چپتر 808: بدون عنوان
0برای شرکتهای بزرگِ بازیکنان، افزایش سرمایهگذاری لزوماً غیرممکن نبود،حال اما به هیچوجه ارزشش را نداشت. دلیلی نداشت برایمیرسید تکمیل این مأموریت، ضرر سنگینی را به جان بخرند.
فانگ هنگمیزدند هیچچیز ازصفر این موضوع نمیدانست.
بزرگترین هدف اوشده معدنکاری نبود، بلکههمینجاست فارم کردنِ هیولاها بود.
گروه پس ازمیرسید ترک پناهگاه، بهاعضای حومهٔ آن رسیدند.
فانگ هنگ دستش را بالاداشت برد و به تیم مزدورانتعداد اشاره کرد که متوقف شوند.
لی ونبو با نگاهیصفر عجیب به فانگ هنگاعضای خیره شد. «چی شده؟»
«هیچی. محل مأموریت همینجاست.»
فانگ هنگ به کاپیتانِ تیم مزدوران که لی ونبو با خود آورده بود نگاه کرد و گفت:وجود «مأموریت امروز خیلی سادهست. از همه میخوام همینجا بمونن و نگهبانی بدن. افراد ما از شرکت فناوریاعلانِ آرک مواد اولیه رو به اینجا منتقل میکنن. بعدش، شما باید این مواد رو به مناطق امن برگردونید.»
با شنیدن حرفهایبرادر فانگ هنگ، مو جیاویخودش ناگهان متوجه ماجرا شد.
حالا میفهمید!
قدرت رزمیِ بالایی کههیچی از شرکت رپتور درخواست کردهآورده بودند، اصلاً برای مبارزه نبود.
قرار بود ازمیرسید آنها فقط بهعنواناعضای حمال استفاده شود!
برادر بزرگشود داشت بازیِبزرگ خودش را میکرد!
با این حال، تعداد فرمهایمیرسید جهشیافتهای که در حوالیِ مناطق امنسنگهای پرسه میزدند، تقریباً به صفر میرسید.
حضور ۵۰ نفر از اعضای گروه نخبهٔکاپیتانِ شرکت رپتور برای محافظت از سنگهای معدنسادهست کاملاً کافی بود. محال بود خطری تهدیدشان کند.
با وجود آنها، دیگرحضور ترسی از دزدیده شدنِ سنگهایسنگهای معدن توسط سایر بازیکنان نداشتند.
یک تیر و دو نشان!
«آه، این...»
کارهای فانگ هنگشده واقعاً برای لیهمینجاست ونبو غیرمنتظره بود.
«بریم.»
فانگ هنگ پس از دادن دستورات لازم،خودش اعلانِ بازی را باز کرد و به گروهمیزدند لیکرها دستور داد تا دور هم جمع شوند.
لی ونبو با شک و تردید نگاهی بهاعضای اطراف انداخت و دوباره از فانگ هنگ پرسید: «داریمتهدیدشان میریم به منطقه معدنی جهشیافته؟ فقط ما سه تا؟»
«آره.»
«خیلی خب.»
لی ونبو با خودش فکر کرد که فانگ هنگ اینتعداد بار فقط قصد بررسی و گشتزنی دارد. سرش را تکان داداعضای و آن دو را به سمت منطقه معدنی جهشیافته راهنمایی کرد.
...
تعدادِ کمِ نفرات،شده مزیت بزرگی برایهمینجاست نفوذِ مخفیانه محسوب میشد.
هوا تاریک بود،میرسید اما دیدِ شبانهٔاعضای بسیار خوبی داشتند.
طولی نکشید که آنبزرگ دو با هدایت لی ونبو،حال وارد منطقه معدنی جهشیافته شدند.
لی ونبومیزدند از پشت صخرهایمیرسید برجسته، سرک کشید.
او به محوطهٔ نسبتاًهیچی خالی و وسیعی درخود همان نزدیکی اشاره کرد.
«اونجا رو ببین.میرسید این همون منطقه معدنینخبهٔ جهشیافتهست که بهت گفتم.»
گودال عمیقی دربرادر وسط آن فضایبازیِ باز به چشم میخورد.
در طول مسیر، لیصفر ونبو وضعیت معدن را براینخبهٔ فانگ هنگ شرح داده بود.
منطقه معدنی جهشیافته پسهیچی از پایان دنیای زمینخود بایر کشف شده بود.
از زمان کشف آن، ماشینهای حفاری شروعنخبهٔ به کندن زمین کرده بودند و گودال عظیمیتهدیدشان پر از چالههای ناهموار به وجود آورده بودند.
«این گودال تا حالا چندداشت بار حفاری شده. باید سنگهایتعداد معدن جهشیافتهٔ زیادی اون تو باشه.»
لی ونبو در حالی که بهحضور چند صخرهٔ قهوهایِ پراکنده در اطراف گودالکاملاً اشاره میکرد، با صدایی آهسته توضیح داد.
«آهان راستی، اونشده صخرهها رو ببین.همینجاست چیزی روشون نمیبینی؟»
با دقت بیشتر، میشدحضور موجود کوچکی را دید کهسنگهای روی صخرهها چمباتمه زده بود.
اندازهاش تقریباً به اندازهٔ یک کف دست بود و کمیتعداد به مارمولک شباهت داشت. رنگ قهوهایِ مایل به خاکستریاش دقیقاً همرنگاعضای صخرهها بود، به همین دلیل در نگاه اول بهراحتی دیده نمیشد.
آنها کاملاًمیزدند بیحرکت روی صخرههامیرسید دراز کشیده بودند.
«اونها هم موجودات جهشیافته هستن. خیلی ترسوئن و وقتی احساس خطرگفت کنن، مایع اسیدی پرتاب میکنن. اگه این اسید با لباس محافظشرکت تماس پیدا کنه، اونو سوراخ میکنه. موقع کندن باید خیلی مراقب باشین.»
«در ضمن، اون گیاهان هم در معرض تشعشع قرار گرفتن و جهشیافتهن. لبهٔ شاخخطری و برگهاشون بهشدت تیزه و بهشدت روی قلمروشون حساسن. خیلی تهاجمیان و میتونن لباسواقعاً محافظ رو پاره کنن. خیلیا بدون اینکه بفهمن، به دست همین گیاهان کشته شدن.»
«دردسرسازترین چیز، فرم جهشیافته کریستالیزه شدهست. فلسهای روی بدنشون با سنگفرمهای معدن فلز گاما جهشیافته ارتباط داره. برای نفوذ به زره بیرونیشوننخبهٔ به قدرت آتش بالایی نیازه. بهتره که باهاشون درگیر مبارزه نزدیک نشیم.»
حالت چهره لی ونبو جدی بود و با صدایی پایین آموزش داد:معدن «درسته، به محض اینکه لباس محافظ سوراخ بشه، باید هرچه زودتر بهتوسط مناطق امن برگردید تا اسکن کامل بدن و درمان روتون انجام بشه.»
«باشه.»
فانگ هنگ زمزمه آرومیحضور کرد و فرم جهشیافتهمحافظت کریستالیزه شده را برانداز کرد.
خیلی عجیبشود بود. کمیبزرگ شبیه خرچنگ نبود؟
قد کوتاهی داشتند وصفر بیشتر بدنشان با پوستههایاعضای قرمز پوشیده شده بود.
میشد به طورشده مبهم چهار دست وکاپیتانِ پایشان را تشخیص داد.
لی ونبو نکاتمیرسید مهم زیادی رااعضای گوشزد کرده بود.
اوایلش خوب بود، اما فانگداشت هنگ بعد از مدتی دیگرتعداد حوصله به خاطر سپردنش را نداشت.
به هر حال، تا الانمیرسید درباره هیچ فرم جهشیافتهای که آسیبسنگهای طلسم داشته باشد، چیزی نشنیده بود.
در تئوری، لیکرها شکستناپذیر بودند.
در آن سو،میرسید مو جیاوی هماعضای همین فکر را میکرد.
احساس میکرد صدای لی ونبو مثل هیپنوتیزم است.میکرد حس میکرد به دوران دبیرستان برگشته و سرتقریباً کلاس به درس گوش میدهد و خوابآلود شده است.
«همچنین، بهتره که از سلاحهای انفجاری استفاده نکنیم. خیلی از فرمهای جهشیافتهمعدن به طور غریزی نسبت به صدای انفجار و نور فلش کنجکاو هستن،توسط مخصوصاً تو شب. ممکنه جذب بشن و اون وقت به راحتی محاصره میشیم.»
«بسیار خب، تقریباً همین بود. هنوزهمینجاست چند تا موجود خاص هستن کهامروز ندیدمشون. وقتی دیدمشون با جزئیات تحلیلشون میکنم...»
«باشه.»
فانگ هنگ سر تکان داد و روی شانه لیحال ونبو زد. «خیلی با جزئیات بود. دفعه بعد میتونیمیرسید خلاصهتر بگی و فقط نکات کلیدی رو انتخاب کنی.»
«ها؟»
لی ونبو پلک زد ومحل معصومانه توضیح داد: «داداش، چیزایینگاه که گفتم همون نکات کلیدی بودن...»
در حین صحبت، لی ونبو مکثاعضای کرد. او دید که فانگ هنگکافی چند بمب از کولهپشتیاش بیرون آورد.
هی! مگر همین الانبزرگ نگفت که بهتر استمیکرد از بمب استفاده نکنند؟
قبل از اینکه لی ونبو بتواندحضور جلویش را بگیرد، سه بمب از دستانکاملاً فانگ هنگ به داخل معدن پرتاب شد.
«تق...»
«بوم!! بوم بوم!!!!»
بمبها منفجر شدند!
صدای بلند، تقریباً درصفر یک لحظه موجودات جهشیافته داخلنخبهٔ منطقه معدنکاری را بیدار کرد!
آنها با هوشیاری بههیچی اطراف نگاه کردند وخود به دنبال خطر احتمالی گشتند.
لی ونبوصفر به سرعت پشتنفر صخره پنهان شد.
«فیش فیش فیش...»
صداهای ضعیفیمیزدند از همه طرفمیرسید به گوش میرسید.
همانطور که انتظار میرفت، موجوداتمحل جهشیافتهای که در آن نزدیکینگاه کمین کرده بودند، بیدار شدند.
صداهای ضعیفصفر اطرافشان بلندترحضور و بلندتر شد.
به نظر میرسید صدایبزرگ متراکم فیش فیش، همهمیکرد آنها را محاصره کرده است!
چه خبر بود؟
لی ونبو اخم کردهیچی و احساس کرد کهخود یک جای کار میلنگد.
یک چیزی اشتباه بود!
بیشتر فرمهای جهشیافته جذب صدا میشدند، اما بهمیکرد این سرعت واکنش نشان نمیدادند. فرمهای جهشیافته خیلیتقریباً زیادی جذب صدای انفجار شده بودند، درست است؟
هان؟
آن دیگر چه بود؟!
مردمکهای چشمصفر لی ونبوحضور منقبض شد.
لیکرها که پوشیده ازبزرگ چرک و خون بودند، ازحال میان بوتههای اطراف بیرون خزیدند.
یک فرم جهشیافته خزنده ناشناخته؟!
لی ونبو به ندرتهیچی چنین فرم جهشیافته ترسناکخود و زشتی دیده بود.
موجودی که برای خزیدن بهنفر چهار دست و پایش متکی بودکاملاً و دندانها و نیشهای تیزی داشت.
پوستش به شدت چرکبزرگ کرده بود و جمجمه نمایانشحال بسیار شبیه به انسان بود.
لی ونبو به شدت عصبی شده بود. وقتی دیدنخبهٔ آن موجود جهشیافته با ظاهر ترسناکش در میدان دیدشکند ظاهر شد، تقریباً به طور ناخودآگاه سلاحهایش را بالا آورد.
«پوف! پوف پوف!»
سلاح به صداخفهکن مجهزحضور بود و گلولهها بهمحافظت سمت لیکر هدفگیری شدند.