چپتر 839: بدون عنوان
0«شنیدم که آتینا به تبانی با غریبهها مشکوک شده. ممکنه به نابودی آنگتاس ربطهستی داشته باشه. شورای شیوخ اونو تو زندان تاریک خون زندانی کرده.» نیت دیوانهوار سرشعرق را تکان داد: «دیگه چیزی نمیدونم. واقعاً دیگه هیچی نمیدونم. لطفاً از جونم بگذرین.»
مو جیاوی پرسید:بشن «زندان تاریک خون،ورودی اونجا دیگه کجاست؟»
«زندان تاریک خون یه فضای کوچیکه که بهطور ویژه باز شده. جاییه که خونآشامها نسلاندرنسلهشدار مجرماشون رو اونجا نگه میدارن. فقط خونآشامها حق دارن متخلفا رو زندانی کنن و فقطنداره خونآشامها میتونن واردش بشن. شورای شیوخ اختیار باز کردن ورودی گذرگاه زندان تاریک خون رو داره.»
«اوه؟»
فانگ هنگ چانهاش را لمس کرد وجادویی لحظهای در فکر فرو رفت، سپس پرسید:هستی «پس میتونی منو ببری به زندان تاریک خون؟»
«شما میخواین برین اونجا؟»
نیت برای لحظهای مات و مبهوت ماند ومقداری سپس پشتسرهم سر تکان داد: «آره، تا وقتیهمونجا که از جونم بگذرین، هر کاری میخواین میکنم.»
«اما چطورانجامش میتونم بهتشنیدن اعتماد کنم؟»
«میتونم روینشون خط خونیمصحبت قسم بخورم.»
فانگ هنگ سرشبشن را تکان داد:ورودی «نه، این کافی نیست.»
«من انجامشیاد میدم! منالان انجامش میدم!»
با شنیدن این حرف،شنیدن مو جیاوی فهمید کهدادن کاری برای انجام دادن دارد.
او با هیجان و لبخندی بدجنسانه روی چهرهاش جلو رفتآورد و داوطلب شد: «هه هه، برادر بزرگ، من یه ترفندهاییبخوری از تیم شکارچی شیاطین یاد گرفتم. الان بهت نشون میدم.»
مو جیاوی در حیناختیار صحبت، مقداری پودر جادوییداره ویژه از کولهپشتیاش بیرون آورد.
او به نیت نگاه کرد و هشدار داد: «همونجاپودر که هستی بمون. تکون نخور. اگه شکست بخوری، میمیری.بمون اگه مردی منو سرزنش نکن. هیچ ربطی به من نداره.»
با شنیدن این حرف، عرقحرف سردی روی پیشانی نیت نشست.هیجان او جرئت نمیکرد تکان بخورد.
پس از کمی تلاش، مو جیاویپودر یک آرایش جادویی مهر شکارچی شیاطینهشدار ویژه روی پشت نیت حک کرد.
او دستش رابشن دراز کرد و رویگذرگاه پشت نیت فشار داد.
نور قرمز تیرهای ازالان آرایش جادویی ساطع شدمقداری و به آرامی محو گردید.
«تموم شد.»
مو جیاوی با دیدن اعلان مبنی بر موفقیتآمیز بودن آرایشآورد جادویی و اینکه مهارت شکارچی شیاطین و امتیازات تجربه رابخوری به دست آورده بود، با رضایت دستهایش را به هم کوبید.
فانگ هنگ پرسید: «این چیه؟»
مو جیاوی خندید و به نیت نگاه کرد: «بعد از اینکه خط خونی شکارچینگاه شیاطین ارتقا پیدا کرد، اینو به دست آوردم. این یه مهارت موروثی از شکارچیهیچ شیاطین ارشده. تو سه روز، اگه نتونی این مهر رو بشکنی، با ما میمیری.»
حالت چهرهانجامش نیت چندینشنیدن بار تغییر کرد.
او گیج شده بود.
شکارچی شیاطین؟ مگهبشن اونا خیلی وقتورودی پیش منقرض نشده بودن؟
«میراث شکارچی شیاطین کمتر از خونآشامها نیست. یا میتونی شکارچیهای شیاطین سطح بالاآورد دیگهای پیدا کنی تا کمکت کنن آرایش جادویی رو بشکنی، یا میتونی بری پیشنکن شورای شیوخ خونآشامها تا یه مراسم برگزار کنن و این مهر رو برات بشکنن.»
مو جیاوی خندید و سپس توضیح داد: «بهش فکر نکن. من قبلاً پرسوجو کردم. تمام شکارچیهای شیاطینبزرگ تو این دنیا خیلی وقت پیش مردن. نجات دادنت از طریق شورای شیوخ حتی از اینم غیرممکنتره.نگاه شورای شیوخ الان حتی نمیتونن از پس خودشون بربیان، چطور میتونن گناهکاری مثل تو رو نجات بدن؟»
نیت به موحین جیاوی خیره شد:پودر «چی گفتی؟! گناهکار کیه؟!»
«به خودت نگاه کن. یادت رفته همین الانداره چی گفتی؟ رازهای خونآشامها کاملاً توسط تو فاشفکر شده. اگه تو گناهکار نیستی، پس کی گناهکاره؟»
نیت دهانش را باز کرد و میخواستصحبت آن را رد کند، اما احساس کردنگاه که هیچ راهی برای بیانش وجود ندارد.
او نفس عمیقی کشید وحرف مخفیانه فکر تکهتکه کردن موهیجان جیاوی را در سرش سرکوب کرد.
«چرا با ما همکاری نمیکنی؟ بعدپودر از اینکه کارمون تموم شد، میتونیمهشدار تو رو از این مکان دور کنیم.»
مو جیاوی سیاست چماق و هویج را در پیش گرفت و به نیت نگاهکرد کرد: «نگو که بهت فرصت ندادم. من اینهمه اطلاعات بهت دادم. چرا حدس نمیزنی ماماند از کجا اومدیم و چرا میخوایم درباره آتینا بپرسیم؟ و همینطور، کی آنگتاس رو دزدیده؟»
با شنیدن اینگرفتم حرف، نیت ماتحین و مبهوت ماند.
او قبلاً آنقدرها به بقا فکر نکردهانجام بود. حالا، بعد از راهنمایی مو جیاوی،جلو او روی حرفهای مو جیاوی تأمل کرد...
ناگهان، نیت همهچیز را فهمید.
مردمکهایش تنگ شد و با ناباوریورودی به فانگ هنگ نگاه کرد: «کارچانهاش تو بود؟! تو آنگتاس رو دزدیدی؟»
«آره.»
با شنیدن اینکه شخص روبهرویشحرف به این موضوع اعتراف کرد،هیجان نیت حتی بیشتر غافلگیر شد.
ناگهان، امید بهحین زنده ماندن درپودر قلبش شعلهور شد.
فانگ هنگ مکثی کرد و با نگاهی سرد، مستقیم به نیت خیره شد: «آنگتاس تو دستایفکر منه. تصمیمت رو گرفتی؟ کمکم کن یه کاری انجام بدم. بعد از اینکه کار تموم شد،وقتی میتونم تو رو از اینجا ببرم. مجبور نیستی با خونآشامها بمیری. یا اینکه... میخوای همین الان بمیری؟»
نیت لبخند تلخی زد: «مگه انتخابیحین هم دارم؟ هر چی بگی انجامبیرون میدم. فقط امیدوارم بتونی سر قولت بمونی.»
«البته، به نام نور مقدس.»
فانگ هنگ در حالی که این را میگفت،کولهپشتیاش شانهای بالا انداخت. او کف دستِ سرخ وتکون خونینش را کنار کشید و نیت را رها کرد.
«بریم. ما روبشن ببر به شورای شیوخ.گذرگاه میخوام آتینا رو ببینم.»
از آنجا که او از قبل تصمیم گرفته بود در کنارکولهپشتیاش فانگ هنگ بایستد و جانش در دست آنها بود، نیت چارهایشکست جز پذیرش سرنوشتش نداشت. او پرسید: «میخواید همینطوری سرزده وارد بشید؟»
«راه بهتری هم هست؟»
نیت به آن دو نگاهمقداری کرد. هر طور که حساب میکرد،نگاه احساس میکرد این دو نفر دیوانهاند.
درسته. کسی که میتونست نقشهی دزدیدن آنگتاسگذرگاه رو بکشه و با موفقیت اون روکرد به سرانجام برسونه، قطعاً یه آدم دیوانه بود!
نیت سعی کرد قطار افکار دیوانهوارِ هر دوی آنها را دنبال کند و گفت: «در حال حاضر، امنیت شورای شیوخنخور خیلی بالاست. تعداد زیادی از خونآشامهای سطح بالا و مارکیها توی شورای شیوخ جمع شدن. خیلی سخته که بخوایم مستقیم واردمهر بشیم. علاوه بر این، مطمئن نیستم که شاهزاده و دوک وارد شکاف فضایی شده باشن یا نه. اگه باهاشون روبهرو بشیم...»
نیت با دقت فانگشنیدن هنگ و مو جیاویدادن را زیر نظر گرفت.
فانگ هنگ وحین مو جیاوی بهپودر یکدیگر نگاه کردند.
شاهزاده...
و دوک.
در واقع،انجامش این موضوعشنیدن بسیار دردسرساز بود.
آنها میدانستند که نمیتوانندصحبت شاهزاده را شکست دهند، زیرابیرون اختلاف قدرتشان بسیار زیاد بود.
دفعهی قبل، بعد از به دست آوردنگذرگاه انواع و اقسام برتریها، آنها تنها توانستندکرد سلاح مقدس خونآشامها را از شاهزاده بدزدند.
در مورد دوک، دوک بلامی یکحین آشنای قدیمی بود. هنوز هم شانسیبیرون برای مبارزه با او وجود داشت.
نیت گفت: «آقایون، من پیشنهاد نمیکنم که بادادن زور وارد بشیم. ما هنوز به شورای شیوخ نیازبزرگ داریم تا ورودی زندان تاریک خون رو باز کنه.»
«پیشنهادت چیه؟»
نیت پس از مدتی فکر کردن گفت: «اگه فقط میخواید آتینا رو ببینید، میتونم اول شمافکر رو به زندان تاریک خون ببرم. شورای شیوخ به من شک نمیکنه. میتونم تو رو به عنوانکاری یه زندانی جا بزنم و ببرمت داخل. بعد میتونی آتینا رو توی زندان تاریک خون پیدا کنی.»
نیت تأملی کرد و به مو جیاوی نگاه کرد: «اماجادویی تو نمیتونی. تو خط خونی خونآشام رو نداری و یهنخور شکارچی شیاطین هستی. قطعاً توسط زندان تاریک خون پس زده میشی.»
تبعیضه، مگه نه؟
مو جیاوی دستانش راصحبت باز کرد و نگاهیکولهپشتیاش درمانده به فانگ هنگ انداخت.
زندان تاریک خونبشن یک زندان بزرگورودی برای خونآشامها بود.
او حتییاد حق زندانیالان شدن هم نداشت.
فانگ هنگ چانهاش را مالید و فکر کرد: «خوبه. اول یهلبخندی راهی برای ملاقات با آتینا پیدا میکنم، بعد به این فکریاد میکنم که چطوری اون رو از زندان تاریک خون بیرون بیارم.»
فانگ هنگ اینجا تازهوارد بود، بنابراین دربارهی وضعیت منطقهبیرون ۶ چیز زیادی نمیدانست. او نیاز داشت اطلاعات بیشتریاگه از آتینا بگیرد تا بتواند برای حرکت بعدیاش برنامهریزی کند.
فانگ هنگ به سرعتاختیار تصمیمش را گرفت و گفت:اوه «خوبه. من باهات میام داخل.»
«میتونم هویتت رو به عنوان یهحین زندانی جعل کنم. یه روز بعدبیرون از زندان تاریک خون بیرونت میارم.»
«یه روز خیلی طولانیه. آقای مو،فهمید تو بیرون بمون و هر لحظهبدجنسانه آماده باش تا منو بکشی بیرون.»
«باشه، فهمیدم.»
مو جیاویواردش سر تکان دادکردن و پاسخ داد.
او میدانست که باید بیرون در بماندصحبت و حواسش به نیت باشد تا ازنگاه هرگونه نیت شومی از جانب او جلوگیری کند.