پیدا کنند. آنها تأیید کرده بودند که سالوادور با تحقیقات مربوط به «دیوها» ارتباطکمتر دارد و لی شوئه از مدتها قبل تشخیص داده بود که سالوادور توانایی شیطانی شدن را دارد.
علاوه بر اطلاعاتی که فانگ هنگ از کتاب سالوادورپاهایش به دست آورده بود، آنها مطمئن بودند که سالوادورکرد از «دانه شیطانی» برای آزمایش روی خودش استفاده کرده است.
نبرد با باسمایع از قبل دربیشتر حد انتظاراتشان بود.
میخائیل و وی تائوغلوپ نگاهی به یکدیگر انداختندبیشتر و سر تکان دادند.
«بیایید باچیزی هم حملهچسبیده کنیم و بکشیمش!»
در همان زمان، یکناگهان خط از اعلانهای بازی رویپاهایش شبکیه چشم بازیکنان ظاهر شد.
[اعلان: بازیکن یک مأموریت ویژه - مجازات را فعال کرده است.]
...
در کاخ زیرزمینی، فانگ هنگ به تنهایی در سایه سقفچسبیده وارونه آویزان بود و گروهی از افراد دربار مقدس رارحم که در فاصله نهچندان دوری قرار داشتند، زیر نظر داشت.
اسقف اعظم، کارکیلا، عصای خود رابیشتر به صورت عمودی روی زمین قرار دادزمین که نوری طلایی از آن ساطع شد.
پس از شکوفا شدن نور، یک سدقارچمانند نوری بزرگ و طلایی تیره در مرکز سدزمین شکل گرفت و تیم را در بر گرفت.
به نظر میرسید بدن بلعنده اصلیانداخت نسبت به ویژگی نور مقدس محتاطکرد است و برای حمله پیشقدم نشد.
اسقف اعظم کارکیلا در مقابلاحساس سکوی گرد در حالت دعاچسبیده ایستاد و در سکوت ورد خواند.
نوری طلایی بهمایع تدریج در مقابلبیشتر او شکوفا شد.
بدن بلعنده اصلی روی سکویمایع گرد، تهدید را احساس کردپایین و شروع به کمی عقبنشینی کرد.
نور طلایی حمله کرد و به آرامیتوده در امتداد ورودی غار عمیق پخش شدرحم تا اینکه به داخل غار عمیق نفوذ کرد.
«زی زی زی، زی...»
صدای جلز و ولزی کهقارچمانند شبیه به تبخیر آب جوش بود،فرشی از ته غار به گوش رسید.
بدن بلعنده اصلی چیزی را احساس کرد. اوبیشتر مدام تقلا میکرد تا از سوراخ عمیق بیرون بخزدسرعت و سرعت فرارش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.
فانگ هنگ مخفیانه اقدامات دربار مقدسانداخت را از دور زیر نظر داشتکرد و نتوانست جلوی زمزمههای درونیاش را بگیرد.
«آدمهای دربار مقدس خیلی عجیبوغریبن...»
اونا واقعاً داشتن نور مقدس روبیشتر کنترل میکردن تا مهر و مومقارچ ته غار عمیق رو از بین ببرن؟
قصد داشتن چیکار کنن؟
چرا به نظر میرسید که میخوادانداخت به بدن بلعنده اصلی کمک کنهکرد تا از اون سوراخ عمیق خلاص بشه؟
ناگهان، فانگ هنگ احساس کرد کسیعجیبی به او نگاه میکند. او با هوشیاریتوده به سمت مسیر آن نگاه خیره شد.
تانگ وو و نگهبانان همراهش دربیشتر پشت سر کارکیلا نگهبانی میدادند وقارچ با هوشیاری به عقب نگاه میکردند.
در میان آنها، به نظر میرسید پیرمردی ازبیشتر شورای شیوخ متوجه چیزی در سمت او شدهمیگذاشت است و داشت آن منطقه را جستجو میکرد.
«اوضاع خوبچیزی نیست، الاناسچسبیده که لو برم.»
قلب فانگ هنگ یک لحظه ایستاد. او بلافاصله نگاهشپاهایش را برگرداند و سپس دوباره با مصرف استقامت خود،کرد مهارت مخفیکاری را فعال کرد تا حضورش را کمرنگتر کند.
پیرمرد به منطقهای که فانگ هنگ در دوردست قرار داشت نگاه کرد و شک وسرعت تردیدی در دلش افتاد. او دقیقاً میخواست دو قدم به جلو بردارد تا دوباره بررسینارنجیِ کند که صدای قدمهای شتابزدهای را از انتهای راهروی کاخ زیرزمینی شنید، بنابراین متوقف شد.
یکی دیگر از نگهبانان با صداییلزج آرام به تانگ وو گزارش داد:میشد «اعلیحضرت تانگ وو، اونا باید همینجا باشن.»
«آره.»
تانگ وو سر تکانناگهان داد و برگشت تاچیزی به آن شخص خوشآمد بگوید.
در انتهای تونل، شیائو یونقارچمانند تیمی را که در حالمیشد جستجوی کاخ زیرزمینی بود، رهبری میکرد.
توجه همهبیرون به گروه شیائومایع یون جلب شد.