چپتر 308: بربرهای تسخیرشده و داداش قیچیزن
0«غـــــرش!»
بربرها با چشمانی ماتبیاورد و بیفروغ، نعرههای جنگیشان راکناری رو به زیک سر دادند.
زیک دریافت کهکالبد حتی بربرها رابرابر هم شستشوی مغزی دادهاند.
«عوضیهای دیوونهی امپراتوری. فکرش رو هم نمیکردم دستشون رو روی بربرهاشمشیرش هم بذارن.» زیک درست همانند کاری که با مردم دریایی کردهکوبندهای بود، رولاند را بیرون کشید و مهارت بازیابی را جاری ساخت.
«ووووهنـگ!»
نور بازیابی مانندضربه یک باف محیطی دردیگری گسترهای وسیع پراکنده شد.
اما برعکس مردم دریایی، بربرهاستودنیشان حتی زیر تابش مهارت بازیابیمیشد نیز هوشیاریشان را به دست نیاوردند.
«گـــــروه!»
گویی کالبد بربرها با آنگامهای پایداری ستودنیشان در برابر جادو،قدرت مانع اثرگذاریِ بازیابی زیک میشد.
«چارهای نیست.برهنهاش اول بایدبیاورد مهارشون کنم.»
زیک شمشیرش راکالبد درون موجودی گذاشت وجادو غولکش را بیرون کشید.
هنگام پیکار با هماوردان تنومندیچارهای همچون بربرها، سلاحهای کوبندهای مانندکنم غولکش بهترین گزینهی ممکن بودند.
زیک غولکش را که آکنده ازوهمآلود نیروی فلز شده بود، به سویمشتها بربری که نعرهزنان یورش میآورد تاب داد.
«هـوووش!»
غولکش هوا راکالبد شکافت و سهمگین برجادو پیکر بربر فرود آمد.
«بــوم!»
بربر که کوشیده بود باگامهای تن برهنهاش ضربه غولکش راقدرت تاب بیاورد، به هوا پرتاب شد.
در همان دم، بربر دیگری از جناحدیگری کناری به هوا جهید تا با هرگامهای دو مشتش بر سر زیک فرود آید.
«گرومب گرومب!»
اما زیک با گامهای وهمآلود از آماج ضربهیباید بربر گریخت. قدرت هولناکی که در آن مشتهاهنگام نهفته بود، گودالی عمیق روی زمین بر جای گذاشت.
زیک با تماشای آن توان هولناک نوچیآماج از سر حسرت زد، غولکش را بر فرازعمیق سر برد و با تمام قوا فرو کوبید.
«کـراش!»
پتک درست بر پسکلهیپایداری بربر فرود آمد و اواثرگذاریِ را در جا بیهوش ساخت.
تن بربر طوری تکان میخورد که پنداریاول گردنش خرد شده باشد؛ اما تا زمانی کهغولکش نفس میکشید، زیک چندان اعتنایی به حالش نکرد.
بربر واپسین، با اینکه از فرط شستشوی مغزیضربهی در جنون به سر میبرد، انگار به غریزه ازجای زیک و غولکشی که در چنگ داشت واهمه داشت.
مردد در جای ایستادبیاورد و بیدرنگ پیش نیامد؛ زیککناری گامبهگام به او نزدیک شد.
«کجا در میری؟ نوبت کتک خوردنبرابر تو هم رسیده.» زیک با غولکشینیست در مشت، به سوی بربر گریزان تاخت.
غولکش سنگینمانع پایینتنهی بربرمیشد را نشانه رفت.
«هــوووف!»
بربر با جهشی فنری و شگفتانگیزهمان که ویژهی نژادشان بود، به هواآید پرید و از دم تیغ ضربه گریخت.
اما تهاجمگویی زیک به همینستودنیشان نقطه پایان نیافت.
غولکش که افقی تاب خورده بود،نیست به ناگاه دگرمسیر شد و ازدرون پایین به بالا قوسی تند برداشت.
سلاح مستقیماً به زیرگرومب چانهی بربری نشست که بهگریخت سوی زیک خیز برداشته بود.
«تـراق!»
ضربه چنان بنیانکن بودپایداری که حس میشد سر رااثرگذاریِ یکباره از تن جدا میسازد.
بربرها پس از چشیدنمیشد ضربات سنگین غولکش، همگیباید نقش بر زمین شده بودند.
زیک پیکرهای فروافتادهی بربرها را کناروهمآلود هم کشید و همزمان مهارتهای تطهیر،مشتها بازیابی و شفا را جاری ساخت.
هالهی زرین وضربه درخشش سپید در اعماقدیگری تن بربرها نفوذ کرد.
دیری نپایید کهکالبد بربرهای از هوشبرابر رفته تکانی خوردند.
برخلاف گذشته، فروغاثرگذاریِ خرد و هوشیارینیست به دیدگانشان بازگشت.
«آخ... فکم داره میترکه.»
«گردن منم همینطور.»
«من کهگویی بند بندپایداری بدنم درد میکنه.»
بربرها همانطور که از دردهایشان برای یکدیگر نالهباید میکردند، ناگهان زیک را دیدند که از بالاهنگام بر آنها مینگرد و یکه خوردند: «یه آدمیزاد؟»
«یه انسانمشتش اینجا چهگرومب غلطی میکنه؟»
زیک به بربرهاضربه چشم دوخت وهمان لب باز کرد:
«این دقیقاً سوالیهکالبد که من میخوامبرابر از شماها بپرسم.»
بربرها از مشاهدهی انسانیمیشد که زبانشان را جاریباید میکرد مات و مبهوت ماندند.
«تو زبون ما رو بلدی؟»
زیک سر جنباند:
«آره. ازگویی قبیله صخرهپایداری یاد گرفتم.»
با نام بردن ازمیشد قبیله صخره، شوقی بیاندازهباید در چشمان بربرها دوید.
«قبیله صخرهمشتش رو ازگرومب کجا میشناسی؟»
زیک لختیبرهنهاش درنگ کردبیاورد و پاسخ داد:
«مشت بزرگ داداش کوچیکمه. دفعهستودنیشان قبل رفتم دهکدهشون و اژدهایمیشد نه سر رو لتوپار کردم.»
با شنیدن ماجرای هلاکت اژدهای نهنیست سر، چشمان بربرها از حدقه درآمددرون و سراپا به زیک خیره شدند.
«اژدهای نه سر؟ نکنه... نکنه تووهمآلود همون داداش زیک قیچیزنی؟» نام و آوازهینهفته زیک از پیش میان بربرها پیچیده بود.
لقب عجیبی مینمود، امابیاورد زیک ترجیح داد ماجرا راکناری کش ندهد و همراهی کند:
«آره. همون داداش زیک قیچیزنم.»
بربرها با احترامی سرشارمیشد از شگفتی برخاستند و دستشانمهارشون را در دستان زیک گذاشتند.
«اوه، داداشمشتش زیک قیچیزن! ازگامهای دیدنت خیلی خوشبختیم.»
«ما از اهالیضربه قبیله صخره خیلیهمان تعریفت رو شنیده بودیم.»
«محشره! ما از قبیله موهاکینستودنیشان هستیم. برگردیم دهکده کلی پزمیشد میدیم که از نزدیک دیدیمت!»
زیک دریافت که آنها از قبیلهنیست موهاکین هستند؛ قبیلهای که در زندگانی پیشینشموجودی نیز رشتههای الفت با آنها بافته بود.
رو به بربرها پرسید:
«منم از دیدنتونضربه خوشحالم. اما شماها تویدیگری این جهنمدره چیکار میکنید؟»
بربرها سرشانگویی را میان پنجههاستودنیشان فشردند و گفتند:
«من که یادم نمیآد.»
«من یادمه! داشتیم تو دلگامهای جنگل شکار میکردیم که یهقدرت یاروی سیاهپوش یه بلایی سرمون آورد.»
زیک نزدیکتر رفتضربه و از بربری کهدیگری خاطرش مانده بود پرسید:
«منظورت ازگویی یاروی سیاهپوش،پایداری یه جادوگره؟»
«آره، یه جادوگر عصابهدست.»
روشن و مبرهن بود که جادوگریوهمآلود از ناراک بربرها را برای دستاندازیمشتها و آزمایشهای پلیدش به بند کشیده است.
«بربرها نه فقط هاله، بلکه جادو رو هم پسکناری میزنن. پس چطوری تونستن به چنگ بیارنشون؟» آسیب زدنگریخت به تن بربرها با جادوی پیشپاافتاده عملاً ناشدنی بود.
زیک اندکی تامل ورزید و بربرابر آن شد که پس از گریز ازاول این مهلکه، پرده از چندوچون کار بردارد.
سپس بافمانع شفا را برچارهای جان بربرها دمید.
«اوه، قدرتهمشتش که دارهگرومب توی رگهامون میجوشه!»
«داداش زیک قیچیزن لنگه نداره!»
«عالیه، حرف نداره!»
بربرها با شور و وجدی بیپایاننیست به توانی که از سوی زیک بهموجودی تنشان سرازیر شده بود واکنش نشان دادند.
زیک به آنها گفت:
«اگه همراه منضربه بیاید، صحیح و سالمدیگری برتون میگردونم به خونهتون.»
بربرها بیدرنگگویی سر تکان دادندستودنیشان و پیمان بستند.
زیک اوضاع را با جزئیات درنیست میان گذاشت و آنها همداستان شدنددرون تا در سلاخی هیولاها بازوی او باشند.
«گـــــروه!»
بربرها غریوهای کارزار سربیاورد دادند و مشتهای آهنینشان راکناری بر پیکر دیوها فرود آوردند.
حتی درندگان رده پرخطر نیزستودنیشان به محض گرفتار شدن در پنجهیچارهای بربرها، لقمهای بیش به شمار نمیآمدند.
با پشتیبانی بربرها، زیکمیشد توانست یورش از جناحین رامهارشون با خیالی آسودهتر پس براند.
فریادزنان به بربرها هشدار داد:
«زیاد پیشرویبرهنهاش نکنید! پشت سرپرتاب من حرکت کنید!»
بربرها با شنیدن نهیب زیک، هیولاهایی راجادو که گردنشان را شکسته بودند به سوییباید پرت کردند و گامبهگام پی او روانه شدند.
در خط مقدم، آوای شعله خمیدهوهمآلود و هلن چونان توفانی هیولاها را درونهفته میکردند و راه را به پیش میگشودند.
«هــــاه!»
با تاب خوردن دراگون باستر در دستان هلن، هیولاییاثرگذاریِ که هدف هجوم شمشیر قرار گرفته بود از میاندرون به دو نیم گشت و غلتان بر خاک افتاد.
کاپیتان تهاجمی ببرینهها که تا لحظاتی پیشاول قصد داشت شتابان به او بتازد، با دیدنغولکش آن زخم قاطع شمشیر نفس آسودهای فرو داد:
«بهتره اصلاًمشتش پاپیچ اینگرومب یکی نشم.»
در حالی که او از ترسهمان عقب کشیده بود، هلن دراگون باسترشآید را بالا برد و فریاد زد:
«اونجا روگویی ببینید! اوگرهاپایداری دارن میان!»
با این حرف، فرمانده گروهانچارهای تهاجمی، جانورینههایش را برای سد کردنشمشیرش راه اوگرها به جلو هدایت کرد.
«هات! بمیرید!»
فرمانده با پنجههای تیزشبیاورد به اوگرها چنگ انداختجناح و تنهشان را شکافت.
از آنجا که جانورینهها تسلیم محضِبرابر قدرت بودند، او از همان لحظهنیست کاملاً مطیع دستورات هلن شده بود.
در این میان، آوای شعله خمیده نیزاول پابهپای هلن پیش میرفت و با گرزگذاشت آهنینش جمجمه هیولاهای حملهور را در هم میکوبید.
به لطف فداکاری و نبرد شجاعانه هلن وضربهی آوای شعله خمیده، یگان از میان صفوف فشردهزمین هیولاها رخنه کرد و وارد منطقه برهوت شد.
زیک که به همراه بربرها جناحین نبرد را حفظ کردهجهید بود، پیشروی یگان را دید و شمشیر مقدس رولاند را بیرونمشتها کشید تا مهارت بهبودی را در قالب یک باف محیطی بگستراند.
موجی از نورکالبد مهارت بهبودی بربرابر سر هیولاها فرو ریخت.
برخلاف بربرها، شستشوی مغزی هیولاهای خشمگیننیست که به سمتشان هجوم میآوردند، بلافاصلهدرون به دست نیروی شفابخش زیک باطل شد.
هیولاها که با این مهارت از حالتآماج جنونآمیز رها شده بودند، طبق غریزه طبیعیشانگودالی برای پنهان شدن به هر سو پراکنده گشتند.
هیولاهایی که دیگر تشکیل گله نمیدادند، تهدیددیگری بزرگی به شمار نمیرفتند و قبیله زوئینگامهای در منطقه گتو به راحتی از پسشان برمیآمدند.
بربرها با دیدنکالبد فرار هیولاها روبرابر به زیک پرسیدند:
«داداش زیکِ قیچیزن، دنبالشون نمیکنیم؟»
زیک سرش را تکان داد:
«نیازی نیست.برهنهاش مهمتر از اون،پرتاب یه سوال دارم.»
«چی شده؟»
«رفیق دیگهایمانع از شماهامیشد هم اسیر شده؟»
با این سوال زیک، بربرهاگامهای نگاهی به یکدیگر انداختند وقدرت سرشان را با سردرگمی کج کردند:
«اوم، مطمئن نیستیم.»
پس از لحظهای سکوت،پایداری زیک که غرق درمانع فکر بود، به بربرها گفت:
«ایرادی ندارهمانع یه نگاهیمیشد به خاطراتتون بندازم؟»
بربرها بیدرنگ سر تکان دادند.
زیک بلافاصله مهارت حواس اژدها راهمان به کار گرفت تا در اعماقآید ذهن و خاطرات بربرها کاوش کند.
«خاطراتشون دستنخوردهگویی نیست. احتمالاً بهستودنیشان خاطر اثر داروهاست.»
با بررسی خاطرات تکهتکه شده از طریق حواسباید اژدها، به نظر میرسید به جز این چندهنگام نفر، بربرهای دیگری هم به اسارت درآمده باشند.
با استقرار منظمآید شوالیهها، مهار هیولاهاوهمآلود کار چندان سختی نبود.
اما قضیه بربرها فرق میکرد.
برای وارد کردن ضربهای کاریستودنیشان و مرگبار به آنها، حداقلمیشد به تیغه هاله نیاز بود.
شمشیرهای معمولی حتیاثرگذاریِ خطی هم روی پوستاول سرسخت و پولادینشان نمیانداختند.
«برای این نقشه سلاحهای سنگین محاصره آماده کردهضربهی بودن. امپراتوری واقعاً عقلش رو از دست داده کهجای پای بربرها رو هم به این ماجرا باز کرده.»
زیک قصد داشت قبیله صخره راهمان از این ماجرا باخبر کند و راضیشانگرومب سازد تا از نیروی بربرها استفاده کنند.
با پیوستن بربرهاکالبد به اردوگاهشان، نیروی رزمیجادو فوقالعاده سهمگینی شکل میگرفت.
زیک طرح کلی نقشهاش راچارهای در ذهن ریخت و همراه بربرهاشمشیرش در پیِ یگان به راه افتاد.
حتی با گامهای تند وپرتاب پیوسته، رسیدن به دره ورودی منطقهمشتش خودمختار سه روز تمام زمان میبرد.
علاوه بر این، با فرو نشستن خورشید،جادو هیولاهای شبزی در دشت پرسه میزدند؛ بنابراین پیشرویمهارشون بیملاحظه در تاریکی خطری مرگبار به همراه داشت.
آوای شعله خمیدهاثرگذاریِ جای مناسبی براینیست برپایی اردوگاه پیدا کرد.
گروه در محلی دنج که در پناه دیوارههایضربهی صخرهای و پرتگاهها قرار داشت اردو زدند وزمین در حین استراحت، مشغول خوردن گوشت خشکشده هیولاها شدند.
وقتی زیک برای اولین بار بربرها را همراه خود آورد،جهید قبیله زوئین و جانورینهها به شدت جا خوردند و همهمهای بهمشتها پا شد، اما با فهمیدن اینکه آنها همپیمانشان هستند، آرام گرفتند.
از طرفی، دیدن اینکه زیک حتی بربرها را —اثرگذاریِ که هیچ نژاد دیگری را به رسمیت نمیشناختند — بهموجودی سوی خود کشانده، پیوند اعتمادشان را با او ناگسستنی کرد.
از ققنوس که موجودی الهی بود گرفتهاول تا این بربرهای تسلیمناپذیر، همه فهمیده بودندگذاشت که با یک انسان معمولی طرف نیستند.
بربرها چند تا از لاشههایگامهای هیولاهای شکار شده را سلاخیقدرت کردند و درسته در کام کشیدند.
اندام تنومندشان کوچکترین ضعفی درپرتاب برابر گوشت سفت و زهرآلودجهید هیولاها از خود نشان نداد.
زیک مقداری گوشت تطهیرشده بهستودنیشان آنها داد، اما از نظرشان بیمزهچارهای آمد و توجهی به آن نکردند.
پس از خوردن غذا، تصمیم برنیست آن شد که برای غافلگیر نشدندرون از سوی هیولاها، نوبتی کشیک بدهند.
زیک در شکاف صخرهای جای اختصاصی و امنیضربهی برای هلن و شوالیهها در نظر گرفت و باجای بیرون آوردن تجهیزات کمپینگی از موجودیاش، سرپناهی روبهراه کرد.
هلن از این دقتبیاورد نظر و مراقبت زیکجناح در دل قدردان بود.
زیک و هلن درون چادر مشترکی مستقر شدند. به محض ورود، هلننیست که ردپای خستگی شدید بر چهرهاش نشسته بود، قطعات زرهاش را باز کرد.تنومندی تکههای زره بلافاصله یکی پس از دیگری به بدنه دراگون باستر قفل شدند.
زیک که ازاثرگذاریِ گوشهای تماشایش میکرد،نیست با کنجکاوی پرسید:
«اون زره روآید هم باید یه نوعآماج هرسیون به حساب بیارم؟»
هلن سرشبرهنهاش را به نشانهپرتاب نفی تکان داد:
«هرسیون به یه فرمول فعالسازی جداگونه نیاز داره،مانع اما این زره مختص کسایی ساخته شده کهکنم مثل من توانایی خونی مغناطیس دارن؛ ماهیتش فرق میکنه.»
خانواده مادری هلن، یعنیمیشد خاندان میلاریز، یکی از اصیلترینمهارشون خاندانهای شوالیهگری پادشاهی تبیا بودند.
آنها دوشادوش خاندان سولما از مرزهای پادشاهیآماج تبیا محافظت میکردند و به خاطر سبک شمشیرزنیعمیق محرمانهشان با استفاده از جاذبه مغناطیسی شهره بودند.
میتوانستند شمشیرها را از راه دور با جاذبه پرتاب کنند یا کاری کنندگرومب که سپرها خودبهخود در آسمان شناور شوند تا حملات را دفع کنند؛ زیک بارهاتماشای وصف تکنیکهای نامتعارفشان را شنیده بود، اما هرگز آنها را از نزدیک ندیده بود.
هلن به عنوان یکی از نوادگان مستقیم و خونخالص خاندان دریکر، فنون محرمانهاول میلاریز را نیاموخته بود، ولی توانایی خونی آن را در رگهایش داشت وهمچون با تلفیق آن در تکنیک اژدهاکشی، سبک کاربردیِ «تکنیک فولاد» را پدید آورده بود.
اگر هلن به مقام شوالیه سرخنیست میرسید، تکنیک فولادش به یکی ازدرون مهارتهای انحصاری خاندان دریکر اضافه میشد.
اما از آنجا که این تکنیک به توانایی خونی مغناطیسقدرت وابسته بود، بعید به نظر میرسید به جز فرزندی که صفاتنوچی او را به ارث ببرد، به کس دیگری انتقال پیدا کند.
هلن روی تختضربه سفری نشست وهمان رو به زیک گفت:
«طعنهآمیزه که اولین بار بعدستودنیشان از مدتها، وسط میدون جنگ فرصتچارهای میکنیم با خیال راحت گپ بزنیم.»
«برای مامانع شوالیهها، این چیزاچارهای اجتنابناپذیره، مگه نه؟»
همانطور که هلن لبخند تلخیگامهای تحویلش میداد، ققنوس بار دیگرقدرت بر شانه زیک پدیدار شد.
پر پر زدضربه و یکراست پریدهمان میان آغوش هلن.
زیک با دیدن دلبستگیپایداری عجیب ققنوس به هلن،مانع نوچی از سر کلافگی کشید:
«روجک پررو! آبجیماثرگذاریِ خستهست و باید استراحتاول کنه، بیا اینور ببینم.»
اما ققنوس لجبازانه سرش راگامهای تکان داد و بیشتر خودش راهولناکی در آغوش گرم هلن فرو برد.
هلن پرهایبرهنهاش درخشانش را نوازشپرتاب کرد و گفت:
«شگفتانگیزه که همچینکالبد موجود زیبایی یه حیوانجادو الهیه. براش اسم گذاشتی؟»
زیک سرش را تکان داد:
«چند تا اسم رو امتحان کردم، ولی هیچکدوم بهگریخت مذاقش خوش نیومد و با منقارش چنان محکم کوبید تویتوان سرم که نگو. برای یه پرنده، زیادی نازنازی و بدپسنده.»
ققنوس طوری بالهایش را گشود که انگاردیگری میخواست ثابت کند یک پرنده معمولی نیست،گامهای و سپس پرهای دم باشکوهش را جلوهگر ساخت.
زیک با تماشایکالبد این اداها دوبارهبرابر سری تکان داد.
هلن همانطور کهاثرگذاریِ دست نوازش برنیست پرهایش میکشید، لبخند زد:
«حیوان الهی نایابیه،آید یه اسم برازندهوهمآلود براش پیدا کن.»
«باید ببینم در ادامه چطور خودشوهمان نشون میده تا بر همون اساسآید یه فکری به حال اسمش بکنم.»
اما درست در همان لحظه...
غررررر—!
غرش سهمگینمشتش و گوشخراشی ازگامهای بیرون چادر برخاست.
طنین صدایی بود کهبیاورد زیک در کسری ازجناح ثانیه آن را شناخت.
«این صدایگویی نعره یهپایداری جانور جادوییه.»