---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 378: نقشه شوم شیاطین و دردسر در شهر بی‌طرف • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 378: نقشه شوم شیاطین و دردسر در شهر بی‌طرف

0

چشمان رامون‌شمار​ با شنیدن حرف‌های‌توانسته​ فرستاده گشاد شد.

«نقطه ضعف آرتور دریکر.»

با حالتی ناباورانه‌تصرف​ به فرستاده نگاه کرد‌متفاوت​ و به حرف آمد:

«حقیقت داره؟»

فرستاده در پاسخ‌می‌رفت​ به رامون، با لبخندی‌هفته​ چندش‌آور سر تکان داد.

«بله. اگه از این استفاده کنیم، حتی آرتور دریکر هم نمی‌تونه‌هرچه​ جون سالم به در ببره. هیچ‌کس دیگه‌ای هم هرگز علت مرگش‌کار​ رو نمی‌فهمه. کشیش اعظم در حال حاضر مشغول آماده‌سازی مراسم نفرینه.»

بخش وحشتناک نفرین‌های باستانی این بود که اگر کسی‌داشت​ راه دفاع در برابر آن‌ها را نمی‌دانست، حتی قوی‌ترین‌پاک​ شوالیه سیاه هم نمی‌توانست از آن‌ها در امان بماند.

البته، هرچه هدف قوی‌تر بود، به قربانی‌های بیشتری نیاز‌هرچه​ می‌شد، اما ناراک صدها سال بود که این کار‌صدها​ را انجام می‌داد و آن‌ها در این زمینه متخصص بودند.

رامون زیمنس نیز حاضر بود برای‌کمتر​ از پا درآوردن آرتور دریکر، دست‌کاملاً​ به هر فداکاری و قربانی‌ای بزند.

«اگه فقط بتونیم آرتور‌قوی‌ترین​ دریکر رو زمین بزنیم،‌امان​ تمام شکست‌های گذشتهمون بی‌اهمیت می‌شه.»

در جنگ قاره‌ای،‌تصرف​ خاندان دریکر نگران‌کننده‌ترین دشمن‌متفاوت​ آن‌ها به شمار می‌رفت.

او با استفاده از آبل‌نمی‌توانست​ توانسته بود در کمتر از یک‌قوی‌تر​ هفته امپراتوری رم را تصرف کند.

اما خاندان دریکر در‌آبل​ سطحی کاملاً متفاوت از‌امپراتوری​ امپراتوری رم قرار داشت.

او رو‌آن‌ها​ به فرستاده‌قوی‌ترین​ کرد و گفت:

«اگه بتونیم آرتور رو قبل از دومین‌متفاوت​ آیین تقدیس حذف کنیم، اونوقت تمام شکست‌های قبلیمون‌حذف​ پاک می‌شه و نقشه‌مون با موفقیت پیش می‌ره.»

با شنیدن حرف‌های رامون،‌سیاه​ فرستاده پوزخندی زد و دهانش‌هرچه​ به شکلی غیرطبیعی کش آمد.

«البته. برای همینه که کشیش اعظم داره همه چیزش‌تصرف​ رو پای این کار می‌ذاره. پس لطفاً زیاد نگران‌دومین​ نباشید و روی آماده‌سازی برای دومین آیین تقدیس تمرکز کنید.»

رامون از این فرستاده که همچون ماری خوش‌خط‌وخال‌امان​ و شوم حرف می‌زد، خوشش نمی‌آمد، اما در‌نیاز​ وضعیت فعلی چاره‌ای جز کمک گرفتن از ناراک نداشت.

«وقتی دومین آیین تقدیس‌کند​ تموم بشه، وقتش می‌رسه که‌داشت​ کلک اینا رو هم بکنم.»

او از روی ناچاری با آن‌ها دست‌بماند​ به یکی کرده بود، اما هیچ قصدی نداشت‌می‌شد​ که تا آخر خط با آن‌ها همراه بماند.

رامون به آبل که‌آبل​ بی‌هوش افتاده بود نگاهی‌امپراتوری​ انداخت و به فرستاده گفت:

«خوب ازش مراقبت‌نمی‌دانست​ کن. هر چی باشه‌نمی‌توانست​ اون یه ظرف ارزشمنده.»

رامون این را گفت،‌کند​ چرخید و تالار بزرگ‌قرار​ بارعام را ترک کرد.

فرستاده که تا لحظه رفتن رامون‌امان​ لبخند بر لب داشت، ناگهان چهره‌اش‌قربانی‌های​ از روی انزجار در هم رفت.

«انسان‌ها... عجب حرومزاده‌های گستاخی هستن.»

تسسس—

پوست صورت فرستاده کنده شد و‌کاملاً​ فرم واقعی‌اش را که در زیر‌دومین​ آن پنهان شده بود، آشکار کرد.

برای لحظه‌ای، چهره‌ی دیوی‌سیاه​ با شاخک‌های چندش‌آور و‌البته​ در حال پیچ‌وتاب نمایان شد.

او فرستاده‌ی ناراک نبود، بلکه‌توانسته​ لوپوکاله، یک دیو رده‌متوسط بود که‌سطحی​ آن بدن را تسخیر کرده بود.

لوپوکاله به سرعت دوباره خودش‌شوالیه​ را با پوست انسان پوشاند‌البته​ و شاخک‌هایش را به داخل کشید.

او دستش را دراز کرد، با استفاده از‌قرار​ جادو آبلِ بی‌هوش را بلند کرد و در حالی‌قبلیمون​ که غرولند می‌کرد، او را به سمت اتاقی برد.

«لعنتی، انتظار نداشتم نبیلوس و وایپر هم به اون روز‌هدف​ بیفتن. برنامه‌ام این بود که از حاشیه تماشا کنم و تو‌انجام​ لحظه‌ی حساس وارد عمل بشم، اما این وضعیت واقعاً روی اعصابه.»

اربابش، «گودال تاریکی لزج»، ترجیح می‌داد‌کمتر​ به جای اینکه آشکارا وارد میدان شود،‌متفاوت​ از سایه‌ها دسیسه بچیند و سود ببرد.

او نیز به عنوان یک‌شوالیه​ رعیت، از تمایلات اربابش پیروی‌البته​ کرده و نقشه‌ی مشابهی چیده بود.

با حضور دیوهای رده‌متوسطِ قوی‌تری مانند وایپر و نبیلوس در خط مقدم،‌دومین​ او قصد داشت فقط ارواح انسانی‌ای را که در پی درگیری‌ها سقوط‌دهانش​ می‌کردند جمع‌آوری کند، اما حالا تمام بار مسئولیت روی دوش خودش افتاده بود.

در حالی که از‌سیاه​ روی نارضایتی در دلش‌البته​ غرولند می‌کرد، اتفاقی افتاد.

«همم؟»

لوپوکاله ناگهان‌آن‌ها​ ایستاد و بدنش‌شوالیه​ به لرزه درآمد.

اربابش، گودال تاریکی لزج،‌کند​ از طریق پیوند رعیتی‌شان‌قرار​ پیامی برای او فرستاده بود.

لوپوکاله به پیام‌شوالیه​ اربابش فکر کرد و‌بماند​ سپس زیر خنده زد.

«ها! عجب ایده‌ی درخشانیه! این رعیت‌کمتر​ از فرمان ارباب اطاعت می‌کنه و‌کاملاً​ زیک دریکر رو به چنگ میاره.»

گودال تاریکی لزج قوی‌ترین صورت فلکی نبود، اما بینش‌بماند​ دقیقی در خواندن جریان نبرد داشت، که همین موضوع‌اما​ باعث می‌شد فارغ از بحث وفاداری، به حرف‌هایش توجه شود.

لوپوکاله با‌امپراتوری​ لبخندی چندش‌آور چانه‌اش‌سطحی​ را نوازش کرد.

«زیک دریکر. پس کلید این‌نمی‌توانست​ جنگ اونه. این می‌تونه نقشه‌هدف​ رو حتی راحت‌تر هم بکنه.»

او در حالی که‌آبل​ آبل را به داخل اتاق‌تصرف​ می‌برد، خنده‌ای شیطانی سر داد.

صورت‌های فلکی سقوط‌کرده، یکی پس‌شوالیه​ از دیگری در حال توجه‌البته​ نشان دادن به زیک بودند.

«شهر بی‌طرف.‌قوی‌ترین​ خیلی وقت‌سیاه​ بود نیومده بودم.»

آخرین چیزی که زیک از شهر‌کمتر​ بی‌طرف به یاد داشت، وضعیت ویران‌شده‌ی‌کاملاً​ آن پس از جنگ قاره‌ای بود.

اما شهری که اکنون در حالی که در یک کافه‌ی‌البته​ روباز نشسته بود می‌دید، پر از رفت‌وآمد مردم بود. زیک‌صدها​ با تماشای این صحنه، آن حس آزادی منحصربه‌فرد را احساس کرد.

به نظر می‌رسید همه در شهر‌کاملاً​ خوشحال‌اند، به جز دو دوقلوی دردسرساز‌دومین​ که با ناراحتی روبه‌روی او نشسته بودند.

«ز-زیک، عالیجناب زیک.»

زیک به آل که‌آبل​ بدون درک موقعیت او را‌تصرف​ صدا زده بود، چشم‌غره رفت.

آل فوراً دهانش را بست و‌سیاه​ نگاهش را به چای عسلی که‌هدف​ زیک برایش سفارش داده بود، دوخت.

زیک پس از رسیدن به شهر بی‌طرف، می‌خواست از آن‌گفت​ فضای آزادی که مدت‌ها بود حس نکرده بود لذت ببرد، بنابراین‌پیش​ به کافه‌ای آمد که در زندگی قبلی‌اش اغلب به آنجا می‌رفت.

اما آرامش‌قوی‌ترین​ او چندان‌سیاه​ دوام نیاورد.

جرینگ! جرینگ!

گروهی از شوالیه‌ها‌نمی‌دانست​ با زره‌های تمام‌تنه‌سیاه​ به زیک نزدیک شدند.

یکی از شوالیه‌ها‌تصرف​ کلاهخودش را باز کرد‌متفاوت​ و چهره‌اش نمایان شد.

او با چهره‌ای بسیار‌سیاه​ مضطرب به زیک نزدیک‌البته​ شد و مؤدبانه تعظیم کرد.

«عالیجناب زیک دریکر.‌می‌رفت​ من کاپیتان یگان دفاعی‌هفته​ سوم شهر بی‌طرف هستم...»

زیک دستش را بالا آورد‌شوالیه​ تا بدون اینکه بیشتر گوش دهد،‌هرچه​ حرف کاپیتان دفاعی را قطع کند.

شاید این حرکت بی‌ادبانه به نظر می‌رسید، اما کاپیتان‌داشت​ هیچ ناراحتی‌ای از خود نشان نداد و در عوض‌پاک​ با دهانی کاملاً بسته، خشکش زد و همان‌جا ایستاد.

زیک به عنوان شوالیه محافظ خاندان‌امان​ دریکر، یک شوالیه سیاه و شوالیه رستگاریِ‌بیشتری​ پرآوازه، مورد تحسین تمام شوالیه‌های قاره بود.

زیک به‌شمار​ کاپیتان نگاه‌آبل​ کرد و گفت:

«دارم چای می‌نوشم. موضوع چیه؟»

با این حرف، کاپیتان نگاهی آشفته به‌متفاوت​ خود گرفت و به آل و جف‌تقدیس​ که روبه‌روی زیک نشسته بودند، نگاه کرد.

کاپیتان در حالی‌شوالیه​ که به شدت‌امان​ عرق می‌ریخت، گفت:

«خ-خب، اون آقایونی که‌آبل​ با شما نشستن، توی‌امپراتوری​ لیست ممنوع‌الورودهای شهر بی‌طرف هستن.

ط-طبق قوانین، ما باید‌قوی‌ترین​ دستگیرشون کنیم و توی‌امان​ یگان دفاعی ازشون بازجویی کنیم.»

زیک با نگاهی ناباورانه‌کند​ به آل و جف‌قرار​ که روبه‌رویش بودند، چشم‌غره رفت.

بی‌دلیل نبود که این‌قدر مشکوک رفتار‌امان​ می‌کردند؛ آن‌ها اصلاً از همان ابتدا‌قربانی‌های​ هم اجازه نداشتند وارد شهر بی‌طرف شوند.

«شما دو‌شمار​ تا دقیقاً‌آبل​ چه غلطی کردین؟»

ال و جف در حالی‌شوالیه​ که از سر و رویشان عرق‌هرچه​ می‌بارید، دستپاچه دست‌هایشان را تکان دادند.

«و-واقعاً چیز خاصی‌تصرف​ نبوده! فقط یه کم‌متفاوت​ شیطنت و شوخی کردیم!»

«آ-آره! فقط محض خنده‌سیاه​ بود، ولی اونا بیش‌البته​ از حد جدی گرفتنش!»

با این حرف،‌می‌رفت​ کاپیتان اخم‌هایش را‌کمتر​ درهم کشید و گفت:

«این عوضی‌ها توی جشن سالانه، به عنوان "شوخی"، یه بمب‌البته​ اسهال توی تشکچهٔ شهردار کار گذاشتن. به محض اینکه شهردار نشست،‌سال​ مایعی لجن‌مانند شبیه به مدفوع به همه‌جا پاشید... اوضاع افتضاح شد!»

ال و جف که از خجالت‌کاملاً​ سرخ شده بودند، سرشان را به‌دومین​ طرفین چرخاندند تا چشم در چشم نشوند.

زیک با دیدن این صحنه،‌نمی‌توانست​ نوچی از سر تأسف کشید‌هدف​ و رو به کاپیتان گفت:

«کاپیتان، پایبندی‌ات به وظیفه رو‌توانسته​ درک می‌کنم. ولی این دو تا‌سطحی​ دردسرساز، اینجا با من کار دارن.»

کاپیتان با شنیدن حرف زیک که‌سیاه​ نشان می‌داد قصد ندارد ال و‌هدف​ جف را تحویل دهد، مستأصل شد.

در همین لحظه، زیک نشان‌سطحی​ اژدهاکش را از روی یقه‌اش باز‌قبل​ کرد و به دست کاپیتان داد.

«اگه مافوق‌هات بابت این موضوع توبیخت کردن، فقط‌البته​ اسم من رو بیار و این نشان رو‌اما​ بهشون نشون بده. دست‌کم این‌طوری تقصیر گردن تو نمی‌افته.»

دهان کاپیتان‌شمار​ با دیدن نشان‌توانسته​ اژدهاکش باز ماند.

این نشانِ‌آن‌ها​ شوالیه محافظ‌قوی‌ترین​ خاندان دریکر بود.

دست‌هایش حین‌امپراتوری​ گرفتن نشان‌کند​ زیک می‌لرزید.

«ج-جناب زیک. ای-این...»

«پیش خودت نگهش دار.‌آبل​ وقتی کارم تموم شد،‌امپراتوری​ می‌آم و پسش می‌گیرم.»

کاپیتان که از حرف‌های زیک رنگش پریده‌نمی‌توانست​ بود، دستمالی بیرون آورد، نشان را با‌قربانی‌های​ دقت لای آن پیچید و در جیبش گذاشت.

سپس بار‌امپراتوری​ دیگر در برابر‌سطحی​ زیک تعظیم کرد:

«ب-بابت مزاحمت‌قوی‌ترین​ عذرخواهی می‌کنم. اقامت‌نمی‌توانست​ خوشی داشته باشید.»

کاپیتان همراه شوالیه‌ها و‌آبل​ نگهبانان عقب کشید و‌امپراتوری​ آنجا را ترک کرد.

ال و جف، طوری نفس راحتی کشیدند‌نمی‌توانست​ که انگار ده سال جوان‌تر شده بودند؛‌قربانی‌های​ اما خیلی زود دوباره همان پوزخندهای موذیانه‌شان برگشت.

«پسر، نفوذ‌امپراتوری​ خاندان دریکر واقعاً‌سطحی​ یه چیز دیگه‌ست.»

«آره، اون کاپیتان سیریش حتی نتونست‌امان​ جیک بزنه و دمش رو گذاشت‌قربانی‌های​ رو کولش و رفت. بی‌خودی نگران بودیم.»

زیک نگاه خیره‌می‌رفت​ و سردی به‌کمتر​ ال و جف انداخت.

آن دو که خیلی زود دوباره سر‌نمی‌توانست​ شوخی را باز کرده بودند، زیر نگاه سنگین‌بیشتری​ زیک لال شدند و زبان در کام کشیدند.

زیک جرعه‌ای‌امپراتوری​ از چایش‌کند​ نوشید و گفت:

«اگه یه بار دیگه اینجا دست از‌بماند​ پا خطا کنین، می‌فرستمتون آکادمی مجمع‌الجزایر جنوبی تا‌می‌شد​ یه ملاقات اختصاصی با بانو آرینا داشته باشین.»

با شنیدن این‌می‌رفت​ حرف، رنگ از چهرهٔ‌هفته​ ال و جف پرید.

آن‌ها شایعات مربوط‌نمی‌دانست​ به جلسات ملاقات‌سیاه​ آرینا را شنیده بودند.

می‌گفتند حتی خطرناک‌ترین و شرورترین تبهکاران هم بعد از یک‌گفت​ جلسه گفت‌وگو با او، یا وحشت‌زده و دیوانه از اتاق‌موفقیت​ بیرون می‌آمدند، یا کاملاً به بره‌هایی رام و سربه‌زیر تبدیل می‌شدند.

اما هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست در آن‌امان​ جلسات چه بلایی سرشان می‌آید، و‌قربانی‌های​ همین ناآگاهی، موضوع را ترسناک‌تر می‌کرد.

زیک با دیدن لرزش خفیف‌توانسته​ ال و جف از ترس،‌کند​ لبخندی حاکی از رضایت زد.

درست در همان‌نمی‌دانست​ لحظه، کسی به‌سیاه​ زیک نزدیک شد:

«جناب شوالیه، مایلید گل بخرید؟»

دختربچه‌ای با یک‌شوالیه​ سبد پر از گل‌بماند​ جلوی میز ایستاده بود.

زیک سری برای دختر‌آبل​ تکان داد و یک‌امپراتوری​ سکه طلا به او داد.

دخترک در حالی که از‌شوالیه​ تعجب عرق کرده بود، به‌البته​ سرعت سرش را تکان داد:

«ج-جناب شوالیه. ی-یه سکه‌کند​ طلا... م-من اصلاً پول خرد‌داشت​ ندارم که بقیه‌ش رو بدم...»

«باقی پول لازم‌شوالیه​ نیست. گل‌ها قشنگن،‌امان​ کل سبد رو می‌خرم.»

گل از گل‌می‌رفت​ دخترک شکفت و سبد‌هفته​ گل را تقدیم کرد.

ال و جف‌نمی‌دانست​ با کنجکاوی به‌سیاه​ زیک زل زده بودند.

«ارباب زیک‌امپراتوری​ از گل‌کند​ خوشش می‌آد؟»

«اصلاً به قیافه‌ش نمی‌خوره.»

زیک بی‌توجه به افکار آن دو‌کمتر​ که به وضوح از قیافه‌شان خوانده‌کاملاً​ می‌شد، نگاهی به داخل سبد گل انداخت.

«خودشه.»

داخل سبد،‌امپراتوری​ طوماری از طرف‌سطحی​ باکوس قرار داشت.

دخترک گل‌فروش هیپنوتیزم شده‌سیاه​ بود تا طومار را‌البته​ به دست زیک برساند.

زیک طومار را در موجودی‌اش‌توانسته​ ذخیره کرد و سبد گل‌کند​ را دست ال و جف داد.

«چرا اینو می‌دین به ما؟»

«من از گل خوشم نمی‌آد.»

زیک به‌قوی‌ترین​ آن‌ها نگاه کرد‌نمی‌توانست​ و ادامه داد:

«اینو برمی‌دارین و می‌رین از تک‌تک آدم‌هایی که توی شهر با‌سطحی​ دلقک‌بازی‌هاتون عاصی‌شون کردین عذرخواهی می‌کنین و به هرکدوم یه دونه شاخه‌اونوقت​ گل می‌دین. اگه درست و حسابی انجامش ندین، می‌فرستمتون همون جلسهٔ ملاقات.»

شانهٔ ال و جف افتاد‌شوالیه​ و قیافه‌شان طوری شد انگار‌البته​ روح از تنشان پر کشیده بود.

زیک آن‌ها را به‌کند​ حال خودشان رها کرد‌قرار​ و از جا برخاست.

به گوشه‌ای خلوت رفت و‌نمی‌توانست​ طومار باکوس را گشود و‌هدف​ آن را از هم باز کرد.

ووووونگ!

طومار فعال شد‌نمی‌دانست​ و پدیده‌ای جلوی‌سیاه​ چشمان زیک شکل گرفت.

تسیییی—

موجودی کوچک و شبیه‌سیاه​ به خفاش شروع کرد‌البته​ به چرخیدن به دور زیک.

سپس در ارتفاع پایینی به پرواز‌کمتر​ درآمد؛ طوری که گویی به زیک علامت‌متفاوت​ می‌داد دنبالش برود، و راهی مقصدی شد.

«احتمالاً یه جور طلسم راهنماست.»

زیک تا به حال چنین‌سطحی​ جادویی ندیده بود، اما به نظر‌قبل​ می‌رسید به جادوهای خون‌آشامی مربوط باشد.

زیک شنل تغییر چهره‌اش را‌نمی‌توانست​ پوشید، ظاهرش را تغییر داد و‌قوی‌تر​ به دنبال خفاش وارد کوچه شد.

شهر بی‌طرف وسعت زیادی داشت و‌کمتر​ آزاد بود، بنابراین طبیعتاً دنیای زیرزمینی‌کاملاً​ پهناور و پنهانی در دل خود داشت.

در ظاهر، شهر بازار سیاه واقع در منطقه بی‌قانون بزرگ‌ترین بازار زیرزمینی به‌قوی‌تر​ شمار می‌رفت، اما وقتی پای معجون‌های غیرقانونی، مواد ممنوعه یا مواد خام قاچاق‌متخصص​ کمیاب به میان می‌آمد، بازار سیاه شهر بی‌طرف به مراتب گزینه بهتری بود.

زیک در زندگی قبلی‌اش‌کند​ هم بارها به این‌قرار​ بازار سیاه رفت‌وآمد کرده بود.

در دوران جنگ، تدارکات همیشه نایاب بود و اتحادیه کیمیاگران حتی در آن وضعیت‌نیاز​ هم قیمت‌ها را سر به فلک می‌کشید؛ به همین خاطر، هرچند کیفیت این اجناس چندان‌درآوردن​ قابل اعتماد نبود، اما چاره‌ای جز استفاده از نمونه‌های ارزان‌تر و تقلبی بازار سیاه نداشت.

با دنبال کردن خفاش به‌توانسته​ اعماق کوچه‌پس‌کوچه‌ها، به یک سالن‌کند​ خال‌کوبی در انتهای کوچه‌ای باریک رسید.

دختران و پسران جوانی که سراسر‌سیاه​ بدنشان پر از خال‌کوبی بود، اطراف مغازه‌قوی‌تر​ ایستاده بودند و چشم به زیک دوختند.

زیک نگاهی‌امپراتوری​ به نشان‌های روی‌سطحی​ جلیقه‌های چرمی‌شان انداخت.

«بچه‌های چشم سرخ هستن.»

بازارهای سیاه منطقه شرقی، به ویژه در شهر‌امپراتوری​ بی‌طرف، کانون درگیری‌های خونین بر سر قلمرو میان‌گفت​ چشم سرخ و خانواده نوسترا به شمار می‌رفتند.

هر کوچه قلمرو مشخصی داشت‌شوالیه​ و ورود به قلمرو دیگری، به‌هرچه​ معنای انتقام و تلافی فوری بود.

به نظر می‌رسید‌تصرف​ اینجا جزو حوزه‌کاملاً​ نفوذ چشم سرخ باشد.

یکی از خون‌آشام‌های‌شوالیه​ جوان به سمت‌امان​ زیک قدم برداشت:

«هی، اینجا جای تفاله‌های آدمی‌زاد‌توانسته​ نیست. تا وقتی زبون خوش‌کند​ سرمه گورت رو گم کن.»

زیک نگاهی به اطراف انداخت و سپس سرش‌امان​ را بالا آورد تا مسیر خفاش را پی‌نیاز​ بگیرد. خفاش دور ورودی سالن خال‌کوبی چرخ می‌زد.

باید وارد آنجا می‌شد.

وقتی خون‌آشام جوان‌شوالیه​ دید زیک هیچ واکنشی‌بماند​ نشان نداد، نزدیک‌تر آمد:

«عوضی لجن...‌شمار​ حالیت نمی‌شه‌آبل​ چی دارم می‌گم...»

تاپ!

زیک مشت‌امپراتوری​ سبکی زیر‌کند​ چانه خون‌آشام کوبید.

ضربه آرام به نظر می‌رسید،‌نمی‌توانست​ اما خون‌آشام درجا روی زمین‌هدف​ ولو شد و از هوش رفت.

خون‌آشام‌های دیگر که به‌آبل​ دیوار تکیه داده بودند،‌امپراتوری​ شوکه بر جای خشکشان زدند.

زیک نگاهی‌آن‌ها​ به آن‌ها‌قوی‌ترین​ انداخت و گفت:

«برین کاپیتانتون رو صدا بزنین.»

ناولها | novelha.net