---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 308: بربرهای تسخیرشده و داداش قیچی‌زن • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 308: بربرهای تسخیرشده و داداش قیچی‌زن

0

«غـــــرش!»

بربرها با چشمانی مات‌بیاورد​ و بی‌فروغ، نعره‌های جنگی‌شان را‌کناری​ رو به زیک سر دادند.

زیک دریافت که‌کالبد​ حتی بربرها را‌برابر​ هم شستشوی مغزی داده‌اند.

«عوضی‌های دیوونه‌ی امپراتوری. فکرش رو هم نمی‌کردم دستشون رو روی بربرها‌شمشیرش​ هم بذارن.» زیک درست همانند کاری که با مردم دریایی کرده‌کوبنده‌ای​ بود، رولاند را بیرون کشید و مهارت بازیابی را جاری ساخت.

«ووووهنـگ!»

نور بازیابی مانند‌ضربه​ یک باف محیطی در‌دیگری​ گستره‌ای وسیع پراکنده شد.

اما برعکس مردم دریایی، بربرها‌ستودنی‌شان​ حتی زیر تابش مهارت بازیابی‌می‌شد​ نیز هوشیاری‌شان را به دست نیاوردند.

«گـــــروه!»

گویی کالبد بربرها با آن‌گام‌های​ پایداری ستودنی‌شان در برابر جادو،‌قدرت​ مانع اثرگذاریِ بازیابی زیک می‌شد.

«چاره‌ای نیست.‌برهنه‌اش​ اول باید‌بیاورد​ مهارشون کنم.»

زیک شمشیرش را‌کالبد​ درون موجودی گذاشت و‌جادو​ غول‌کش را بیرون کشید.

هنگام پیکار با هماوردان تنومندی‌چاره‌ای​ همچون بربرها، سلاح‌های کوبنده‌ای مانند‌کنم​ غول‌کش بهترین گزینه‌ی ممکن بودند.

زیک غول‌کش را که آکنده از‌وهم‌آلود​ نیروی فلز شده بود، به سوی‌مشت‌ها​ بربری که نعره‌زنان یورش می‌آورد تاب داد.

«هـوووش!»

غول‌کش هوا را‌کالبد​ شکافت و سهمگین بر‌جادو​ پیکر بربر فرود آمد.

«بــوم!»

بربر که کوشیده بود با‌گام‌های​ تن برهنه‌اش ضربه غول‌کش را‌قدرت​ تاب بیاورد، به هوا پرتاب شد.

در همان دم، بربر دیگری از جناح‌دیگری​ کناری به هوا جهید تا با هر‌گام‌های​ دو مشتش بر سر زیک فرود آید.

«گرومب گرومب!»

اما زیک با گام‌های وهم‌آلود از آماج ضربه‌ی‌باید​ بربر گریخت. قدرت هولناکی که در آن مشت‌ها‌هنگام​ نهفته بود، گودالی عمیق روی زمین بر جای گذاشت.

زیک با تماشای آن توان هولناک نوچی‌آماج​ از سر حسرت زد، غول‌کش را بر فراز‌عمیق​ سر برد و با تمام قوا فرو کوبید.

«کـراش!»

پتک درست بر پس‌کله‌ی‌پایداری​ بربر فرود آمد و او‌اثرگذاریِ​ را در جا بی‌هوش ساخت.

تن بربر طوری تکان می‌خورد که پنداری‌اول​ گردنش خرد شده باشد؛ اما تا زمانی که‌غول‌کش​ نفس می‌کشید، زیک چندان اعتنایی به حالش نکرد.

بربر واپسین، با این‌که از فرط شستشوی مغزی‌ضربه‌ی​ در جنون به سر می‌برد، انگار به غریزه از‌جای​ زیک و غول‌کشی که در چنگ داشت واهمه داشت.

مردد در جای ایستاد‌بیاورد​ و بی‌درنگ پیش نیامد؛ زیک‌کناری​ گام‌به‌گام به او نزدیک شد.

«کجا در می‌ری؟ نوبت کتک خوردن‌برابر​ تو هم رسیده.» زیک با غول‌کشی‌نیست​ در مشت، به سوی بربر گریزان تاخت.

غول‌کش سنگین‌مانع​ پایین‌تنه‌ی بربر‌می‌شد​ را نشانه رفت.

«هــوووف!»

بربر با جهشی فنری و شگفت‌انگیز‌همان​ که ویژه‌ی نژادشان بود، به هوا‌آید​ پرید و از دم تیغ ضربه گریخت.

اما تهاجم‌گویی​ زیک به همین‌ستودنی‌شان​ نقطه پایان نیافت.

غول‌کش که افقی تاب خورده بود،‌نیست​ به ناگاه دگرمسیر شد و از‌درون​ پایین به بالا قوسی تند برداشت.

سلاح مستقیماً به زیر‌گرومب​ چانه‌ی بربری نشست که به‌گریخت​ سوی زیک خیز برداشته بود.

«تـراق!»

ضربه چنان بنیان‌کن بود‌پایداری​ که حس می‌شد سر را‌اثرگذاریِ​ یک‌باره از تن جدا می‌سازد.

بربرها پس از چشیدن‌می‌شد​ ضربات سنگین غول‌کش، همگی‌باید​ نقش بر زمین شده بودند.

زیک پیکرهای فروافتاده‌ی بربرها را کنار‌وهم‌آلود​ هم کشید و هم‌زمان مهارت‌های تطهیر،‌مشت‌ها​ بازیابی و شفا را جاری ساخت.

هاله‌ی زرین و‌ضربه​ درخشش سپید در اعماق‌دیگری​ تن بربرها نفوذ کرد.

دیری نپایید که‌کالبد​ بربرهای از هوش‌برابر​ رفته تکانی خوردند.

برخلاف گذشته، فروغ‌اثرگذاریِ​ خرد و هوشیاری‌نیست​ به دیدگانشان بازگشت.

«آخ... فکم داره می‌ترکه.»

«گردن منم همین‌طور.»

«من که‌گویی​ بند بند‌پایداری​ بدنم درد می‌کنه.»

بربرها همان‌طور که از دردهایشان برای یکدیگر ناله‌باید​ می‌کردند، ناگهان زیک را دیدند که از بالا‌هنگام​ بر آن‌ها می‌نگرد و یکه خوردند: «یه آدمیزاد؟»

«یه انسان‌مشتش​ اینجا چه‌گرومب​ غلطی می‌کنه؟»

زیک به بربرها‌ضربه​ چشم دوخت و‌همان​ لب باز کرد:

«این دقیقاً سوالیه‌کالبد​ که من می‌خوام‌برابر​ از شماها بپرسم.»

بربرها از مشاهده‌ی انسانی‌می‌شد​ که زبانشان را جاری‌باید​ می‌کرد مات و مبهوت ماندند.

«تو زبون ما رو بلدی؟»

زیک سر جنباند:

«آره. از‌گویی​ قبیله صخره‌پایداری​ یاد گرفتم.»

با نام بردن از‌می‌شد​ قبیله صخره، شوقی بی‌اندازه‌باید​ در چشمان بربرها دوید.

«قبیله صخره‌مشتش​ رو از‌گرومب​ کجا می‌شناسی؟»

زیک لختی‌برهنه‌اش​ درنگ کرد‌بیاورد​ و پاسخ داد:

«مشت بزرگ داداش کوچیکمه. دفعه‌ستودنی‌شان​ قبل رفتم دهکده‌شون و اژدهای‌می‌شد​ نه سر رو لت‌وپار کردم.»

با شنیدن ماجرای هلاکت اژدهای نه‌نیست​ سر، چشمان بربرها از حدقه درآمد‌درون​ و سراپا به زیک خیره شدند.

«اژدهای نه سر؟ نکنه... نکنه تو‌وهم‌آلود​ همون داداش زیک قیچی‌زنی؟» نام و آوازه‌ی‌نهفته​ زیک از پیش میان بربرها پیچیده بود.

لقب عجیبی می‌نمود، اما‌بیاورد​ زیک ترجیح داد ماجرا را‌کناری​ کش ندهد و همراهی کند:

«آره. همون داداش زیک قیچی‌زنم.»

بربرها با احترامی سرشار‌می‌شد​ از شگفتی برخاستند و دستشان‌مهارشون​ را در دستان زیک گذاشتند.

«اوه، داداش‌مشتش​ زیک قیچی‌زن! از‌گام‌های​ دیدنت خیلی خوشبختیم.»

«ما از اهالی‌ضربه​ قبیله صخره خیلی‌همان​ تعریفت رو شنیده بودیم.»

«محشره! ما از قبیله موهاکین‌ستودنی‌شان​ هستیم. برگردیم دهکده کلی پز‌می‌شد​ می‌دیم که از نزدیک دیدیمت!»

زیک دریافت که آن‌ها از قبیله‌نیست​ موهاکین هستند؛ قبیله‌ای که در زندگانی پیشینش‌موجودی​ نیز رشته‌های الفت با آن‌ها بافته بود.

رو به بربرها پرسید:

«منم از دیدنتون‌ضربه​ خوشحالم. اما شماها توی‌دیگری​ این جهنم‌دره چی‌کار می‌کنید؟»

بربرها سرشان‌گویی​ را میان پنجه‌ها‌ستودنی‌شان​ فشردند و گفتند:

«من که یادم نمی‌آد.»

«من یادمه! داشتیم تو دل‌گام‌های​ جنگل شکار می‌کردیم که یه‌قدرت​ یاروی سیاه‌پوش یه بلایی سرمون آورد.»

زیک نزدیک‌تر رفت‌ضربه​ و از بربری که‌دیگری​ خاطرش مانده بود پرسید:

«منظورت از‌گویی​ یاروی سیاه‌پوش،‌پایداری​ یه جادوگره؟»

«آره، یه جادوگر عصابه‌دست.»

روشن و مبرهن بود که جادوگری‌وهم‌آلود​ از ناراک بربرها را برای دست‌اندازی‌مشت‌ها​ و آزمایش‌های پلیدش به بند کشیده است.

«بربرها نه فقط هاله، بلکه جادو رو هم پس‌کناری​ می‌زنن. پس چطوری تونستن به چنگ بیارنشون؟» آسیب زدن‌گریخت​ به تن بربرها با جادوی پیش‌پاافتاده عملاً ناشدنی بود.

زیک اندکی تامل ورزید و بر‌برابر​ آن شد که پس از گریز از‌اول​ این مهلکه، پرده از چندوچون کار بردارد.

سپس باف‌مانع​ شفا را بر‌چاره‌ای​ جان بربرها دمید.

«اوه، قدرته‌مشتش​ که داره‌گرومب​ توی رگ‌هامون می‌جوشه!»

«داداش زیک قیچی‌زن لنگه نداره!»

«عالیه، حرف نداره!»

بربرها با شور و وجدی بی‌پایان‌نیست​ به توانی که از سوی زیک به‌موجودی​ تنشان سرازیر شده بود واکنش نشان دادند.

زیک به آن‌ها گفت:

«اگه همراه من‌ضربه​ بیاید، صحیح و سالم‌دیگری​ برتون می‌گردونم به خونه‌تون.»

بربرها بی‌درنگ‌گویی​ سر تکان دادند‌ستودنی‌شان​ و پیمان بستند.

زیک اوضاع را با جزئیات در‌نیست​ میان گذاشت و آن‌ها هم‌داستان شدند‌درون​ تا در سلاخی هیولاها بازوی او باشند.

«گـــــروه!»

بربرها غریوهای کارزار سر‌بیاورد​ دادند و مشت‌های آهنینشان را‌کناری​ بر پیکر دیوها فرود آوردند.

حتی درندگان رده پرخطر نیز‌ستودنی‌شان​ به محض گرفتار شدن در پنجه‌ی‌چاره‌ای​ بربرها، لقمه‌ای بیش به شمار نمی‌آمدند.

با پشتیبانی بربرها، زیک‌می‌شد​ توانست یورش از جناحین را‌مهارشون​ با خیالی آسوده‌تر پس براند.

فریادزنان به بربرها هشدار داد:

«زیاد پیش‌روی‌برهنه‌اش​ نکنید! پشت سر‌پرتاب​ من حرکت کنید!»

بربرها با شنیدن نهیب زیک، هیولاهایی را‌جادو​ که گردنشان را شکسته بودند به سویی‌باید​ پرت کردند و گام‌به‌گام پی او روانه شدند.

در خط مقدم، آوای شعله خمیده‌وهم‌آلود​ و هلن چونان توفانی هیولاها را درو‌نهفته​ می‌کردند و راه را به پیش می‌گشودند.

«هــــاه!»

با تاب خوردن دراگون باستر در دستان هلن، هیولایی‌اثرگذاریِ​ که هدف هجوم شمشیر قرار گرفته بود از میان‌درون​ به دو نیم گشت و غلتان بر خاک افتاد.

کاپیتان تهاجمی ببرینه‌ها که تا لحظاتی پیش‌اول​ قصد داشت شتابان به او بتازد، با دیدن‌غول‌کش​ آن زخم قاطع شمشیر نفس آسوده‌ای فرو داد:

«بهتره اصلاً‌مشتش​ پاپیچ این‌گرومب​ یکی نشم.»

در حالی که او از ترس‌همان​ عقب کشیده بود، هلن دراگون باسترش‌آید​ را بالا برد و فریاد زد:

«اونجا رو‌گویی​ ببینید! اوگرها‌پایداری​ دارن میان!»

با این حرف، فرمانده گروهان‌چاره‌ای​ تهاجمی، جانورینه‌هایش را برای سد کردن‌شمشیرش​ راه اوگرها به جلو هدایت کرد.

«هات! بمیرید!»

فرمانده با پنجه‌های تیزش‌بیاورد​ به اوگرها چنگ انداخت‌جناح​ و تنه‌شان را شکافت.

از آنجا که جانورینه‌ها تسلیم محضِ‌برابر​ قدرت بودند، او از همان لحظه‌نیست​ کاملاً مطیع دستورات هلن شده بود.

در این میان، آوای شعله خمیده نیز‌اول​ پا‌به‌پای هلن پیش می‌رفت و با گرز‌گذاشت​ آهنینش جمجمه هیولاهای حمله‌ور را در هم می‌کوبید.

به لطف فداکاری و نبرد شجاعانه هلن و‌ضربه‌ی​ آوای شعله خمیده، یگان از میان صفوف فشرده‌زمین​ هیولاها رخنه کرد و وارد منطقه برهوت شد.

زیک که به همراه بربرها جناحین نبرد را حفظ کرده‌جهید​ بود، پیشروی یگان را دید و شمشیر مقدس رولاند را بیرون‌مشت‌ها​ کشید تا مهارت بهبودی را در قالب یک باف محیطی بگستراند.

موجی از نور‌کالبد​ مهارت بهبودی بر‌برابر​ سر هیولاها فرو ریخت.

برخلاف بربرها، شستشوی مغزی هیولاهای خشمگین‌نیست​ که به سمتشان هجوم می‌آوردند، بلافاصله‌درون​ به دست نیروی شفابخش زیک باطل شد.

هیولاها که با این مهارت از حالت‌آماج​ جنون‌آمیز رها شده بودند، طبق غریزه طبیعی‌شان‌گودالی​ برای پنهان شدن به هر سو پراکنده گشتند.

هیولاهایی که دیگر تشکیل گله نمی‌دادند، تهدید‌دیگری​ بزرگی به شمار نمی‌رفتند و قبیله زوئین‌گام‌های​ در منطقه گتو به راحتی از پسشان برمی‌آمدند.

بربرها با دیدن‌کالبد​ فرار هیولاها رو‌برابر​ به زیک پرسیدند:

«داداش زیکِ قیچی‌زن، دنبالشون نمی‌کنیم؟»

زیک سرش را تکان داد:

«نیازی نیست.‌برهنه‌اش​ مهم‌تر از اون،‌پرتاب​ یه سوال دارم.»

«چی شده؟»

«رفیق دیگه‌ای‌مانع​ از شماها‌می‌شد​ هم اسیر شده؟»

با این سوال زیک، بربرها‌گام‌های​ نگاهی به یکدیگر انداختند و‌قدرت​ سرشان را با سردرگمی کج کردند:

«اوم، مطمئن نیستیم.»

پس از لحظه‌ای سکوت،‌پایداری​ زیک که غرق در‌مانع​ فکر بود، به بربرها گفت:

«ایرادی نداره‌مانع​ یه نگاهی‌می‌شد​ به خاطراتتون بندازم؟»

بربرها بی‌درنگ سر تکان دادند.

زیک بلافاصله مهارت حواس اژدها را‌همان​ به کار گرفت تا در اعماق‌آید​ ذهن و خاطرات بربرها کاوش کند.

«خاطراتشون دست‌نخورده‌گویی​ نیست. احتمالاً به‌ستودنی‌شان​ خاطر اثر داروهاست.»

با بررسی خاطرات تکه‌تکه شده از طریق حواس‌باید​ اژدها، به نظر می‌رسید به جز این چند‌هنگام​ نفر، بربرهای دیگری هم به اسارت درآمده باشند.

با استقرار منظم‌آید​ شوالیه‌ها، مهار هیولاها‌وهم‌آلود​ کار چندان سختی نبود.

اما قضیه بربرها فرق می‌کرد.

برای وارد کردن ضربه‌ای کاری‌ستودنی‌شان​ و مرگبار به آن‌ها، حداقل‌می‌شد​ به تیغه هاله نیاز بود.

شمشیرهای معمولی حتی‌اثرگذاریِ​ خطی هم روی پوست‌اول​ سرسخت و پولادینشان نمی‌انداختند.

«برای این نقشه سلاح‌های سنگین محاصره آماده کرده‌ضربه‌ی​ بودن. امپراتوری واقعاً عقلش رو از دست داده که‌جای​ پای بربرها رو هم به این ماجرا باز کرده.»

زیک قصد داشت قبیله صخره را‌همان​ از این ماجرا باخبر کند و راضی‌شان‌گرومب​ سازد تا از نیروی بربرها استفاده کنند.

با پیوستن بربرها‌کالبد​ به اردوگاهشان، نیروی رزمی‌جادو​ فوق‌العاده سهمگینی شکل می‌گرفت.

زیک طرح کلی نقشه‌اش را‌چاره‌ای​ در ذهن ریخت و همراه بربرها‌شمشیرش​ در پیِ یگان به راه افتاد.

حتی با گام‌های تند و‌پرتاب​ پیوسته، رسیدن به دره ورودی منطقه‌مشتش​ خودمختار سه روز تمام زمان می‌برد.

علاوه بر این، با فرو نشستن خورشید،‌جادو​ هیولاهای شب‌زی در دشت پرسه می‌زدند؛ بنابراین پیشروی‌مهارشون​ بی‌ملاحظه در تاریکی خطری مرگبار به همراه داشت.

آوای شعله خمیده‌اثرگذاریِ​ جای مناسبی برای‌نیست​ برپایی اردوگاه پیدا کرد.

گروه در محلی دنج که در پناه دیواره‌های‌ضربه‌ی​ صخره‌ای و پرتگاه‌ها قرار داشت اردو زدند و‌زمین​ در حین استراحت، مشغول خوردن گوشت خشک‌شده هیولاها شدند.

وقتی زیک برای اولین بار بربرها را همراه خود آورد،‌جهید​ قبیله زوئین و جانورینه‌ها به شدت جا خوردند و همهمه‌ای به‌مشت‌ها​ پا شد، اما با فهمیدن این‌که آن‌ها هم‌پیمانشان هستند، آرام گرفتند.

از طرفی، دیدن این‌که زیک حتی بربرها را —‌اثرگذاریِ​ که هیچ نژاد دیگری را به رسمیت نمی‌شناختند — به‌موجودی​ سوی خود کشانده، پیوند اعتمادشان را با او ناگسستنی کرد.

از ققنوس که موجودی الهی بود گرفته‌اول​ تا این بربرهای تسلیم‌ناپذیر، همه فهمیده بودند‌گذاشت​ که با یک انسان معمولی طرف نیستند.

بربرها چند تا از لاشه‌های‌گام‌های​ هیولاهای شکار شده را سلاخی‌قدرت​ کردند و درسته در کام کشیدند.

اندام تنومندشان کوچک‌ترین ضعفی در‌پرتاب​ برابر گوشت سفت و زهرآلود‌جهید​ هیولاها از خود نشان نداد.

زیک مقداری گوشت تطهیرشده به‌ستودنی‌شان​ آن‌ها داد، اما از نظرشان بی‌مزه‌چاره‌ای​ آمد و توجهی به آن نکردند.

پس از خوردن غذا، تصمیم بر‌نیست​ آن شد که برای غافلگیر نشدن‌درون​ از سوی هیولاها، نوبتی کشیک بدهند.

زیک در شکاف صخره‌ای جای اختصاصی و امنی‌ضربه‌ی​ برای هلن و شوالیه‌ها در نظر گرفت و با‌جای​ بیرون آوردن تجهیزات کمپینگی از موجودی‌اش، سرپناهی روبه‌راه کرد.

هلن از این دقت‌بیاورد​ نظر و مراقبت زیک‌جناح​ در دل قدردان بود.

زیک و هلن درون چادر مشترکی مستقر شدند. به محض ورود، هلن‌نیست​ که ردپای خستگی شدید بر چهره‌اش نشسته بود، قطعات زره‌اش را باز کرد.‌تنومندی​ تکه‌های زره بلافاصله یکی پس از دیگری به بدنه دراگون باستر قفل شدند.

زیک که از‌اثرگذاریِ​ گوشه‌ای تماشایش می‌کرد،‌نیست​ با کنجکاوی پرسید:

«اون زره رو‌آید​ هم باید یه نوع‌آماج​ هرسیون به حساب بیارم؟»

هلن سرش‌برهنه‌اش​ را به نشانه‌پرتاب​ نفی تکان داد:

«هرسیون به یه فرمول فعال‌سازی جداگونه نیاز داره،‌مانع​ اما این زره مختص کسایی ساخته شده که‌کنم​ مثل من توانایی خونی مغناطیس دارن؛ ماهیتش فرق می‌کنه.»

خانواده مادری هلن، یعنی‌می‌شد​ خاندان میلاریز، یکی از اصیل‌ترین‌مهارشون​ خاندان‌های شوالیه‌گری پادشاهی تبیا بودند.

آن‌ها دوشادوش خاندان سولما از مرزهای پادشاهی‌آماج​ تبیا محافظت می‌کردند و به خاطر سبک شمشیرزنی‌عمیق​ محرمانه‌شان با استفاده از جاذبه مغناطیسی شهره بودند.

می‌توانستند شمشیرها را از راه دور با جاذبه پرتاب کنند یا کاری کنند‌گرومب​ که سپرها خودبه‌خود در آسمان شناور شوند تا حملات را دفع کنند؛ زیک بارها‌تماشای​ وصف تکنیک‌های نامتعارفشان را شنیده بود، اما هرگز آن‌ها را از نزدیک ندیده بود.

هلن به عنوان یکی از نوادگان مستقیم و خون‌خالص خاندان دریکر، فنون محرمانه‌اول​ میلاریز را نیاموخته بود، ولی توانایی خونی آن را در رگ‌هایش داشت و‌همچون​ با تلفیق آن در تکنیک اژدهاکشی، سبک کاربردیِ «تکنیک فولاد» را پدید آورده بود.

اگر هلن به مقام شوالیه سرخ‌نیست​ می‌رسید، تکنیک فولادش به یکی از‌درون​ مهارت‌های انحصاری خاندان دریکر اضافه می‌شد.

اما از آنجا که این تکنیک به توانایی خونی مغناطیس‌قدرت​ وابسته بود، بعید به نظر می‌رسید به جز فرزندی که صفات‌نوچی​ او را به ارث ببرد، به کس دیگری انتقال پیدا کند.

هلن روی تخت‌ضربه​ سفری نشست و‌همان​ رو به زیک گفت:

«طعنه‌آمیزه که اولین بار بعد‌ستودنی‌شان​ از مدت‌ها، وسط میدون جنگ فرصت‌چاره‌ای​ می‌کنیم با خیال راحت گپ بزنیم.»

«برای ما‌مانع​ شوالیه‌ها، این چیزا‌چاره‌ای​ اجتناب‌ناپذیره، مگه نه؟»

همان‌طور که هلن لبخند تلخی‌گام‌های​ تحویلش می‌داد، ققنوس بار دیگر‌قدرت​ بر شانه زیک پدیدار شد.

پر پر زد‌ضربه​ و یک‌راست پرید‌همان​ میان آغوش هلن.

زیک با دیدن دلبستگی‌پایداری​ عجیب ققنوس به هلن،‌مانع​ نوچی از سر کلافگی کشید:

«روجک پررو! آبجیم‌اثرگذاریِ​ خسته‌ست و باید استراحت‌اول​ کنه، بیا این‌ور ببینم.»

اما ققنوس لجبازانه سرش را‌گام‌های​ تکان داد و بیشتر خودش را‌هولناکی​ در آغوش گرم هلن فرو برد.

هلن پرهای‌برهنه‌اش​ درخشانش را نوازش‌پرتاب​ کرد و گفت:

«شگفت‌انگیزه که همچین‌کالبد​ موجود زیبایی یه حیوان‌جادو​ الهیه. براش اسم گذاشتی؟»

زیک سرش را تکان داد:

«چند تا اسم رو امتحان کردم، ولی هیچ‌کدوم به‌گریخت​ مذاقش خوش نیومد و با منقارش چنان محکم کوبید توی‌توان​ سرم که نگو. برای یه پرنده، زیادی نازنازی و بدپسنده.»

ققنوس طوری بال‌هایش را گشود که انگار‌دیگری​ می‌خواست ثابت کند یک پرنده معمولی نیست،‌گام‌های​ و سپس پرهای دم باشکوهش را جلوه‌گر ساخت.

زیک با تماشای‌کالبد​ این اداها دوباره‌برابر​ سری تکان داد.

هلن همان‌طور که‌اثرگذاریِ​ دست نوازش بر‌نیست​ پرهایش می‌کشید، لبخند زد:

«حیوان الهی نایابیه،‌آید​ یه اسم برازنده‌وهم‌آلود​ براش پیدا کن.»

«باید ببینم در ادامه چطور خودشو‌همان​ نشون می‌ده تا بر همون اساس‌آید​ یه فکری به حال اسمش بکنم.»

اما درست در همان لحظه...

غررررر—!

غرش سهمگین‌مشتش​ و گوش‌خراشی از‌گام‌های​ بیرون چادر برخاست.

طنین صدایی بود که‌بیاورد​ زیک در کسری از‌جناح​ ثانیه آن را شناخت.

«این صدای‌گویی​ نعره یه‌پایداری​ جانور جادوییه.»

ناولها | novelha.net