چپتر 381: ضیافتی از جنس تهدید
0«احضار دیو؟»
با شنیدن این حرفِ کاملاًپاسخ غیرمنتظره از زبان زیک، دهاننداد رئیس اتحادیه از تعجب باز ماند.
زیک همزمانمعکوس با نگاهی اجمالیهمراه به اسناد، گفت:
«به نظر میرسهطبیعی معاملات زیادی بادرخواستهای خاندان زیمنس داشتید. درسته؟»
رئیس کونراد نگاهی باپاسخ نایبرئیس و دیگر مدیرانپاسخی ارشد رد و بدل کرد.
تا همین چند وقت پیش، زیمنسمثبت بزرگترین متحد خونی دریکر و یکی ازنافذش سرشناسترین خاندانهای قاره مرکزی به شمار میرفت.
بنابراین کاملاً طبیعی بودخودش که اتحادیه کیمیاگران به درخواستهایبازجویی تجاریِ زیمنس پاسخ مثبت بدهد.
وقتی کونراد پاسخی نداد،بود زیک نگاه تیز وپاسخ نافذش را به او دوخت:
«چرا جواب نمیدی؟»
کونراد بیاختیار از لحنتجاریِ تهدیدآمیز زیک به خودوقتی لرزید و پاسخ داد:
«بـ-بله، درسته.»
«هوم.»
زیک دیگر چیزی نگفتپاسخ و تنها برگههای اسنادپاسخی را یکییکی ورق زد.
با هر خشخشدرخواستهای کاغذ، قلب کونرادمثبت در سینهاش فشرده میشد.
او عمداً زیک و ملیسا را به این اتاق کنفرانس کشانده بودبودند تا آنها را تحت فشار بگذارد، اما اکنون اوضاع کاملاً معکوس شدهبیمقدمه بود و خودش به همراه بقیه زیر تیغ بازجویی قرار گرفته بودند.
زیک پروندهای را کهبود بررسی میکرد بست وپاسخ به کونراد چشم دوخت:
«خب، حالادرخواستهای میخواید در اینمثبت باره چیکار کنید؟»
پرسش بیمقدمه زیک که یکراست سر اصلبدهد مطلب رفته بود، کونراد را حسابی دستپاچهدوخت کرد؛ طوری که قطرات عرق بر پیشانیاش نشست.
«لـ-لعنتی. اول بیمقدمه پای احضار دیو روزیر کشید وسط، بعدم خیلی عادی از خاندان زیمنسمیکرد حرف زد... اصلاً سر درنمیارم چی تو سرشه.»
او نگاهی به دیگر مدیران انداخت و باپاسخ چشم و ابرو از آنها چاره خواست، امانافذش آنها نیز درست مثل خودش گیج و مبهوت بودند.
در همین حین، نایبرئیسپاسخ ناگهان از جا برخاست ونداد بر سر زیک فریاد زد:
«سر زیک دریکر! معنی این رفتارمثبت بیادبانه چیه؟ احضار دیو؟! برج ماتیز هرگز توی همچین کارهایی دست نداشته!»
با خشم و خروش ناگهانیهمراه نایبرئیس، قلب رئیس اتحادیه مثل همیشهگرفته به تپش افتاد و بند آمد.
«لعنت بهش، این مرتیکهبود امروز چی خورده؟ چراپاسخ همیشه باید دردسر درست کنه!»
او پیشتر نگاهی هشدارآمیز به نایبرئیس انداخته بود تانداد دهانش را بسته نگه دارد، اما این مردک بدونلحن هیچ هماهنگی، دوباره زیک دریکر را تحریک کرده بود.
زیک چانهاش را به دستشپاسخ تکیه داد و نگاهی گذرانداد به نایبرئیس و دیگر مدیران انداخت:
«هوم، میگی هرگز توی احضارهمراه دیو دست نداشتید. مدرکی همقرار برای اثبات این ادعات داری؟»
با این حرفطبیعی زیک، نفس دردرخواستهای سینه رئیس حبس شد.
«این حرومزاده... داره سعی میکنهمثبت با چسبوندن ما به احضارنگاه دیو، گوشه رینگ گیرمون بندازه.»
زیک هیچ مدرکی مبنی بر دست داشتن آنها درپاسخی این ماجرا ارائه نمیداد؛ بلکه با وقاحت تمام، از آنهالحن میخواست بیگناهیشان را اثبات کنند، که امری کاملاً مضحک بود.
طبق منطق زیک، اتحادیه کیمیاگران باید به طریقیتیغ نشان میداد که دست به احضار دیو نزدهبست است؛ چیزی که از همان ابتدا غیرممکن بود.
وقتی هیچ پاسخی از سویکیمیاگران اعضای اتحادیه کیمیاگران داده نشد،بدهد زیک بهآرامی از جای خود برخاست:
«ظاهراً هیچکدوم از شما تمایل چندانی به همکاری توینداد این پرونده ندارید. خیلی خب، پس هر اتفاقی کهلحن امروز اینجا افتاد رو موبهمو به صحنه سیاه گزارش میدم.»
با شنیدن نام «صحنهتجاریِ سیاه»، کونراد از وحشتوقتی بر سر جایش پرید:
«صـ-صبر کنید! سر زیک!»
او شتابان خودطبیعی را به زیک رساندتجاریِ و تعظیمی عمیق کرد:
«شما اینهمه راه رو تا اینجا اومدید...وقتی مگه میشه بذاریم همینطوری برید؟ لطفاً بمونید تاجواب سر یه وعده غذا با هم صحبت کنیم.»
رفتار رئیس نسبت بهتجاریِ لحظه ورود زیک، زمینوقتی تا آسمان فرق کرده بود.
زیک نگاهی بهشده او انداخت وبقیه با طعنه گفت:
«نیازی نیست. به نظر نمیرسه ایندرخواستهای برج استقبال چندانی از من کرده باشه،نداد پس چرا وقت همدیگه رو تلف کنیم؟»
با این حرف،تجاریِ رئیس سریعاً بهبدهد دیگر مدیران اشاره کرد.
آنها نیز بلافاصلهدرخواستهای برخاستند و در برابربدهد زیک سر فرود آوردند:
«ما همیشه شوالیهشده رستگاری رو تحسین میکردیمزیر و مشتاق دیدارتون بودیم!»
«خواهش میکنم برای غذا همراهکیمیاگران ما باشید. من یه رستوران فوقالعادهوقتی میشناسم؛ مطمئناً خوشتون میاد، سر زیک!»
«شنیدم به چای علاقه دارید. نظرتون چیه بعد از غذانگاه یه فنجون چای بنوشیم؟ من یه چایخونه ویژه سراغ دارمخود که سرویسهای چای وارداتی شرقی و نایابترین چایها رو سرو میکنه.»
زیک وقتی حس کرد فشار لازممثبت به آنها وارد شده، با اکراهتیز ساختگی رو به شاهزاده ملیسا کرد:
«خب، نظر شما چیه،خودش شاهزاده خانم؟ بعد ازتیغ اینجا برنامههای دیگهای نداشتیم؟»
شاهزاده ملیسا اندکیطبیعی اخم کرد ودرخواستهای سر تکان داد:
«بله، وقتمون یکم تنگه. ولی به هروقتی حال باید ناهاری بخوریم، پس فکر کنمچرا در این حد اشکالی نداشته باشه که...»
هنوز حرف شاهزاده ملیساتجاریِ تمام نشده بود کهوقتی رئیس و مدیران دستبهکار شدند.
«سریع یه رستورانشده رزرو کنید وبقیه قرقش کنید. زود باشین!»
مدیران متوجه نگاه غضبآلود و بیصدای رئیس شدند و بهسرعتبدهد دستبهکار گشتند. رئیس نیز در این میان، برای خریدن زمان تابیاختیار تکمیل مقدمات، مدام دور زیک و ملیسا میچرخید و چاپلوسی میکرد.
طولی نکشید که زیک و ملیسا،بدهد همراه با رئیس و مدیران، بهنافذش گرانترین و معروفترین رستوران شهر بیطرف رسیدند.
طبق هماهنگی قبلی، رستوران راپاسخ کاملاً تخلیه کرده بودند و سکوتینگاه مطلق بر فضای داخل حکمفرما بود.
رئیس، زیک و ملیسا راهمراه به جایگاه ویژه هدایت کردقرار و خودش نیز کنار آنها نشست.
پیش از رسیدن غذا، اوکیمیاگران بطری شرابی کهنه و اعلابدهد بیرون آورد و در جامهایشان ریخت:
«نمیتونیم بذاریم مهمونهایتجاریِ عالیقدری مثل شمابدهد بدون پذیرایی بمونن.»
شرابی چنان گرانقیمت که بهایپاسخ هر جام از آن، بانداد حقوق ماهانه یک شوالیه برابری میکرد.
زیک بهندرت لب به مشروب میزد وزیر ملیسا نیز قناعت را فضیلت میدانست؛ بنابراینبررسی هیچکدام از چنین پذیرایی تجملاتی به وجد نیامدند.
اما رئیس بیخبر از ناراحتی آنها، با حرارتپاسخ از نایاب بودن آن شراب تعریف میکرد ونافذش در حین پرحرفیاش آب دهان به اطراف میپاشید.
زیک حتی پیش از پایان سخنرانی ملالآوروقتی او، حوصلهاش سر رفت؛ جام را برداشتچرا و در یک جرعه آن را سر کشید.
«اِ...»
رئیس با دیدن اینکه زیک چطوربقیه آن شراب گرانبها را مثل آببودند سر کشید، برای لحظهای زبانش بند آمد.
زیک نگاهیبنابراین به اوبود انداخت و گفت:
«نمیفهمم چه لزومیتجاریِ داره اینهمه آدمبدهد سر این میز بنشینن.»
رنگ از چهرهدرخواستهای رئیس پرید، گویی انتظاربدهد چنین واکنشی را داشت.
«شایعهها حتی گوشهایشده از رفتارش روبقیه هم نشون نداده بودن.»
هرچند در دل برایش زبان گزید، اما این مردمثبت هر چه باشد یک شوالیه محافظ از خاندان دریکرچرا بود؛ پس کاملاً حق داشت چنین مغرورانه رفتار کند.
رئیس بلافاصله با ایماپاسخ و اشاره از بقیه مدیراننداد خواست آنجا را ترک کنند.
اندکی بعد، تنهادرخواستهای زیک، ملیسا و رئیسبدهد در رستوران باقی ماندند.
وقتی رئیس دست برد تا جامبقیه زیک را دوباره پر کند، زیکبودند بطری را از دست او قاپید.
سپس دهانه بطری رابود روی لبهایش گذاشت و کلمثبت شراب را یکنفس سر کشید.
با دیدن اینتجاریِ صحنه، رنگ ازبدهد رخسار رئیس پرید.
«اون... اون یه دیوونهست...!»
رئیس درحالیکه تماشا میکرد زیک با بطری شرابی به ارزشقرار صدها سکه طلا مثل یک نوشیدنی ارزانقیمت رفتار میکند، پی بردچیکار که با فردی بسیار فراتر از یک دیوانه معمولی طرف است.
زیک پس ازطبیعی خالی کردن بطری،درخواستهای به رئیس چشم دوخت:
«کونراد میسون، حتماً خیلیپاسخ ثروتمندی که مدام پایپاسخی شرابها و رستورانهای گرونقیمت میشینی...»
«...مثل اینجا رفتوآمد میکنی.»
رئیس با دستپاچگی دستهایشخودش را در هوا تکانتیغ داد تا انکار کند:
«نـ... نه، اصلاً اینطور نیست. فقطدرخواستهای گاهی اوقات میآم، اون هم وقتی مهمونهاینداد عالیقدری مثل شما تشریف بیارن، جناب زیک.»
زیک بادرخواستهای نگاهی سردپاسخ براندازش کرد:
«حالا که فقط خودمونیم، رکپاسخ و پوستکنده حرف بزنیم. خودتنداد خوب میدونی واسه چی اینجام.»
عرق از صورت رئیسخودش سرازیر شد و باتیغ لکنت دهان باز کرد:
«د... درموردبنابراین داروی جدیدبود شرکت داروسازی فیننه؟»
زیک با شنیدن اینپاسخ حرف نوچی کرد و بانداد تمسخر سرش را تکان داد.
چشمان رئیس با دیدنتجاریِ این واکنش از رویوقتی بهت و حیرت گشاد شد.
«یـ... یعنی موضوع این نیست؟»
زیک سرش راطبیعی تکان داد ودرخواستهای رو به رئیس گفت:
«هنوزم شستت خبردارتجاریِ نشده. اوضاع خیلیبدهد جدیتر از این حرفاست.»
کونراد جا خورد و پرسید:
«مـ... منظورتون چیه؟»
«کَر شدی؟ لابد یادتبود رفته چند دقیقه پیشپاسخ چی گفتم. قضیهٔ احضار اهریمن.»
کونراد بادرخواستهای شنیدن کلمات زیکمثبت به وحشت افتاد.
«مگه اون فقطدرخواستهای یه بلوف نبود واسهبدهد اینکه ما رو بترسونه؟»
زیک نگاهی به چهرهٔ دستپاچهٔ اوبقیه انداخت و اسنادی را که قبلاًبودند بررسی کرده بود، به طرفش پرت کرد:
«اگه باوربنابراین نمیکنی، خودت باکیمیاگران چشمهای خودت ببین.»
کونراد با عجله اسنادی را که زیکوقتی به سویش انداخته بود باز کرد وچرا از نظر گذراند؛ چشمانش از حدقه بیرون زد.
«تـ... تولیدکیمیاگران سنگ اشکتجاریِ خونین مصنوعی؟»
زیک رد این موضوع را گرفته بود کهتیغ خاندان زیمنس و ناراک چگونه سنگهای اشک خونین مصنوعیِچشم مورد نیاز برای احضار قوم شیطانی را تولید میکردند.
طبق گفتههای ریچموند، ساخت سنگهای اشک خونین مصنوعی فقط با خون و سنگهای پریان امکانپذیر نبود. آنهادوخت به مواد اولیه گوناگون و تکنیکهای فرآوری پیچیدهای نیاز داشتند و از نظر واقعبینانه، تنها اتحادیه کیمیاگرانورق دارای امکانات و ابعادی در این مقیاس بود که بتواند چنین مقادیر عظیمی را به تولید برساند.
زیک دقیقاًدرخواستهای روی همین نقطهمثبت دست گذاشته بود.
اسنادی که کونراد بررسی میکرد، با جزئیات دقیق شرح میدادند که موادی که اتحادیهدوخت فرآوری کرده و برای زیمنس فرستاده بود، چطور برای ساخت سنگهای اشک خونین مصنوعیتنها به کار رفتهاند؛ سنگهایی که خود در آیینهای احضار شیاطین مورد استفاده قرار گرفته بودند.
کونراد در حالیشده که سراپایش میلرزید،بقیه سراسیمه از جا پرید:
«ایـ... این بیانصافیه!طبیعی ما هیچوقت دستموندرخواستهای توی احضار اهریمن نبوده!»
زیک نگاهدرخواستهای سرد و نافذیمثبت به او انداخت:
«پس داری میگیدرخواستهای هرچی تا حالا تحقیقبدهد کردم چرند و دروغه؟»
کونراد درمعکوس برابر کلام زیکهمراه هیچ جوابی نداشت.
او هر چقدر هم که پولپرست بود، باز هم یک استاد کیمیاگریپاسخی به شمار میرفت که پس از سالها پژوهش به مقام ریاست رسیدهخود بود. این اسناد دستساختههای بیاساس نبودند؛ به احتمال قریب به یقین حقیقت داشتند.
بنابراین، ارسال آن محمولهها برای زیمنسبدهد بدون پرسوجوی دقیق دربارهٔ هدف و کاربردشان،دوخت بدون شک تقصیر و مسئولیت اتحادیه بود.
بهویژه از آنجا که احضار قوم شیطانی یکی از هولناکتریننداد خط قرمزها و تابوهای قاره محسوب میشد؛ حتی دست داشتنتهدیدآمیز ناخواسته در مراسم احضار نیز مجازاتهای قانونی سنگینی در پی داشت.
کونراد که این راخودش به خوبی میدانست، نتوانستتیغ حرف زیک را رد کند.
زیک دوباره نوچیطبیعی کرد و رودرخواستهای به کونراد گفت:
«اگه این خبر به شاهزادهنشین وادوکا درزوقتی کنه، پاپ ممکنه حق صدور گواهی وچرا مجوز اتحادیه کیمیاگران رو کاملاً باطل کنه.»
کونراد با شنیدن اینتجاریِ حرف بند دلش پاره شدپاسخی و سر جایش خشکش زد.
«نـ... نه،معکوس این اتفاقخودش نباید بیفته.»
در حقیقت، دلیل اینکه اتحادیه کیمیاگران امتیاز صدور گواهی برای معجونها و داروها را در دستنافذش داشت، این بود که سالها پیش، پاپ معجونها را به عنوان جایگزینی برای آب مقدس بهبرگههای رسمیت شناخته و با تعیین استانداردهایی برای تضمین کیفیت، استفاده گسترده از آنها را مجاز دانسته بود.
اما در دوران کنونی، آن هدف اولیه بهپاسخی دست فراموشی سپرده شده بود و اتحادیه تنها برایبیاختیار پر کردن جیبهای خود از این سازوکار سوءاستفاده میکرد.
کونراد به یاد آورد که زیک چطور چندی پیش شاهزادهنشین وادوکا راتیز از چنگال سپاه هیولاها نجات داده بود. پاپ شخصاً عنوان پالادین رابله به او اعطا کرده و او را به عنوان ناجی شاهزادهنشین ستوده بود.
با این اوصاف، اگر زیک به پاپ گزارش میدادبازجویی که اتحادیه کیمیاگران موادی را برای احضار قوم شیطانیحالا فرآوری کرده است، بیتردید حق صدور مجوزشان از دست میرفت.
تازه آن لحظه بود کهکیمیاگران کونراد فهمید خود و اتحادیهاشبدهد واقعاً در گوشهٔ رینگ گیر افتادهاند.
«باید هر طورتجاریِ شده دل زیک دریکروقتی رو به دست بیارم.»
او بیدرنگ پیش پای زیکپاسخ به زانو افتاد. سپس سجده کردنگاه و پیشانیاش را به زمین کوبید:
«التماستون میکنم فقط همینخودش یک بار به ماتیغ رحم کنید، جناب زیک!»
زیک با چشمانی سرد به کونراددرخواستهای نگاه کرد که بدون ذرهای درنگپاسخی جلوی پایش به زانو افتاده بود.
طولی نکشید کهتجاریِ در باز شد ووقتی کارکنان غذا را آوردند.
خدمتکاران کارکشته و آموزشدیده، رئیس را که روی زمینپاسخی زانو زده بود کاملاً نادیده گرفتند، با آرامش بشقابهابیاختیار را چیدند، احترامی مؤدبانه گذاشتند و از اتاق بیرون رفتند.
زیک در همان حال، مقداری ازبقیه غذا را به پرنسس ملیسا کهبودند در کنارش نشسته بود تعارف کرد.
او و پرنسس ملیسا بیآنکه کوچکترین اعتناییتجاریِ به کونرادِ به خاک افتاده بکنند، بانگاه فراغ بال شروع به صرف غذا کردند.
این وضعیت معذبکننده وپاسخ نامتعارف تا زمانی که تمامنداد وعدهها خورده شد، ادامه داشت.
تنها زمانی کهدرخواستهای دسر سرو شد، بالاخرهبدهد زبان زیک باز شد:
«لعنتی، غذامعکوس خوردن تو همچینهمراه وضعیتی روی اعصابه.»
با این حرف رک و بیپردهٔدرخواستهای زیک، کونراد سرش را بالا آوردپاسخی و سینهخیز خودش را جلوتر کشید:
«جناب زیک، من اشتباهپاسخ کردم. تقاضا دارم فقط همیننداد یه بار ما رو ببخشید.»
زیک چنگالی را که با آنمثبت دسر میخورد روی میز گذاشت وتیز با نوچی، التماسهای کونراد را پاسخ داد.
دهانش را با دستمالخودش پاک کرد و ازتیغ بالا به او چشم دوخت:
«آه، کونرادبنابراین میسون. اصلاً میفهمیکیمیاگران چه غلطی کردی؟»
کونراد احمق نبود.
در نهایت، خواستهٔ اصلی زیک این بود که داروی جدید شرکت داروسازی فینن بدون دردسرچرا تایید شود. با این حال، زیک با تأکید بر دست داشتن اتحادیه در این ماجرا وورق پیش کشیدن عمدی قضیهٔ احضار اهریمن، قصد داشت او را تا سرحد جنون زیر فشار بگذارد.
«نباید فراموش میکردم که اونهمراه از نوادگان مستقیم خاندان دریکره... کسیگرفته که از خود اهریمنها هم شیطانیتره.»
او به خاطر جوانی زیک و شایعاتی کهپاسخ درباره خوی ملایمش شنیده بود، او را دستکم گرفتهدوخت بود و همین اشتباه به چنین فاجعهای انجامیده بود.
سنگاندازی جلوی داروی جدید میتوانست کل اتحادیه را بهنداد خاک سیاه بنشاند، برای همین تصمیم گرفت تمام غرورشلحن را زیر پا بگذارد و در پیشگاه زیک التماس کند:
«لطفاً رحم کنید!»
حتی با اینکه کونراد کوتاه آمده وزیر کرنش کرده بود، زیک هیچ جواب مشخصیبررسی نداد. اضطراب کونراد لحظه به لحظه بیشتر میشد.
در همان لحظه، زیک ناگهان معجونی را از جیبش بیرونبدهد کشید و جلوی پای کونراد روی زمین گذاشت. این هماننمیدی معجونی بود که از شهر ناگاها با خود آورده بود.
کونراد ابتدا گیج شد، اما به محض دیدن معجونی که زیکتیز نشانش داده بود، چشمانش از فرط شگفتی گرد شد. این مایع کاملاًبله با معجونهای معمولی که از فرآوری خون ترول ساخته میشدند، تفاوت داشت.
«ایـ... این چیه؟»
«به نظرت چیه؟ یه معجون جدیده که قراره سه ماههٔ بعد از طریق شرکت تجاریمیکرد راینهارت به فروش برسه. قیمتش رو حدود پنجاه سکه نقره برای هر واحد در نظردستپاچه گرفتم. آه راستی، نیازی به مجوز اتحادیه هم نداره؛ چون مستقیماً از شخص پاپ تاییدیه میگیرم.»
با اینبنابراین حرف، رنگ ازکیمیاگران رخسار کونراد پرید.
«اگه همچین چیزیتجاریِ بیاد تو بازار،بدهد اتحادیه فاتحهش خوندهست...»
دیگر ماجرای داروی جدید شرکتپاسخ داروسازی فینن کوچکترین اهمیتی نداشت؛ ماجرانگاه بسیار از آن فراتر رفته بود.
زیک رو به او گفت:
«کونراد میسون،بنابراین من یهبود فرصت بهت میدم.»
کونراد با صداییتجاریِ لرزان سرش را بهوقتی سمت زیک بالا گرفت:
«فـ... فرصت؟ چه فرصتی...؟»
زیک با صدایی کهخودش از هر اهریمنی شیطانیترتیغ به گوش میرسید، پاسخ داد:
«اتحادیه کیمیاگران رو رها کن.کیمیاگران این کار رو بکنی، یهبدهد راه جدید جلوی پات میذارم.»