چپتر 940: پنچری لاستیک
0«ببخشید، واقعاً عذر میخوام.»
«عجله کنین و بکشین کنار.»
دای کونگیون سرزنش شد، اما هنوز لبخندی روی لب داشت. اونمیشناسم در حالی که دستش را به سمت حصار پشتی تکان میداد، مدامگوشمالی عذرخواهی میکرد و میگفت: «عجله کنین، موانع رو از سر راه بردارین!»
چند بازیکن از شرکت اورو جلوممکنه آمدند و به آرامی حصاری کهاون جاده را مسدود کرده بود، کنار کشیدند.
«خیلی خب، عجلهافسر کنین و اینقدراونجایی چرت و پرت نگین.»
لی شائوچیانگ با دیدن اینکه مشکلباشن حل شده، دستش را تکان دادفقط و از همه خواست به کامیون برگردند.
پس از بیش ازممکنه ده دقیقه تأخیر، کاروان بالاخرهمنم به مسیر خود ادامه داد.
کمی آنطرفتر، دای کونگیون در حالی که به ناپدید شدن آراممنم ماشین در مه سیاه نگاه میکرد، لبخند مصنوعی از روی صورتشبهشون محو شد و جای خود را به چهرهای پر از تحقیر داد.
او بیسیم ویژه مسافتهای کوتاه را از دستش بیرون آورد و در آن گفت: «هی، یهدیگر عده دارن میان اونطرف. دو نفر از فدراسیون هم تو تیمشون هستن. خب، به نصیحت گوشحتی ندادن و اصرار داشتن که به زور وارد بشن. ممکنه از آدمهای شرکت بلک فاکس باشن.»
«نه، منم اون دو تا رو نمیشناسم. از ارتش نیستن. فقط دوفقط تا افسر رده پایینن. از اونجایی که به نصیحت گوش نمیدن، بهشونبمونه یه درسی بدین و یه گوشمالی حسابی بهشون بدین تا یادشون بمونه.»
در طرف دیگر، لی شائوچیانگ ماشین را بهباشن آرامی پشت کامیون حملونقل بزرگ جلویی میراند. هورده ونمینگ هم سوار ماشین لی شائوچیانگ شده بود.
مو جیاوی گفت: «پس شرکت اورو بود. یه شرکت بزرگه کهمنم رابطه نزدیکی با فدراسیون مرکزی داره. شنیدم که اون بیرون خیلیبهشون مغرورن. حتی شرکتهای کوچیک هم جرئت ندارن سر به سرشون بذارن.»
لی شائوچیانگ اصلاً دل خوشی از شرکت اورو نداشت. او از قبل دست آنها را خوانده بود و حالا با تحقیر بهونمینگ آنها بد و بیراه میگفت: «این شرکتهای بازی فقط میخوان برای راحتی خودشون زمینها رو تصاحب کنن و بخشی از منطقه مأموریتآنها رو به انحصار خودشون دربیارن. حالا حتی جرئت میکنن جلوی تدارکات اضطراری ما رو هم بگیرن. واقعاً هیچ حد و مرزی ندارن.»
فانگ هنگ همآدمهای اطلاعاتی مربوط به شرکتمنم اورو در حافظهاش داشت.
شرکت اورو رابطه نزدیکی با فدراسیون مرکزی داشت ومنم در بازیهای سطح متوسط بسیار بزرگ بود. همچنین یکی ازنمیدن بزرگترین شرکتهای بازی در کل فدراسیون شرقی به حساب میآمد.
«بیخیال، بیخیال. صلح و صفا ثروت میاره. بیاید خودمون رو در حد اونا پایین نیاریم.» وقتی هو ونمینگ دید که لینمیدن شائوچیانگ هم از شرکت اورو خوشش نمیآید، بالاخره جرئت پیدا کرد و گفت: «شرکت ما میدونه که این منطقه توسط شرکت اوروداره اشغال شده، اما منطقه سمت راست توسط شرکت هنگدائو اشغال شده. اون شرکتهای بزرگ همهشون مثل همن. اونا نمیذارن ما عبور کنیم.»
هو ونمینگ در حالی که چهرهاش پر از نگرانی بود، آهی کشید و گفت: «دفعه قبل که مأموریت حمل تدارکاتجلویی رو گرفتم، هشت ساعت بیشتر طول کشید تا تدارکات رو تحویل بدم، چون مجبور شدیم مسیر رو دور بزنیم. درخوشی نهایت، مأموریت به عنوان یه مأموریت تأخیری ارزیابی شد. نه تنها یه قرون هم گیرم نیومد، بلکه کلی هم غرامت دادم.»
چهره هو ونمینگ تلخ شد: «شرکتهای کوچیکی مثل ما که هیچ پشتوانهای ندارن، اصلاً نمیتونن مأموریتهایی مثل حمل تدارکات اضطراری رو تکمیلحسابی کنن. راستش رو بخواید، ما فقط به این خاطر جرئت کردیم این مأموریت رو قبول کنیم که شماها برای اسکورت اومدین. وگرنه اگهجرئت منو میکشتین هم جرئت نمیکردم دوباره این مأموریت رو قبول کنم. چارهای نیست. زنده موندن به عنوان یه شرکت کوچیک اصلاً آسون نیست.»
«لعنتی!» لی شائوچیانگ محکم روی فرمان کوبید و دوباره شروع بهنمیشناسم فحش دادن کرد: «این حرومزادهها میخوان مأموریت رو به انحصار خودشون دربیارن!گوشمالی نگران نباش، وقتی رسیدیم به کمپ، یه صحبت حسابی با فرمانده میکنم.»
وقتی هو ونمینگ این رابشن شنید، بینهایت از لی شائوچیانگباشن سپاسگزار شد: «ممنونم. واقعاً ازت ممنونم!»
لی شائوچیانگ داشت به این فکراونجایی میکرد که وقتی برگشت چه بگوید، کهیادشون ناگهان صف ماشینهای جلویی دوباره متوقف شد.
«مشکل چیه؟»
در جلوی آنها، دو بازیکن از وسیلهفاکس نقلیه باری پایین پریدند و با عجله بهافسر سمتشان دویدند: «رئیس هو، لاستیکهای جلو پنچر شدن.»
«ها؟»
هو ونمینگفقط مات ورده مبهوت ماند.
«عذر میخوام، من میرم پایین تا بررسی کنم.»اون هو ونمینگ پس از عذرخواهی از همه، با عجلهنمیدن به دنبال افرادی رفت که برای بررسی آمده بودند.
خیلی زود، افراد داخل ماشین صدای هو ونمینگ رامنم از بیرون شنیدند: «زورگویی! چه زورگوییِ آشکاری! چطور تونستناونجایی این کار رو بکنن؟ چقدر طول میکشه تا درستش کنید؟»
فانگ هنگ به لی شائوچیانگ نگاه کرد، شانههایش رافاکس بالا انداخت و گفت: «به نظر میرسه که دارن تلافیپایینن میکنن. به احتمال زیاد کار همون آدمای شرکت اورو هست.»
«امکان نداره!فقط چطور میتوننرده اینقدر غیرمنطقی باشن؟»
مو جیاوی در تعجب بود که شرکت اورو چطور اینقدر جسورنیستن شده است. حتی فکر کردن به اینکه آنها جرئت کردهاند به کاروانشانیادشون حمله کنند، عجیب بود. آیا آنها واقعاً از مجازات فدراسیون ترسی نداشتند؟
فانگ هنگ گفت: «بیاید پیاده شیمبلک و یه نگاهی بندازیم.» سپس اوارتش و بقیه هم از ماشین پیاده شدند.
رنگ از رخسار هو ونمینگ پریدهممکنه بود. او در جلوی کامیون با چندنمیشناسم بازیکن در حال بحث درباره چیزی بود.
«مشکل چیه؟»
«لاستیک ترکیده.»
«آه؟»
وسایل نقلیه زرهی نظامی ازبشن لاستیکهای ضد انفجار استفاده میکردند.باشن چطور ممکن بود همینطوری بترکند؟
هو ونمینگ دندانهایش را روی هم سایید و گفت: «ما بررسی کردیم. کاریادشون میخهای روی زمینه. کاملاً مشخصه که یه نفر اونا رو روی زمین گذاشته.رابطه از روی ردشون به نظر میرسه که همین چند وقت پیش کار گذاشته شدن.»
لی شائوچیانگ بلافاصله واکنشبلک نشان داد: «لعنتی، حتماً کارنمیشناسم اون سگهای شرکت اورو بوده!»
تن شو گفت:بشن «آروم باش، مابلک هیچ مدرکی نداریم.»
«هنوزم مدرک میخوای؟ چشمای من تیزه،ممکنه با یه نگاه میتونم بگم که اوننمیشناسم آدمای شرکت اورو اصلاً آدمای خوبی نیستن!»
«هیس...» فانگ هنگافسر ناگهان به همه اشارهنمیدن کرد که ساکت باشند.
صدای نالههای مردگانآدمهای از همه طرفباشن به گوش میرسید.
مردگان سطح پایین از میان مهبلک سیاه و غلیظ اطرافشان ظاهر شدندارتش و به سمت کاروان هجوم آوردند.
«موندن اینجا خیلی خطرناکه. اول بایدممکنه به فکر راهی برای رفتن باشیم.اون چقدر طول میکشه تا درست بشه؟»
«همین الان دارن تعمیرش میکنن. تعویضاونجایی لاستیکهای ضد انفجار خیلی دردسر داره،حسابی برای همین حدود ده دقیقه طول میکشه.»
فانگ هنگ در حالی که به اطراف نگاه میکرد و مردگانی را میدیدافسر که از مه سیاه بیرون میآمدند، گفت: «بسیار خب، هر چه زودتر تعمیرشدیگر کنید. ما هم کمک میکنیم تا از کاروان در برابر ارواح انتقامجو محافظت کنیم.»
او با صدایی آرامممکنه گفت: «مراقب باشید. تراکمباشن مردگان در این حوالی غیرعادیه.»
«آره.» لی شائوچیانگ هم میتوانست حسممکنه کند که مردگان زیادی در حالاون جمع شدن از دل تاریکی هستند.
«برای حمله آماده بشید!»
تیم کوچک بازیکنانی که هو ونمینگ آوردهمنم بود نیز هوشیار شدند و سلاحهای خودرده را مجهز کردند تا برای مبارزه آماده شوند.
سلاحها و تجهیزاتی که تیمهای بازیکنان به همراه داشتندمنم نسبتاً معمولی بود. آنها برای مقابله با موجودات اسکلتیاونجایی معمولی کافی بودند، اما مقابله با ارواح انتقامجو دردسرسازتر بود.
ذخیره گلولههای ویژه فدراسیون که میتوانست برای مقابله با ارواح استفاده شوداون بسیار کمیاب بود. شرکت هو ونمینگ پس از درخواست، تنها تعداد کمیبدین از آنها را برای استفاده در مواقع اضطراری به دست آورده بود.
موجودات اسکلتی بدنهای درهمشکستهشانرده را روی زمین میکشیدند ودرسی تلوتلوخوران به سمت کامیون میآمدند.
«حمله!»
بازیکنان بلافاصله آتش گشودند.
«ارواح انتقامجوداشتن رو بهوارد ما بسپارید!»
لی شائوچیانگ با دیدنرده ارواح انتقامجو در میانبهشون موجودات اسکلتی فریاد زد.
او و تنآدمهای شو با هم کتابمنم مردگان را بیرون آوردند.
زنجیرهای سیاه از کتاب مردگان به بیرون پرتاب شدندمنم و به جلو نفوذ کردند؛ آنها ارواح انتقامجو رااونجایی محکم بستند و به آرامی به داخل کتاب مردگان کشیدند.
بیشتر مردگان اطراف، ارواح انتقامجوی سطح پایینآدمهای بودند. حرکات آنها کند بود و مقاومت ضعیفینیستن داشتند، بنابراین مقابله با آنها مشکل بزرگی نبود.
با این حال، با افزایش تعداد آنها،نمیدن تن شو و لی شائوچیانگ به وضوحبمونه نمیتوانستند با سرعت فعلیشان از پس آنها بربیایند.
«آقای فانگ،ممکنه یه لطفیبلک در حقم بکن.»